جذب نظامیان و محاکمه و مجازات مجرمان و جنایتکاران مطابق حقوق بشر

به نام خداوند رحمتگر مهربان

🔹خلاصه اطلاعیه

در این مقاله در مورد تعدادی از جاویدنامان وطن که در اعتراضات شهید شدند مطالبی بیان شده است. همچنین راه‌کارهایی برای سرنگونی رژیم سپاه و خامنه‌ای ارائه شده است. در بخش دیگری از مقاله به جنگ رژیم سپاه و خامنه‌ای، آمریکا و رژیم اسرائیل پرداخته شده است.

🔎 روش‌شناسی تحلیل در اطلاعیه

در این مقاله، از شباهت و ارتباط بین مفاهیم، کلمه‌ها و مشخصات عددی برخی کتاب‌ها و شعرها و همچنین عددهای ابجد برای تأیید درستی مطالب کمک گرفته شده است. ارتباط بین مطالب بر اساس پارامترهای سه گانه زیر، از بالاترین نوع ارتباط تا پایین‌ترین نوع ارتباط، بررسی و تحلیل شده است.

سطوح ارتباط در تحلیل مطالب بر اساس مفاهیم، کلمه‌ها و عددها
سطح ارتباط نام پارامتر توضیح و کارکرد
سطح ۱ (بالاترین) هم‌خوانی مفهومی تطابق در معنا، پیام و مفهوم دو یا چند مطلب.
سطح ۲ (میانی) همپوشانی کلمات وجود اشتراک کلمات بین دو یا چند مطلب.
سطح ۳ (پایه) تطابق عددی (ابجد) شباهت در مشخصات عددی دو یا چند مطلب (مانند شباهت تعداد حروف سوره، تعداد کلمات سوره، شماره سوره، شماره نزول سوره، شماره صفحه کتاب، شماره شعر، عددهای ابجد و غیره).

قاطع‌ترین نتیجه‌گیری و بالاترین سطح ارتباط زمانی حاصل می‌شود که هر سه پارامتر فوق، وجود یک پیوند را تأیید کنند. لزوما ارتباط بین دو مطلب نیاز به هم‌خوانی مفهومی ندارد. اشتراک کلمه‌ها یا تطابق عددی نیز معیارهایی برای ارتباط دو مطلب هستند. اشتراک کلمه‌ها یا تطابق عددی می‌توانند به حدی باشند که نتوان آن را تصادفی در نظر گرفت. در مقاله اینگونه اشتراک‌ها و تطابق‌ها به عنوان شاهد و نشانه‌ای بر صحت و درستی مطالب در نظر گرفته شده است. در مقاله‌ای با عنوان «نویسنده غلام او: تحلیلگر متون و حقیقت‌یاب رویدادها با روش سه گانه مفاهیم، کلمه‌ها و عددها» که آدرس آن در ادامه آمده جزئیات روش روشن‌تر شرح داده شده است. 

نتیجه‌گیری قاطع (بالاترین سطح اعتبار):
قاطع‌ترین نتیجه‌گیری=سطح ۱سطح ۲سطح ۳

✍️ 

📸 آدرس شبکه اجتماعی Instagram

آخرین بروزرسانی:

📑فهرست مطالب

رویای دانیال(ع)

در سوره ۳ قرآن (آل عمران) کلمات الله، خداوند، خدا و حقیقت و در غزل ۳ مولانا کلمات الله، خدا و نور ذکر شده است. خدا نور است و مخلوقات سایه نور هستند. در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی کلمات نور و سایه ذکر شده‌اند. خدا حقیقت است و مخلوقات مجاز هستند. در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در غزل ۳ صامت بروجردی کلمات حقیقت و مجاز وجود دارند.
در برگ ۳ کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کوئلیو و ساخت فرید سقراطی کلمه رویای و در شعر ۳ مظهر عطار کلمه دانیال وجود دارد. در صفحه ۳ کتاب نشانه‌ها که آدرس آن در ادامه آمده به نقل از توضیحات «کتاب دانیال» در ویکی‌پدیا درباره رویای دانیال(ع) بیان شده: «در این زمان میکاییل «شاهزاده بزرگی که مردم او را حفاظت می‌کند» خواهد آمد. این زمان زمان بسیار سختی خواهد بود ولیکن تمامی آنانی که اسمشان نوشته شده باشد نجات خواهند یافت.» در باب ۳ انجیل برنابا به نام نویسی اشاره شده است. 
در زیر آدرس خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «شاهزاده رضا پهلوی: سرکوبگران و شلیک‌کنندگان به مردم شناسایی و مجازات خواهند شد» آمده که بیان می‌کند: «او افزود: «در کنار جنایتکاران یا در کنار مردم؟ مسئله دیگر این نیست که جمهوری اسلامی، این رژیم فاسد و سرکوبگر سقوط خواهد کرد یا نه؟ مسئله فقط زمان سقوط آن است و آن زمان از همیشه نزدیک‌تر است. در این لحظه‌های سرنوشت‌ساز از شما انتظار دارم که به آغوش ملت بازگردید و سلاح خود را نه برای شلیک به مردم، که برای حفاظت از آن‌ها به کار گیرید.» شاهزاده اضافه کرد:‌ «با این کار نه تنها به وظیفه ملی خود عمل خواهید کرد که از آینده خود و خانواده هایتان نیز محافظت خواهید کرد.» او اشاره کرد که پلتفرم «همکاری ملی» برای ثبت‌نام ارتقا پیدا کرده و به نیروهای امنیتی حکومت گفت: «سرکوبگران ملت و آنها که به سوی مردم گلوله می‌زنند، مطمئن باشند که شناسایی و مجازات خواهند شود.»» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۷۸ می‌شود. سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۱۶۷۸ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات خبر، رضا، پهلو، مردم، شناس، مجازات، خواهند شد، او، افزود، در، کناره، جنایتشان، یا، در، کناره، مردم، مسئلت، دیگر، این نیست، که، این، فساد، خواهد کرد، یا نه، مسئلت، فقط، زمان، آن است، آن، زمان، همیشه، نزدیکتر، است. در این، لحظه، از شما، انتظار، بازگردند، سلاح، خود را، نه، برای، به مردم، که برای، حفاظت، از آن‌ها، به کار، گیرید، این کار، نه، تنها، وظیفه، خود، عمل، خواهید، کرد، آینده، خود، خانواده، نیز، محافظت، خواهید، کرد، او، کرد، برای، نام، پیدا، کرده، حکومت، گفت، آنها، که به، سوی، مردم، می‌زنند، مطمئن، باشند، شناس، مجازات، خواهند و شود و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، رضا، پهلو، مردم، بشناسید، مجازت، خواهند، شد، او، افزود، در، کناره، یا، در، کناره، مردم، دیگر، این، نیست، فاسد، خواهد، کرد، یا، نه، فقط، زمان، آن است، آن زمان، همیشه، نزدیک‌تر، است، در این، لحظه، از شما، انتظار، دارم، بازگردند، خود را، نه، برای، مردم، که برای، حفظ، از آن‌ها، به کار، گیرید، اضافه کردند، با این، کار، نه، تنها، وظیفه خود، عمل، خواهید کرد، از، آینده، خود، خانواده، نیز، حفظ، خواهید کرد، او، اشاره، کرد، برای، ثبت، نام، پیدا کردند، حکومت، گفت، آن‌ها که، به سوی، مردم، می‌زدند، مطمئن، باشند، بشناسید و می‌شوند و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خبر و رضا و در قصیده ۳ ابن یمین کلمه رضا و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات ملت، ملی و امنیت و در غزل ۳ عارف قزوینی کلمه سرکوب وجود دارد. 
در قصیده ۳ سنایی کلمات خبر، الرضا، بشناسند و رومی و در آیه ۳۹ سوره روم کلمه رضای و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات پهلوی و روم وجود دارند. شاهزاده رضا پهلوی متولد ۹ آبان سال ۳۹ خورشیدی است. در غزل ۹۳ سیف فرغانی و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمه پهلوی وجود دارد. ارقام عددهای ۳۹ و ۹۳ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات رضا و پهلو ذکر شده‌اند. سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. اگر عبارت «رضا پهلوی» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۵۴ می‌شود. ارقام عددهای ۱۰۵۴ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در قصیده ۳۳ مجد همگر کلمه شاهزاده و در غزل ۳۳ مولانا کلمه الرضا ذکر شده است.
ارقام عددهای ۳ و ۳۳ مشترک هستند. در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در قصیده‌های ۳ و ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۹۳ حافظ کلمه رقم و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» کلمه عدد وجود دارد.
مطلبی که از خبر ایران اینترنشنال بیان گردید شبیه رویای دانیال(ع) است. در توضیحات دانیال در ویکی‌پدیا اسکناس دوره محمدرضاشاه پهلوی پدر شاهزاده رضا پهلوی آمده که در پشت اسکناس تصویر آرامگاه دانیال(ع) است. 
اگر عبارت «کتاب دانیال» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹ می‌شود. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمه دانیال وجود دارد. عددهای ۳ و ۹ در کنار یکدیگر عدد ۹۳ را ایجاد می‌کنند. در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه رویای وجود دارد. 
اگر کل متن شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۰۴۵ می‌شود. بیان گردید که سوره آل‌عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۵۴۰۱ و ۴۱۰۴۵ مشترک هستند. برای محاسبه ابجد از آدرسی که در ادامه آمده استفاده کنید.
در برگ ۳۳ کتاب الف نوشته پائولو کوئلیو و در برگ ۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته عبد الحسین زرین‌کوب به پیشگویی اشاره شده است. رویای دنیال(ع) پیشگویی درباره آینده است. در برگ ۳۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت نوشته مصطفی فرزانه به نوسترا داموس اشاره شده که ایشان نیز پیشگوی مشهوری است.
در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در رویای دانیال(ع) به میکاییل اشاره شده است. اگر عبارت «رویای دانیال(ع)» را به عددهای ابجد کبیر و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ و ۳۳ می‌شود. 

از رژیم سپاه و خامنه‌ای متفرق شوید و با شاهزاده رضا پهلوی و محمود احمدی‌نژاد متحد گردید.

«در برگ ۳۳ کتاب نور که آدرس آن در زیر آمده بیان شده که در برگ ۹۳۳ کتاب نور به حیله و نیرنگ رژیم سپاه و خامنه‌ای و آزادی و نجات اسرای نظامی از چنگال داعش و مرگ به دست محمود احمدی نژاد اشاره شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳۳۹ می‌شود. ارقام عددهای ۹۳۳ و ۹۳۳۹ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات حیله، نیرنگ، سپاه، آزادی، نجات، اسیر، نظامی، چنگ و مرگ و در سوره ۳۳ قرآن (احزاب) کلمات فریب، سپاه، آزادی، نجات، اسیر و مرگ و در سوره ۳۹ قرآن (زمر) کلمات نجات و مرگ و در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری کلمات حیله و چنگ و در غزل ۹۳ مولانا و در غزل ۹۳۳ صائب تبریزی کلمه حیله و در قصیده ۳ ادیب الممالک کلمه نیرنگ و در غزل ۳ شهریار و در یسنه هات ۳۳ اوستا و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمه فریب و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات فریب و اسیر و در غزل ۳ بیدل دهلوی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در غزل ۳۹ طبیب اصفهانی کلمه اسیر و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات نیرنگ، آزادی، چنگال، دست، احمدی و نژاد و در غزل ۳۳ عبید زاکانی کلمات فریب و آزاد و در قصیده ۳۳ سنایی و در برگ ۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت و در غزل ۳۹۳ جهان ملک خاتون کلمه آزاد و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات آزادی و محمود و در غزل ۳۹ فرخی یزدی کلمات آزادی و اسیران و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات آزاده و اسیران و در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه محبوس و در برگ ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمات آزاد و نجات و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه نجات و در غزل ۳۹ عارف قزوینی کلمات آزادی، پنجه و مرگ و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمات آزاد و مرگ و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی کلمات اسیر و مرگ و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی عبارت «اسیران چنگل» و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمات اسیران و چنگ و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات اسیر و چنگال و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه چنگال و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمات نیرنگ و چنگ و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در قصیده ۳ امیر معزی و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در غزل ۹۳ سیف فرغانی کلمه چنگ و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ ایرج میرزا و در شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در برگ ۳۳ کتاب والکیری‌ها نوشته پائولو کوئلیو و در برگ ۳۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه مرگ و در قصیده ۳ میلی کلمات فریب و مرگ و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات مکر، اسیر و سپاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات بفریفتی، اسیران، سپاه و سپه و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در غزل‌های ۳۳ و ۳۹ محتشم کاشانی و در برگ ۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمه سپاه و در غزل ۹۳ یغمای جندقی کلمه سپه و در باب ۹۳ انجیل برنابا کلمه سپاهیان و در قطعه ۳ ایرج میرزا کلمه مرگ و عدد ۳ و در برگ ۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه مرگ و عدد ۳۳ و در غزل ۳۳ حکیم نزاری و در غزل ۳ مولانا کلمه وارهاند وجود دارد. در غزل ۳۳ مولانا به رها شدن از بند اشاره شده است.
در آیه ۳۳ سوره ابراهیم کلمات مکر و نیرنگ و در آیه ۳۹ سوره مرسلات کلمات حیلتی، نیرنگی، چنگال و نجات و در آیه ۳۳ سوره لقمان کلمه فریفته و در آیه ۳۹ سوره حجر کلمه فریفتی و در آیه ۳ سوره فیل کلمه نیرنگ و در آیه ۳ سوره حشر کلمه اسارت و در آیه ۳ سوره مجادله و در آیه ۳۹ سوره انفال کلمه آزاد و در آیه ۳ سوره اسراء و در آیه ۳ سوره صاد و در آیه ۳۳ سوره عنکبوت کلمه نجات و در آیه ۳ سوره مائده و در آیه ۳ سوره تکاثر و در آیه ۳ سوره هود و در آیه ۹۳ سوره مائده کلمه مرگ وجود دارد. همه این کلمه‌ها از قرآن کریم هستند.
در باب ۳ کتاب مقدس زبور کلمه نجات و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمات چنگ، مرگ نجات و سپاه و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور کلمه مرگ وجود دارد. همه این کلمه‌ها از کتاب مقدس زبور هستند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات حیله، آزاد، اسیر و مرگ و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات آزادی، اسیر و مرگ و در شعر ۳ بخش ۳۹ عطار کلمات چنگ و آزاد وجود دارند. همه این کلمه‌ها از شعرهای عطار هستند.
در شعر ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه فریب و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات مکر و مرگ وجود دارند. همه این کلمه‌ها از شعرهای سلیمی جرونی هستند.
ژاله علو در فیلم «کارناوال مرگ» بازی کرده است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در غزل ۳ مولانا و در غزل ۳۹ حکیم نزاری کلمه ژاله و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمه علو و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمه بازی  وجود دارد. 
در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی عبارت «سپاه در چنگ» وجود دارد. اگر این عبارت را به عددهای ابجد وسیط و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳ و ۳۰ می‌شود. بین عددهای ۳۳ و ۳۰ رقم ۳ مشترک است. برخی از کسانی که در چنگ داعش اسیر شده بودند سپاهی بودند.
«رژیم سپاه و خامنه‌ای در ابتدا نظامی بودن اسیران را انکار و تکذیب کرده بود و به دروغ آن‌ها را زائر معرفی کرده بود.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۹ می‌شود. ارقام عددهای ۳۹، ۹۳، ۳۳۹، ۳۹۳ و ۳۹۹ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات سپاه، نظامی، بود، اسیر، انکار، تکذیب، کرده، بود، دروغ، آن‌ها، زیارت، معرفی و کرده بود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات انکار، تکذیب و دروغ و در آیه ۳ سوره قمر کلمه تکذیب و در آیه ۹۳ سوره انعام کلمه دروغ و در آیه ۳ سوره زمر کلمه دروغگو و در آیه ۳۳ سوره قمر و در آیه‌های ۳۳ و ۳۹ سوره مومنون و در آیه ۳۹ سوره یونس و در آیه ۳۹ سوره بقره و در آیه‌های ۳۳ و ۳۹ سوره انعام کلمات تکذیب و دروغ و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات انعام و زیارت و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمه زیارت و در برگ ۹۳ کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئلیو و در برگ ۳۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه زائر وجود دارد. رژیم سپاه و خامنه‌ای به دلیل زیاد بودن پولی که داعش درخواست کرده بود قصد آزادی اسیران را نداشت اما با پیگیری محمود احمدی‌نژاد این اسراء آزاد شدند. در سوره ۳ قرآن کلمات سپاه، زیاد، بودن، پول، درخواست، کرده بود، قصد، آزادی، اسیر، نداشته، اما، با، آزادی و شدند ذکر شده‌اند.
 در برگ ۳۳ کتاب نور بیان شده که اگر نظامیان مخالف رژیم حیله‌گر و ظالم سپاه و خامنه‌ای تدبیر و اندیشه کنند موضوع آشکار و روشن است؛ «از رژیم سپاه و خامنه‌ای متفرق شوید و با شاهزاده رضا پهلوی و محمود احمدی‌نژاد متحد گردید.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در سوره ۳ قرآن کلمات نظامی، مخالفت، این، حیله، ظالمان، اگر، اندیشه، کنند، موضوع، آشکار، روشن، است، از این، متفرق، شده، اتحاد و شوند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات متفرق، آشکار و روشن و در سوره ۳۹ قرآن کلمات تدبیر، می‌اندیشید، آشکار و روشن و در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمه متفرق و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات فریب، فکر، احمدی، نژاد و وحدت و در قصیده ۳ خاقانی کلمات فریب و وحدت و در شعر ۳ باب سوم بوستان سعدی و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی کلمه وحدت و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات محمود، وحدت و روشن و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی کلمات محمود و اندیشه و در نامه‌های فارسی ۳ قائم مقام فراهانی کلمات محمود و روشن و در غزل ۳ بیدل دهلوی و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳ آشفته شیرازی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در برگ ۳۳ کتاب عطیه برتر نوشته پائولو کوئلیو و در غزل ۳۹ سیف فرغانی و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی و در شعرهای ۳۹ و ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی و در غزل‌های ۳، ۳۳ و ۹۳ مولانا و در برگ ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه اندیشه و در برگ ۳۳ کتاب کیمیاگر کلمه اندیشید و در شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در غزل ۳۳ صغیر اصفهانی کلمه اندیش و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات اندیشه و روشن و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار کلمات اندیشه و آشکار و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در قصیده ۳۳ فضولی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان کلمه تدبیر و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمات تدبیر، اندیشه و سپاه و در غزل ۳۹ محتشم کاشانی کلمات اندیشه و سپاه و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات اندیشه، سپاه و روشن و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات سپاه و روشن و در قطعه ۳۳ رهی معیری کلمات فریب و روشن و در غزل ۳۳ ابن حسام خوسفی کلمات فریفتی و روشن و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمات نیرنگ و روشن و در قصیده ۳ میلی کلمات فریب و آشکار و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در باب ۹۳ انجیل برنابا کلمه آشکار و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد و در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمات آشکار و روشن و در شعر «لاله‌های سرخ» سیمین بهبهانی و در قصیده ۳ ابن یمین و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۳ سنایی و در غزل ۳۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در برگ ۳۳ کتاب الف و در غزل ۳۹ ابن حسام خوسفی و در غزل ۹۳ فرخی یزدی و در سوره ۹۳ قرآن (ضحی) و در غزل ۳۳۹ حافظ کلمه روشن وجود دارد. 
در آیه ۳ سوره شعراء کلمه اندیشه و در آیه ۳ سوره رعد کلمات اندیشه و روشن و در آیه ۳ سوره طلاق کلمه تدبیر و در آیه ۳ سوره انعام و در آیه ۳۳ سوره بقره و در آیه ۳۳ سوره جاثیه و در آیه ۳۳ سوره دخان کلمه آشکار و در آیه ۳ سوره شمس کلمات آشکار و روشن ذکر شده‌اند. همه این کلمه‌ها از قرآن کریم هستند. 
در ویسپرد ۳ اوستا و در یسنه هات ۳۹ اوستا کلمه اندیشه و در یسنه هات ۳ اوستا کلمات اندیشه و روشن و در نیایش ۳ اوستا «ماه نیایش» کلمه آشکارا و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمات اندیشه، فریب، آشکار و روشن وجود دارند. همه این کلمه‌ها از اوستا هستند.
در منشور کوروش به آزاد کردن اسیران اشاره شده است. در منشور کوروش کلمات اندیشه و سپاهیان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات منشور و اسیر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» کلمه نیرنگ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات بفریفتی، اسیر، سپاه، سپه و روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات اندیشه، سپاه و روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات اسیر و سپاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» کلمات اندیشه، حقه، مرگ و «ز کشتن رهانم» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمات فریبنده، سپاه، آزاد و روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» کلمه سپاه و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات اندیشه، آشکار و روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» کلمه روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمات مرگ، آشکار و روشن وجود دارند. همه این کلمه‌ها از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی هستند.
در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات اسیر و سپاه و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات تدبیر، اندیش و روشن و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات محمودی، چنگ، چنگال و روشن وجود دارد. همه این کلمه‌ها از شعرهای خواجوی کرمانی هستند.
در آیه ۳۳ سوره سبا کلمات نیرنگ، نجات، غل و زنجیر و در آیه ۳ سوره سبا کلمات آشکار و روشن و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی کلمات سبا، روشن و سپاه و در غزل ۳ خاتمه الحیات جامی کلمه تدبیر ذکر شده است.
در آیه ۳۳ سوره یوسف کلمات مکر، نیرنگ، حیله و زندان و در آیه ۳۹ سوره یوسف کلمات زندان و متفرق و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات یوسف، چنگال، اسیر، اندیشه و روشن و در مثنوی ۳ نسیمی کلمات یوسف و اندیشه و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات یوسف و چنگ و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات یوسف، اسیر و سپاه و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات یوسف، فریب و اسیر و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات یوسف، چنگ و مرگ و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی کلمات یوسف و وحدت و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات یوسف، وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر و مرگ ذکر شده‌اند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر و مرگ و در شعر ۳ بخش ۳۹ عطار کلمات چنگ و آزاد و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات آزادی، اسیر، مرگ و آشکار ذکر شده‌اند. همه این شعرها از عطار هستند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و یونس و در آیه ۳ سوره یونس کلمه تدبیر و در آیه ۳۹ سوره یونس کلمات تکذیب و دروغ وجود دارند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و قمر و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات مکر، اسیر، سپاه، اندیشه، روشن و قمر و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمات اندیشه و قمر و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات قمر و دغا و در آیه ۳۳ سوره قمر کلمات تکذیب و دروغ وجود دارند. در غزل ۳۳ مولانا کلمه القمر ذکر شده است. در غزل ۳۳ مولانا به رها شدن از بند اشاره شده است. در غزل ۳ مولانا کلمه وارهاند وجود دارد.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و هود و در آیه ۳ سوره هود کلمه مرگ و در آیه ۹۳ سوره هود کلمه دروغ ذکر شده است.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و ابراهیم و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات چنگ، مرگ و ابراهیم و در قصیده ۳۹ مجد همگر کلمات حیله، اسیر و سپاه و در قصیده ۳ مجد همگر کلمات چنگل و ابراهیم و در آیه ۳ سوره ابراهیم کلمات اندیشه و روشن و در آیه ۳۳ سوره ابراهیم کلمات روشن، مکر، نیرنگ، دروغ و رهبری ذکر شده است. به خامنه‌ای رهبر می‌گویند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و المرسلین و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات آزاده، اسیران، اندیشه و مرسل و در قصیده ۳۳ فضولی کلمات تدبیر و مرسل و در غزل ۳ سلیم تهرانی کلمات وحدت و مرسل و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات چنگ و مرسل و در آیه ۳۹ سوره مرسلات کلمات تدبیر، حیلتی، نیرنگی، چنگال، نجات و فکر ذکر شده‌اند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ، کمال، الدین و اسماعیل و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات سپاه و روشن وجود دارند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و جام و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی کلمات عطار و نجات ذکر شده‌اند. 
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات وحدت، روشن، حیله، آزاد، اسیر، مرگ و اسرار و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات مظهر و چنگ و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمات مظهر، اسرار، چنگ و مرگ ذکر شده‌اند.
در آیه ۳ سوره الشعراء کلمه اندیشه و در آیه ۳۳ سوره شعراء کلمات آشکار و روشن و در قصیده ۳ خاقانی کلمات الشعراء، وحدت، فریب و اسیر ذکر شده‌اند.
در آیه ۳۳ سوره لقمان کلمه فریفته و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات لقمان، چنگ و مرگ ذکر شده‌اند.
در آیه ۳۹ سوره حجر کلمه فریفتی وجود دارد. در غزل ۳۳ مولانا کلمه حجر ذکر شده است. در غزل ۳۳ مولانا به رها شدن از بند اشاره شده است. در غزل ۳ مولانا کلمه وارهاند وجود دارد.
در آیه ۳ سوره فیل کلمات تدبیر، اندیشید و نیرنگ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات پیل، بفریفتی، اسیران، سپاه، سپه و روشن و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات پیل، اندیشه، آشکار و روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات پیل، اندیشه و سپاه و روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» کلمات پیل و سپاه و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمات پیل یا فیل، نیرنگ و چنگ و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات فیل، پیل، محمودی، چنگ، چنگال و روشن و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمات پیل و نجات و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمات پیل، اسیر و مخالف وجود دارند.
در آیه ۳۳ سوره نمل یا مورچه عبارت فکر روشن و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات مور یا مورچه، فریب، اسیر، تدبیر و روشن و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمه روشن و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات مور یا مورچه، محمودی، چنگ، چنگال و روشن وجود دارد. 
در آیه ۳۳ سوره عنکبوت کلمه نجات و در آیه ۳ سوره عنکبوت کلمه دروغگویان و در آیه ۳۹ سوره عنکبوت کلمه روشن و در غزل ۳۹ صائب تبریزی کلمات عنکبوت، کنج قفس و روشن ذکر شده‌اند.
در آیه ۳ سوره حشر کلمه اسارت و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات حشر، مکر، اسیر، سپاه، اندیشه و روشن و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات حشر، چنگ و مرگ و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی کلمات حشر و اندیشه و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات حشر، نیرنگ و آشکارا وجود دارند. 
در زیر خبری از دویچه وله با عنوان «شبکه اسرائیلی: ۳ فرمانده سپاه نیم میلیارد دلار خارج کرده‌اند» آمده است. در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات خبر و سپاه و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۳ محتشم کاشانی کلمه سپاه و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه فرمانده و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمات سپاه و زرنقدی و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات وله، سپاه، نیم، زر یا طلا و عدد ۳ وجود دارند. 
در این خبر بیان شده: «بر اساس این گزارش، این افراد عموما از ارزهای دیجیتال، پول نقد و طلا استفاده می‌کنند. این گزارش همچنین اشاره می‌کند که بخشی از این مبالغ، به مسکو منتقل شده است و بخشی به سنگاپور، به یک شماره حساب متعلق به شرکتی با نام ILT Capital است.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۱۰۰ می‌شود. سوره انفال ۱۲۱۰ کلمه دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۲۱۰۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات خبر، بر اساس، این، افراد، مال یا پول، می‌کند، شرکت، با، نام و است و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، وله، اسرائیل، سپاه، خارج، کرده‌اند، بر، اساس، این، افراد، عموم، پول، طلا، استفاده می‌کنند، همچنین، اشاره می‌کند، بخشی، از این، مبلغ، شده است، بخشی، شمار، حساب، تعلق، با، نام و است و در ادامه مقاله کلمات پول و طلا ذکر شده‌اند. 
در خبر دویچه وله بیان شده که این ۳ نفر علی لاریجانی، علی شمخانی و علی کریمیان هستند. در این ۳ اسم ۳ کلمه علی وجود دارد. اگر عبارت «علی، علی، علی» را به عددهای ابجد کبیر و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ و ۳۳ می‌شوند. بین عددهای ۳۳ و ۳۳۰ رقم ۳ مشترک هستند. در شعر ۳ مظهر عطار کلمه علی و عدد ۳ و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمات مظهر، علی و عدد ۳ و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ صامت بروجردی و در غزل‌های ۳ و ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در قصیده ۳ و ۳۳ ایرج میرزا و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳۳ مولانا کلمه علی وجود دارد. 
«در نهایت فرمانده‌های رژیم سپاه و خامنه‌ای فرار می‌کنند و نظامی‌هایی که از این فرماندهان پیروی کردند مجازات می‌شوند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳۰۳ و ۳۳۰ مشترک هستند.
«کسانی که در رأس نظام هستند فرار می‌کنند و کسانی که از آن‌ها پیروی کردند مجازات می‌شوند.» اگر این جمله را به عددهای ابجد کبیر و وسیط تبدیل کنیم حاصل ۴۴۰۱ و ۳۰۳ می‌شود. خبر دویچه وله برای سال ۱۴۰۴ خورشیدی است. ارقام عددهای ۱۴۰۴ و ۴۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات کسانی که، در، نظام، هستند، فرار می‌کنند، کسانی که، از آنها، پیروی، کردند، مجازات و می‌شوند و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات وله، رأس، نظام و سپاه و در ادامه مقاله کلمات نظام و مجازات ذکر شده است. 
در زیر خبر دیگری از دویچه وله با عنوان «حمله به دانشجویان در سومین روز اعتراضات دانشجویی در ایران» آمده که در آن بیان شده: «در حالی که شمار دانشگاه‌های پیوسته به اعتراضات دانشجویان پس از حضوری شدن کلاس‌ها افزایش یافته خبرها حاکی از حمله به دانشجویان و اعلام فراخوان‌های دانشجویی برای اعتراض به کشتار دی‌ماه است.» در عنوان این خبر عدد ۳ وجود دارد. اگر عنوان این خبر و متنی که از این خبر بیان گردید را به عدد ابجد وسیط تبدیل کرده و با یکدیگر جمع کنیم حاصل ۹۳۹ می‌شود. ارقام عددهای ۳۹، ۹۳ و ۹۳۹ مشترک هستند. در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در غزل ۳۹ حکیم نزاری کلمات خبر و اعتراض و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات خبر، کشته، دی و ماه و در غزل ۳۳ ابن حسام خوسفی کلمات خبر و دی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات بیخبر و دی و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمات کشته و دی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو عبارت ماه دی و در لمعات ۳ عراقی کلمات ماه و دی و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی کلمه دی ذکر شده است. 
در ادامه خبر دویچه وله بیان شده: «خبرنامه امیرکبیر ضمن انتشار خبر حمله به تجمع دانشجویان صنعتی خواجه‌نصیر می‌گوید، دانشجویان این دانشگاه در دومین روز خیزش خود شعار "نظام فراری شده، بسیج فشاری شده" سر داده‌اند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱ می‌شود. در ادامه مقاله به عدد ۶۶۱ اشاره شده است. در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه امیر کبیر و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمات روز و شعار در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمات حمله و صنعت ذکر شده‌اند. در این مطلب نیز به نظام فراری اشاره شده است.
در غزل ۹۳۳ مولانا کلمه سلحدار ذکر شده که به نظامیان اشاره می‌کند. نظامیان مخالف رژیم در پلتفرم «همکاری ملی» ثبت نام کنند و همچنین با محمود احمدی‌نژاد متحد شوند و با تعامل و همکاری با شاهزاده رضا پهلوی قدرت را به مردم منتقل کنند.

دموکراسی مستقیم سوییس

در برگ ۹۳ کتاب نور به خبری از دولت بهار با عنوان «مصاحبه تفصیلی دکتر احمدی نژاد با گسترش نیوز + فیلم» اشاره شده که در آن محمود احمدی‌نژاد بیان کرده که ثروت و دولت باید به مردم برگردد. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، ثروت، باید، به، مردم و برگردد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، ثروت، دولت، باید، به، مردم و برگردانیده و در باب ۳ مکاشفه یوحنا کلمات ثروت، دولت و مردم و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات بیخبر، دولت، بهار و مردم و در قصیده ۳ خاقانی کلمات خبر، دولت و بهار و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات مخبر، دولت و بهار و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات خبر، دولت و مردم و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمات دولت و محمود و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خبر، دولت و احمد و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات بهار و مردم و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی کلمات خبر و دولت و در غزل ۳ سیف فرغانی و در باب ۳۹ انجیل برنابا و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی و در غزل ۳۹۳ مولانا کلمه خبر و در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمات خبر، ثروت و مردم و در برگ ۳۳ کتاب زهیر کلمات خبر و ثروتمند و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور کلمه ثروت و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات دولت و مردم و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در غزل ۳ فرخی یزدی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در غزل ۳ یغمای جندقی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در قصیده ۳۳ منوچهری و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی و در قصیده‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ مجد همگر و در آیه ۳۹ سوره ذاریات و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۹ یغمای جندقی و در غزل‌های ۳۹ و ۹۳ حافظ و در غزل ۹۳ سیف فرغانی و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان و در غزل ۳۳۹ جهان ملک خاتون و در غزل ۳۹۳ شاه نعمت الله ولی کلمه دولت و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در غزل ۳۹ صائب تبریزی کلمات دولت و بهار وجود دارند. 
در آیه ۳۹ سوره کهف کلمه ثروت و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات کهف و دولت ذکر شده‌اند.
در آیه ۳ سوره همزه و در آیه ۳۳ سوره روم کلمه ثروت و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات حمزه، روم، بهار و مردم و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات روم، بهار و مردم و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات روم، دولت و مردم ذکر شده‌اند. کلمات همزه و حمزه شبیه هستند.
«در برگ ۹۳ کتاب نور ذکر شده که بهترین راه برای رسیدن به این مقصود دموکراسی مستقیم و مشابه کشور سوییس است.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. ارقام عددهای ۹۳ و ۳۹۳ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات بهترین، راه، برای رسیدن، به این، مقصود و مستقیم و در سوره ۳۹ قرآن کلمات بهترین و راه و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمه دمکراسی و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه مستقیم وجود دارد. اگر عبارت «دموکراسی مستقیم سوییس» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. 
در توضیحات دموکراسی مستقیم در ویکی‌پدیا بیان شده در آتن نظامی بر مبنای مردم‌سالاری مستقیم وجود داشته‌است. در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات دمکراسی و آتن وجود دارند. بیت زیر از ترکیبات ۳ ادیب الممالک به پارلمان آتن اشاره می‌کند.
مردمان را به سوی پارلمان رو بوده است     آتن از فکر سلن غیرت مینو بوده است
«باید همیشه نظر اکثر مردم جامعه تعیین کننده باشد و حق اقلیت‌های جامعه نیز در نظر گرفته شوند. این هدف با روش دو اکثریتی و مشابه سوییس دست یافتنی است.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۳ ذکر شده است. در سوره‌های ۳۳ و ۳۹ قرآن کلمات دو و اکثر ذکر شده‌اند. «در این روش هر استان یک رای دارد. قوانین برای اجرا باید رای اکثریت جامعه و رای اکثریت استان‌ها را داشته باشند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات قانون و جامعه و در آیه ۳۳ سوره اسراء و در آیه ۳۹ سوره شوری کلمه قوانین و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در غزل ۹۳ فرخی یزدی و در غزل ۹۳ بابا فغانی کلمه قانون و در غزل ۳۳ فرخی یزدی و در برگ ۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه جامعه و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات قوانین و رای و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات قانون و رای و در سوره ۳۳ قرآن کلمات رای و اکثر و در سوره ۳۹ قرآن کلمه اکثر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ سنایی و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ طغرای مشهدی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در غزل ۳ ابن خوسفی و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ این یمین و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی و در قصیده ۳۳ فضولی و در قصیده‌های ۳ و ۳۹ سوزنی سمرقندی و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمه رای وجود دارد. در بیت زیر از شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات کثیر و رای و در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمات قوانین و استان ذکر شده است.
چون دید کثیر آن نکو رای     انبوهی آهوان به یک جای
در بیت زیر از غزل ۳۳ صائب تبریزی بیان شده که باید مانع خودرایی شد.
هر دو عالم را کنی از جلوه‌گر زیر و زبر     کیست تا مانع تواند شد ز خودرایی ترا؟
«مانیفست رنسانس ایران آزاد که توسط استاد محمد علی طاهری ارائه شده و در حال تکمیل کردن آن هستند در اداره مملکت راهگشاست.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۶۷۸۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۷۸ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۶۷۸ و ۶۷۸۱ مشترک هستند.
«در برگ ۹۳ کتاب نور به نقل از استاد طاهری بیان شده مسئولین خادم و خدمتگزار مردم هستند که به استخدام مردم در آمده‌اند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۳ ذکر شده است. در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات استاد و خدمت و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات خدمت و مردم و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمات خدمت و خادم و در سوره ۳ قرآن و حکایت ۳ باب سوم گلستان سعدی و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در غزل ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه و در قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳۳ سنایی و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در غزل ۹۳ حافظ و در غزل ۳۹۹۹ صائب تبریزی کلمه خدمت و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمات خدمت و خدامی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات خادم، خدمت و مردم و در باب ۳ کتاب مقدس استر و در غزل ۳۳ خاقانی و در رباعی ۳۳ فرخی یزدی و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمه خادم و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمه خدام وجود دارد.
در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی عبارت «از کمر خدمت زنبور یافت» وجود دارد. زنبور نماد خدمت است. در بخش دیگری از مقاله کلمه زنبور ذکر شده است.
در غزل ۳۹ عارف قزوینی و در غزل ۳۹ فرخی یزدی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در برگ ۳۹ کتاب والکیری‌ها و در برگ ۹۳ کتاب مکتوب و در برگ ۹۳ کتاب الف و در برگ ۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه استاد و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمات استاد و حلقه و در غزل ۳ آشفته شیرازی کلمات استاده و حلقه و در مثنوی ۳ نسیمی کلمه طاهر و در برگ ۹۳ کتاب عطیه برتر کلمه کیهان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در مسمط ۳ و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در غزل ۳۳ خاقانی و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در شعرهای ۳ و ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در شعر ۳۹ جاویدنامه اقبال لاهوری و در غزل ۹۳ صغیر اصفهانی و در غزل ۳۳۹ مولانا و در غزل ۳۳۹ جهان ملک خاتون و در برگ ۳۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در غزل ۹۳۳ جویای تبریزی کلمه حلقه وجود دارد. استاد طاهری بنیان‌گذار عرفان کیهانی حلقه هستند.
«باید به یک برنامه و روش پایدار و ضد دیکتاتوری رسید که متکی به یک گروه نباشد.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود. در ادامه مقاله عدد ۱۷۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات برنامه، روش، پایدار، به یک و گروه و در سوره ۳۳ قرآن کلمات روش، ضد، رسید، یک، گروه و نباشد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات یک، گروه و نباشد و در برگ ۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت و در برگ ۳ کتاب کیمیاگر و در برگ ۳۳ کتاب الف کلمه برنامه و در آیه ۳ سوره عصر و و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در نیایش ۳ اوستا «ماه نیایش» و در یسنه هات ۳۳ اوستا و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در باب‌های ۳۳ و ۹۳ کتاب مقدس زبور و در آیه ۳۹ سوره غافر و در آیه ۳۹ سوره هود کلمه پایدار و در آیه ۳ سوره قریش و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات ضد و گروه و در باب ۳ کتاب مقدس زبور و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد و در آیه ۳۳ سوره فرقان و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه ضد و در آیه ۳ سوره جمعه و در یسنه هات ۳ اوستا و در فرگرد ۳ اوستا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در آیه ۳۳ سوره الرحمن و در آیه‌های ۳ و ۳۹ سوره واقعه و در باب‌های ۳ و ۳۹ انجیل برنابا و شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در برگ ۳۹ کتاب والکیری‌ها و در آیه ۹۳ سوره نحل کلمه گروه وجود دارد.

در حقیقت محارب رژیم سپاه و خامنه‌ای است که به ناحق با مردم وارد جنگ شده است.

«محاربه و فساد در زمین بدین معنی است که گروهی به ناحق با گروهی دیگر جنگ را شروع کند.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات محاربة و زمین و در مسمط ۳ منوچهری و در نامه‌های فارسی ۳ قائم مقام فراهانی و در قصیده ۳۳ مجد همگر کلمه حرب و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمه بحرب و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در آیه ۹۳ سوره بقره کلمه فساد و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان کلمات فساد و مفسد و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی کلمه فاسد و در مثنوی ۳ نسیمی کلمات فساد و زمین و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در آیه ۳ سوره ابراهیم کلمات زمین و گروه و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمات زمین، گروه و جنگ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات زمین و جنگ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» و در آیه ۳ سوره تغابن و در آیه ۳ سوره انشقاق و در آیه ۳ سوره زلزال و در فرگرد ۳ اوستا و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ خاقانی و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در آیه ۳۳ سوره بقره و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی و در غزل ۳۹ طبیب اصفهانی و در غزل ۳۹ حکیم نزاری و در باب‌های ۳۳ و ۹۳ کتاب مقدس زبور و در متفرقات ۳۹۹ صائب تبریزی کلمه زمین و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد کلمات زمین، ارض و جنگ و در شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد کلمات الحق و الارض و در آیه ۳۹ سوره انفال کلمات فساد و جنگ و در آیه ۳۳ سوره نجم کلمات حق و جنگ و در قصیده ۳ سنایی کلمات فساد و جنگ و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمه جنگ وجود دارد. 
در آیه ۳۳ سوره الرحمن یا رحمت کلمات زمین و گروه و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات رحمت و زمین وجود دارند.
در آیه ۹۳ سوره نحل یا زنبور عسل کلمه گروه و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات زنبور و زمین وجود دارند.
«در حقیقت محارب رژیم سپاه و خامنه‌ای است که به ناحق با مردم وارد جنگ شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۰۴ می‌شود. در ادامه مقاله به کشتار مردم به دست رژیم سپاه و خامنه‌ای در اعتراضات سال ۱۴۰۴ خورشیدی اشاره شده است. ارقام عددهای ۱۴۰۴ و ۴۱۰۴ مشترک هستند. در قصیده ۳۳ منوچهری کلمه جنگ و در مسمط ۳ منوچهری کلمات حرب و سپه ذکر شده‌اند. 
در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات قصص و فرعون وجود دارند. آیه ۳۹ سوره قصص و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «و خلاصه فرعون و سپاهیانش به ناحق در زمین سرکشی و تکبر کردند و چنین پنداشتند که به سوی ما بازگردانده نخواهند شد.» رژیم خامنه‌ای و سپاهیانش فرعون زمانه هستند. آیه ۳۹ سوره ذاریات و ترجمه انصاریان بیان می‌کند: «پس فرعون با سپاهیانش روی [از حق] گرداندند و گفت: [این مرد] یا جادوگر است یا دیوانه! » در این آیه نیز به فرعون و سپاهیانش اشاره شده است. در آیه ۳۹ سوره عنکبوت و در آیه ۳۹ سوره طه و در آیه‌های ۳ و ۳۳ سوره قصص و در آیه ۳ سوره زمر کلمه فرعون وجود دارد.
در زیر پستی از uniloveir آمده که در آن عبدالعلی بازرگان بیان می‌کند: «بلکه امام علی در عهد نامه مالک اشتر میگه حاکمی که مردم رو سرکوب کنه در حال محاربه با خداست» در شعر ۳ مظهر عطار کلمات امام، علی، نامه، مالک، اشتر، مردم، حرب و خدا و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات عهد و اشتر ذکر شده‌اند.
غزل ۳۹ جهان ملک خاتون کلمات شان و آیتی وجود دارند. در مورد آیه محاربه باید به زمان و شان نزول توجه شود. در ترجمه سوره مائده، مکارم شیرازی شان نزول آیه ۳۳ سوره مائده را بیان کرده است. در قصیده ۳ ظهیر فاریابی کلمات ترجمان و مکارم و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه مکارم وجود دارد. در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه چوپان و در باب ۳ انجیل برنابا و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمه شبانان و در منشور کوروش و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در غزل ۳۳ انوری و در غزل ۳۳ یغمای جندقی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمه شبان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات شبان و بینا و در باب ۳ مکاشفه یوحنا کلمات بینا و کور و در غزل ۳ نسیمی و در مثنوی ۳ نسیمی و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری کلمه کور و در قصیده ۳ خاقانی کلمه نابینا و در آیه ۳ سوره ممتحنه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در غزل ۳ خاتمه الحیات جامی و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳۳ سنایی و در آیه ۳۹ سوره انفال کلمه بینا و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه بینایی وجود دارد. 
در آیه ۹۳ سوره یوسف کلمه بینا و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات یوسف و بینا و در شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی کلمات یوسف و کوری چشم ذکر شده است. 
در برگ ۳۳۹ کتاب نور مطلبی آمده که بیان می‌کند گروهی چوپانان را کور می‌کنند و دست و پای آن‌ها را می‌برند؛ در این زمان آیه ۳۳ سوره مائده نازل می‌شود. آیه ۳۳ سوره مائده در واقع حکم قصاص را صادر کرده است. قصاص در قرآن برای جلوگیری از وحشی‌گری و کشتار بیان شده است. در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمه وحش وجود دارد. آیه ۳۳ سوره اسراء نیز بیانگر این موضوع است. آیه ۳۳ سوره اسراء و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «و هرگز نفس محترمی که خدا قتلش را حرام کرده مکشید مگر آنکه به حکم حق مستحق قتل شود، و کسی که خونش به مظلومی و ناحق ریخته شود ما به ولیّ او حکومت و تسلط (بر قاتل) دادیم پس (در مقام انتقام) آن ولی در قتل و خونریزی اسراف نکند که او از جانب ما مؤید و منصور خواهد بود.»
آیه ۳۳ سوره اسراء و ترجمه مکارم شیرازی بیان می‌کند: «و كسي را كه خداوند خونش را حرام شمرده به قتل نرسانيد، جز به حق، و آن كس كه مظلوم كشته شده براي وليش سلطه (حق قصاص) قرار داديم، اما در قتل اسراف نكند، چرا كه او مورد حمايت است.» اگر این آیه را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۴۵۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن (آل عمران) ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۳ و ۳۳ و ارقام عددهای ۱۰۴۵۱ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات کسی، را که، خداوند، حرام، شمردند، قتل، نرسانند، جز، به حق، آن کس که، کشته شده، برای، حق، قرار داد، اما، در، قتل، اسراف، چرا، که او، مورد و است ذکر شده‌اند.
اگر عبارت «نهضت آزادی ایران» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۵۴۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۱۰۵۴ و ۱۵۴۰۱ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۱۰۵۴، ۱۵۴۰ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در خبر زیر از سایت «نهضت آزادی ایران» با عنوان «بی انصافها، چند نفر به یک نفر!؟ / عبدالعلی بازرگان» درباره آیه ۱۷۹ سوره بقره یا گاو بیان شده: «دستگاه قضائی برای تسویه مخالفین سیاسی البته دستاویزهائی مثل: اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام، محاربه و فساد فی الارض و امثالهم دارد، اما برای شرعی جلوه دادن بسیاری از احکام اعدام ، مسئله “قصاص” را مطرح می کند، در حالی که قانون قصاص برای متوقف ساختن چرخه انتقام گیریهای فزاینده، که در دوران جاهلیت میان قبایل عرب معمول بوده، مقرر گشته تا با عفو و گذشت، واگرنه، اکتفا به یک جان در برابریک جان، صرفنظر ازمقام و موقعیت او، مقرر شده است و در این حکم، جان ِ رهبر، چه رسد به نماینده مجلس، با جان پائین ترین شهروندان مساوی است و زیاده روی در کشتن به بهانه تشکل مخالفین و به منظورایجاد رعب و وحشت میان ناراضیان و معترضین به تبعیض از اهل تسنن، دقیقا بازگشت به دوران جاهلیت پیش از اسلام و نقض آشکار قصاص و نادیده گرفتن روح لطیف وجان پرور آن است که قرآن قصاص را نه اعدام، بلکه حیات شمرده است (بقره ۱۷۹).» در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمه گاو و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات گاو و دستگاه و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمه گاو و در قصیده ۳ سنایی کلمه دستگاه وجود دارد.
آیه ۱۷۹ سوره بقره بیان می‌کند: «وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» اگر این آیه را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. ارقام عددهای ۱۷۹ و ۱۹۷ مشترک هستند. در آیه ۱۷۹ سوره بقره و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان شده: «ای عاقلان، حکم قصاص برای حفظ حیات شماست تا مگر (از قتل یکدیگر) بپرهیزید.» در گذشته اگر از قبیله‌ای فردی کشته میشده به تلافی بسیاری از افراد قبیله قاتل را می‌کشتند. در قرآن قصاص برای جلوگیری از این مسائل مطرح شده است و از این جهت است که در آیه ۱۷۹ سوره بقره بیان شده قصاص برای حفظ حیات شماست. در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی بیان شده: «و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب.» این عبارت به آیه ۱۷۹ سوره بقره اشاره می‌کند. 
در سوره شوری و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان شده: «و هر که (بر ظلم کسی) صبر کند (و با قدرت انتقام ببخشد) این مقام (حلم و بردباری است که) از عزم در امور (الهی و تسلط بر نفس و قوت عقل و اراده) است.» اگر این آیه را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳۳ و ۳۳۳ مشترک هستند. در سوره‌های ۳ و ۳۳ قرآن و در قصیده ۳ سنایی و در شعر ۳ مصیبت نامه عطار و در آیه ۳۹ سوره صاد و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در غزل ۹۳ مواعظ قزوینی و در برگ ۹۳ کتاب والکیری‌ها کلمه بخشش و در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی کلمه بخشایش و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمه بخشنده و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمه بخشیده‌ای وجود دارد. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات آهنگ و بخشش و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در غزل‌های ۳۹ و ۹۳ سیف فرغانی کلمه طناب ذکر شده است. آهنگ‌های «ببخشید» و «طناب دار» اثر توماج صالحی هستند. در قرآن به تبدیل قصاص به دیه و بخشش توصیه شده است. در آیه ۹۳ سوره زنان نیز بیان شده که هر کس مومنی را از عمد بکشد جای او در دوزخ است. اعدام کردن نیز کشتن عمد و انتقام جویی است. در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در باب ۳۳ انجیل برنابا و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه و در آیه ۳۹ سوره قمر و در آیه ۳۹ سوره شوری و در برگ ۹۳ کتاب زهیر کلمه انتقام و در آیه ۳ سوره غافر کلمه منتقم وجود دارد. آیه ۳۳ سوره اسراء نیز بیان می‌کند که اعدام انتقام‌جویی است. «در آیه ۱ سوره زنان بیان شده همه انسان‌ها از یک تن (تن واحد آدم) آفریده شده‌اند. از این جهت می‌توان نتیجه گرفت که در آیه ۹۳ سوره زنان منظور از مومنان همه انسان‌هاست و خدا قتل عمد را در مورد همه انسان‌ها منع کرده است.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۶۷۸ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۰۶۷۸ و ۱۶۷۸۰ مشترک هستند. در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری و در آیه ۹۳ سوره بقره و در آیه ۳۹ سوره معارج و در آیه ۳۹ سوره شوری و در آیه ۳۳ سوره زخرف و در آیه ۳۳ سوره مطففین و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در آیه ۳ سوره محمد و در آیه ۳ سوره شعراء و در آیه ۳ سوره واقعه و در آیه ۳ سوره جاثیه و در آیه ۳ سوره زمر و در آیه ۳ سوره ممتحنه و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمه مومن و در باب ۳ کتاب مقدس زبور کلمه مومنین وجود دارد.

آیه سی و سه سوره مائده برای مردم گذشته بوده و آیه نود و سه سوره زنان برای مردم آینده است.

تناقضی که بین آیه ۳۳ سوره مائده و آیه ۹۳ سوره زنان وجود دارد به این علت است که آیه ۳۳ سوره مائده برای مردم گذشته بوده و آیه ۹۳ سوره زنان برای مردم آینده است. در سوره مائده کلمات مائده، گذشته، زنان و آینده و در رباعی ۳۳ فرخی یزدی کلمه آینده وجود دارد. اگر عبارت «آیه سی و سه سوره مائده برای مردم گذشته بوده و آیه نود و سه سوره زنان برای مردم آینده است.» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. بین عددهای ۹۳ و ۳۰۹ دو رقم مشترک هستند. اگر خداوند حکم و فرمان لغو اعدام را در قرآن بیان می‌کرده در آن زمان مورد پذیرش جامعه قرار نمی‌گرفته و سخن خداوند نیز بی‌اعتبار میشده است؛ اما آیات دیگر را برای کسانی که اهل معرفت، اندیشه و تحقیق هستند نازل کرده و راه لغو اعدام را باز گذاشته است. در بیت ۳۳ قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی عبارت «سخن معتبر» وجود دارد. اگر عبارت «سخن معتبر» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰ می‌شود. در مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است. بین عددهای ۳۰ و ۳۳ رقم ۳ مشترک است. در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در قصیده ۳ میلی و در غزل ۳۹ حکیم نزاری کلمه اعتبار و در غزل ۳۳۹ جهان ملک خاتون کلمه معتبر وجود دارد.

نظام تازه را با کشتار و خونریزی شروع نکنید؛ خطاهای فتنه خمینی را تکرار نکنید.

در برگ ۳۹ کتاب نشانه‌ها به اعدام‌های سیاسی فتنه خمینی اشاره شده است. در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات گورستان و زندان و در شعر ۳ مظهر عطار کلمه خاوران و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه گور و در قصیده ۳ ادیب الممالک کلمه خاوری و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمه خاور و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات خاور و سیاست و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در بخش دیگری از مقاله کلمه فتنه و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمات بخاور و سیاست و در قصیده ۳ مجد همگر و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه سیاست و در قصیده ۳ صامت بروجردی عبارت قبر اموات وجود دارد. در گورستان خاوران بسیار از زندانیان سیاسی و عقیدتی اعدام‌شده زندان‌های تهران، به صورت مخفیانه و بدون نام و نشان، در گورهای دسته‌جمعی مدفون شده‌اند. 
در سوره ۳ قرآن کلمه هویدا ذکر شده است. در ۳ بیت از شعر ۳ مظهر عطار کلمه هویدا وجود دارد. در سردخانه عباس عطار از هویدا عکس گرفته است. 
در کتاب نور و کتاب نشانه‌ها مطالبی درباره مستندی از شبکه من و تو با عنوان اتهام بیان شده است. در شعر ۳ مظهر عطار کلمات کتاب، نور، نشان، مستند، من، تو، شهید، امیر، زندان و قصر و در غزل ۹۳۳ مولانا کلمه مستند وجود دارد. در مستند شبکه من و تو به امیرعباس هویدا اشاره شده که پس از فتنه خمینی در زندان قصر به قتل و شهادت رسید. در سوره ۳ قرآن کلمات هویدا، بعد از، فتنه، قتل، شهادت و رسید و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات امیر، هویدا، زندان، قصر و شهیدان و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمات، من، تو، امیر، شهید و فتنه و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات من، تو، شهید، عباس و زندان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات من، تو، عباس و زندان و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات من، تو، عباس و فتنه و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات من، تو، قصر و شهید و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات من، تو، زندان و قصر و در قصیده ۳ مجد همگر و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات من، تو و قصر و در غزل ۳ واعظ قزوینی و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد و در برگ ۳۹ کتاب الف کلمه قصر و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قطعه ۳ رهی معیری و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات من، تو و فتنه ذکر شده‌اند. ژاله علو در فیلم‌های «زندانی امیر»، «عباسه و جعفر برمکی» و «فتنه چکمه پوش» بازی کرده است. در عنوان این فیلم‌ها کلمات امیر، عباس، زندان و فتنه وجود دارند. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در غزل ۳ مولانا و در غزل ۳۹ حکیم نزاری کلمه ژاله و در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمات علو و فتنه ذکر شده است.
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات عباس، وزیر، شهر، زمان و ایران و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمه وزیر و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات عباس، وقت، ساعات و پیکان و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمات ساعت، سفر، پیکان و زمان و در بخش دیگری از مقاله کلمه پیکان و در مسمط ۳ منوچهری کلمه خودروی ذکر شده است. در توضیحات امیرعباس هویدا در ویکی‌پدیا بیان شده: «نخست‌وزیر وقت ایران در ساعت‌های غیر اداری سفرهای شهری‌اش را با پیکان انجام می‌داد که به گفته یکی از مجلات آن زمان این کار نخست‌وزیر باعث دلگرمی تولیدکنندگان پیکان شده بود چون یک مقام مسئول در کشور به جای اینکه سوار خودروهای خارجی شود از خودروی ایرانی استفاده می‌کند.»
«نظام تازه را با کشتار و خونریزی شروع نکنید؛ خطاهای فتنه خمینی را تکرار نکنید.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. در مقاله عددهای ۳۳ و ۳۰۳ ذکر شده است. بین عددهای ۳۳ و ۳۰۳ دو رقم مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات نظام، کشتن، شروع، نکنید، خطا، فتنه و نکنید و در سوره‌های ۳۹ و ۳۳ قرآن و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در باب ۹۳ انجیل برنابا کلمات خطا و فتنه و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات نظام، تازه، خون و خطا و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی کلمات نظام، تازه و آغاز و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمه طین و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمه تین و در آیه ۳ سوره تین و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ مجد همگر و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمه نظام و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمات نظام و بریخت خون و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات خونریزی و خطا و در غزل ۳۹ نسیمی کلمات خوناب و خطا و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خون و خطا و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری کلمه خونریز و در مثنوی ۳ نسیمی کلمات کشته و خطا و در قصیده ۳ سنایی و در غزل ۳ فیض کاشانی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳ حکیم نزاری و در غزل ۳ یغمای جندقی و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور و در رباعی ۳۹ ترانه‌های خیام (صادق هدایت) و در شعر ۳۹ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در غزل ۹۳ فرخی یزدی کلمه خطا و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات خونریز و فتنه و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات خون و تکرار و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمات تازه، خون، فتنه، و تکرار و در برگ ۳۹ کتاب الف کلمه تکرار وجود دارد. در بیت زیر از شعر ۳ مظهر عطار بیان شده که کتاب ظلم را دیگر نخوان یا ظلم را تکرار نکن. 
بکن عدل و کرم گر میتوانی     کتاب ظلم را دیگر نخوانی
در بیت بالا و در آیه ۳ سوره زنان و در آیه ۳ سوره بینه و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ سنایی و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در قصیده ۳ مجد همگر و در قصیده ۳ امیر معزی و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳ میلی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ ابن یمین و در رباعی ۳۳ ابوسعید ابوالخیر و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در قصیده ۳۳ فضولی و در سوره‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ قرآن و در غزل‌های ۳۳ و ۳۹ فرخی یزدی و در قصیده ۳۹ منوچهری و در قصیده ۳۹ مجد همگر و قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان به عدل اشاره شده است. کسانی که مرتکب جنایت شده‌اند را عادلانه و طبق حقوق بشر محاکمه و مجازات کنید. عنوان مقاله «جذب نظامیان و محاکمه و مجازات مجرمان و جنایتکاران مطابق حقوق بشر» است. اگر این عنوان را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در ادامه عدد ۱۶۶ ذکر شده است. در غزل ۳۳ مولانا و در برگ ۳۳ کتاب عطیه برتر و در برگ ۹۳ کتاب الف کلمه جذب و در سوره ۳ قرآن کلمات نظامی، مجازات، حقوق و بشری و در سوره ۳۳ قرآن و در مقطعه ۳ میرزاده عشقی عبارت حقوق بشر و در غزل ۹۳ حافظ کلمه حقوق و در آیه ۳ سوره انبیاء و در قطعه ۳ ایرج میرزا و در آیه ۳۳ سوره حجر و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در آیه ۹۳ سوره نحل و در آیه ۹۳ سوره اسراء کلمه بشر و در سوره ۳۹ قرآن کلمات محاکمه و مجازات و در آیه ۳ سوره غافر و در آیه ۳ سوره حشر و در آیه ۳۳ سوره انفال و در آیه ۳۳ سوره نحل و در آیه ۳۹ سوره هود و در آیه ۳۹ سوره صافات و در آیه ۹۳ سوره مائده و در آیه ۹۳ سوره انعام و در آیه ۳۳ سوره دخان و در باب‌های ۳ و ۳۹ کتاب مقدس زبور کلمه مجازات و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان کلمه جنایت ذکر شده است.
در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی کلمات زنبور، انعام و نظامی و در آیه ۹۳ سوره نحل یا زنبور عسل کلمه بشر و در آیه ۳۳ سوره نحل و در آیه ۹۳ سوره انعام کلمه مجازات وجود دارد. 
در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی بیان شده: «تلافی بقیامت نمیماند.» اگر این عبارت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۶۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۲۶۹ ذکر شده است. «اگر فکر می‌کنید که عمل کردن طبق حقوق بشر عدالت را برقرار نمی‌کند یقین داشته باشد که خداوند در قیامت و دوزخ عدالت را برقرار می‌کند.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات حقوق، بشری، قیامت، دوزخ و عدالت و در سوره ۳۳ قرآن کلمات حقوق، قیامت، جهنم و عدل و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات حق، بشر و قیامت و در غزل ۳ فرخی یزدی کلمات حقوق و محشر یا قیامت و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات محشر و عدل و در غزل ۳۹۹۹ صائب تبریزی کلمات حقوق و قیامت و در غزل‌های ۳۳ و ۳۹ فرخی یزدی کلمه عدل و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ ابن یمین کلمات بشری و عدل و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمات البشر و عدل و در سوره ۳۹ قرآن کلمات قیامت، دوزخ و عدل و در آیه ۳ سوره سبا و در آیه ۳ سوره بروج و در آیه ۳ سوره قارعه و در آیه ۳ سوره کوثر و در دوبیتی ۳ باباطاهر و در غزل ۳ فیض کاشانی و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در آیه ۳۳ سوره عبس و در غزل ۳۹ یغمای جندقی و در غزل ۹۳ محتشم کاشانی کلمه قیامت و در غزل ۳۳ عارف قزوینی و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی کلمه حشر یا قیامت و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در غزل ۳ آشفته شیرازی و در غزل ۳۳ یغمای جندقی عبارت روز حساب و در قصیده ۳ ناصرخسرو عبارت روز حساب و حشر و در رباعی ۳۳ همام تبریزی کلمه روز محشر و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه محشر و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات محشر، حشر و دوزخ و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات حشر و دوزخ و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات قیامت و دوزخ و در آیه ۳ سوره حشر و در آیه ۳ سوره مسد و در فرگرد ۳ اوستا و در قصیده ۳ ادیب الممالک و شعر ۳ ارمغان حجاز اقبال لاهوری و در آیه ۳۳ سوره لقمان و در آیه ۳۹ سوره اسراء و در آیه ۳۹ سوره بقره و در آیه ۳۹ سوره نازعات و در آیه‌های ۳ و ۹۳ سوره واقعه و در غزل ۹۳ جویای تبریزی کلمه دوزخ و در غزل ۳۳ حکیم نزاری کلمه جهنم ذکر شده است. 
در غزل ۳۳ سعدی کلمه قیامت و حکایت ۳ باب سوم گلستان سعدی کلمه دوزخ وجود دارد.
در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی و در غزل ۳ سیف فرغانی کلمه غاشیه و در قصیده ۳ میلی کلمات غاشیه و حشر ذکر شده‌اند. غاشیه از اسامی حشر یا قیامت است. سوره غاشیه در جز ۳۰ قرآن قرار دارد و ۹۳ کلمه دارد.
آیه ۳۹ سوره زنان و ترجمه فولادوند بیان می‌کند: «و اگر به خدا و روز بازپسين ايمان مى ‏آوردند و از آنچه خدا به آنان روزى داده انفاق میکردند چه زيانى برايشان داشت و خدا به [كار] آنان داناست» اگر این آیه را به عدد ابجد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳۹ و ۳۹۳ مشترک هستند. در این آیه منظور از روز بازپسین قیامت است. 
آیه ۳ سوره ممتحنه و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «هرگز روز قیامت خویشان و فرزندان شما (اگر مؤمن نباشند) هیچ سودی برایتان ندارند که در آن روز خدا میان شما به کلی جدایی می‌افکند و خدا به هر چه کنید بیناست» اگر این آیه را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود.
در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات انبیاء و محشر یا قیامت ذکر شده‌اند. آیه ۳۹ سوره انبیاء و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «اگر کافران بدانند وقتی که آتش دوزخ هر طرف از پیش روی و پشت سر به آنها احاطه می‌کند که نه خود دفع آن توانند و نه از سوی کسی یاری شوند (آن وقت از قیامت آگاه می‌شوند و دیگر درخواست عذاب نکنند).»
در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات قلم و محشر و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات قلم و حشر و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در قصیده‌های ۳ و ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۳ فرخی یزدی و در غزل ۳۹ ابن حسام خوسفی و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در غزل ۹۳ حافظ کلمه قلم وجود دارد. آیه ۳۹ سوره قلم و ترجمه فولادوند بیان می‌کند: «يا اينكه شما تا روز قيامت [از ما] سوگندهايى رسا گرفته ايد كه هر چه دلتان خواست‏ حكم كنيد» اگر این آیه را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. بین عددهای ۳۹ و ۳۰۹ دو رقم مشترک هستند. در آیه ۳۹ سوره قلم نیز به قیامت اشاره شده است. 
در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات مظهر و «یا و سین» و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات یاسین و قیامت و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه قیامت وجود دارد. آیه ۳۳ سوره یاسین و ترجمه انصاریان بیان می‌کند: «و این زمین مرده برای آنان نشانه ای [آشکار بر اینکه ما مردگان را در قیامت زنده می کنیم] می باشد که آن را زنده کردیم و از آن دانه بیرون می آوریم که از آن می خورند،» در این ترجمه نیز به قیامت اشاره شده است. آیه ۳ سوره یاسین و ترجمه فولادوند بیان می‌کند: «و زمين مرده، برهانى است براى ايشان، كه آن را زنده گردانيديم و دانه از آن برآورديم كه از آن مى‌خورند.» اگر این آیه را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۰۰ می‌شود. در مقاله بیان شده که اگر آیه ۳۹ سوره قلم و ترجمه فولادوند که به قیامت اشاره می‌کند را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. ارقام عددهای ۳۰۹ و ۳۹۰۰ مشترک هستند. در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات «یا و سین» و رحمت ذکر شده‌اند. آیه ۳ سوره یاسین و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «و یک برهان برای آنان (بر این که ما مردگان را زنده می‌کنیم) آن است که زمین مرده را (به باران رحمت) زنده کرده و از آن دانه‌ای که قوت و روزی خلق شود می‌رویانیم.» اگر این آیه را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۶۲۹۱ می‌شود. اگر متن عربی آیه ۳ سوره یاسین را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۲۹۶۱ می‌شود. در ادامه مقاله به عددهای ۱۲۶۹، ۱۲۹۶ و ۱۹:۲۶ اشاره شده است. ارقام این عددها مشترک هستند.
آیه ۳۹ سوره نحل و ترجمه انصاریان بیان می‌کند: «[یقیناً مردگان را زنده می کند] تا حقایقی را که در آن اختلاف می کنند، برای آنان روشن سازد. و تا کافران بدانند که همواره [در انکارشان نسبت به زنده شدن مردگان] دروغ می گفتند.»
بیت زیر از قصیده ۳۳ ناصرخسرو شبیه آیه ۳۹ سوره نحل است. 
این مرده را که کرد چنین زنده؟     هر کس که این نداند مغبون است
در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات نحل و محشر ذکر شده‌اند. آیه ۳۹ سوره نحل و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: « تا (در آن روز محشر) آنچه را که در آن اختلاف می‌کنند آشکار و مبین گرداند و تا کافران کاملا به دروغ و اندیشه غلط خود آگاه شوند.» در این آیه به روز محشر اشاره شده است.
در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات فرقان و محشر ذکر شده‌اند. آیه ۳ سوره فرقان و ترجمه مکارم شیرازی بیان می‌کند: «آنان غیر از خداوند معبودانی برای خود برگزیدند؛ معبودانی که چیزی را نمی‌آفرینند، بلکه خودشان مخلوقند، و مالک زیان و سود خویش نیستند، و نه مالک مرگ و حیات و رستاخیز خویشند.» در این آیه منظور از رستاخیز محشر یا قیامت است.
در آیه ۳ سوره هود کلمه قیامت و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات هود و قیامت وجود دارند. در آیه‌های ۳۹ و ۹۳ سوره یونس کلمه قیامت و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات یونس و قیامت وجود دارند. 
«همه ما جزئی از تن واحد آدم هستیم و ظلم به دیگری در واقع ظلم به خودمان است و در دوزخ با ظلمی که کردیم روبرو می‌شویم و عذاب می کشیم.» اگر این جمله را به عددهای ابجد کبیر و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۰۳۳ و ۳۳۹ می‌شود. بین عددهای ۹۰۳۳ و ۳۳۹ سه رقم مشترک هستند. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. ارقام عددهای ۳۰۹ و ۹۰۳۳ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات همه، ما، جز، تن، واحد، آدم، ظلم، به، دیگری، در واقع، ظلم، به، خودمان، است، در، دوزخ، با، ظلمی، که، کردیم و روبرو و عذاب و در شعر ۳ مظهر عطار و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و غزل ۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در قصیده ۳ امیر معزی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در آیه ۳۳ سوره بقره و در آیه ۳۳ سوره حجر و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در برگ ۳۳ کتاب زهیر و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در آیه ۳۹ سوره حجر در باب ۳۹ انجیل برنابا و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در غزل ۳۹ عارف قزوینی کلمه آدم وجود دارد. عذاب‌های دوزخ که در قرآن بیان شده در واقع همان ظلمی است که افراد مرتکب شدند. افرادی مانند خامنه‌ای بیچاره هستند و نمی‌توان تصور کرد که چگونه می‌خواهند عذاب این همه ظلمی که کردند را تحمل کنند. 

سپهبد ربیعی داوطلبانه تسلیم مردم شد و از دستور شاپور بختیار برای بمباران محدوده اسلحه‌سازی سرپیچی کرد.

در کتاب نور و کتاب نشانه‌ها مطالبی درباره مستندی از شبکه من و تو با عنوان مدرسه اعدام بیان شده است. در شعر ۳ مظهر عطار کلمات کتاب، نور، نشان، مستند، من، تو، مدرسه، شهید، امیر، زندان و قصر و در غزل ۹۳۳ مولانا کلمه مستند و در قصیده ۳ ایرج میرزا و در برگ‌های ۳۳، ۳۹ و ۳۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه مدرسه ذکر شده است. در مستند شبکه من و تو به سپهبد امیر حسین ربیعی فرمانده و افسر نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی و نگهبان و پاسبان ایران اشاره شده که در فتنه خمینی و در زندان قصر تیرباران و شهید گردید. در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات من، تو، حسین و شهادت و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات من، تو، حسین و شهیدان و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات حسین و شهید و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمات امیر، حسین، افسر، هوا، شاه و قتل و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی کلمات من، تو، حسین، فتنه و زندان و در قصیده ۳ خاقانی کلمات من، تو، ربیعش و شهشنه و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات من، تو، افسر، شهنشاه، ایران، قصر و فتنه و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات افسر و شاهنشهی و در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمه شاهنشاهی و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی کلمه شهنشاهی و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی کلمه شهنشاه و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمه شاهنشهی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمات امیر و شاه و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه فرمانده و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمات سپهداران و افسر و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات افسر و شاه و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳۳ سنایی و در غزل ۹۳ انوری کلمه پاسبان و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان کلمات پاسبان و شاهی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات پاسبان و قصر و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات من، تو، نگهبان و فتنه و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات من، تو، نگهبان، زندان و قصر و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمات من، تو، امیر، افسر، شاهی و بزندان و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات من، تو و فتنه و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات من، تو، افسر و شهنشاه و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات من، تو، افسر و پهلوی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» کلمه سپهبد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات سپهبد، نیروی، هوا، شاه و ایران و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمات من، تو، افسر، هوا، شهنشاه و ایران و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمات من، تو، سپهبد و شاهنشهان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» کلمات من، تو، افسر، شاه و فرخ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات من، تو، سپهدار، پاسبان، شهنشاه ایران، تیرباران و فرخ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات من، تو، سپهبد، افسر، نگهبان، پاسبان، ایران، هوا، شهنشاه، زندان و فرخ ذکر شده‌اند. فرخی یزدی نیز در زندان قصر بود. در غزل ۳۹ فرخی یزدی کلمه اسیران و در غزل ۹۳ فرخی یزدی کلمه زنجیر و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات من، تو، حسین، شهادت، اسیر و زنجیر و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی کلمات اسیر و زنجیر ذکر شده‌اند. زنجیر نماد اسارت است. عنوان قصیده ۳۹ منوچهری «در مدح اسپهبد» است. اگر عبارت «در مدح اسپهبد» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ می‌شود. در مقاله عددهای ۳۰ و ۳۳ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۳۰ و ۳۳۰ مشترک هستند. بین عددهای ۳۳ و ۳۳۰ دو رقم مشترک هستند. 
تفاوت کلمات اسپهبد و سپهبد حرف الف است. در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمات حرف و الف و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور و در غزل ۳۹ ابن حسام خوسفی و در برگ‌های ۹۳ و ۳۳ کتاب زهیر و در غزل ۳۳ هاتف اصفهانی و در قصیده ۳۳ مجد همگر و در قصیده ۳ سنایی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمه حرف و در قصیده ۳ خاقانی و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در برگ ۹۳ کتاب الف و در مقاله کلمه الف ذکر شده است.
در توضیحات امیرحسین ربیعی در ویکی‌پدیا بیان شده: «۳ روز پیش از رفتن شاه از ایران، شاه از ربیعی و سایر فرماندهان ارتش می‌خواهد که از دولت شاپور بختیار، حمایت کنند. در جریان درگیری‌های انقلابیون و نیروهای وفادار به شاه، ربیعی به نیروهای خود دستور می‌دهد که از کشتن انقلابیون، خودداری کنند.» در این مطلب نیز عدد ۳ وجود دارد. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات روز، رفتن، شاه، ایران، سپهبد، دولت، نیروی، دستور و کشتن و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات سه روز، برفتند، شاه، ایران و کشت و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات روز، شاه، ایران، دولت و شاپور و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه شاپور و در مثنوی ۳ نسیمی کلمه بختیار و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه فرمانده وجود دارد. شاپور بختیار متولد سال ۹۳ خورشیدی است.
محمدرضاشاه پهلوی از ایران رفت تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کند. «سپهبد ربیعی داوطلبانه تسلیم مردم شد و از دستور شاپور بختیار برای بمباران محدوده اسلحه‌سازی سرپیچی کرد.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۰ می‌شود. در مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. ارقام عددهای ۳۰۹ و ۳۹۰ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن (سوره آل عمران) و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در سوره‌های ۳۳ و ۳۹ قرآن و در باب ۹۳ انجیل برنابا و در غزل ۳ حکیم نزاری کلمات تسلیم و مردم و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در آیه ۳۳ سوره فصلت و در رباعی ۳۳ فرخی یزدی و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب عطیه برتر کلمه تسلیم وجود دارد. در زمان کنونی نیز نظامیان باید تسلیم مردم شوند.
در آیه ۳۹ سوره شوری کلمه تسلیم و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات شوری، من، تو، افسر، شهنشاه، ایران، قصر، فتنه، تسلیم و مردم ذکر شده‌اند. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که در مستند شبکه من و تو به سپهبد امیر حسین ربیعی فرمانده و افسر نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی و نگهبان و پاسبان ایران اشاره شده که در فتنه خمینی و در زندان قصر تیرباران و شهید گردید. 
«خمینی با اعدام فرمانده‌ها، افسرها، نگهبان‌ها و پاسبان‌های لایق و شایسته، ایران را ضعیف کرد؛ ضعف ایران باعث شد رژیم بعث عراق و صدام به کشور حمله کنند.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۳ ذکر شده است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات پاسبان، شایسته و ایران و در سوره ۳ قرآن کلمات نگهبان، شایسته، ضعیف، بعث، حمله و کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات نگهبان، شایسته، ضعیف، حمله و کند و در آیه ۳۳ سوره ابراهیم کلمات نگهبان، لیاقت و شایسته و در آیه ۹۳ سوره نحل کلمات لایق و شایسته و در آیه ۳ سوره طارق و در آیه ۳ سوره بینه و در آیه ۳۳ سوره مطففین و در سوره ۳۹ قرآن و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه نگهبان و در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه فرمانده و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در غزل ۹۳ ابن حسام خوسفی کلمه افسر و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان و در غزل ۹۳ انوری کلمه پاسبان و در قصیده ۳۳ سنایی کلمات پاسبانان و ضعیف و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در غزل ۳ مولانا کلمه لایق و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در آیه ۳ سوره هود و در آیه ۳ سوره عصر و در آیه ۳۳ سوره فصلت و در آیه ۳۹ سوره انعام و در آیه ۹۳ سوره مائده کلمه شایسته و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شایسته و ضعف و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در آیه ۳۳ سوره زخرف و در غزل ۹۳ بابا فغانی کلمه ضعف و در غزل‌های ۳ و ۳۳ بیدل دهلوی و در غزل ۳۳ سعدی کلمه ضعیف و در آیه ۳ سوره فرقان کلمه بعث و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی کلمه عراق و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات نگهبان، بصره و جنگ و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه بغداد وجود دارد. بغداد و بصره از شهرهای کشور عراق هستند. در مقاله به لمعات ۳ عراقی اشاره شده است. 
در آیه ۳ سوره احزاب کلمه نگهبان و در آیه ۳۳ سوره احزاب کلمه شایسته وجود دارد.
در آیه ۳۳ سوره رعد کلمات نگهبان و لیاقتش و در غزل ۳۹ حکیم نزاری کلمات رعد، افسر و ضعیف و در قصیده ۳ مجد همگر کلمات رعد و ضعیف وجود دارند.
در آیه ۳۹ سوره انعام کلمه شایسته و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات انعام و افسر وجود دارند.
در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در قصیده ۳۳ منوچهری و در غزل ۳۹ طبیب اصفهانی و در غزل ۳۹ واعظ قزوینی کلمه جبهه و در سوره ۳۳ قرآن کلمات جهبه، نگهبان، شایسته، ضعیف، حمله و کند و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات جبهه، نگهبان و ضعیف و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات جبهت و بغداد ذکر شده است. در ایران به میدان جنگ ایران و رژیم بعث عراق جبهه گفته می‌شود. 
در توضیحات شاپور بختیار در ویکی‌پدیا و بخش «شاپور بختیار و جنگ ایران و عراق» بیان شده: «از سوی دیگر ارتش بر اثر اقدامات خمینی به شدت تضعیف و تحقیر شده و دیگر آن انسجام لازم را ندارد. از همین‌جا بود که خطا و اشتباه عراق شروع می‌شود. عراق به این دلیل که می‌خواست از دست خمینی هرچه زودتر راحت شود به خیال خود در پی استفاده از وضعیت تضعیف ارتش برآمد، غافل از این‌که ایران و خمینی دو مقوله جدا از هم هستند. وقتی به ایران حمله‌ای شود هر ایرانی، جدا از هر عقیده و مذهبی که دارد در دفاع از آب و خاک میهن با دیگران هماهنگ می‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند یک جنگ میهنی را جنگ امپریالیستی جلوه دهد.
بختیار معتقد بود این جنگ هدیه‌ای است بر جمهوری اسلامی و وسیله است برای تقویت و تداوم آن، چه این نظام آن را وسیله‌ای قرار خواهد داد برای سرپوش‌گذاشتن بر ناتوانی‌های خود در اداره مملکت و سرکوب اعتراضات مردم.» 
خامنه‌ای از شهیدان جنگ ایران و رژیم بعث عراق برای اعتبار بخشیدن به خودش سوء استفاده می‌کند. این افراد برای دفاع از وطن شهید شدند و ربطی با رژیم سپاه و خامنه‌ای ندارند.

وسعت کشتار معترضان فراتر از اخبار رسانه هاست. جمهوری اسلامی مغول وار دریایی از خون به راه انداخت

در مقاله قبل که با موضوع این مقاله در ارتباط است به خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «شاهزاده رضا پهلوی خواستار تسخیر خیابان‌های تهران و کلانشهرها شد.» اشاره شده است. در بخش دیگری از مقاله و در قصیده ۳ ابن یمین کلمه رضا و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع و در قصیده ۳ طغرای مشهدی و در غزل ۳۹ جویای تبریزی و در غزل ۹۳۳ صائب تبریزی کلمه تسخیر و در برگ ۳۳ کتاب زهیر کلمات خبر و خیابان وجود دارند. 
در آیه ۳۳ سوره ابراهیم کلمه تسخیر و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات ابراهیم و رضا ذکر شده‌اند. 
در سوره ۳ قرآن کلمات رضای، پهلو، خواستار، شد، سپاه، زیاد، مردم، قتل، شهادت و رساند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات سپاه، زیاد، مردم، قتل و رساند و در شعر ۳ مظهر عطار و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمه شهیدان وجود دارد.  
«پس از این فراخوان مردم ایران برای اعتراض به خیابان‌ها آمدند و رژیم سپاه و خامنه‌ای تعداد زیادی از مردم را به قتل و شهادت رساند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ می‌شود. در ادامه بیان شده شمار قربانیان در این روزها دست‌کم ۳۳٬۰۰۰ نفر بوده است. ارقام عددهای ۳۳۰ و ۳۳٬۰۰۰ مشترک هستند. در برگ ۳۹ کتاب الف بیان شده مسئولیت جنایت فقط با جانی نیست و با کسانی هم هست که شرایط منجر به جنایت را خلق کردند. «این مطلب شبیه جنایت رژیم سپاه و خامنه‌ای ضحاک است که سردمداران رژیم دستور جنایت را صادر کردند و مزدوران آن را اجرا کردند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. در سوره ۳۹ قرآن کلمات این مطلبند، شبیه، است، سردمداران، دستور، صادر کرده، آن را و کردند و در سوره ۳ قرآن کلمات این، مطلب، سپاه، است، دستور، صادر، کردند، آن را، اجرای کردند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات این، سپاه، است، آن را، اجرا و کردند و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمه دستور و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمه مزدور وجود دارد. 
در توضیحات «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» در ویکی‌پدیا بیان شده: «بخش قابل توجهی از جان‌باختگان را جوانان زیر ۳۰ سال تشکیل می‌دهند. بر اساس گزارش‌های بعدی، شمار قربانیان در این روزها دست‌کم ۳۳٬۰۰۰ نفر بوده» در مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است. ارقام عددها ۳۰ و ۳۳۰۰ مشترک هستند. در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه قربانی وجود دارد. اگر عبارت «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳ می‌شود. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات ایران، جوان، زن و کودک و هزار و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات ایران، جوان، زن و کودک و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات زن و کودکان و بینا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» کلمات زن و بچه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات ایران، جوان، کودک، بینا و هزار و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی کلمات ابوالقاسم، زن، کودک و کور ذکر شده‌اند. در توضیحات «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» در ویکی‌پدیا بیان شده که بیش از ۳۳۰ هزار نفر زخمی شده‌اند. قربانیان عمدتاً جوان، شامل زنان باردار و کودکان بودند و احتمال نابینا شدن هزاران نفر نیز گزارش شد. ارقام عددهای ۳۳۰ و ۳۳۰۰ مشترک هستند. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات بیش، جوان، زنان و کودک و آهنگ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات برخیز یا خیزش، سال، پیش، زنان، کودک، بینا و آهنگ ذکر شده‌اند. آهنگ «نقطه کور» اثر توماج صالحی است.
در بخشی دیگری از مقاله بیان شده که در مورد آیه محاربه باید به زمان و شان نزول توجه شود. گروهی چوپانان را کور می‌کنند و دست پای آن‌ها را می‌برند؛ در این زمان آیه ۳۳ سوره مائده نازل می‌شود. «در حقیقت محارب رژیم سپاه و خامنه‌ای است که به ناحق با مردم وارد جنگ شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۰۴ می‌شود. ارقام عددهای ۱۴۰۴ و ۴۱۰۴ مشترک هستند. 
در توضیحات «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» در ویکی‌پدیا بیان شده: «اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران ابتدا از تهران آغاز شد و ظرف چند روز به بیش از ۳۰ شهر و ده‌ها نقطه مختلف کشور گسترش یافت و به یکی از بزرگ‌ترین موج‌های اعتراض سراسری در سال‌های اخیر تبدیل شد.» در این مطلب عدد ۳۰ وجود دارد. در سوره ۳ قرآن کلمات آغاز، شد، چند روزی، شهر، مختلف، گسترده، یافت، یکی، از، بزرگ‌تر، سراسر، در، سال، تبدیل و شد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات ماه، ایران، چند، روز، شهر، کشور، سال و بزرگ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات ماه، ایران، چند، روز، شهر، کشور، گسترید، بزرگ، سراسر و سال و در ادامه مقاله کلمه دی و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع و در غزل ۳ واعظ قزوینی کلمات شهر و نقطه و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات شهرستان و نقطه و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در رباعی ۳ سیف فرغانی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در قصیده ۳ و ۳۳ مجد همگر و در برگ ۹۳ کتاب الف کلمه نقطه و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات ماه، نقطه، بزرگان و موج و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در غزل ۳ و ۳۹ بیدل دهلوی و در غزل ۳۹ جویای تبریزی و در غزل ۳۹ سیف فرغانی و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمه موج و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در قصیده ۳۳ سنایی و در غزل ۳۹ عارف قزوینی و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی کلمه بزرگ وجود دارد. 
در توضیحات «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» در ویکی‌پدیا واکنش شیرین عبادی آمده است. در ادامه مقاله مطالبی درباره شیرین عبادی بیان شده است.
در برگ ۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا بیان شده که چنگیزخان مغول در ایران رودخانه خون به راه انداخت. در بیت زیر از قصیده ۳۹ اقبال لاهوری مصرع زیر از نظیری نیشابوری قرار دارد. رژیم سپاه و خامنه‌ای ضحاک از هر قبیله‌ای حداقل یکی را کشته است. مصرع زیر شبیه این موضوع است.
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را     «کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
در غزل ۳۹ جویای تبریزی کلمات مصرع و دریا خون و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات مغول و دریا وجود دارند. در زیر ویدیویی از اینستاگرام آمده که بیان می‌کند: «وسعت کشتار معترضان فراتر از اخبار رسانه هاست. جمهوری اسلامی مغول وار دریایی از خون به راه انداخت» اگر این جمله را به صورت «وسعت کشتار معترضان فراتر از اخبار رسانه هاست. خامنه‌ای مغول وار دریایی از خون به راه انداخت» بنویسیم و آن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. بین عددهای ۳۹ و ۳۰۹ سه رقم مشترک هستند. «خامنه‌ای برای اعتبار پیدا کردن، خودش را به اسلام چسبانده، وگرنه خامنه‌ای و اعمالش تناسبی با اسلام ندارد.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در سوره ۳۹ قرآن کلمات برای، اعتبار، پیدا، کردن، خودش، را به، اسلام، اعمال، با، اسلام و ندارد و در سوره ۳ قرآن کلمات برای، پیدا، کردن، خودش، را به، اسلام، وگرنه، اعمال، با، اسلام و ندارد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات برای، خودشان، را به، اسلام، اعمال، با، اسلام متناسب و ندارد و در آیه ۳ سوره حجر و در آیه ۳ سوره جمعه و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در آیه ۳۳ سوره نجم و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در آیه ۳۹ سوره شوری و در برگ ۳۹ کتاب الف و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه اسلام وجود دارد. 
مدت زمان این ویدیو ۳ ثانیه است. در زیر عکسی از این ویدیو آمده که ۳ کامنت دارد. ویدیو زیر برای ۳ هفته پیش است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمات سه و هفته و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در برگ ۳ کتاب کیمیاگر و در برگ ۳۳ کتاب زهیر و در برگ‌های ۹۳ و ۳۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه هفته وجود دارد.
در زیر خبری از خبرگزاری زن Jinha با عنوان «نسرین ستوده کشتار معترضان را جنایت علیه بشریت خواند و خواستار عدالت شد» آمده که برای ۳ هفته قبل است. در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمه نسرین و در سوره ۳ قرآن کلمات ستوده، کشتن، را، علیه، بشری، خواند، خواستار، عدالت و شد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات کشته، علیه، می‌خواندند، خواستار، عدل و شد و در قصیده ۳ ایرج میرزا کلمه ستوده و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات زن و ستوده و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات ستوده و بکشتند و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان کلمه جنایت و در بخش دیگری از مقاله کلمات بشر و عدل و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ ابن یمین کلمات بشری و عدل و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمات البشر و عدل ذکر شده است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات ستوده، زندان، ایران و گسترید ذکر شده‌اند. در این خبر بیان شده: «نسرین ستوده زندانی سیاسی سابق، با مقایسه سرکوب اعتراضات ایران با آلمان نازی، یوگسلاوی سابق و آفریقای جنوبی و با تاکید بر اینکه «جنایت علیه انسان‌ها وقتی گسترده و سیستماتیک باشد، جنایت علیه بشریت است»، خواهان محاکمه و مجازات عاملان شد.»
در توضیحات «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» در ویکی‌پدیا بیان شده: «در ۳۰ دی پهلوی در سخنانی خطاب به علی خامنه‌ای گفت: «همان‌گونه که جنایتکاران نازی در نورنبرگ محاکمه و مجازات شدند، تو و هم‌دستانت نیز در دادگاه ملت ایران محاکمه و مجازات خواهید شد.»» در این مطلب عدد ۳۰ وجود دارد.
در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «تلگراف کشتار ایرانیان را با کشتار ۳۳ هزار یهودی در ۲ روز به‌دست نازی‌ها مقایسه کرد» آمده است. در عنوان این خبر عددهای ۳۳ هزار نفر و ۲ وجود دارند. رژیم اسرائیل تقریبا ۲ برابر ۳۳ هزار نفر را در فلسطین کشته است. رژیم آلمان نازی، رژیم اسرائیل و رژیم سپاه و خامنه‌ای از یک قماش هستند. در برگ ۳۳ کتاب مکتوب عبارت آلمان نازی و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در باب‌های ۳۳ و ۹۳ انجیل برنابا و در آیه ۹۳ سوره یونس کلمه اسرائیل و در سوره ۳ قرآن (سوره آل عمران) کلمات اسرائیل و سپاه وجود دارند. 
«خامنه‌ای دوست مردم فلسطین نیست. خامنه‌ای از مردم فلسطین حمایت می‌کند تا پایگاه مردمی در ایران پیدا کند و بتواند مخالفان خودش را سرکوب کند. سیاست‌های جنگ طلبانه خامنه‌ای باعث ویرانی فلسطین و ایران شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۷۱۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۱۷۹ و ۱۹۷ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۱۷۹، ۱۹۷ و ۷۱۹ مشترک هستند.
در مقاله‌ای با عنوان «وحدت و صلح فلسطین و اسرائیل؛ آتش لس آنجلس آه کودکان مظلوم غزه» که آدرس‌های آن در ادامه آمده مطالبی درباره حل مشکل بین فلسطین و اسرائیل بیان شده است. در منشور کوروش کلمه صلح و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات منشور و زمانه و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات صلح، بیت مقدس و زمانه ذکر شده‌اند. این مقاله در سایت بلاگ اسپات و در سایت تریبون زمانه موجود است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ سنایی و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در غزل ۳ سیف فرغانی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ میلی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در رباعی ۳۳ ابوسعید ابوالخیر و در غزل ۳۳ فرخی یزدی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۳۹ حکیم نزاری و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی و در غزل ۳۹ انوری کلمه زمانه وجود دارد. 
در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمه شعار و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات شعار و گل و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات هدیه و شهید وجود دارند. در توضیحات «خیزش ۱۴۰۴ در ایران» در ویکی‌پدیا به شعار «این گل پرپرشده هدیه به میهن شده» اشاره شده است. اگر این شعار را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۶۹ می‌شود. ساخت خبر ایران اینترنشنال ۱۹:۲۶ است.
در زیر ویدیویی از اینستاگرام آمده که به «شهید امیر حسین شاکرمی» اشاره می‌کند. اگر عبارت «شهید امیر حسین شاکرمی» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۶۹ می‌شود. ارقام عددهای ۱۲۶۹، ۱۲۹۶ و ۱۹:۲۶ مشترک هستند. در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، امیر، شاه و کرم و در قصیده ۳ مجد همگر کلمات شهید و کرمش و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شهید و حسین و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی کلمات جاوید و حسین و در غزل ۳۳ خاقانی کلمات امیر، شاه و کرم و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمات امیر، شاهی و کرم و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمات امیر و شاه و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات شاها و کرم و در غزل ۳۳ سعدی کلمه شهادت و در حکایت ۳ باب سوم گلستان سعدی و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در قصیده ۳ خاقانی و در دوبیتی ۳ باباطاهر و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در رباعی ۳ طغرای مشهدی و در آیه ۳۳ سوره لقمان و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ فضولی و در غزل‌های ۳ و ۳۹ مولانا و در غزل ۳۹ سیف فرغانی و در غزل ۹۳ حافظ کلمه کرم وجود دارد. 
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، امیر، شاه و کرم و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمات مظهر، امیر، حسین و شاه و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات مظهر، شاه و کرم در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمات شهید و امیر وجود دارند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، امیر، شاه، کرم، کمال، الدین و اسماعیل و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمه کرم و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمات عطار، کمال، اسماعیل، شاه و کرم وجود دارند.
در مقاله به امیر حسین ربیعی اشاره شده که با امیر حسین شاکرمی همنام است. در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات شهید، شاه، کرم و همنام و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات شهادت و حسین و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات شهیدان، نام حسین، شاه و اعتراض و در آیه ۳ سوره معارج کلمه اعتراض و در آیه ۳۳ سوره معارج کلمه قیام وجود دارد. امیر حسین شاکرمی در اعترض‌ها و قیام مردم به شهادت رسید.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، امیر، شاه، کرم و هود و در آیه ۳ سوره هود کلمه کرم و در آیه ۳۹ سوره هود کلمه جاودان وجود دارد. مدت زمان این ویدیو ۳۳ ثانیه است. این ویدیو برای ۳ ساعت پیش است. در ادامه مقاله به خبری اشاره شده که برای ۳ ساعت پیش است.
در زیر ویدیو دیگری از اینستاگرام آمده که به شهید جاویدنام حسین ربیعی اشاره می‌کند. حسین ربیعی و امیر حسین ربیعی همنام هستند. مدت این ویدیو ۳۰ ثانیه است. در این ویدیو بیان شده که حسین ربیعی در شهر قم شهید شده است. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شهید و حسین و در قصیده ۳ خاقانی کلمه ربیعش و در غزل ۳۳ خاقانی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمه قم وجود دارد. اگر عبارت «حسین ربیعی» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳ می‌شود.
در زیر ویدیو دیگری از اینستاگرام آمده که بیان می‌کند: 
«جاویدنام دانیال مرادی زاده 
خواهر دانیال فریاد می‌زنه: تا جایی که می‌تونین این ویدیو را پخش کنین: به داداشم بگید دانیال کمانگیر» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. مدت زمان این ویدیو ۳۳ ثانیه است. بین عددهای ۳۳ و ۳۰۳ دو رقم مشترک هستند. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات دانیال، مراد، زاده و خواهر و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خواهر، فریاد، می‌زند، تا، جایی، که، می‌توانید، این، را، پخش، کنید، به، برادر و گویید و در سوره ۳۹ قرآن کلمات فریاد، تا، می‌توانی و گوید و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات جاوید، برادرش، آرش و کمان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات فریاد و کمان و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در قطعه ۳ ایرج میرزا و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه خواهر و در شعر ۳ مظهر عطار کلمه دانیال و در یسنه هات ۳ اوستا کلمه جاودان و عدد ۳۳ و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمه جاودانگی و در فرگرد ۳ اوستا کلمه جاودانه و در یسنه هات ۳۹ اوستا و در غزل ۳۹ همام تبریزی و در آیه ۳ سوره مائده کلمه جاودان و در آیه ۳۹ سوره غافر کلمه جاودانی و در آیه ۳ سوره همزه و در آیه ۳۹ سوره بقره کلمه جاودانه و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمات مراد، زاده و کمان و در قصیده ۳۹ منوچهری و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان کلمات جاودان و کمان و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات فریاد و کمان و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات جاودان، جاوید و برادر و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات جاودانی و فریاد و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در مسمط ۳ منوچهری و در قصیده ۳ ابن یمین و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳ طغرای مشهدی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۳ ابن حسام خوسفی و در غزل ۳۳ انوری و در برگ ۳۳ کتاب والکیری‌ها و در غزل‌های ۳۹ و ۹۳ یغمای جندقی کلمه کمان و در برگ ۳۹ کتاب مکتوب و در ۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت و در برگ ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه برادر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در شعر ۳ باب سوم بوستان سعدی و در آیه ۳۳ سوره عبس و در باب‌های ۳ و ۳۹ کتاب مقدس زبور و در غزل ۳۹ فرخی یزدی و در باب ۹۳ انجیل برنابا و در غزل ۳۳۹ صائب تبریزی کلمه فریاد وجود دارد.
در آیه ۳ سوره کهف کلمه جاودانه و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات کهف و فریاد و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه شهید وجود دارد.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمه دانیال و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات فریاد و کمان وجود دارند.
در غزل ۹۳ جهان ملک خاتون کلمات فریاد و کمان و در غزل ۳۹۳ جهان ملک خاتون کلمه فریاد وجود دارد.
در برگ ۳۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمات برادر و شلوار سیاه و در غزل ۳۹ صائب تبریزی عبارت رنگین لباسی وجود دارد. در ویدیو زیر دانیال مرادی زاده شلوار سیاه دارد. 
در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمات برادر و کمان وجود دارند. در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری به مرگ برادر اشاره شده است. 
در غزل ۳۹ حکیم نزاری کلمات کمان و اعتراض ذکر شده‌اند. دانیال مرادی زاده در اعتراضات به شهادت رسیده است. اگر عبارت «شهید دانیال مرادی زاده» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شهید، دانیال، مراد و زاده و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید و دانیال ذکر شده‌اند.
مدت زمان ویدیو درباره شهید جاویدنام دانیال مرادی زاده ۳۳ ثانیه است. این ویدیو برای ۳ روز پیش است. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شهید، دانیال، مراد، زاده، خواهر و سه روز و در سوره ۳ قرآن کلمات جاوید و سه روز و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» عبارت روز سه و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» عبارت سه روز و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع کلمات سه روز و سپیده دم و در آیه ۳ سوره عادیات کلمه سپیده دم وجود دارد. پست اینستاگرام درباره دانیال مرادی زاده را حساب کاربری با عنوان سپیده دم قرار داده است. در قصیده ۳ خاقانی کلمه سپیده وجود دارد.
دانیال مرادی زاده توسط رژیم سپاه و خامنه‌ای ضحاک مار دوش به قتل و شهادت رسیده است. در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات خبر، دروازه، ظاهر، شیطان، دوران، این، خاک و مار و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات ظاهر و پایان و در منشور کوروش کلمات دروازه و پایان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات ایزدیست، دروازه، سه، روزی و پیش و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» عبارت سه روز وجود دارد. در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «رشید مظاهری: خامنه‌ای شیطان، دوران فرماندهی‌‌ات بر این خاک ایزدی به پایان رسیده است» آمده که برای ۳ روز پیش است. کلمه مظاهر جمع کلمه ظاهر است. در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات جمع و ظاهر ذکر شده‌اند.
در توضیحات رشید مظاهری در ویکی‌پدیا بیان شده: «با توجّه به خیزش ۱۴۰۴ ایران، مظاهری عکسی در اینستاگرام خود منتشر کرد که در آن نام تصویر علی خامنه‌ای با تصویر «شیطان» ترکیب شده بود و در توضیح آن نوشت: «خامنه ای! بدان که فرماندهی تو بر این خاک ایزدی به پایان رسیده است.»» در زیر عکسی از جستجوی عبارت «رشید مظاهری» در گوگل و توضیحات «رشید مظاهری» در ویکی‌پدیا آمده است که ۳ ساعت قبل را نشان می‌دهد. در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات دروازه، ظاهر، شیطان، این، خاک و ساعات ذکر شده‌‌اند. در قصیده ۳ صامت بروجردی عبارت «دروازه ساعات» وجود دارد. در توضیحات رشید مظاهری در ویکی‌پدیا بیان شده به ‌عنوان سومین دروازه‌بان لیگ شناخته می‌شود. در این مطلب عدد ۳ وجود دارد. در توضیحات رشید مظاهری در ویکی‌پدیا بیان شده جام قهرمانی را بالای سر برد و سومین جام خود را با ذوب‌آهن تجربه کرد. در این مطلب نیز عدد ۳ وجود دارد. 
در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات ظاهر، دروازه و پیکان و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات ظاهر و پیکان و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در مثنوی ۳ نسیمی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۹۳ صائب تبریزی کلمه ظاهر و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمه رشید و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه پیکان وجود دارد. در ویکی‌پدیا بیان شده که رشید مظاهری در باشگاه فوتبال پیکان دروازه بان بود.
در زیر ویدیو دیگری از اینستاگرام آمده که به شهید جاویدنام مژگان زینالی مادر ۳ فرزند اشاره می‌کند. در غزل ۳ بیدل دهلوی کلمات شهید و مژگان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات مژگان، مادر، فرزند و عدد ۳ و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در غزل‌های ۳ و ۳۹ شهریار و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی و در غزل ۳۹ نسیمی و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در غزل‌های ۳ و ۹۳ یغمای جندقی و در غزل ۹۳ صغیر اصفهانی و در متفرقات ۳۹۹ صائب تبریزی کلمه مژگان و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات مژگان و فرزند و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید و فرزند و عدد ۳ و در سوره ۳ قرآن (آل عمران) کلمات شهید، جاوید، مادر و فرزند و عدد ۳ و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شهید و مادر و عدد ۳ و در سوره ۳۳ قرآن کلمات شهید، مادر و فرزند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات شهید، جاویدان، مادر و فرزند و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات جاودان، جاوید و مادر و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات مادر و فرزند و در آیه ۳۳ سوره زنان و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه مادر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمات مادر و خون و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» عبارت «سه فرزند» وجود دارد.
در این ویدیو بیان شده: «مژگان زینالی مادر سه فرزند که در اوج جوانی در کرج با قساوت هدف گلوله قرار گرفت داغی هست که بر دل تمام مادرهای ایران نشسته این درد مشترک ما رو به هم نزدیکتر میکنه تا روزی که عدالت واقعی برقرار بشه واقعیت اینه که خون شهیدان ضامن پیروزی قیام و آزادی مردم هست و این لاله‌های سرخ مسیر سرنگونی رو هموار میکنن ما در این سوگ عظیم با هم شریکیم و اجازه نمیدیم یاد مژگان و تنهایی فرزندانش فراموش بشه هر قطره خونی که به زمین میریزه بذری میشه برای فردای روشن که آرزوی تمام مادرهای این سرزمینه» در سوره ۳ قرآن کلمات مادر، سه، فرزند، هدف، قرار، گرفت، داغ، هست، بر دل، تمام، مادر، شهید، پیروزی، قیام، آزادی، مردم، هست، این، مسیر، هموار، می‌کنند، ما، در این، عظیم، شریک، یاد، تنها، فرزند، زمین، برای، روشن، که، آرزو، تمام و مادران و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات مژگان، مادر، سه، فرزند، جوان، دل، ایران، درد، خون، پیروزی، مردم، یاد، مژگان، فرزند، خون و زمین، روشن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات جاوید، فرزند، دل، ایران، درد، خون، پیروز، آزادگان، مردم، یاد، فرزند، خون، زمین و منشور و در منشور کوروش کلمات جاودان و فرزند و در غزل ۳ شهریار کلمات مژگان، داغ و فراموش و در غزل ۳۹ شهریار کلمات مژگان، جوان و آرزو و در غزل ۹۳ شهریار کلمات مادر، سه، فرزند، لاله و داغ و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات مادر، لاله، خون، فراموش، داغ و فردا و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات مادر، فرزند، دل، تمام، لاله، خون، داغ، روزی، عدل، زمین و روشن و در غزل ۳ سلیم تهرانی عبارت داغ لاله و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی و در غزل ۹۳ صغیر اصفهانی کلمه مژگان و در غزل ۳ صغیر اصفهانی کلمات لاله و داغ و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» کلمات مژگان و آرزو و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات سه، فرزند، شهید و آرزو و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمات جوان و آرزو و در آیه ۳ سوره حجر و در غزل ۳۹ همام تبریزی کلمه آرزو و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی فرزند، جوان، آزاد و لاله سرخ و در غزل ۹۳۳ صائب تبریزی کلمات شهیدان و داغ و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات سرخ لاله و داغ و در شعر ۳ جاودینامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه داغ و در قصیده ۳ عبید زاکانی عبارت قطره خون ذکر شده است.
در غزل ۳۹ نسیمی کلمات مژگان و لاله و در مثنوی ۳ نسیمی کلمه آرزو وجود دارد. 
در غزل‌های ۳ و ۹۳ یغمای جندقی کلمه مژگان و در غزل ۳۳ یغمای جندقی کلمات آرزو، لاله و خون ذکر شده‌اند.
در غزل ۳ بیدل دهلوی کلمات شهید، مژگان، دل و خون و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی کلمات مژگان، آزاد، فردا، دل، داغ، درد و دی و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی کلمه داغ و در غزل ۹۳ حافظ کلمات دل و لاله و در غزل ۳۹ حافظ کلمات مادر و دی وجود دارند. مژگان زینالی در ماه دی جاویدنام شده است. 
در یسنه هات ۳ اوستا کلمات جاودان، پیروز و عدد ۳۳ و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمات جاودانگی و آرزو و در یسنه هات ۳۹ اوستا کلمه پیروز و در نیایش ۳ اوستا «ماه نیایش» کلمات پیروز و فرزندان و در فرگرد ۳ اوستا کلمات جاودانه، فرزندان و بذر و در آیه ۳ سوره شوری و در آیه ۳ سوره جمعه و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در باب‌های ۳ و ۳۳ کتاب مقدس زبور و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در مثنوی ۳ نسیمی و در آیه ۳۹ سوره یوسف و در آیه ۳ سوره فتح کلمه پیروز و در غزل ۹۳ یغمای جندقی کلمات مژگان و فتح و در شعر ۳ مظهر عطار و در غزل ۳ خاتمه الحیات جامی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳۳ مجد همگر و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی کلمه فتح و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد کلمه فتوح وجود دارد. معنی کلمه فتح پیروزی است. ژاله علو در دوبله و گویندگی فیلم «فاتح، رعد در آفتاب» نقش داشته است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات ژاله، گویندگی و پیروز ذکر شده‌اند. 
در متنی که درباره مژگان زینالی بیان گردید عبارت «لاله‌های سرخ» وجود دارد. در شعر «لاله‌های سرخ» سیمین بهبهانی کلمات مژگان، یاد، داغ و خون ذکر شده است. اگر عبارت «لاله‌های سرخ» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳ می‌شود. در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات سرخ لاله، خون و داغ ذکر شده‌‌اند.
 عکس پروفایل حساب کاربری که این پست را درباره مژگان زینالی قرار داده شمع است. در غزل ۳۹ نسیمی کلمات مژگان، عکس و شمع و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات مژگان و شمع و در غزل‌های ۳ و ۳۳ بیدل دهلوی کلمه مژگان و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی و در غزل ۳ جویای تبریزی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳ آشفته شیرازی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در غزل ۹۳۳ صائب تبریزی کلمه شمع و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات مادر و شمع و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳۳ فضولی کلمات عکس و شمع و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳ انوری و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در غزل‌های ۳ و ۳۹ همام تبریزی و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمه عکس وجود دارد. 
در مقاله به کلمه‌های متعددی از قصیده ۳ سلیم تهرانی و شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی درباره مژگان زینالی اشاره گردید. در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات شیرین و فرهاد وجود دارند. در شعر ۳۹ جاویدنامه اقبال لاهوری کلمه سلیمی وجود دارد. سلیم تهرانی و سلیمی جرونی همنام هستند. در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمه همنام وجود دارد. در برگ ۳۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه تهران وجود دارد. مژگان زینالی در کرج در کنار تهران هدف گلوله قرار گرفت. در غزل ۳۹ سلیم تهرانی کلمه مژگان وجود دارد.
در قصیده ۳ امیر معزی کلمات جاودان، جاوید، مادر و عدد ۳۰ و در قصیده ۳ خاقانی کلمات مادر، داغ و عدد ۳۰ در قصیده ۳ امیر معزی وجود دارد. مدت زمان ویدیو درباره مژگان زینالی ۳۰ ثانیه است. در این عدد نیز رقم ۳ وجود دارد. در زیر پستی از فیسبوک رادیو فرهنگ آمده که مشابه ویدیو اینستاگرام درباره جاویدنام مژگان زینالی است. این پست ۳۰ واکنش دارد. در برگ‌های ۳۳ و ۹۳ کتاب والکیری‌ها کلمه رادیو و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده ۳۹ مجد همگر کلمه فرهنگ و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمات فرهنگ و جاودان وجود دارند.
در زیر پستی از فیسبوک «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» آمده که در آن به شهید جاویدنام محمدرضا انتظامی اشاره شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات پست، توانا، آموزش، جامعه، شهید، جاوید، محمد و رضای و در سوره ۳۳ قرآن کلمات توانا، شهید و محمد و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات توانا، جاودان، جاوید و محمد و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات محمد و رضا و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه انتظام و در باب ۳۳ انجیل برنابا کلمه توانا و در باب ۳۹ انجیل برنابا و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمه محمد و در فرگرد ۳ اوستا کلمات جاودانه و توانا و در یسنه هات ۳ اوستا کلمه جاودان و عدد ۳۳ و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمات جاودانگی، توانا و آموزش و در یسنه هات ۳۹ اوستا کلمه جاودان و در سوره ۳۹ قرآن کلمات توانا و جاوید و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه توانایی وجود دارد. در مقاله به محمدرضا شاه پهلوی اشاره شده که با محمدرضا انتظامی همنام است. محمدرضا شاه پهلوی و محمدرضا انتظامی همنام هستند. پست فیسبوک «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» ۳۰ واکنش دارد و برای ۳ هفته قبل است. در بخش دیگری از مقاله کلمه هفته ذکر شده است. در زیر ویدیویی از اینستاگرام «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» درباره شهید محمدرضا انتظامی آمده که مدت زمان آن ۳۳ ثانیه است. اگر عبارت «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. 
در زیر پست دیگری از اینستاگرام «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» درباره شهید جاویدنام امین طولابی مهندس عمران ۳۹ ساله و تازه داماد اهل خرم آباد و ساکن شهر پرند آمده است. در سوره ۳ قرآن (سوره آل عمران) کلمات پست، توانا، آموزش، جامعه، شهید، جاوید، امین، عمران و سال و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، امین و عمران و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمات جاودانی و امین و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در آیه ۳۹ سوره صاد و در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه امین و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات شهید، عمران و سال و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات شهید و عمران و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات ایران، جاوید، سال، تازه، آباد و شهر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات ایران، سال، تازه، آباد و شهر و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات ایران، سال، داماد، آباد و شهر و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات توانایی و داماد و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات توانایی، عمران و سال و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات عمران، سال و تازه و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه عمران و در سوره ۳۳ قرآن کلمات توانا، شهید و خرم و در سوره ۳۹ قرآن کلمات توانا، خرم و آبادند و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات توانا، جاودان، جاوید، سال و خرم و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات ایران، خرم، آباد و شهر و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات اهل و خرم و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳۳ منوچهری و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۳ ابن حسام خوسفی و در قصیده ۳۹ مجد همگر کلمه خرم و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در غزل ۳ حافظ و در غزل ۳۹ فرخی یزدی و در غزل ۳۹۳ جهان ملک خاتون کلمه آباد و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمات خرم و شهر و در قصیده ۳ خاقانی کلمات خرمی و پرند و در آیه ۳۳ سوره فاطر کلمات جاویدان و پرند و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمه پرند وجود دارد.
در آیه ۳۹ سوره نمل یا مورچه کلمات توانا و امین و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات مور یا مورچه، توانایی، عمران و سال ذکر شده اند.
در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات شهیدان، الامین، طوبی و اعتراض و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات امین و طوبی ذکر شده‌اند. امین طولابی در اعتراضات به شهادت رسیده است. کلمات طولابی و طوبی شبیه هستند. در قصیده ۳ مجد همگر و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی کلمات شهید و طوبی و در قصیده ۳ ابن یمین و در غزل ۹۳ یغمای جندقی کلمه طوبی وجود دارد.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، امین و عمران و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات مظهر و طوبا و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه شهید ذکر شده است.
 مدت زمان پست اینستاگرام «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» درباره شهید جاویدنام امین طولابی ۳۰ ثانیه است.
در زیر پستی از اینستاگرام «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» آمده که در آن بیان شده: «فرهاد محمودی، برادر جاویدنام فریدون محمودی ویدیویی از روز باشکوهی که خیابان‌های شهر مهاباد پر از مردم مبارز بود، منتشر کرد و نوشت: «به یاد توماج که می‌گفت: این شهرها مال ماست، این خیابون‌ها برای من و تو... بدون شک یه روزی ایران آزاد میشه و شهرها، کوچه‌ها و خیابون‌ها مونو از ج اسلامی پس می‌گیریم»» در سوره ۳ قرآن کلمات پست، توانا، آموزش، جامعه، برادر، شهید، جاوید، روز، شهر، مردم، بود، کرد، نوشت، به یاد، می‌گفتی، این، شهرها، مال، ماست، این، برای، من، تو، بدون، شک، یک، روزی، آزاد، می‌شود، شهرها، پس و می‌گیریم و در سوره ۳۳ قرآن کلمات توانا، برادر، شهید، روز، شهر، مردم، بود، کرد، نوشته، به یاد، می‌گفتی، این، شهر، مال، ما، است، این، برای، من، تو، بدون، آزاد، می‌شود، شهر، کوچه، پس و گیرید و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات شهادت و جاودان و در باب ۳۳ انجیل برنابا کلمه توانا و در فرگرد ۳ اوستا کلمات جاودانه و توانا و در یسنه هات ۳ اوستا کلمه جاودان و عدد ۳۳ و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمات جاودانگی، توانا و آموزش و در یسنه هات ۳۹ اوستا کلمه جاودان و در سوره ۳۹ قرآن کلمات توانا و جاوید و در غزل ۳۹ عارف قزوینی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه توانایی وجود دارد.
بیت زیر از قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی به شکوه روز نبرد اشاره می‌کند. در پست زیر بیان شده روز باشکوهی که خیابان‌های شهر مهاباد پر از مردم مبارز بود. اگر بیت زیر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۹ ذکر شده است.
با شکوه کوس او روز نبرد     خود چه باشد نام کوس و طبلکی
در غزل ۳۳ عبید زاکانی کلمات فرهاد و شهر و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات فرهاد، من و تو و در غزل ۳۹ فرخی یزدی کلمات فرهاد و آزاد و در غزل ۳۳ یغمای جندقی کلمه فرهاد و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمات فریدون، من و تو و در غزل ۹۳ ابن حسام خوسفی و در قصیده ۳۹ منوچهری و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمه فریدون و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه محمودی وجود دارد. جاویدنام فریدون محمودی برادر فرهاد محمودی به دست رژیم ضحاک سپاه و خامنه‌ای به قتل و شهادت رسیده است. در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه شهید وجود دارد. 
 در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری به مرگ برادر اشاره شده است. در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات فریدون و برادر وجود دارند.
مدت زمان پست اینستاگرام «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» درباره شهید جاویدنام فریدون محمودی ۳۳ ثانیه است. در زیر پست دیگری از اینستاگرام «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» درباره شهید جاویدنام فریدون محمودی آمده که مدت زمان آن ۳۰ ثانیه است. در قصیده ۳ امیر معزی عدد ۳۰ و کلمات توانا، جاودان، جاوید و مادر ذکر شده‌اند. در این پست مادر شهید فریدون محمودی بیان می‌کند:
سلام به مردم باشرف کردستان
سلام به مادران دادخواه شهیدان راه آزادی
من مادر شهید فریدون محمودی هستم
مردم باشرف کردستان
همه از همدیگر حمایت کنیم
تا همگی به آزادی برسیم
من دوست ندارم مادر دیگری مثل من
جگر گوشه‌اش را از دست بدهد
به امید آزادی
در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات محمود، کُرد و آزادی و در بخش دیگری از مقاله کلمه مادر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» مصرع «همی مادرش را جگر زان بخست» و کلمات، دوست، ندارم، مادر، دیگر، من، دادخواه و امید و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمات مادر و فریدون وجود دارند. بیان گردید که جاویدنام فریدون محمودی به دست رژیم ضحاک سپاه و خامنه‌ای به قتل و شهادت رسیده است. جاویدنام فریدون محمودی ۳ سال قبل از اعتراضات سال ۱۴۰۴ خورشیدی به شهادت رسید.
در زیر پستی از شبکه اجتماعی X «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» آمده که در آن بیان شده جاویدنام احمد گودرزی؛ کارگری که در بروجرد با گلوله جنگی کشته شد. در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمه شهید و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات احمد و توانا و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات پست، ایران، احمد و جنگ و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمه احمد و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید، احمد، کشته و عمران و در سوره ۳ قرآن (آل عمران) کلمات پست، توانا، آموزش، جامعه، شهید، جاوید، جنگی، کشته و شد و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمه احمد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات گودرز، جنگ و کشتن و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات توانا، ایرانیان، کارگر، جنگی، کشته و شد و در منشور کوروش کلمات جاودان و کارگران و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در دوبیتی ۳ باباطاهر و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار کلمه کارگر و در غزل ۳۹ قزوینی کلمه توانایی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات توانایی، کارگر و کشته و در غزل ۳۹۳ شاه نعمت الله ولی کلمات جاودان و کشته وجود دارند. پست شبکه اجتماعی X «توانا: آموزشکده جامعه مدنی ایران» ۳ لایک دارد.
در زیر ویدیویی از فیسبوک ایران اینترنشنال آمده که در آن بیان شده: «ویديوی رسیده به ایران اینترنشنال نشان می‌دهد حاضران در مراسم جاویدنام هادی فروغ ترانه «ای ایران» را هم‌خوانی کردند» اگر عبارت «ای ایران» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳ می‌شود. مدت زمان این ویدیو ۳۳ ثانیه است. در شعر ۳ مظهر عطار و در مثنوی ۳ نسیمی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در غزل ۹۳ شهریار کلمه هادی و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمات جاودانگی و فروغ و در یسنه هات ۳ اوستا کلمه جاودان و عدد ۳۳ و در فرگرد ۳ اوستا کلمه جاودانه و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات پروین و فروغ و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در شعر ۳۳ فرهنگ فارسی ادیب الممالک و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی کلمه فروغ ذکر شده است. 
در زیر پستی از شبکه اجتماعی X من و تو آمده که بیان می‌کند جاویدنام ستایش سوسن آبادی، ۳۰ساله ساکن اراک در دی ماه سال ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات مردمی با شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر حکومتی کشته شد. این پست ۳۰ لایک دارد و برای ۳ روز قبل است. در سوره ۳ قرآن کلمات پست، اجتماع، من، تو، جاوید، ستایش، مردمی، مستقیم، حکومت و کشته شدن و در سوره ۳۹ قرآن کلمات من، تو، جاویدان، ستایش، ماه، مردمی و حکومت و در آیه ۳ سوره نصر و در آیه ۳۳ سوره طه و در آیه ۳۹ سوره قاف و در آیه ۳۹ سوره ابراهیم کلمه ستایش و در یسنه هات ۳ اوستا کلمات جاودان، ستایش، سال، ماه و عدد ۳۳ و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمات جاودانگی و ستایش و در یسنه هات ۳۹ اوستا کلمه جاودان و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمات جاودانی، ستایش، ماه، نیروی و سربازی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات من، تو، ستایش، نیروی و کشت و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات من و تو، سوسن، نیرو و کشتن و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات من، تو، دی و مردم و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات من، تو، ستایش، ماه، مردمی و در مثنوی ۳ نسیمی کلمات اجتماع، من، تو، ماه و کشته و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمات من، تو و مردم و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات ماه دی و مردم و در قصیده ۳۹ مجد همگر کلمات دی و مردم و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در غزل ۳۳ ابن حسام خوسفی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه دی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات جاودان، مردم، دی، سرخ و سیمین و در شعر «لاله‌های سرخ» سیمین بهبهانی کلمه سوسن و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمات من، تو، جاوید، جاودان، سوسن، ماه، لاله، سرخ و سیمین و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات من و تو، سوسن و سرخ لاله و در آیه ۳۹ سوره شعراء کلمه اجتماع ودر غزل ۳۹۳ شاه نعمت الله ولی کلمات جاودان و کشته وجود دارند. 
در منشور کوروش کلمات جاودان و ستایش و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات منشور، پست، من، تو، جاوید، سی، سال، ماه، مردم، نیرو و کشتن ذکر شده‌اند. در بیت ۳۰ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» که در زیر آمده کلمه سال وجود دارد. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۰ ذکر شده است.
برین گونه تا هفت سال از جهان     ندیدند سبزی کهان و مهان
در آیه ۹۳ سوره نمل یا مورچه کلمه ستایش و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات مور یا مورچه، من، تو، دی، ماه، سال، مردم و کشته وجود دارند.
در زیر پستی از اینستاگرام درباره شهید جاویدنام صفورا جعفری آمده که مدت زمان آن ۳ ثانیه است. در یسنه هات ۳ اوستا کلمه جاودان و عدد ۳۳ و در یسنه هات ۳۳ اوستا کلمه جاودانگی و در یسنه هات ۳۹ اوستا کلمه جاودان و در فرگرد ۳ اوستا کلمه جاودانه و دوشیزه و در قصیده ۳ ادیب الممالک کلمات دوشیزه و جعفری و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمات جاوید، جاودان و جعفری و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات شهید و جعفر و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی کلمه جعفر وجود دارد. در ویدیو زیر اعلامیه‌ای قرار دارد که به سومین روز درگذشت دوشیزه صفورا جعفری اشاره می‌کند. در این اعلامیه بیان شده که مجلس یادبود ایشان در حاجی آباد روستای جاسک که در نزدیک اتوبان تهران قزوین قرار دارد برگزار می‌شود. در قصیده ۳ ادیب الممالک کلمات دوشیزه و جعفری و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات جعفری و آباد و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه حاجی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات مجلس، یاد و آباد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمات روز سه، مجلس، یاد و نزدیک و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمه قزوین وجود دارد. در مقاله به عارف قزوینی و واعظ قزوینی اشاره شده است. اگر عبارت «شهید صفورا جعفری» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. 
در زیر ویدیویی از یوتیوب آمده که به شهید جاویدنام حبیب خوبی‌پور اشاره می‌کند و مدت زمان آن ۳ ثانیه است. در بیت زیر از قصیده ۳ مجد همگر کلمات شهید و حبیب وجود دارند. 
دل شهید مرا تیغ و تیر ایشان کشت     به تیغ خشم رقیب و به تیر چشم حبیب
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید و حبیب و در غزل ۳۹۳ جهان ملک خاتون و در غزل ۳۹۳ صغیر اصفهانی کلمه حبیب و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳۹ مولانا کلمه خوبی وجود دارد.
در غزل ۳۳ سعدی کلمه شهادت و در شعر ۳ باب سوم بوستان سعدی کلمه حبیب و در نامه‌های فارسی ۳ قائم مقام فراهانی کلمات سعدی و حبیب ذکر شده‌اند.
در زیر ویدیویی از اینستاگرام درباره جاویدنام مهدی خسروی که در کرمان شهید شده آمده است. در شعر ۳ مظهر عطار کلمات شهید و مهدی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمه مهدی و در غزل ۳۳ محتشم کاشانی کلمات شهید و خسروی و در قصیده ۳ مجد همگر کلمات شهید و خسرو و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات جاودان، جاوید و خسرو و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات جاودانی و خسرو و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان کلمه خسروی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در غزل ۳ محتشم کاشانی و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی و در غزل ۳۹ جویای تبریزی و در غزل ۹۳ صغیر اصفهانی کلمه خسرو و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه کرمان وجود دارد. 
در قصیده‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه خسرو ذکر شده‌ است. مهدی خسروی در کرمان شهید شده است.
در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمه مهدی و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات نامه، قائم، مقام، شهید و مهدی و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمه خسروی وجود دارد. 
در قصیده ۳ امیر معزی کلمات جاودان، جاوید، خسرو و عدد ۳۰ وجود دارد. مدت زمان ویدیو اینستاگرام درباره شهید جاویدنام مهدی خسروی ویدیو ۳۰ ثانیه است. این ویدیو برای ۳ هفته پیش است.
در زیر اطلاعیه‌ای از استاد طاهری با عنوان «عرض تسلیت به ملت ایران» آمده است. اگر عنوان این اطلاعیه را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله و در غزل ۳۹ فرخی یزدی کلمه استاد و در غزل‌های ۳ و ۳۳ فرخی یزدی و در باب ۳ کتاب مقدس استر و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ امیر معزی و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور و در برگ ۹۳ کتاب عطیه برتر و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی کلمه ملت و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات ملت و ایران و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات استاد و ملت وجود دارند.
در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «عفو بین‌الملل در مورد خطر اعدام ۳۰ معترض در ایران از جمله چند کودک هشدار داد» آمده است. در عنوان این خبر و در مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، عفو، ملل، در مورد، خطری، از جمله، چند، داد و امروز و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، عفوشان، در مورد، خطر، چند، هشدار و داد و در سوره ۳۹ قرآن خبر، مورد، جمله، چند، هشدار و داد و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات خبر و عفو و در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳ مجد همگر و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمه عفو و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات خبر، ایران و کودک و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات ایران و کودک و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات ایرانیان و کودک و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات ایران و امروز و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خبر، خطر، کودک، طفل و جمله و در قصیده ۳ خاقانی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات خبر و کودک و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات خبر، کودک و امروز و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات خبر، طفل یا کودک و امروز و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات کودک و امروز و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات خبر، خطر و امروز و در قطعه ۳ ایرج میرزا و در برگ ۳۹ کتاب زهیر کلمه خطر و در برگ‌های ۹۳ و ۳۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه خطرناک و در غزل ۳ فیض کاشانی کلمات هشدار و امروز و در آیه ۳ سوره دخان و در آیه‌های ۳۳ و ۳۹ سوره قمر کلمه هشدار و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی کلمات خبر و امروز و در آیه ۳ سوره مائده کلمات «به عنوان» و امروز و در شعر لاله‌های سرخ سیمین بهبهانی و در مسمط ۳ منوچهری و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ ایرج میرزا و در لمعات ۳ عراقی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در غزل ۳۳ مولانا و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در غزل ۳۳ خاقانی و در غزل ۳۳ عارف قزوینی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در آیه ۳۹ سوره زخرف و در آیه ۳۹ سوره نبا و در غزل ۳۹ حافظ و در آیه ۹۳ سوره انعام و در شعر ۹۳ رام و سینا ملا مسیح و در غزل ۳۳۹ جهان ملک خاتون کلمه امروز ذکر شده است. خبر ایران اینترنشنال برای امروز و ۳ ساعت پیش است.
در آیه ۹۳ سوره انعام کلمه امروز و در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی کلمات انعام و عفو ذکر شده‌اند.
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات کودک و آهنگ ذکر شده‌اند. آهنگ «طناب دار» اثر توماج صالحی است.
در خبر ایران اینترنشنال بیان شده: «صندوق کودکان ملل متحد، یونیسف نیز ۳۰ بهمن خواستار آزادی فوری همه کودکان بازداشت‌شده در اعتراضات ایران شد و تاکید کرد بازداشت کودکان باید در همه اشکال آن پایان یابد.» در این مطلب عدد ۳۰ وجود دارد. در سوره ۳ قرآن کلمات ملل، خواستار، آزادی، همه، بازداشت، شده، کرد، بازداشت، باید، در همه، شکل، آن، پایان و یابد و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خبر، همه، کودک، طفل و شکل و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات صندوق، کودکان، همه و آزاد و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات بیخبر و طفل و در آیه ۳۹ سوره طه کلمات صندوق و کودک و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع کلمات صندوق و امروز وجود دارند. بیان گردید که خبر ایران اینترنشنال برای امروز است. در خبر ایران اینترنشنال در مورد محمدامین بیگلری که به اعدام محکوم شده بیان گردیده: «مادر او فوت شده و پس از سه هفته از بازداشتش، خبر دستگیری او را به پدرش که مدت‌ها پیگیر سرنوشتش بوده، دادند.» در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، در مورد، محمد، امین، مادر، او، فوت، شده، پس از، سه، بازداشت، خبر، پدر، سرنوشت، بوده و دادند و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات محمد، امین و خبر و شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری کلمات امینی و بی‌خبری و در بخش دیگری از مقاله کلمات مادر و سه هفته ذکر شده است. 
در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «دادگاه سه نفر از معترضان بازداشت‌شده با طرح اتهامات سنگین علیه آنها برگزار شد» آمده است. در عنوان این خبر عدد ۳ وجود دارد. در این خبر بیان شده: «خبرگزاری میزان، وابسته به قوه قضاییه جمهوری اسلامی، از برگزاری نخستین جلسه رسیدگی به پرونده احسان حسینی‌پور حصارلو، متین محمدی و عرفان امیری، سه معترض بازداشت‌شده، با اتهام‌هایی مانند «تحریق مسجد سیدالشهدا در پاکدشت و مشارکت در قتل» خبر داد.» در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات خبر، میزان، حسین و محمد و در غزل ۳ فیض کاشانی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه میزان و در یسنه هات ۳ اوستا و در فرگرد ۳ اوستا و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری کلمه نخستین و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات خبر، احسان، محمد، عرفان و امیر و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات احسان و محمد و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی کلمات عنوان و احسان و در شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی کلمات احسان و سه و در قصیده ۳ مجد همگر و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در آیه ۹۳ سوره مائده و در غزل ۹۳ بابا فغانی و در غزل‌های ۳۹۳ و ۳۹۹۹ صائب تبریزی کلمه احسان و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات خبر و احسان و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمه متین وجود دارد. معلوم نیست که این افراد مسجد را آتش زدند یا نه. اگر مردم مسجد را آتش زدند دلیلش این است که رژیم سپاه و خامنه‌ای به هر شکل ممکنی از دین سوء استفاده کرده است و مردم عامل بدبختی‌هایشان را دین می‌دانند. در آیه ۳ سوره عصر و در آیه‌های ۳ و ۳۳ سوره زمر و در فرگرد ۳ اوستا و در یسنه هات‌های ۳ و ۳۹ اوستا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در شعر ۳ مظهر عطار و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در قصیده ۳ مجد همگر و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳ انوری و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ ابن یمین و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۳۳ فرهنگ فارسی ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی و در آیه ۳۹ سوره انفال و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی و در غزل ۳۹ جویای تبریزی و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۹ یغمای جندقی و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان و در برگ ۳۳۹ کتاب زهیر کلمه دین و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در مثنوی ۳ نسیمی کلمه بدبختی وجود دارد. رژیم سپاه و خامنه‌ای جان، مال و دین را از مردم گرفته است. اگر از افراد قدیمی بپرسید به شما می‌گویند که در دوران محمدرضاشاه پهلوی مردم خیلی بیشتر به مسجد می‌رفتند. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که «خامنه‌ای برای اعتبار پیدا کردن، خودش را به اسلام چسبانده، وگرنه خامنه‌ای و اعمالش تناسبی با اسلام ندارد.» دلیل دیگر حمله مردم به مسجد این است که رژیم سپاه و خامنه‌ای مساجد را محل سازماندهی نیروی‌های سرکوب‌گر قرار داده و حتی از مساجد به مردم شلیک می‌کند.
در سوره ۳ قرآن (سوره آل عمران) کلمات خبر، قتل، شهر، قدسی، تازه، رسیده، شهر، قدسی، شاهدانی، صحنه، بوده، حکومت، انجام و شده است و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات خبر، قتلته، قدس، مسجد، مملوءة، پایه، تازه، رسید، روایت، قدس، یکی، خون و شده است و در بخش دیگری از مقاله کلمه بیمارستان و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات خبر، بشهرستان، قدسی، بیمار و خون و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمات مسجد و شاهدی و در قصیده ۳ سنایی کلمات خبر، پایه و پایگاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» کلمه پایگاه و در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمات خبر و قتل و عام و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار کلمات قتل و عامی و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات خبر و جسد و در باب ۳۳ انجیل برنابا کلمه جسد و در برگ ۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه اجساد ذکر شده است. در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «قتل‌عام معترضان در شهر قدس؛ شلیک از بالای مساجد و بیمارستان مملو از اجساد» آمده که در آن بیان شده: «بر پایه ویدیویی تازه که به ایران‌اینترنشنال رسیده و روایت شاهدان عینی، شهر قدس در جریان سرکوب اعتراضات شاهد یکی از خونین‌ترین صحنه‌ها بوده که از آن با عنوان «قتل‌عامی دیگر» یاد شده است. به گفته شاهدان، شلیک عوامل حکومت در جریان سرکوب از بالای مسجد و پایگاه‌های بسیج انجام شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۷۱۰ می‌شود. ارقام عددهای ۷۱۰ و ۱۰۷ مشترک هستند. آیه ۱۰۷ سوره توبه و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «و (گروهی دیگر از منافقانند) آنان که مسجدی برای زیان به اسلام برپا کردند و مقصودشان کفر و عناد و تفرقه کلمه بین مسلمین و ساختن کمینگاهی برای دشمنان دیرینه خدا و رسول بود، و با این همه قسم‌های مؤکّد یاد می‌کنند که ما جز قصد خیر غرضی نداریم، و خدا گواهی می‌دهد که محققا دروغ می‌گویند.» در آیه ۳ سوره غافر و در آیه ۳ سوره هود و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در قصیده ۳ مجد همگر و در دردیات ۳ عارف قزوینی و در غزل ۳ حکیم نزاری و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در آیه ۳ سوره نصر و در آیه ۳۳ سوره نحل و در آیه ۳۳ سوره روم و در آیه‌های ۳۳ و ۳۹ سوره قاف و در آیه ۳۹ سوره مائده و در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری کلمه توبه وجود دارد. در این آیه به نقاق و تفرقه اشاره شده است. در آیه ۳ سوره منافقون و در آیه ۳۳ سوره محمد و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه نفاق وجود دارد. در ادامه مقاله بیان شده رژیم سپاه و خامنه‌ای معنا و مفهوم آیه نور را تحریف کرده و عبارت نه شرقی و نه غربی را عامل نفاق و تفرقه قرار داده است. در آیه نور منظور از عبارت نه شرقی و نه غربی لامکان است. 
در شعر ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات انبیاء و دین وجود دارند. آیه ۹۳ سوره انبیاء و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «و امت (با این سفارش) باز در کار دین، بین خود تفرقه و اختلاف انداختند (و ملت واحد را پریشان و متفرق ساختند ولی) باز رجوع همه به سوی ما خواهد بود.»
در ادامه خبر ایران اینترنشنال بیان شده: «در روزهای اخیر نیز گزارش‌هایی به ایران‌اینترنشنال رسیده که حاکی از وضعیت بحرانی زندان مشهد است. بر اساس این گزارش‌ها، تعداد بازداشت‌شدگان به اندازه‌ای زیاد است که حتی نمازخانه زندان نیز به محل نگهداری زندانیان تبدیل شده است. بازداشتی‌ها مجبورند روی زمین بخوابند، تنها یک پتو و بالش دارند، وضعیت غذا بسیار نامطلوب است و بسیاری دچار بیماری شده‌اند.» در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، روز، رسیده، بازداشت، اندازه زیاد، است، نماز، محل، نگهدارنده، تبدیل، شده است، بازداشت، زمین، خواب، تنها، یک، دارند، غذا، بسیار، است، دچار و شده‌اند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، روز، رسید، بحرانی، است، اندازه، است، نماز، نگهدار، تبدیل، شده است، زمین، خواب، تنها، یک، دارند، غذا، بسیار، است، بسیاری، دچار، بیماری و شده‌اند و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمه مشهد و در آیه ۳ سوره انفال و در آیه ۳ سوره نمل و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ خاقانی و در مسمط ۳ منوچهری و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در آیه ۳۳ سوره صاد و در آیه ۳۳ سوره احزاب و در قصیده ۳۳ منوچهری و در غزل ۳۳ بلند اقبال و در آیه ۳۹ سوره قاف و در یسنه هات‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ اوستا و در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه نماز و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه صلات و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات نماز و زندان و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در برگ ۳۳ کتاب مکتوب و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در غزل ۳۳۹ مولانا کلمه زندان و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات زندان و بیمار و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» و در غزل ۳ کمال الدین اسماعیل و در غزل ۳ عارف قزوینی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در غزل ۳۳ یغمای جندقی و در غزل ۳۹ نسیمی کلمه بیمار وجود دارد. در آیه ۹۳ سوره انعام کلمه نماز و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات انعام و نماز ذکر شده‌اند. در این مطلب نیز به زندانی کردن مردم در نمازخانه که مربوط به دین است اشاره شده است.
در زیر خبری از بی‌بی‌سی با عنوان «اعتراضات ۱۴۰۴ ایران؛ تصاویر «بسیار دردناک» بیمارستان الغدیر «صحت» دارد» آمده که برای تاریخ ۳ اسفند است و زمان مطالعه آن ۳ دقیقه بیان شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، تصویر، بسیار، دردناک، دارد، زمان و عدد ۳ و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، بسیار، دردناک، بیمار، دارد و زمان و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، بسیار، دردناک، زمان و عدد ۳ و در برگ ۳۳ کتاب الف و در بخش دیگری از مقاله کلمه بیمارستان و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات ایران و صحت و در برگ ۹۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه صحت ذکر شده است. 
در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «سه کشته از یک خانواده؛ روایت کشتار خانواده تیموری‌راد در فردیس» آمده است. این خبر برای ۳ ساعت پیش است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، سه، کشته، از، یک، خانواده و روایت و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، کشته، خانواده، روایت، ساعت و پیش و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات خبر، سه و کشته و در سوره ۳۹ قرآن و در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه خانواده و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات خبر، سه و روایت و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمه خبر و عدد ۳ و در غزل ۳۹ مولانا و در برگ ۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در برگ ۳۹ کتاب والکیری‌ها عدد ۳ و کلمه ساعت و در برگ ۹۳ کتاب والکیری‌ها عدد ۳ و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در قصیده ۳ خاقانی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در برگ ۳۳ کتاب والکیری‌ها و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در برگ ۳۳۹ کتاب زهیر کلمه ساعت و در آیه ۳ سوره مزمل کلمه ساعات و در مسمط ۳ منوچهری عدد ۳ و کلمه ساعتکی و در قصیده ۳۳ منوچهری کلمات ساعت و برق و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمه برق وجود دارد. ژاله علو در مجموعه تلویزیونی «ساعت شنی» بازی کرده است. در خبر ایران اینترنشنال بیان شده آرمین تیموری‌راد در رشته مهندسی برق پذیرفته شده بود و قرار بود از بهمن‌ماه دانشگاه را آغاز کند. در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات بهمن و برق و در سوره‌های ۳ و ۳۳ قرآن و در غزل ۳ جویای تبریزی و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در غزل ۳۳ مولانا و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی و در غزل‌های ۳۹ و ۳۳۹ صائب تبریزی کلمه برق ذکر شده است. 
در خبر ایران اینترنشنال بیان شده که امید پدر آرمین برقکار بود. در سوره‌های ۳ و ۳۳ قرآن کلمات خبر، امید، پدر، برق، کار و بود و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمات جاودانی و امید و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در غزل ۳۹ همام تبریزی کلمات خبر و امید و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور و در غزل ۳۹ صائب تبریزی و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی کلمات امید و برق و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی کلمات خبر و برق و در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و غزل ۳ جهان ملک خاتون و در غزل ۳ عارف قزوینی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در غزل ۳ همام تبریزی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در قصیده ۳۳ فضولی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در برگ ۳۳ کتاب مکتوب و در رباعی ۳۳ فرخی یزدی و در شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در غزل ۳۹ فرخی یزدی و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ پروین اعتصامی و در سوره ۳۹ قرآن و در رباعی ۳۹ ترانه‌های خیام (صادق هدایت) و در غزل ۳۹ ابن حسام خوسفی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در غزل ۹۳ انوری و در غزل ۹۳ بابا فغانی و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمه امید و در برگ ۳۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمات امید و پدر و در آیه ۳ سوره بلد و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در قطعه ۳ ایرج میرزا و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در غزل ۳۳ عارف قزوینی و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۹ یغمای جندقی و در برگ ۳۹ کتاب‌های الف و کیمیاگر کلمه پدر و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات خبر و پدر ذکر شده است. 
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» کلمه امید و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمات امید و پدر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمه پدر وجود دارد. در بیت زیر از شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» به کشته شدن پدر اشاره شده است.
پدر را بران گونه چون کشته دید       سر بخت ایرانیان گشته دید
در آیه ۳۳ سوره لقمان کلمه پدر و در قصیده ۳۳ نظیر نیشابوری کلمات لقمان و امید ذکر شده‌اند. 
در آیه ۹۳ سوره یوسف کلمه پدر و در شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات یوسف و امید ذکر شده‌اند. 
در آیه ۳ سوره بلد کلمه پدر و در نامه‌های فارسی ۳ قائم مقام فراهانی کلمات بلد و امید ذکر شده‌اند.
در باب ۹۳ انجیل برنابا کلمه امید و در باب‌های ۳۳ و ۳۹ انجیل برنابا کلمه پدر وجود دارد. 
در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات پدر، شهیدان و اعتراض ذکر شده‌اند. امید پدر آرمین در اعتراضات به شهادت رسیده است. 

مبارزه‌های خشونت پرهیز

در مقاله قبل به پخش مستندی از شبکه من و تو از تلویزیون درباره اعتصاب سراسری مردم بعد از اعلام حکومت نظامی در دوران محمدرضاشاه پهلوی در فتنه خمینی اشاره شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات من، تو، سراسر، مردم، حکومت، نظامی، دوران، رضای، پهلو و فتنه و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات من، تو، نظامی، پهلوی و فتنه و در غزل ۹۳۳ مولانا کلمه مستند و در قصیده ۳ این یمین و در برگ ۳۳ کتاب کیمیاگر و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور کلمات من و تو و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات من، تو، دوران، شاها و فتنه و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات من، تو، دوران و شاه و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات من و تو، دوران و فتنه و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات دوران و فتنه و در لمعات ۳ عراقی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی کلمات من، تو و فتنه و در برگ ۳۹ کتاب زهیر نوشته پائولو کوئلیو کلمه تلویزیون و در آیه ۳ سوره فلق و در شعر ۳ باب سوم بوستان سعدی و در غزل ۳ بیدل دهلوی و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳ شهریار و در دردریات ۳ عارف قزوینی و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در غزل ۳ انوری و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در قصیده ۳۳ منوچهری و در آیه ۳۹ سوره انفال و و در غزل‌های ۳۳ و ۹۳ محتشم کاشانی و در باب ۹۳ انجیل برنابا کلمه فتنه وجود دارد.
در غزل ۹۳ یغمای جندقی کلمات من و تو و شاه و در غزل ۳۹ یغمای جندقی کلمه فتنه وجود دارد. در غزل ۳۳ مولانا کلمات من و تو و در غزل ۳۹ مولانا کلمه فتنه وجود دارد.
«در بخشی از فیلم مستند شبکه من و تو مردم در صف بنزین به دلیل اعتصاب کارگرهای پمپ بنزین‌ها‌ نشان داده می‌شود.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۰ ذکر شده است. در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات من، تو، مردم و گارگر و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات من، تو و کارگران و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در دوبیتی ۳ باباطاهر و در منشور کوروش کلمه کارگر و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات من، تو، مردم و صف و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات من و تو و صف و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات من، تو و صفوف و در باب ۳ کتاب مقدس زبور و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در برگ ۳۹ کتاب مکتوب در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری کلمه صف و در برگ ۳۳ کتاب والکیری‌ها کلمات فیلم و پمپ بنزین وجود دارند.
«در مقاله قبل بیان شده که مردم باید از طریق اعتصاب‌های سراسری گسترده، متحد و مداوم، تعطیلی بازارها، مغازه‌ها و دکان‌ها، سرکار نرفتن کارگرها و کارمندها، پرداخت نکردن قبض‌های آب، برق، گاز و غیره، خارج کردن پول‌ها از بانک‌ها و راه‌های خشونت پرهیز دیگر، ایران را از چنگال این رژیم ظالم آزاد کنند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰۶۸ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۶۷۸۰ و ۱۷۰۶۸ مشترک هستند. در سوره زنان کلمات بیان شده، مردم، باید، طریق، سراسر، گسترده، سر، کار، نرفتند، پرداخت، نکردند، قبض، آب، خارج، کردن، مال، راه، پرهیز، دیگر، را از، چنگ، این، ظالم، آزاد و کنند و در سوره ۳ قرآن کلمات قبل، بیان شده، مردم، باید، سراسر، گسترده، اتحاد، سر، کار، نرفت، پرداختید، نکردند، قبض، آب، برق، خارج، کردن، پول، راه، خشن، پرهیز، دیگر، را از، این، ظالمان، آزاد و کنند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات قبل، بیان، شده، مردم، باید، از طریق، بازار، سر، کار، نرفته، پرداخت، نکردن، برق، غیره، مال، راه، خشن، پرهیز، دیگر، را از، این، ظالم، آزاد و کنند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات قبل، بیان، شده، مردم، باید، سراسر، گسترده، سر، کار، پرداختند، نکردند، قبض، آب، خارج، کردن، مال، راه، پرهیز، دیگر، را از، چنگال، ظالم و کنند و در یسنه هات ۳ اوستا کلمات گسترده و آب و در برگ ۳۹ کتاب زهیر کلمه تعطیل و در برگ ۳۳ کتاب کیمیاگر عبارت «تعطیل شدن مغازه» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده ۳ ابن یمین و در غزل ۳ انوری و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در آیه ۳۳ سوره احزاب و در شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در غزل ۳۹ مولانا و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۳۹ شهریار و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در غزل ۹۳ صغیر اصفهانی کلمه بازار و در برگ ۹۳ کتاب زهیر کلمه کارمندان و در سوره ۳ قرآن کلمات قبض، آب و برق و در سوره ۳۹ قرآن و در فرگرد ۳ اوستا و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ خاقانی و در غزل ۳ بیدل دهلوی و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در دردریات ۳ عارف قزوینی و در غزل ۳ حکیم نزاری و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ ابن یمین و در شعرهای ۳ و ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در غزل ۳ بلند اقبال و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در غزل ۳۹ حافظ و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳۹ نسیمی و در غزل ۳۹ شهریار و در برگ ۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه و در غزل ۳۹۳ مولانا و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی کلمه آب و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳۳ منوچهری و در غزل ۳۹ صائب تبریزی و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی کلمات آب و برق و در سوره ۳۳ قرآن و در غزل ۳۳ مولانا و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمه برق وجود دارد. اسراف به زمین آسیب وارد می‌کند و نباید به بهانه مبارزه با رژیم در مصرف آب و برق اسراف کرد. 
ژاله علو در فیلم «شیرین» بازی کرد و گوینده نقش اول فیلم «رویای شیرین» است. «در کتاب نور و نشانه‌ها به خبری از صدای آمریکا با عنوان «شیرین عبادی: مردم با هدف مقاومت مدنی، پول قبض آب و برق خود را ندهند.» اشاره شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۷۸۶۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۷۸۶۱ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات کتاب، نور، نشانه‌هایی، خبر، صدا، عنوان، مردم، هدفی، مقاومت، قبض، آب، خود را، ندهد و شده است و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، صدا، عنوان، عباد، مردم، با، هدف، مقاومت، پول، قبض، آب، برق، خود را و ندهد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، صدا، عنوان، عباد، مردم، با، هدف، مقاومت، برق و خود را و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات صدای، شیرین، مردم و آب و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمات صدای، شیرین و آب و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خبر، صدا و آب و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات خبر، قابض و آب و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات خبر، مردم، آب و برق و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات بیخبر، آب و برق و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی کلمات خبر و برق و در غزل ۳ بیدل دهلوی کلمات صدا و آب و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمات صدای و آب و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی کلمات خبر و صدا و در آیه ۳ سوره حجرات و در باب ۳ کتاب مقدس زبور و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در غزل ۳ مولانا و در آیه ۳۳ سوره عبس و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در برگ ۳۳ کتاب عطیه برتر کلمه صدا و در برگ ۳۹ کتاب والکیری‌ها کلمات صدای و آمریکا و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات بیخبر، شیرین، آب و برق و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات خبر، شیرین و آب و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات خبر و شیرین و در غزل ۳ حافظ و در غزل ۳ کمال الدین اسماعیل و در غزل ۳۳ عبید زاکانی و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمات شیرین و آب و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در غزل ۳۳ یغمای جندقی و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در رباعی ۳ و غزل ۳۹ واعظ قزوینی در غزل‌های ۳ و ۹۳ محتشم کاشانی و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه شیرین و در غزل ۹۳ شهریار کلمه عبادیم و در برگ ۳۹ کتاب الف کلمه مقاومت و در غزل ۳۳۹ صائب تبریزی کلمات شیرین و برق و در غزل ۳۹ صائب تبریزی کلمات هدف، آب و برق و در غزل ۹۳۳ جویای تبریزی کلمات صدا و برق و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی کلمه آب وجود دارد. 
در آیه ۳۹ سوره نحل کلمه هدف و در آیه ۳۳ سوره نحل کلمه قبض و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات نحل و آب وجود دارند. در آیه ۹۳ سوره انعام کلمه قبض وجود دارد.
در کتاب نور و نشانه‌ها به خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «شیرین عبادی از مردم خواست به کمپین خارج کردن پول از بانک‌ها بپیوندند» اشاره شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، عباد، از، مردم، خواست، به، خارج، کردن، پول و پیوند و در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمات شیرین و بانک و در غزل ۳۳ بلند اقبال کلمات شیرین، عابد و تجارت ذکر شده‌اند. بانک تجارت از بانک‌های رژیم است. 
چون گرفتن پول نقد از بانک محدودیت دارد، پول خود را به طلا، زر و سکه تبدیل کنید. در برگ ۳۳ کتاب عطیه برتر کلمه محدودیت و در برگ ۳۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه محدود و در شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد کلمه المحدود و در سوره ۳ قرآن کلمات محدود، پول و طلا و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات محدود و زر و در غزل ۳ مولانا و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی کلمات بانک و زر و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در آیه ۹۳ سوره اسراء کلمات طلا و زر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ سنایی و در مثنوی ۳ نسیمی و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در غزل ۳ سیف فرغانی و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳ ایرج میرزا و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ پروین اعتصامی کلمه زر و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات پروین و زر و در قصیده ۳ ادیب الممالک کلمه سکه زر و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در غزل ۹۳ محتشم کاشانی کلمه سکه و در غزل ۳ محتشم کاشانی و در غزل ۳۳ عارف قزوینی کلمات سکه و زر و در برگ ۳۳ کتاب کیمیاگر و در برگ ۳۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه پول و در برگ ۹۳ کتاب عطیه برتر کلمات پول و سکه و در قصیده ۳۳ منوچهری کلمات پول و زر و در غزل ۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در مسمط ۳ منوچهری و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در غزل ۳۳ واعظ قزوینی و در غزل ۳۳ فرخی یزدی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در آیه ۳۳ سوره احزاب کلمه مال یا پول و در غزل ۳۳ خاقانی کلمات مال و زر و در آیه ۳۳ سوره فاطر و در باب ۳۳ انجیل برنابا و در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه طلا و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمات طلا و سفید و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ میلی کلمات زر و سفید ذکر شده است. ژاله علو در فیلم «طلای سفید» بازی کرده است. 
در آیه ۳ سوره قلم کلمه محدود و در غزل ۳۳ فرخی یزدی کلمات قلم و مال ذکر شده‌اند. 
در آیه ۳۹ سوره کهف کلمه مال یا پول و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمات کهف و سکه و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات کهف و زر ذکر شده‌اند.
در آیه ۳ سوره همزه و در آیه ۳۹ سوره روم کلمه مال یا پول و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات حمزه، روم و زرین و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات روم، زرین و زر وجود دارند. کلمات همزه و حمزه شبیه هستند.
«برای آزادی ایران، به جز مراکز حیاتی کشور مانند مرکزهای درمانی کشور، بیمارستان‌ها، داروخانه‌ها، آتشنشانی‌ها، سازمان‌های آب، برق و گاز، نانوایی‌ها، سوپرمارکت‌ها و به طور کلی مراکزی که مربوط به تهیه آب و غذا هستند لازم است بقیه به اعتصاب بپیوندند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۲۰۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۲۲۰۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات برای، آزادی، حیات، مانند، بیماری، آتش، آب، به طور، آب، لازم، است و پیوند و در سوره ۳ قرآن کلمات برای، آزادی، جز، حیات، مانند، آتش، آب، برق، به طور، مربوط، آب، غذا، هستند، لازم، است و پیوند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات برای، آزادی، جز، حیات، مانند، بیماری، آتش، برق، غذا، هستند، لازم، است و پیوند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات برای، مانند، آتش، آب، به طور، کلی، آب و هستند و در برگ ۳۳ کتاب الف کلمه بیمارستان و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات درمان و دارو و در غزل ۳۹ جهان ملک خاتون کلمه درمان و در بخش دیگری از مقاله کلمه بیمار ذکر شد است.
«کارکنان بخش‌هایی از سازمان‌های برق و گاز که به مردم خدمت رسانی می‌کنند اعتصاب نکنند و بخش‌هایی که برای رژیم درآمد زایی دارند اعتصاب کنند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات کار، بخش، برق، که به، مردم، خدمت، رسانید، نکنند، بخش، که، برای، دارند و کنند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات کار، بخش، برق، که به، مردم، رسانیده، نکنند، بخش، که، برای، دارند و کنند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات کار، بخشی، که به، مردم، رساند، نکنند، بخشی، برای، دارند و کنند ذکر شده‌اند. 
صاحب مغازه‌ها اگر می‌توانند در مدت اعتصاب از مستاجران اجاره نگیرند. مبارزات مدنی با حمایت از یکدیگر و اتحاد به نتیجه می‌رسد. عنوان مقاله قبل «اتحاد و مبارزه‌های مدنی و خشونت پرهیز راه آزادی از چنگال رژیم‌های ظالم است.» است. اگر عنوان این مقاله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۹۷ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات اتحاد، خشن، پرهیز، راه، آزادی، چنگ، ظالمان و است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خشن، پرهیز، راه و آزادی، ظالم و است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات پرهیز، راه، چنگال، ظالمان و است و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات راه و خشن و در برگ ۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در برگ ۹۳ کتاب زهیر کلمه خشونت وجود دارد. در برگ ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه عبارت از یوغ رها گشته‌ای ذکر شده است. اگر عبارت «مبارزه‌های خشونت پرهیز» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. 
در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا به مهاتما گاندی اشاره شده است. «مهاتما گاندی نیز با راه‌های خشونت پرهیز هند را از چنگال رژیم انگلیس نجات داد.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در مقاله بیان شده اگر جمله «اتحاد و مبارزه‌های مدنی و خشونت پرهیز راه آزادی از چنگال رژیم‌های ظالم است.» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی کلمه هند و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» و در غزل ۳ حافظ و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در برگ ۳۳۹ کتاب زهیر کلمه هندو و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمه هندوی و در غزل ۹۳ خاقانی کلمه هندی و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۹۳ حکیم نزاری و در برگ ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه هندوستان و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات هند و چنگ و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار کلمات هندوی و چنگ و در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه انگلیسی وجود دارد.

کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا

«فتنه خمینی به دلیل مقاومت نکردن محمدرضاشاه پهلوی در مقابل مردم خیلی سریع رخ داد و با این وجود چند ماه طول کشید.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۳ ذکر شده است. انتظار نداشته باشید که سرنگونی رژیم سپاه و خامنه‌ای زودتر از فتنه خمینی طول بکشد. در سوره ۳ قرآن کلمات انتظار، نداشته، باشید، سپاه، زود، فتنه و طول و در سوره ۳۳ قرآن کلمات انتظار، نداشته باشید، سپاه، زود و فتنه و در سوره ۳۹ قرآن کلمات انتظار، نداشنه باشند، زود، فتنه و طول ذکر شده‌اند. باید مبارزه‌های مدنی را چند ماه ادامه دهید. در مصرع زیر از شعر ۳ مظهر عطار بیان شده که صبر باعث گشایش در کار می‌شود. اگر مصرع زیر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در ادامه عدد ۶۶۱ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۶۶ و ۶۶۱ مشترک هستند. در صفحه ۱۶۶ کتاب نشانه‌ها عددهای ۳۳ و ۹۳ ذکر شده‌اند.
کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا
«ناتوان شدن رژیم در پرداخت حقوق‌ها و دست مزدها موجب شدیدتر شدن اعتراض‌ها و سرنگونیش می‌شود.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۰ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات ناتوان، شدن، نپرداختند، بی‌مزد، شدید، شدن و می‌شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات ناتوان، شدن، پرداخت، حقوق، شدید، شدن و در غزل ۳۹۹۹ صائب تبریزی کلمات مزد و حقوق و در بخش دیگری از مقاله کلمه حقوق و در برگ ۳۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه دستمزد ذکر شده است.

به سمت مسلح شدن نروید.

در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» کلمات تاریخ، ماه و سال و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات اردشیر، من، تو و ساله و در برگ ۳۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمات تاریخ و سال و در یسنه هات ۳ اوستا و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در برگ ۳۳ کتاب زهیر و در غزل ۹۳ سیف فرغانی و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمات ماه و سال و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی کلمه تاریخ و در باب ۳ کتاب مقدس استر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در قصیده ۳ سنایی و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات ماه، سال، من و تو و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات سال و مه، من و تو و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات سال، من، تو و بهمن و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات بهمن، من و تو و فتنه و در بخش دیگری از مقاله کلمات بهمن، مستند، من و تو و فتنه و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان کلمات من، تو و سلاح و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمات من، تو و السلاح وجود دارند. «در تاریخ ۰۲/۱۱ (بهمن ماه) سال ۱۴۰۴ خورشیدی مستندی از شبکه من و تو در مورد فتنه خمینی پخش شد؛ این مستند نشان می‌داد در دوره‌ای از فتنه خمینی بین بخشی از ارتش با بخشی دیگر درگیری مسلحانه صورت می‌گیرد. همچنین مردم مسلح می‌شوند و به برخی از مکان‌ها حمله می‌کنند.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۶۶۱ ذکر شده است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ کلمه دارد. ارقام عددهای ۰۲/۱۱ و ۱۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات من، تو، درباره، فتنه، سلاح، مکان و حمله ذکر شده‌اند. این اشتباه را تکرار نکنید و به سمت مسلح شدن نروید. 
در یسنه هات ۳ اوستا کلمات ماه و سال و در قصیده ۳ سنایی کلمات اوستا، ماه، سال، من و تو وجود دارند.
اگر عبارت «به سمت مسلح شدن نروید.» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۶۹ می‌شود. در مقاله عدد ۱۹:۲۶ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۲۶۹ و ۱۹:۲۶ مشترک هستند. «رفتن به سمت مسلح شدن موجب جنگ داخلی و کشته شدن تعداد زیادی از انسان‌ها و ویرانی کشور می‌شود. » اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۳ ذکر شده است. در مسمط ۳ وفایی مهابادی به ویرانی کشور اشاره شده است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات جنگ، بکشتند، ویران و کشور و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در شعر ۳ ارمغان حجاز اقبال لاهوری و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در غزل ۳۳ بلند اقبال و در غزل ۳۹ فرخ یزدی و در دوبیتی ۳۳۹ باباطاهر کلمه ویران وجود دارد. مبارزه‌های مدنی و خشونت پرهیز را آنقدر ادامه دهید تا نظامیان به مردم، شاهزاده رضا پهلوی و محمود احمدی‌نژاد بپیوندند. 

رضا پهلوی، محمود احمدی‌نژاد، شاپور بختیار، مهدی بازرگان

«در گذشته شاپور بختیار نماینده محمدرضا شاه پهلوی بود و مهدی بازرگان نماینده انقلابیون یا به تعبیر بهتر فتنه‌گران بود. اکنون شاهزاده رضا پهلوی در موقعیتی شبیه شاپور بختیار و محمود احمدی‌نژاد در موقعیتی شبیه مهدی بازرگان قرار دارد.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۱۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۱۷ ذکر شده است. اگر عبارت «رضا پهلوی، محمود احمدی‌نژاد، شاپور بختیار، مهدی بازرگان» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳۹ می‌شود. در مقاله عددهای ۳۹ و ۳۳۹ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۳۹، ۳۳۹ و ۳۳۳۹ مشترک هستند. در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه شاپور و در مثنوی ۳ نسیمی کلمه بختیار و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات شاپور و محمود و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی کلمه محمود وجود دارد. در بخش دیگری از مقاله به عبدالعلی بازرگان فرزند مهدی بازرگان اشاره شده است.
در توضیحات مهدی کروبی در ویکی‌پدیا بیان شده: «او از مجمع روحانیون مبارز نیز خارج شد تا مقدمات تشکیل حزب اعتماد ملی را فراهم کند. هاشمی رفسنجانی و مصطفی معین نیز نسبت به این انتخابات اعتراض داشتند. در این دوره از انتخابات، از میان هشت نامزد، محمود احمدی‌نژاد در دور دوم به ریاست جمهوری رسید.» در بیت زیر از شعر ۳ مظهر عطار کلمات روحانیات و کروبیانت وجود دارند.
بحقّ جمله کروّبیانت     به فضل جمله روحانیانت
در غزل ۳۹ گنجیه الاسرار عمان سامانی کلمه کروبی و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمه روحانی و در قصیده ۳ سنایی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمه روحانیان و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه مصطفی و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات روحانیات، کروبیانت، مصطفی، معین و هود و در آیه ۳ سوره هود و در آیه ۳ سوره احقاف و در آیه ۳۳ سوره انبیاء و در مثنوی ۳ عطار و در غزل ۳۳۹ حافظ کلمه معین و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمه هاشمی و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات ملی، احمدی و نژاد وجود دارند.

کشورهای آزادی‌طلب

«پس از کشتار مردم ایران به دست رژیم سپاه و خامنه‌ای دونالد ترامپ ناوگانی را برای حمله به ایران فرستاد.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد هجده سال بود» کلمات پس، کشتن، مردم، ایران، دست، سپاه و فرستاد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات پس، کشت، مردم، ایران، دست، سپاه و فرستاد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات پس، کشتن، ایران، دست و سپاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» کلمات پس، ایران و سپاه و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات پس، بکشتند، مردم، ایران، بدست، سپاه و فرستاده و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمات مردم، ایران، به دست و سپاه و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات پس، کشته، ایران و به دست و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات سپاه و ناوک و در قصیده ۳ خاقانی و در غزل ۳۹ محتشم کاشانی و در غزل ۳۳۹ حافظ کلمه ناوک و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان کلمات ناوک و حمله وجود دارند.

بعد از فرستادن ناوگان ترامپ با رژیم سپاه و خامنه‌ای شروع به مذاکره کرد. در زیر خبری از یورونیوز با عنوان «ونس: هیچ احتمالی برای جنگ طولانی آمریکا با ایران در خاورمیانه وجود ندارد؛ ترجیح واشنگتن دیپلماسی است» برای امروز آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۵۰۱۴ می‌شود. در مقاله بیان شده که سوره آل‌عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۵۰۱۴ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ‌آل‌عمران کلمات خبر، امروز، عنوان، هیچ، احتمالات، برای، جنگ، وجود و ندارد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، هیچ، احتمالی، برای، جنگ، وجود، ندارد و است ذکر شده‌اند.  ساعت خبر یورونیوز ۱۲:۰۰ ۱+ است. در مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ کلمه دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۲:۰۰ ۱+ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات خبر، عنوان، هیچ، برای، جنگ، وجود و ندارد ذکر شده‌اند. 
«هدف دونالد ترامپ رسیدن به خواسته‌های خودش است که در آنها مردم ایران جایی ندارند. دونالد ترامپ هر زمان ببیند که مردم ایران در حال پیروز شدن هستند طرفدار مردم می‌شود و هر زمان ببیند که رژیم سپاه و خامنه‌ای در حال پیروز شدن است طرفدار رژیم می‌شود.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۶۶۱ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات هدف، رسیدن، خواسته‌ها، خودش، است، که در، آنها، مردم، ندارند، هر، زمان، بیند، مردم، در حال، مردم، در حال، پیروز، شدن، هستند، طرف، مردم، می‌شود، هر، زمان، بیند، سپاه، در حال، پیروز، شدن، است، طرف و می‌شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات هدف، رسیدن، خواسته، خودشان، است، که در، آنها، مردم، جایی، ندارند، هر، زمانی، بینی، مردم، در حالی، پیروزی، شدن، هستند، طرف، مردم، می‌شود، هر، زمانی، بینی، سپاه، در خالی، پیروزی، شدن، است، طرف و می‌شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات رسید، خواسته، خودش، است، که در، آنها، مردم، جایی، ندارند، هر، زمانی، ببیند، مردم، در حالی، پیروز، شدن، هستند، طرف، مردم، می‌شود، هر، زمانی، ببیند، در خالی، پیروز، شدن، است، طرف و می‌شود ذکر شده‌اند.
در زیر خبری از ایران اینترنشنال با عنوان «ویتکاف: ترامپ کنجکاو است بداند چرا جمهوری اسلامی هنوز تحت فشار آمریکا تسلیم نشده است» برای تاریخ ۳ اسفند و برای ۳ ساعت پیش آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. در این خبر عکسی قرار دارد که ساعت ۱۷:۱۶:۲۹ را نشان می‌دهد. در انتهای این ساعت و در مقاله عدد ۱۶۲۹ وجود دارد. در این خبر بیان شده: «او گفت: «رییس‌جمهوری امروز صبح این سوال را از من پرسید ــ و نمی‌خواهم از واژه کلافه استفاده کنم چون او می‌داند گزینه‌های زیادی دارد ــ اما کنجکاو است بداند چرا آن‌ها با وجود استقرار گسترده توان دریایی و نظامی آمریکا در منطقه تسلیم نشده‌اند.»
ویتکاف تاکید کرد که واشینگتن انتظار دارد ایران به‌طور رسمی اعلام کند به دنبال سلاح هسته‌ای نیست و گام‌های مشخصی برای اثبات آن ارائه دهد.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳۳ می‌شود. در مقاله عدد ۹۳۳ ذکر شده است. 
«همان طور که علی خامنه‌ای تهدید کرده بود، بعد از حمله آمریکا و رژیم اسرائیل به ایران، رژیم سپاه و خامنه‌ای با موشک‌ پایگاه‌های آمریکا در کشورهای منطقه را هدف قرار داد. ترامپ می‌گوید که از این موضوع غافلگیر شده است. این نشان می‌دهد که تهدید خامنه‌ای را جدی نگرفته است و بدون فکر وارد این جنگ شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۵۰۴۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره آل عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۵۰۴۱ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره آل عمران کلمات همان، طور، که، تهدید، کرده بود، بعد از، حمله، اسرائیل، هدف، قرار داد، می‌گوید، که، از این، موضوع، غافل، شده است، این، نشان، می‌دهد، تهدید، نگرفته است، بدون، فکر، وارد، این، جنگ و شده است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات همان، کرده بودی، بعد از، حمله، سپاه، هدف، قرار، داد، می‌گوید، که، از این، موضوع، غافل، شده است، می‌دهد، جدی، بدون، وارد، این، جنگ و شده است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات همان، طور، کرده بودند، بعد از، قرار داد، می‌گوید، که، از این، غافل، شده است، این، نشانه، می‌دهد، نگرفتیم، بدون، فکر، وارد، این و شده است و در قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی کلمات علی و موشکی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمه موشک و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در قصیده ۳ سنایی کلمه پایگاه و در برگ ۳۹ کتاب والکیری‌ها کلمه آمریکا وجود دارد. در ویدیویی که در خبر زیر از تابناک با عنوان «پیش بینی محسن رضایی درباره ورود آمریکا به جنگ ایران و اسرائیل» قرار دارد محسن رضایی به حمله رژیم سپاه و خامنه‌ای به پایگاه‌های آمریکا در منطقه اشاره می‌کند و می‌گوید که مردم آمریکا تحمل کشته شدن سربازهایشان را ندارند. در قطعه ۳۳ رهی معیری کلمه تابناک و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، پیش، بینی، المحسنین، رضای، درباره، جنگ، اسرائیل، حمله، سپاه، می‌گوید، مردم، کشته شدن و سرباز و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، عنوان، المحسنات، درباره، جنگ، حمله، سپاه، می‌گوید، مردم، تحمل و کشته شدن و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، پیش، بینی، المحسنین و درباره و در قصیده ۳ مجد همگر کلمه محسن و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ ناصرخسرو کلمات خبر، پیش، ببینی و رضای و در غزل ۳۳ مولانا کلمات خبر، پیش، بین و الرضا و در قصیده ۳ ابن یمین کلمات پیش، ببین و رضا و در قصیده ۳ سنایی کلمات پیش، الرضا و جنگ و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور کلمه سرباز وجود دارد. خبر تابناک مربوط به حمله قبلی آمریکا و رژیم اسرائیل به ایران است.
در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمه قطر و در شعر ۳۳ هفت اورنگ سلسله الذهب دفتر دوم جامی کلمه امارات و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمه عمان و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در بخش دیگری از مقاله کلمه سپاه و در غزل ۳ جهان ملک خاتون کلمه کویت و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمات کویت و سپاه و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات کویت و حمله و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمات بحرین و حمله وجود دارد. رژیم سپاه و خامنه‌ای به کشورهای قطر، امارات، عمان، کویت و بحرین حمله کرد. 
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در  شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه دینار وجود دارد. واحد پول کشور کویت دینار است.
«رژیم سپاه و خامنه‌ای در مورد بستن تنگه هرمز هشدار داده بود. رژیم حتی اگر تعداد کمی موشک و مین دریایی داشته باشد کشتی‌ها می‌ترسند که از تنگه هرمز عبور کنند. بسته شدن طولانی مدت تنگه هرمز قیمت نفت را  بالا می‌برد. غرور و تکبر دونالد ترامپ باعث شده که به این موضوع فکر نکند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۸۶۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۶۷۸۰ و ۱۷۸۶۰ مشترک هستند. در سوره زنان کلمات سپاه، در مورد، بستند، تنگ، هشدار، داده بودید، حتی، اگر، کم، می‌ترسید، تنگ، بسته، شدن، مدت، تنگ، بالا، می‌برد، غرور، تکبر، باعث، شده، که به، این، فکر و نکند و در سوره ۳ قرآن کلمات سپاه، در مورد، بستند، تنگ، داده، بود، حتی، اگر، کمی، داشته باشد، ترس، که از، تنگ، بسته، شدن، تنگ، بالا، می‌برند، مغرور، شده، که به، این، موضوع، فکر و نکند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات سپاه، در مورد، بستن، هشدار، داده بود، کمی، داشته باشد، ترس، بسته، شدن، مدت، بالا، می‌بردید، غرور، شده، که به، این، موضوع و در سوره ۳۹ قرآن کلمات مورد، بستند، تنگ، هشدار، داده بودند، داشته باشد، می‌ترسد، بسته، شدن، مدتی، بالا، می‌برد، تکبر، شده، که به، این، فکر و نکنند و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات سپاه، بستند، تنگی، هرمز، ترس، بالای و بردن و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات سپاه، تنگ، هرمز، بدریا، بترسد، ببالا و برد و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمات سپاه، تنگ و بستند و در غزل ۳ فیض کاشانی کلمات فردوس و هشدار و در بخش دیگری از مقاله کلمات سپاه، هشدار، موشک، قیمت و نفت و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمات سپاه و تنگ و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات تنگ و بسته و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳ فیض کاشانی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در قصیده ۳۹ منوچهری و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد جرونی و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری کلمه تنگ و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی کلمه سپاه و در قصیده ۳ خاقانی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در غزل ۹۳ ابن حسام خوسفی کلمه غرور و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمه تکبر ذکر شده است.
بیت زیر از غزل ۳ مولانا به شکستن کشتی‌ها در این گرداب اشاره می‌کند. در غزل ۳ مولانا کلمه ترس وجود دارد. در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در قصیده ۳ میلی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در غزل ۳۳ خاقانی و در غزل ۳۳ حکیم نزاری و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمه کشتی وجود دارد.
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان     یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها
در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، سپاه، مسیر، برای، تنگ و کرد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، نیروهای، سپاه، برای، کرد و ساعت و در غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری کلمات خبر و تنگ ذکر شده‌اند. در زیر خبری از تسنیم با عنوان «نیروی دریایی سپاه مسیرهای جایگزین برای تردد در تنگه هرمز را اعلام کرد» آمده که ساعت آن ۳:۰۳ است. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۳ ذکر شده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. در خبر تسنیم به مین گذاری بخشی از تنگه هرمز اشاره شده است. حتی اگر این خبر دروغ باشد باز هم کشتی‌ها نمی‌توانند ریسک کنند و از این بخش از تنگه هرمز عبور کنند.
«بعد از بسته شدن تنگه هرمز به دست رژیم سپاه و خامنه‌ای دونالد ترامپ از کشورهای دیگر برای باز کردن تنگه هرمز کمک خواست. اگر با فکر وارد این جنگ شده بود نیازی به کمک خواستن از کشورهای دیگر نداشت.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۱۰۴۵ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره آل عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۱۰۴۵ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره آل عمران کلمات بعد از، بسته، شدن، تنگ، به دست، سپاه، دیگر، برای، باز، کردن، تنگ، کمک، خواست، اگر، با، فکر، وارد، این، جنگ، شده بودند، نیازیم، کمک، خواستنی، دیگر و نداشتی و در سوره ۳۳ قرآن کلمات بعد از، بسته، شدن، به دست، سپاه، از، دیگر، برای، باز، کردن، کمک، خواست، اگر، با، وارد، این، جنگ، شده، بود، نیازش، کمک، خواستند، دیگر و نداشتند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات بعد از، بسته، شدن، به دست، دیگر، برای، باز، کردن، تنگ، خواست، اگر، با، وارد، شده بودند، نیاز، خواست، دیگر و نداشته ذکر شده‌اند. 
«پس از اینکه ناتو و کشورهای دیگر درخواست دونالد ترامپ برای کمک کردن جهت باز کردن تنگه هرمز را رد کردند، ترامپ گفت نیازی به کمک این کشورها ندارد و می‌خواست امتحانشان کند. در اینجا نیز غرور و تکبر ترامپ مشخص است. بعد از این ماجرا ترامپ از چین خواست که ناوگانش را به تنگه هرمز بفرستند. اگر ترامپ نیازی به کمک این کشورها نداشت و هدفش امتحان کردن آن‌ها بود، چرا بعد از پاسخ رد شنیدن، از چین کمک خواست؟! ترامپ دروغگو است. ترامپ فکر می‌کند که چون چین رابطه خوبی با رژیم سپاه و خامنه‌ای دارد می‌تواند تنگه هرمز را باز کند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۸۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۱۷۸۶ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات پس از، اینکه، دیگر، درخواست، برای، کمک، کردن، جهت، باز، کردن، تنگ، رد کردید، گفت، نیازی، کمک، این، ندارد، می‌خواست، آزمایش، کند، اینجا، غرور، تکبر، مشخص، است، بعد از، ماجرای، خواست، تنگ، فرستاده، نیازی، کمک، این، نداشت، هدف، آزمایش، کردن، آنها، بود، چرا، بعد از، پاسخ، رد، شنیده، کمک، خواست، دروغ، فکر، می‌کند، چون، رابطه، خوبی، سپاه، دارد، تواند، تنگ، باز و کند و در سوره ۳ قرآن کلمات پس از، دیگر، درخواست، برای، کمک، کردن، جهت، باز، کردن، تنگ، رد، کردند، گفت، نیازیم، کمک، این، ندارد، می‌خواست، امتحان کند، در اینجا، مغرور، مشخص، است، بعد از این، ماجرا، خواست، را به، تنگ، فرستند، اگر، نیازمند، کمک، نداشتی، هدف، امتحان، کردن، آنها، بود، چرا، بعد از، پاسخ، رد، شنیده، کمک، خواست، دروغگویان، است، فکر، می‌کند، که چون، رابطه، خوبی، با، سپاه، دارد، می‌تواند، تنگ، باز و کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات پس از، آنکه، دیگر، خواست، برای، کردن، جهت، باز، کردن، تنگ، کردند، گفت، نیاز، ندارد، می‌خواست، امتحان، کند، تکبر، است، بعد از، این، خواست، را به، تنگ، می‌فرستد، اگر، نیاز، نداشته، امتحان، کردن، آنها، بود، چرا، بعد از، جواب، شنیدن، خواست، دروغگو، است، فکر، می‌کند، چون، خوبی، سپاه، دارد، می‌توانند، تنگ، را، باز و کند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات پس از، اینکه، دیگر، خواست، برای، جهت، باز، کردن، تنگ، کردند، گفت، نیاز، ندارد، می‌خواست، امتحان، کند، تکبر، است، بعد از، این، خواست، تنگ، فرستاد، اگر، نیاز، نداشته، امتحان، کردن، آنها، بود، چرا، بعد از، جواب، شنیدن، خواست، دروغگو، است، فکر، می‌کند، خوبی، دارد، می‌توانند، تنگ، را، باز و کند و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات چین، تنگ و هرمز و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات چین و تنگ و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳ انوری و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳ یغمای جندقی و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی و در غزل ۳۹ واعظ قزوینی و در غزل ۳۹ طبیب اصفهانی و در غزل ۹۳ صائب تبریزی کلمه چین وجود دارد. 
دونالد ترامپ در دوره‌ای از جنگ گفت که بدون باز کردن تنگه هرمز  جنگ را ترک می‌کند. در بیت زیر از شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات هرمز و ترک جنگی وجود دارند. 
بپرسید هرمز ز مهران ستاد     کزین ترک جنگی چه داری بیاد
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «ترامپ: مردم آمریکا از من می‌خواهند به خانه برگردم» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، مردم، من، می‌خواهند، خانه و برگردد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، مردم، من، می‌خواهد، خانه و برگردید ذکر شده‌اند. در خبر تسنیم بیان شده: «به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، دونالد ترامپ در جمع خبرنگاران و حاضرین به سبک همیشگی خود به بیان خودشیفتگی‌ها و تعریف و تمجید از خود پرداخت و گفت: «امشب، ساعت 9 یک سخنرانی کوتاه خواهم داشت. اساساً به همه خواهم گفت که چقدر عالی هستم و چه کار بزرگی انجام داده‌ام و چه کار خارق‌العاده‌ای انجام داده‌ام».
او در بخش مربوط به جنگ ایران در همان ابتدا به نوعی اعتراف کرد که جنگ آن‌طور که میخواسته پیش نرفته است، او گفت: «جنگ قرار بود ظرف سه روز تمام شود.»
دونالد ترامپ سپس به سبک همیشگی خود به گزافه‌گویی افتاد و گفت: «ما می‌توانستیم خیلی راحت نفت ایران را برای خودمان برداریم. اما می‌دانی، مطمئن نیستم مردم کشورمان حوصله چنین کاری را داشته باشند».» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۱۴۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۴۰۴ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۴۰۴ و ۴۱۱۴۰ مشترک هستند. در این متن و در مقاله عدد ۳ ذکر شده است. در این متن نیز به خودشیفتگی یا غرور و تکبر دونالد ترامپ اشاره شده است. 
در ادامه خبر تسنیم بیان شده: «ترامپ در ادامه پریشان‌گویی‌های خود گفت: «مردم داخل کشور یک‌جورهایی به من می‌گویند: فقط پیروز شو. خیلی داری بزرگ پیروز می‌شوی. فقط پیروز شو و به خانه بازگرد، من هم با این موضوع مشکلی ندارم».
دونالد ترامپ همچنین از «جی دی ونس» معاون خود پرسید که «توافق با ایران چطور پیش می‌رود؟» او سپس رو به خبرنگاران گفت: «اگر توافق نشود ونس را سرزنش می‌کنم اما اگر توافق شود اعتبارش برای من است».» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۴۱۵ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۱۱۵۴ و ۴۵۱۱ ذکر شده‌اند. در مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. بین عددهای ۱۴۱۵ و ۱۵۴۰۱ چهار رقم مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، ادامه، پریشان، گویی، خود، گفت، مردم، من، می‌گویند، فقط، پیروز، شو، داری، بزرگ، پیروز، می‌شوید، فقط، پیروز، شو، خانه، بازگردد، من، هم، این، مشکل، نداری، همچنین، خود، پرسید، پیش، رود، او، سپس، خبر، گفت، اگر، نشود، می‌کنم، اما، اگر، شود، برای من و است ذکر شده‌اند.
«دونالد ترامپ بدون فکر به ایران حمله کرد و اکنون راهی برای اتمام جنگ و اعلام پیروزی ندارد.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات بدون، فکر، حمله، کرد، اکنون، راهی، برای، تمام، جنگ، پیروزی و ندارد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات بدون، حمله، کرد، کنون، راه، برای، جنگ، پیروزی و ندارد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات بدون، فکر، کرد، راه، برای، تمام، پیروز و ندارد ذکر شده‌اند. 
در زیر خبر دیگری از تسنیم با عنوان «اظهارات متناقض ترامپ؛ از ادعای پیرزوی تا ادامه 3 هفته‌ای حمله نظامی» آمده که مربوط به موضوع خبر قبل است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. مقدار ابجد وسیط خبر قبل نیز ۱۶۶ می‌شود. ساعت این خبر ۰۴:۴۱ است. در مورد خبر قبل به عدد ابجد ۴۱۱۴۰ اشاره گردید. ارقام عددهای ۰۴:۴۱ و ۴۱۱۴۰ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، اظهار، ادعا، پیروزی، ادامه، سه، حمله و نظامی و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، اظهار، پیروزی و حمله و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، مدعی، پیروز، ادامه و سه و در برگ ۳۳ کتاب زهیر کلمات خبر و هفته ذکر شده‌اند. در عنوان این خبر و در بخش دیگری از مقاله عبارت ۳ هفته ذکر شده است.
در خبر تسنیم بیان شده: «او همچنین با اعتراف ضمنی به ناتوانی آمریکا در بازگشایی تنگه هرمز از کشورها خواست خودشان تنگه هرمز را باز کنند.
ترامپ گفت: کشورهایی که نفت خود را از طریق تنگه هرمز وارد می‌کنند باید مسئولیت حفاظت از این گذرگاه دریایی را بر عهده بگیرند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۳۰ ذکر شده است. 
«دونالد ترامپ این مشکل را به وجود آورده و حل کردن آن را به گردن دیگران می‌اندازد. او باید مسئولیت کارش را به عهده بگیرد.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۵۱۴ می‌شود. درباره خبر قبل از تسنیم به عدد ۱۴۱۵ اشاره گردید. ارقام عددهای ۱۴۱۵ و ۴۵۱۴ مشترک هستند. سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. بین عددهای ۱۴۱۵، ۴۵۱۴ و ۱۵۴۰۱ سه قم مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات این، مشکل، را به، وجود، آورده، کردن، آن را، گردن، دیگران، می‌اندازیم، او، باید، کارشان، را به، عهده و بگیرد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات این، مشکلی، را به، وجود، آورده، کردن، آن را، گردن، دیگران، انداز، او، باید، کار، را به، عهده و بگیری و در سوره ۳۹ قرآن کلمات این، مشکل، را به، وجود آورد، حل، کردن، آن را، دیگران، او، باید، کارشان، را به و بگیرد ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از تابناک با عنوان «دلیل ترامپ برای جنگ با ایران از نگاه گاردین!» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۶۱ و ۱۶۶ مشترک هستند. در این خبر بیان شده: «جهل و تکبر رئیس جمهور آمریکا او را به باتلاق این جنگ کشاند و اکنون ایالات متحده به دنبال راهی است تا بدون تحقیر شدن از سوی جامعه جهانی از این باتلاق خارج شود.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۰ ذکر شده است. 
در زیر خبری از خبرگزاری فارس با عنوان «الجزیره: ترامپ دنبال راه خروج آبرومندانه از جنگ است» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. ارقام عددهای ۱۶۶ و ۱۶۱ مشترک هستند. در خبر خبرگزاری فارس بیان شده: «خبرنگار شبکه الجزیره در واشنگتن می‌گوید دونالد ترامپ به دنبال راه خروجی آبرومندانه از جنگ است.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است.
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «قیمت نفت آمریکا با انفجار نفتکش کویت 3 دلار گران شد» آمده است. در عنوان این خبر عدد ۳ وجود دارد. ساعت این خبر ۳:۰۳ است. در بخش‌های دیگر مقاله عدد ۳۰۳ و کلمات قیمت، نفت، آمریکا و کویت و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات کویت و گران و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات خبر و گران و در شعرهای ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود»، «پادشاهی بهرام گور» و «پادشاهی اشکانیان» و «ضحاک» کلمات سه و گران و در شعرهای ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود»، «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران»، «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در غزل ۳۹ مولانا و در غزل ۳۹ حکیم نزاری و در غزل ۳۹ محتشم کاشانی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی کلمه گران وجود دارد. 
«بستن تنگه هرمز به دست رژیم سپاه و خامنه‌ای و هدف قرار دادن نفتکش‌ها خطا است. اما باید دقت کرد که اشتباه آمریکا و رژیم اسرائیل و حمله به ایران کار را به اینجا کشاند. در این ماجرا رژیم سپاه و خامنه‌ای، آمریکا، رژیم اسرائیل و کشورهای دیگری که در حمله به ایران به آمریکا و رژیم اسرائیل کمک کردند مقصر هستند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۱۲۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۱۲۰ و ۱۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات بسته، به دست، سپاه، هدف، قرار داد، است، اما، باید، کرد که، حمله، کار، را، در این، ماجرا، سپاه، دیگری، که در، حمله، کمک، کردند و هستند و در سوره ۳ قرآن کلمات بستند، تنگ، به دست، سپاه، هدف، قرار دادند، خطای، است، اما، باید، دقت، کرد که، اسرائیل، حمله، کار، را، اینجا، کشاند، در این، ماجرا، اسرائیل، سپاه، دیگری، که در، حمله، اسرائیل، کمک، کردند، تقصیر و هستند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات بستن، به دست، سپاه، هدف، قرار داده، خطا، است، اما، باید، کرد، که، اشتباه، حمله، کار، را به، اینجا، کشاندند، در این، سپاه، دیگری، که در، حمله، کمک، کردند، تقصیر و هستند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات بستند، تنگ، به دست، قرار دادند، خطا، است، اما، باید، کرد، که، در این، دیگری، کردند، تقصیر و هستند ذکر شده‌اند.
«علت اینکه رژیم اسرائیل تنها زیرساخت‌های نظامی کشور را هدف قرار می‌دهد این است که نمی‌خواهد حمایت مردم ایران را از دست بدهد. بنیامین نتانیاهو و رژیم اسرائیل در فلسطین مانند گرگ مردم را نسل‌کشی و قتل و عام کردند، چون می‌دانند که حمایت مردم فلسطین را ندارند. مردم ایران از گرگ خواسته‌اند که نجاتشان دهند! نمی‌ترسید که این گرگ ایران را ویران کند؟!» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۸۶۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۶۷۸۰ و ۱۸۶۷۰ مشترک هستند. در سوره زنان کلمات علت، اینکه، اسرائیل، تنها، زیر، ساخت، نظام، هدف، قرار می‌دهد، این است که، نخواهد، حمایت، مردم، از دست، بدهد، اسرائیل، مانند، نسل، قتل، کردند، چون، می‌داند، حمایت، مردم، را، ندارند، مردم، خواسته، نجات، دهند، ترس، ویرانگر و کند و در سوره ۳ قرآن کلمات علت، اینکه، اسرائیل، تنها، زیر، ساخت، نظامی، هدف، قرار، می‌دهد، این است که، نمی‌خواهد، حمایت، مردم، از دست، بدهد، اسرائیل، مانند، مردم، نسل، قتل، کردند، چون، می‌دانند، حمایت، مردم، را، ندارند، مردم، خواسته، نجاتشان، دهند، ترس، که این و کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات علت، اینکه، تنها، زیر، ساخت، هدف، قرار، می‌دهد، این است که، نخواهد، دست، می‌دهد، مانند، مردم، قتل، کردند، چون، می‌داند، حمایت، مردم، ندارد، مردم، خواسته، نجات، دهند، ترس، که این و کند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات اینکه، تنها، زیر، ساخت، قرار می‌دهد، این است که، نخواهد، مردم، از دست، دهد، مانند، مردم، کردند، چون، ندارند، مردم، خواسته، نجات، دهند، ترس، که این و کند و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمه گرگ و در بخش دیگری از مقاله کلمه ویران ذکر شده است. 
«دونالد ترامپ تهدید کرده است که زیرساخت‌های برق و نفت ایران را هدف قرار می‌دهد. این اقدام تنگه هرمز را باز نمی‌کند چون شلیک موشک‌ها و مین گذاری به برق نیازی ندارد. هدف قرار دادن زیرساخت‌های برق و نفت ایران به مردم آزار می‌رساند و مخالفان این جنگ را بیشتر می‌کند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۵۰۰۴ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره آل عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۵۰۰۴ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره آل عمران کلمات تهدید، کرده است، زیر، ساخت، برق، هدف، قرار، می‌دهد، این، اقدامی، تنگ، باز، نمی‌کند، چون، نیاز، ندارد، هدف، قرار، دادن، زیر، ساخت، برق، مردم، آزار، رساندن، مخالفت، جنگ، بیشتر و می‌کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات کرده است، زیر، ساخت، برق، هدف، قرار، می‌دهد، این، اقدام، باز، نمی‌کند، چون، برق، نیاز، ندارد، هدف، قرار داده، زیر، ساخت، برق، مردم، آزار، می‌رساند، مخالفت، جنگ، بیشتر و می‌کند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات کرده است، که، زیر، ساخت، قرار می‌دهد، این، تنگ، باز، نمی‌کند، چون، نیاز، ندارد، قرار، دادند، زیر، ساخت، مردم، رساند، مخالفت، بیشتر و می‌کند و در بخش دیگری از مقاله کلمات برق، نفت، موشک و مین گذاری و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات آزار، جنگ و پارس ذکر شده‌اند. در ادامه به هدف قرار دادن پارس جنوبی اشاره شده است.
«دونالد ترامپ تهدیدش را عملی کرد و به پارس جنوبی و زیرساخت‌های نفتی ایران حمله کرد. بعد از این اقدام رژیم سپاه و خامنه‌ای زیرساخت‌های نفتی کشورهای عربی را هدف قرار داد که باعث افزایش قیمت نفت شد. حتی اگر رژیم سپاه و خامنه‌ای به زیرساخت‌های نفتی کشورهای عربی نتواند ضربه‌ بزند، وجود تهدید حمله باعث بسته شدن مراکز نفتی این کشورها می‌شود.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۱۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۱۷ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات تهدید، عملی، کرد، پارسا، زیر، ساخت، حمله، کرد، بعد از، این، اقدامی، سپاه، زیر، ساخت، عرب، هدف، قرار داده، حتی، اگر، سپاه، زیر، ساخت، عرب، نتواند، ضربه، بزند، وجود، تهدید، حمله، بسته، شدن، این و می‌شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات عملی، کرد، زیر، ساخت، حمله، کرد، بعد از، اقدام، سپاه، زیر، ساخت، نفت، عرب، هدف، قرار داده، اگر، زیر، ساخت، عرب، نتوانند، می‌زند، وجود، حمله، بسته، شدن، این و می‌شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات عملی، کرد، زیر، ساخت، کرد، بعد از، این، زیر، ساخت، عربی، قرار داد، زیر، ساخت، عربی، نتواند، می‌زند، وجود، بسته، شدن، این و می شود و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات عمل، کرد، پارسی، بعد، عرب، حتی، اگر، نتوانی، ضرب، وجود، بسته و شدن و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات پارس و سپاه و در ادامه مقاله کلمه پارس و در رباعی ۳۹ ترانه‌های خیام (صادق هدایت) کلمه قیمت و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات عرب و قیمت و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات عرب و نفت ذکر شده‌اند. کلمات خطبه و خطابه هم‌معنی هستند.
متن این مقاله به مرور زمان نوشته شده است به همین علت موضوع تهدید دونالد ترامپ و عملی کردن تهدیدش به طور جداگانه نوشته شده است. برخی از موضوعات دیگر مقاله نیز به همین شکل هستند.
در زیر خبری از خبرگزاری فارس با عنوان «ترامپ: اسرائیل دیگر به پارس جنوبی حمله نمی‌کند» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود. ارقام عددهای ۱۷۹ و ۹۱۷ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، اسرائیل، دیگر، پارسا، حمله و نمی‌کند ذکر شده‌اند. در این خبر بیان شده: «وی با دروغی آشکار و بی‌شرمانه در این‌باره گفت: «آمریکا هیچ اطلاعی از این حمله خاص نداشت و کشور قطر به هیچ وجه، به هیچ شکلی، در آن دخیل نبود و هیچ تصوری از وقوع آن نداشت».» اگر این متن را به عددهای ابجد کبیر و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳۰۹ و ۳۰۹ می‌شود. ارقام عددهای ۹۳۰۹ و ۳۰۹ مشترک هستند. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، وی، دروغ، آشکار، بی‌شرمی، درباره، گفت، هیچ، از این، حمله، خاص، نداشته، هیچ، شکل، در آن، نبود، هیچ، تصور و نداشته و در سوره ۳۳ قرآن کلمات وی، دروغ، آشکار، شرم، درباره، گفت، هیچ، اطلاع، از این، حمله، خاص، نداشته، هیچ، در آن، نبوده، هیچ، تصور و نداشته و در سوره ۳۹ قرآن کلمات وی، آشکار، درباره، گفته، خاص، نداشته، در آن، هیچ، تصور و نداشته ذکر شده‌اند. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که دونالد ترامپ دروغگو است. شاید قطر از این موضوع مطلع نبوده است. 
در ادامه خبر خبرگزاری فارس بیان شده: «ترامپ با ادعای اینکه دیگر هیچ حمله‌ای توسط اسرائیل به میدان بسیار مهم و ارزشمند پارس جنوبی انجام نخواهد شد، تهدید کرد: «مگر اینکه ایران به طور غیرعاقلانه تصمیم به حمله به یک کشور بسیار بی‌گناه، یعنی قطر، بگیرد - که در این صورت، آمریکا، با کمک اسرائیل یا بدون آن، کل میدان گازی پارس جنوبی را با قدرت و نیرویی که ایران قبلاً هرگز ندیده یا شاهد آن نبوده، به طور گسترده منفجر خواهد کرد».» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۴۵۵ می شود. در مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. بین عددهای ۱۴۵۵ و ۱۵۴۰۱ سه رقم مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، ادعا، اینکه، دیگر، هیچ، حمله، اسرائیل، میدان، بسیار، مهم، ارزش، نخواهد شد، تهدید، کرد، مگر اینکه، به طور، غیر، عقل، تصمیم، حمله، یک، بسیار، گناه، یعنی، بگیرد، که در این، صورت، کمک، اسرائیل، بدون، آن، میدان، پارسا، قدرت، هرگز، ندیدی، نبوده، به طور، گسترده و خواهد کرد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، اینکه، دیگر، هیچ، حمله، میدان، بسیار، ارزشمند، انجام، نخواهد، شد، کرد، مگر اینکه، حمله، یک، بسیار، گناه، یعنی، گیرد، که در، این، صورت، کمک، بدون، میدان، نیرومند، قبلا، هرگز، شاهد، آن، نبوده، خواهد و کرد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، مدعی، اینکه، دیگر، هیچ، بسیار، ارزش، انجام، نخواهد شد، مگر، اینکه، به طور، عقل، یک، بسیار، گناه، یعنی، بگیرد، که در این، صورت، بدون، قدرت، قبلا، هرگز، ندیدی، به طور، گسترده و خواهد کرد ذکر شده‌اند.
«این مطلب نشان می‌دهد که دونالد ترامپ غیر عاقلانه و بدون فکر پارس جنوبی را هدف قرار داده است و پیامد آن را مشاهده کرده و پشیمان شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات این، مطلب، نشان، می‌دهد، غیر، عقل، بدون، فکر، پارسا، هدف، قرار داده، است، آن را، مشاهده کرد، پشیمانی و شده است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات این، می‌دهد، غیر، بدون، هدف، قرار داده است، آن را، پشیمان و شده است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات این مطلبند، می‌دهد، غیر، عقل، بدون، فکر، هدف، قرار داد، آن را، مشاهده، کرده است، پشیمانی و شده است و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات نشان، می‌دهد، غیر، عقل، پارسی و پشیمان و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات عقل و پشیمان و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» و در غزل ۳ مولانا و در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳۹ صائب تبریزی کلمه پشیمان وجود دارد. 
«دونالد ترامپ رژیم سپاه و خامنه‌ای را تهدید به زدن زیرساخت‌های برق ایران کرد و وقتی که مشاهده کرد رژیم  نیز قصد جدی برای اقدامی متقابل را دارد به بهانه مذاکره با فردی خیالی از زدن زیرساخت‌های برق عقب نشینی کرد. دونالد ترامپ درباره مذاکره با رژیم دروغ می‌گوید و می‌خواهد شخصی در رژیم برای مذاکره پیدا شود. در این ماجرا نیز دونالد ترامپ با وجود اینکه در موقعیت شکست قرار دارد و درخواست مذاکره می‌کند، باز از غرور و تکبر دست بر نمی‌دارد و می‌خواهد بگوید به دلیل تهدید زدن زیرساخت‌های برق رژیم وارد مذاکره شد.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۳۰۹ ذکر شده است. ارقام عددهای ۹۳۰۹ و ۳۳۰۹۳ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات سپاه، را، تهدید، زدن، زیر، ساخت، برق، کرد، وقتی که، مشاهده کرد، نیز، قصد، برای، اقدامی، دارد، بهانه، خیالات، زدن، زیر، ساخت، برق، عقب، نشستند، درباره، دروغ، می‌گوید، می‌خواهد، شخصی، برای، پیدا، شود، در این، ماجرا، نیز، وجود، اینکه، شکست، قرار، دارد، درخواست، می‌کند، مغرور، دست، ندارد، می‌خواهد، بگوید، دلیل، تهدید، زدن، زیر، ساخت، برق، وارد و شد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات سپاه، می‌زند، زیر، ساخت، کرد، وقتی که، کرد، قصد جدی، برای، اقدام، دارد، بهانه، فرد، می‌زند، زیر، ساخت، نشین، کرد، درباره، دروغ، می‌گوید، می‌خواهد، شخص، پیدا، شود، در این، وجود، اینکه، موقعیت، شکست، قرار، دارد، درخواست، می‌کند، باز، غرور، دست، ندارد، می‌خواهد، بگوید، می‌زند، زیر، ساخت، وارد و شد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات زیر، ساخت، کرد، وقتی، که، دارد، بهانه، فرد، زیر، ساخت، کرد، درباره، دروغ، می‌گوید، می‌خواهید، شخصی، پیدا، شود، در این، وجود، اینکه، شکست، قرار، دارد، می‌کند، باز، تکبر، دست، برنمی‌دارد، می‌خواهید، بگوید، دلیلشان، زیر، ساخت، وارد و شد ذکر شده‌اند. 
در بخش دیگری از مقاله کلمات خبر، تابناک، انگلیس و دروغ و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، سابقه، دروغ و می‌گوید و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، بعنوان، دروغ و می‌گوید و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، دروغ و می‌گوید و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمه نماینده و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمه سابق ذکر شده است. در زیر خبری از تابناک با عنوان «نماینده سابق پارلمان انگلیس: ترامپ دروغ می‌گوید» آمده که بیان می‌کند: «به گزارش تابناک، پس از اینکه دونالد ترامپ ایران را در ازای بسته ماندن تنگه هرمز به هدف قرار دادن زیرساخت‌های برق تهدید کرد و همین تنش‌ها در میانه جنگ باعث بالا رفتن قیمت انرژی جهانی نیز شد، حالا او متوسل به حربه جدیدی شده و گفته با مقامات ایرانی گفت‌وگو کرده و به همین دلیل عملیاتی کردن تهدیدش را پنج روز به تأخیر انداخته است.
البته که مقامات ایرانی هرگونه گفت‌وگو با طرف آمریکایی را تکذیب کردند و اعلام شده هیچ مذاکره‌ای با آمریکا نخواهند کرد. در این میان «جرج گالووی» نماینده سابق پارلمان انگلیس در صفحه شخصی خود در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «هیچ مذاکره‌ای میان ترامپ و ایران صورت نگرفته، نه مذاکرات خوب و سازنده و نه هیچ نوع دیگری.
این دروغی برای دستکاری بازار است که رسانه‌ها با ساده لوحی آن را تکرار می‌کنند؛ سرمایه گذاران عمدا گمراه می‌شوند.
این یک کلاهبرداری است؛ اما این واقعیت را تغییر نخواهد داد؛ جنگ ادامه می‌یابد، وخیم‌تر می‌شود و به‌زودی دیگر نه نفت باقی می‌ماند و نه گاز.»» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۲۲۱۰ می‌شود. در مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۲۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات خبر، پس از، اینکه، بسته، بماند، هدفش، زیر، ساخت، تهدید، کرد، جنگ، بالا، رفتن، جهان، نیز، شد، حال، او، جدید، شده، گفت، مقام، کرده، دلیل، کردن، تهدید، پنجم، روز، انداخت، البته، مقام، هرگونه، طرف، تکذیب کردند، اعلام، شده، هیچ، نخواهند کرد، در این، میان، سابق، نوشته‌ای، هیچ، میان، صورت، نه، خوبی، سازند، نه، هیچ، نوع، دیگری، این، دروغ، برای، دست، کاری، است، می‌کنند، گمراه، می‌شوند، این، یک، است، اما، این، واقعی، تغییر، نخواهد، داد، زودی، دیگر و باقی نماند و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، پس از، اینکه، بسته، می‌ماندند، تنگ، هدف، قرار دادند، زیر، ساخت، برق، تهدید، کرد، همین، جنگ، بالا، رفتن، جهانی، نیز، شد، حال، او، شده، گفته، مقامات، گفتگو، کرده، کردن، تهدید، پنج، روز، انداخته، است، البته، که، مقامات، هرگونه، گفتگو، طرف، تکذیب کردند، شده، هیچ، نخواهند، کرد، در این، میان، سابقه، اجتماع، نوشت، هیچ، میان، صورت، نگرفته، نه، خوب، سازند، هیچ، نوعی، دیگر، این، دروغ، برای، دست، کاری، است، لوح، آن را، می‌کنند، سرمایه، عمد، گمراه، می‌شوند، این، یک، است، اما، این، واقعیت، را، تغییر، نخواهد داد، جنگ، ادامه، می‌یابد، می‌شود، زودی، دیگر، نه و باقی مانده و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، پس از، اینکه، بسته، ماندن، هدف، قرار، دادند، زیر، ساخت، کرد، همین، جنگ، بالا، رفتن، جهان، نیز، شد، حال، او، شده، مقام، گفتگو، کرده، همین، کردن، تاخیر، است، البته، مقام، هرگونه، گفتگو، تکذیب، کردند، شده، هیچ، نخواهند کرد، در این، میان، شخص، نوشته، هیچ، میان، صورت، است، نه، خوبی، می‌سازند، نه، هیچ، نوع، دیگری، این، دروغ، برای، دست، کاری، بازار، است، آن را، تکرار، می‌کنند، عمد، گمراه، شوند، این، یک، است، اما، این، واقعی، تغییر، نخواهد، داد، می‌یابند، می‌شود، دیگر، نه و ماندن و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، پس از، اینکه، بستند، تنگ، قرار دادند، زیر، ساخت، کرد، همین، بالا، رفت، نیز، شد، حال، او، شده، گفته، مقام، کرده، همین، دلیلشان، کردن، روز، است، البته، مقام، هرگونه، تکذیب کردند، هیچ، نخواهد، کرد، در این، میان، شخصی، هیچ، میان، صورت، نگرفتیم، نه، خوبی، سازند، نه، هیچ، نوع، دیگری، این، دروغ، برای، دست، کاری، است، تکراری، می‌کنند، سرمایه، گمراه می‌شود، این، یک، است، اما، این، واقعیت، نخواهد، داد، می‌یابد، می‌شود، زودی، دیگر و نه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات ایران، بستد، تنگ، هرمز، جنگ، بالای، رفت، جهان، نیز، شد، گفت، ایران، روز، خود، بنوشت، هیچ، دیگری، کلاه و نه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات کلمات ایران، تنگ، هرمز، جنگ، ببالا، برفتن، جهان، نیز، شد، گفته، ایران، پنج، روز، این، میان، خود، بنوشت، خوبند، دیگر، کلاه، بزودی و نه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات ایران، بسته، ساخت، جنگ، رفت، جهان، شد، گفت، ایران، روز، این، میان، کلاه و نه و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات ایران، جنگ، بالای، رفته، نیز، شد، او، گفت، ایران، گفت و گوی، روز، ایران، هرگونه، گفت و گوی، این، میان، نوشتند، خوب و کلاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» پس، ایران، بستن، ماند، تنگ، جنگ، بالای، رفتن، جهان، شد، او، گفت، ایران، روز، این، میان، دیگری، کلاه و نه و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات برق، بالای، جهان، روزی، بازار، و کلاه و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات بالا، جهان، روز، گفت و کلاه و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل «وله ایضا یمدحه» کلمات تنگ، جهانی، روز، ساده و کلاه در قصیده ۳ امیر معزی کلمات جهان، روز و کلاه و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی کلمات خبر و کلاه و در غزل ۳۳ محتشم کاشانی کلمات جهان و کلاه و در غزل ۳۹ یغمای جندقی کلمه کلاه وجود دارد.
در زیر خبری از شبکه شرق با عنوان «حمله آمریکا و اسرائیل به فولاد مبارکه اصفهان» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۹۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۲۹۶ ذکر شده است. در بخش‌های دیگر مقاله کلمات خبر، شرق، حمله، آمریکا، اسرائیل، فولادوند و اصفهان و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه شرق و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات شرق، حمله و آهن یا فولاد و در غزل ۳۳ مولانا کلمات خبر و آهن و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات شرق و آهن و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمات حمله و آهن و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد هجده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه آهن و در شعر ۳ مظهر عطار و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ میلی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در قصیده ۳۳ ناصر خسرو و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ مجد همگر و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه مبارک و در غزل ۳۳۹ صغیر اصفهانی کلمه خبر وجود دارد.
بعد از این حمله رژیم سپاه و خامنه‌ای به زیرساخت‌های مشابه در کشورهای همسایه حمله کرد. در زیر خبری از فارس با عنوان «یکی از بزرگترین مراکز تولید آلومینیوم جهان هدف موشک‌‌های ایرانی» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات بیخبر، جهان و موشک ذکر شده‌اند.
«برای آمریکا و رژیم اسرائیل آسیب دیدن کشورهای عربی اهمیتی ندارد، اگر این موضوع برایشان اهمیتی داشت بعد از این همه تهدید رژیم سپاه و خامنه‌ای به اقدام تلافی جویانه به زیرساخت‌های ایران حمله نمی‌کردند. زیرساخت‌های مربوط به نفت، گاز و انرژی در کشورهای عربی برای آمریکا و رژیم اسرائیل مهم هستند چون بر روی قیمت‌ها در کشورشان تاثیر می‌گذارند. برای همین است که بعد از حمله رژیم سپاه و خامنه‌ای به زیرساخت‌های انرژی کشورهای همسایه، حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران را متوقف کردند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۸۷۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۱۸۷۶ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات برای، اسرائیل، آسیب، دید، عربی، ندارد، اگر این، برایشان، داشت، بعد از، این همه، سپاه، اقدام، زیر، ساخت، حمله، نکرد، زیر، ساخت، مربوط به، عربی، برای، اسرائیل، مهمی، هستند، چون، روی، تاثیر، می‌گذارند، برای، همین، است که، بعد از، حمله، سپاه، زیر، ساخت، همسایه، حمله، به، زیر، ساخت و کردند و در سوره ۳ قرآن کلمات برای، اسرائیل، آسیب، دیدن، عرب، ندارد، اگر، این موضوع، برایشان، داشت، بعد از، این همه، تهدید، سپاه، اقدامی، زیر، ساخت، حمله، نمی‌کردید، زیر، ساخت، مربوط به، عرب، برای، مهم، هستند، چون، بر، روی، بگذارد، برای، همین است، بعد از، حمله، سپاه، زیرساخت، حمله، به، زیر، ساخت و کردند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات برای، آسیب، دیدند، عرب، ندارد، اگر، این موضوع، برایشان، داشته، بعد از، این، همه، سپاه، اقدام، تلافی، زیر، ساخت، حمله، نمی‌کردند، زیر، ساخت، مربوط به، عرب، برای، هستند، چون، بر، روی، برای، همین، است که، بعد از، حمله، سپاه، زیر، ساخت، حمله، زیر، ساخت، توقف و کردند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات برای، آسیب، عربی، ندارد، اگر، این، برایش، داشت، بعد از، این، همه، زیر، ساخت، نمی‌کردند، زیر، ساخت، عربی، برای، هستند، چون، بر، روی، گذارده، برای، همین است، بعد از، زیر، ساخت و کردند ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از تابناک با عنوان «امارات: دیگر به پایگاه آمریکا نیاز نداریم» آمده که ساعت آن ۱۲:۱۰ است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. در سوره انفال کلمات خبر، عنوان، دیگر، نیاز و ندارید و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، دیگر، نیاز، نداریم و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، بعنوان، دیگر، نیاز و ندارید و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، دیگر، نیاز و ندارید و و در شعر ۳۳ هفت اورنگ سلسله الذهب دفتر دوم جامی کلمات خبر و امارات و در قصیده ۳ سنایی کلمات خبر و پایگاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» کلمات دیگر و پایگاه ذکر شده‌اند. 
در این خبر بیان شده: «به گزارش تابناک به نقل از ایسنا، او افزود: «آنچه  امارات نیاز دارد، کسب بهترین و تازه‌ترین تسلیحات آمریکا است. بنابراین، زمان فکر کردن به بستن پایگاه‌های آمریکا فرا رسیده است، چراکه  آن‌ها باری بر دوشند، نه یک دارایی راهبردی.»
اظهار نظر مشاور پیشین رئیس امارات متحده عربی در پی دفاع مشروع ایران در برابر حملات غیرقانونی آمریکا و رژیم صهیونیستی به حاکمیت ملی و تمامیت ارضی ایران مطرح می‌شود که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد.» در بخش دیگری از مقاله عددهای ۹ و ۱۴۰۴ ذکر شده‌اند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، او، افزود، آنچه، نیاز، دارد، کسب، بهترین، تازه، است، بنابراین، زمان، زمان، فکر، کردن، بستند، فرا رسیدن، چرا، که، آنها، بار، نه، یک، اظهار، نظر، پیشین، اتحاد، عرب، در پی، دفاع، مشروع، برابر، حمله، اسرائیل، مللی، الارض، می‌شود، آغاز و شد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، او، آنچه، نیاز، دارد، بهتر، است، زمان، کردن، بستن، فرارسد، چرا، که، آنها، بار، به دوش، نه، یک، اظهار، نظر، پیشین، عرب، در پی، دفاع، مشروعیت، برابر، حمله، ارضهم، می‌شود و شد ذکر شده‌اند.
«کشورهای عربی بهتر است پایگاه‌های نظامی آمریکا را تعطیل کنند تا سیاست‌های آمریکا باعث ویرانی کشورشان نشود. اگر پایگاه‌های نظامی آمریکا با پایگاه‌های کشورهای دیگر مانند روسیه جایگزین شوند این مشکل حل نمی‌شود. کشورهای عربی باید استقلال خودشان را حفظ کنند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۰۲۱ می‌شود. بیان گردید که ساعت خبر تابناک با عنوان «امارات: دیگر به پایگاه آمریکا نیاز نداریم» ۱۲:۱۰ است. ارقام عددهای ۱۰۲۱ و ۱۲:۱۰ مشترک هستند.
«کشورهای عربی باید توجه کنند که وجود پایگاه‌ها‌ و تجهیزات نظامی آمریکا در کشورشان کمک نظامی به آمریکا است و هدف قرار دادن آن‌ها به دست رژیم سپاه و خامنه‌ای در پی حمله آمریکا به ایران دفاع مشروع است.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۷۶۸ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۰۷۶۸ و ۱۶۷۸۰ مشترک هستند. در سوره زنان کلمات عربی، باید، توجه، کنند، که، وجود، نظام، کمک، نظام، است، هدفی، قرار داده، آنها، به دست، سپاه، در پی، حمله، دفاع، مشروع و است و در سوره ۳ قرآن کلمات عرب، توجه، کنند که، وجود، نظامی، کمک، نظامی، است، هدف، قرار دادند، آنها، به دست، سپاه، در پی، حمله، دفاع، مشروع و است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات عرب، باید، توجه، کنند که، وجود، است، هدف، قرار، دادند، آنها، به دست، سپاه، در پی، دفاع، مشروعیت و است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات عربی، کنند، که، است، قرار دادند، آنها، به دست، در پی، دفاع و است و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» کلمات تازیان (اعراب) و پایگاه ذکر شده‌اند. 
«بعد از گذشت مدتی از جنگ آمریکا، رژیم اسرائیل و رژیم سپاه و خامنه‌ای به هدف قرار دادن زیرساخت‌های غیرنظامی به طور گسترده روی آوردند. این نشانه عجز و ناتوانی آمریکا، رژیم اسرائیل و رژیم سپاه و خامنه‌ای در شکست دادن یکدیگر طبق قوانین بین‌المللی و فرسایشی شدن جنگ است.» اگر این متن را به عددهای ابجد وسیط و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۱۲ و ۶۶۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۶۶۱ ذکر شده است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۰۱۲ و ۱۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات بعد از، گذشت، جنگ، سپاه، هدفش، قرار، دادن، زیر، ساخت، غیر، به طور، گسترش، روی، آوردند، این، نشانه، ناتوان، سپاه، شکست، دادن، یکدیگر، قانون، شدن، جنگ و است و در سوره ۳ قرآن کلمات بعد از، گذشت، جنگ، اسرائیل، سپاه، هدف، قرار دادند، زیر، ساخت، غیر، نظامی، به طور، گسترده، روی، آوردند، این، نشان، ناتوان، اسرائیل، سپاه، شکست، دادن، یکدیگر، طبق، بین، مللی، شدن، جنگ و است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات بعد از، گذشته، مدتی، جنگ، سپاه، هدف، قرار داده، زیر، ساخت، روی، آورد، این، ناتوان، سپاه، شکست، دادند، یکدیگر، طبق، شدن و است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات پس از، مدتی، قرار دادند، زیر، ساخت، به طور، گسترده، روی، آوردند، این، نشانه، توانای، شکست، دادند، یکدیگر، شدن و است و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه عجز و در غزل‌های ۳ و ۳۳ بیدل دهلوی کلمات عجز و شکست و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در دردیات ۳ عارف قزوینی و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳ ابن یمین و در غزل ۳ انوری و در قصیده ۳ مجد همگر و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلاقی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در قصیده ۳ میلی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در غزل ۳۳ سعدی و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی و در غزل ۳۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در شعر ۳۳ هفت اورنگ لیلی و مجنون جامی و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح و در غزل ۳۹۳ صغیر اصفهانی کلمه شکست و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات شکست و جنگ وجود دارند.
در زیر خبری از تابناک با عنوان «واکنش منطقه‌ای به پیشنهاد محمدجواد ظریف» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۰۷ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان و محمد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، بعنوان، پیشنهاد و محمد و در قطعه ۳۳ رهی معیری کلمه تابناک و در غزل‌های ۳۳ و ۳۹۳ مولانا کلمه خبر و در غزل ۹۳۳ مولانا و در غزل ۹۳ انوری کلمه ظریف وجود دارد.
در این خبر بیان شده: «وزیر خارجه اسبق قطر در واکنش به مقاله ظریف در فارن افرز نوشت:دعوت به راه‌حل، شکست نیست؛ بلکه شجاعت است. اما ادامه این مسیر، فرسایشی است برای همه، بدون هیچ استثنایی.» در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمه قطر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات وزیر، بنوشت، راه، نیست و همه و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمات وزیر، نیست و همه ذکر شده‌اند.
«در جنگ فرسایشی ایران و کشورهای همسایه ویران می‌شوند و در نهایت آمریکا و رژیم اسرائیل مجبور به پذیرش  خواسته‌های رژیم سپاه و خامنه‌ای می‌شوند، چون جهان تحمل بحران انرژی ناشی از جنگ را ندارد.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۲۰۲ می‌شود. بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۰۲۰۲ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات جنگ، همسایه، می‌شوند، پذیرفت، خواسته، سپاه، می‌شوند، چون، جهان، جنگ و ندارد و در سوره ۳ قرآن کلمات جنگ، می‌شوند، اسرائیل، پذیرش، خواسته‌ها، سپاه، می‌شوند، چون، جهان، جنگ و ندارد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات جنگ، شوند، نهایت، بپذیرد، خواسته، سپاه، شوند، چون، جهان، تحمل، بحرانی، جنگ و ندارد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات پذیرفتن، خواسته، می‌شوند، چون، جهان و ندارد ذکر شده‌اند. 
در زیر خبر دیگری از تسنیم با عنوان «لاپید: فاجعه سیاسی مانند این در تاریخ اسرائیل بی‌سابقه است» آمده که ساعت آن ۹:۳۳ است. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۳۳ ذکر شده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۹۷ ذکر شده است. . در سوره ۳ قرآن (آل عمران) کلمات خبر، عنوان، مانند، این، اسرائیل، سابقه و است و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمات خبر و اسرائیل ذکر شد‌ه‌اند.
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «پیام عباس عراقچی درباره آتش‌بس» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۰۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۰۷ ذکر شده است. در این خبر به پذیرش شرط‌های ایران از سوی آمریکا اشاره شده است. در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، پیام، درباره، آتش، بس، پذیرفت و شرط و در سوره ۳ قرآن (آل عمران) کلمات خبر، عنوان، پیام، درباره، آتش، بس، پذیرش و شرط و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه خبر، پذیرفته و شرط و در قصیده ۳ خاقانی کلمات خبر، آتش و شرط و در شعر ۳۳ هفت اورنگ سلسله الذهب دفتر دوم جامی کلمات خبر و شرط و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات آتش، بس و شرط و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه شرط ذکر شده است.
در زیر خبری از تابناک با عنوان «واکنش قالیباف به نقض ۳ بند کلیدی در توافق آتش بس» آمده است. در عنوان این خبر عدد ۳ وجود دارد. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. ارقام عددهای ۱۰۷ و ۱۷۰ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، سه، آتش و بس و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، بعنوان، آتش و بس ودر  قطعه ۳۳ رهی معیری «بزم زهره» کلمات تابناک و آتشین و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات بند و کلید و در قصیده ۳ میلی کلمات کلید و آتش و بس و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمه کلید وجود دارد.  
«احتمالا دونالد ترامپ با فریب و نیرنگ پیشنهاد رژیم سپاه و خامنه‌ای برای توافق را قبول کرد که اولتیماتوم هدف قرار دادن زیرساخت‌های برق و پل‌های ایران را اجرا نکند. هدف قرار دادن زیرساخت‌های برق و پل‌های ایران جنایت جنگی است و تنگه هرمز را باز نمی‌کند. علاوه بر این رژیم سپاه و خامنه‌ای تهدید به زدن زیرساخت‌های کشورهای همسایه کرده بود.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۲۰۲ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۰۲ و ۱۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات فریب، نیرنگ، سپاه، برای، کرد، هدفش، قرار داد، زیر، ساخت، اجرا، نکند، هدفش، قرار داد، زیر، ساخت، جنگی، است، باز، نمی‌کند، بر این، سپاه، تهدید، زدن، زیر، ساخت، همسایه، کرده و بود و در سوره ۳ قرآن کلمات احتمالات، فریب، نیرنگ، سپاه، برای، قبول، کرد، هدف، قرار دادند، زیر، ساخت، برق، اجرای، نکند، هدف، قرار دادند، زیر، ساخت، برق، جنگی، است، تنگ، باز، نمی‌کند، بعلاوه، بر این، سپاه، تهدید، زدن، زیر، ساخت و کرده بود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات احتمالی، فریب، پیشنهاد، سپاه، برای، کرد، هدف، قرار داده، زیر، ساخت، برق، اجرا، نکنند، هدف، قرار داده، زیر، ساخت، برق، جنگی، است، باز، نمی‌کند، این، سپاه، زدند، زیر، ساخت، همسایگی و کردند و در قصیده ۳۹ منوچهری کلمات نیرنگ، برق، جنگ و تنگ و در بخش دیگری از مقاله کلمات فریب، نیرنگ، برق، تنگ، هرمز و همسایه ذکر شده‌اند.  
«بعد از شکست مذاکرات آتش‌بس، دونالد ترامپ رژیم سپاه و خامنه‌ای را تهدید به محاصره دریایی کرد. اگر دونالد ترامپ به نفت‌کش‌های ایران اجازه عبور و مرور ندهد بحران انرژی شدیدتر می‌شود. در صورتی که آمریکا مانع عبور نفت‌کش‌های چین شود بین آمریکا و چین اختلاف به وجود می‌آید.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۵۴۰۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. در سوره ۳ قرآن کلمات بعد از، شکست، آتش، سپاه، کرد، اگر، ندهد، شدید، می‌شود، در صورتی که، شود، اختلاف، وجود، آید و در سوره ۳۳ قرآن کلمات بعد از، شکست، آتش، سپاه، محاصره، کرد، اگر، اجازه، ندهد، بحرانی، شدید، می‌شود، در صورتی که، مانع، شود، بین، وجود و آید و در سوره ۳۹ قرآن کلمات بعد از، شکست، آتش، کرد، اگر، شدید، می‌شود، در صورتی که، مانع، شود، بین، اختلاف، وجود و می‌آید و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمات مانع و اختلاف و در غزل ۳۳ صائب تبریزی و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه مانع و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در بخش دیگری از مقاله کلمه چین ذکر شده است.
در زیر خبری از خبرآنلاین با عنوان «هشدار چین به آمریکا؛ «با آتش بازی نکنید»» برای سال ۱۴۰۵ خورشیدی آمده است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۴۰۵ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، آتش، نکنید و سال و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، هشدار، آتش و نکنید و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، هشدار، آتش و نکنند و در غزل ۳ فیض کاشانی کلمه هشدار و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات چین و سال و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات خبر، چین و خورشید و قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات چین، آتش، بازی، سال و خورشید و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات خبر، چین، آتش و سال و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات چین، آتش و خورشید و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات چین، بازی و سال و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی کلمات چین و خورشیدی و در شعر ۳۳ هفت اورنگ سلسله الذهب دفتر دوم جامی کلمات خبر و چین و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات چین و بازیچه و شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات چین، آتش و بازی و در غزل ۳۹ واعظ قزوینی کلمات چین و باتش و در غزل ۹۳ صائب تبریزی کلمات چین و آتشین و در بخش دیگری از مقاله کلمه چین ذکر شده است.

 در این خبر بیان شده: «این دیپلمات چینی همچنین تصریح کرد: «این آخرین هشدار به ایالات متحده است. اشتباه محاسبه نکنید. با آتش بازی نکنید. چین تمام اقدامات لازم را برای حفاظت از حقوق و منافع مشروع خود انجام خواهد داد. ایالات متحده مسئولیت کامل هرگونه عواقب ناشی از تحریکات بیشتر را بر عهده خواهد داشت.»» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۷۱۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۷۱۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، همچنین، کرد، این، آخر، اتحاد، است، محاسبه، نکنید، با، آتش، نکنید، تمام، اقدامی، لازم، برای، حفظ، حقوق، نفع، مشروع، خود، انجام، خواهد و داد، اتحاد، کامل، هرگونه، بیشتر، عهده، خواهد و داشت و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، همچنین، این، آخرین، هشدار، است، اشتباه، نکنید، با، آتش، نکنید، اقدام، لازم، را برای، حفاظ، حقوق، نفع، مشروعیت، انجام، خواهد داد، کامل، هرگونه، بیشتر، عهده، خواهد و داشته و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، همچنین، کرد، این، هشدار، است، نکنند، آتش، نکنند، تمام، را برای، حفظ، نفع، خود، انجام، خواهد داد، کامل، هرگونه، عاقبت، بیشتر، خواهد و داشت ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از تابناک با عنوان «ترامپ ایران را تهدید به محاصره دریایی کرد» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، تهدید و کرد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، تابناک، بعنوان، محاصره و کرد ذکر شده‌اند.
«هدف دونالد ترامپ از محاصره دریایی این است که فشار اقتصادی بر رژیم سپاه و خامنه‌ای آنقدر زیاد شود تا خواسته‌هایش را بپذیرد. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که مردم باید از طریق اعتصاب‌های سراسری گسترده، متحد و مداوم و ... و با فشار اقتصادی رژیم را تسلیم مردم کنند. طرفداران رژیم خواسته‌های کشور بیگانه را نمی‌پذیرند، اما تسلیم مردم ایران می‌شوند. شرایط اکنون ایران شبیه عراق در دوران صدام است. محاصره عراق به دست آمریکا سال‌ها طول کشید و در نهایت نیز جواب نداد.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۹۲ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۹۲ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات هدف، این است که، فشاری، سپاه، زیادی، شود، خواسته‌ها، پذیرد، بخش، دیگر، بیان شد، مردم، باید، سراسر، گسترده، اتحاد، فشار، تسلیم، مردم، کنند، طرف، خواسته‌ها، نپذیرد، اما، تسلیم، مردم، می‌شوند، شرایط، اکنون، دوران، است، دست، سال، طول، کشیده، نیز و نداد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات هدف، محاصره، این است که، فشار، سپاه، شود، تا، خواسته، بپذیرد، در، بخش، دیگری، بیان، شده، مردم، طریق، با، فشار، تسلیم، مردم، کنند، طرف، خواسته، نپذیرم، اما، تسلیم، مردم، شوند، شرایط، کنون، دوران، است، محاصره، به دست، کشید، نهایت، نیز، جواب و نداده و در سوره ۳۹ قرآن کلمات این است که، فشار، زیاده، شود، تا، خواسته، پذیرد، بخشی، دیگر، بیان، شده، مردم، باید، سراسر، گسترده، فشار، تسلیم، مردم، کنند، طرف، خواسته، نپذیرد، اما، تسلیم، مردم، می‌شوند، شبیه، است، به دست، طول و جواب و در بخش دیگری از مقاله کلمه عراق ذکر شده است.
در زیر خبری از خبرگزاری فارس با عنوان «سی ان ان: جنون جنگ ایران، محبوبیت ترامپ را به گورستان سیاسی برد» آمده که در آن بیان شده: «در اواخر زمستان و اوایل بهار آن سال، با سقوط محبوبیت بوش به کانال ۳۰ درصد، مقصر اصلی کاملاً مشخص بود: جنگ عراق. سه نظرسنجی جدید که روز سه‌شنبه منتشر شد، میزان محبوبیت ترامپ را در اواسط کانال  ۳۰ درصدی نشان می‌دهد» در این مطلب به ۳ نظرسنجی، روز ۳ شنبه و عدد ۳۰ اشاره شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، جنگ، محبوب، برد، بیان شد، آن، سال، اصل، کاملا، مشخص، بود، جنگ، سه، نظر، روز، شد، محبوب، را در، وسط، نشان و می‌دهد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، جنگ، را به، برده، بیان، شده، آن، کاملا، بود، جنگ، نظر، سنجیدگی، روز، شد، را در، نشان و می‌دهد ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «نیویورک‌ تایمز: استراتژی و هدف ترامپ در تحریم ایران شکست می‌خورد» برای تاریخ ۳ اردیبهشت سال ۱۴۰۵ خورشیدی آمده است. در مقاله عددهای ۳ و ۱۴۰۵ ذکر شده‌اند. در مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۴۰۵ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، هدف، تحریم، شکست و خورد ذکر شده‌اند. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره تحریم ۱۱۵۴ حرف دارد. بین عددهای ۱۴۰۵ و ۱۱۵۴ سه رقم مشترک هستند. در سوره تحریم کلمات خبر، تحریم، شکستن و خورد ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «واریز درآمد تنگه هرمز به حساب بانک مرکزی» برای تاریخ ۳ اردیبهشت سال ۱۴۰۵ خورشیدی آمده است. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۳ و ۱۴۰۵ و کلمات خبر، تنگ، هرمز، حساب و بانک ذکر شده‌اند. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۴۰۵ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، تنگ، حساب و سال و در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمات حساب و بانک ذکر شده‌اند. اگر عنوان خبر تسنیم را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۱۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۱۶ و ۱۶۶ مشترک هستند. 
«زمانی که آمریکا محاصره دریایی ایران را پایان داد، دیگر نباید از کشتی‌ها برای عبور از تنگه هرمز پولی گرفته شود. این کار در شان و شخصیت ایران نیست و به رابطه ایران با کشورهای دیگر لطمه وارد می‌کند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۷۹۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۷۹۱ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات زمانی که، پایان، داد، دیگر، نباید، برای، تنگ، پول، گرفته، شود، این، کار، شان، شخصیت، نیست، رابطه، دیگر، وارد و می‌کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات زمانی که، محاصره، پایان، داد، دیگر، نباید، برای، مال یا پول، گرفته، شود، این، کار، نیست، وارد و می‌کند و در سوره ۳۹ قرآن زمانی، پایان، داد، دیگر، نباید، برای، تنگ، مال یا پول، گرفته، شود، این، نیست، دیگر، وارد و می‌کند ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از فارس با عنوان «تله تحقیرآمیز جدید ترامپ برای آمریکا» آمده که در آن تیترهای «واهمه از بسته شدن شاهراه حیاتی دیگر توسط یمن»، «اقتصاد جهانی توان طرح جدید ترامپ را ندارد»، «پذیرایی موشکی ایران از ناوهای آمریکایی»، «فشار افکار عمومی جهان علیه آمریکا» ذکر شده است. اگر این تیترها را به عدد ابجد صغیر تبدیل کرده و با یکدیگر جمع کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۳ ذکر شده است.
«دونالد ترامپ با غرور و تکبر مخالفانش را تحقیر می‌کند و اکنون خودش در تله‌ای تحقیرآمیز گرفتار شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۰ ذکر شده است.
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «توضیحات مهم وزارت خارجه در خصوص توئیت عراقچی» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. 
در خبر تسنیم بیان شده: «ما کشور ساحلی  هستیم و بر  اساس مختصات و مشخصاتی که از قبل اعلام کردیم، تردد در تنگه  هرمز را مدیریت می کنیم.
در توئیت دکتر عراقچی، در صدر آن مشخص شده که در پی آتش بس در لبنان ، در مسیری که توسط جمهوری اسلامی ایران مشخص شده و با هماهنگی مراجع ذی صلاح جمهوری اسلامی ایران، تردد از تنگه هرمز صورت گیرد.لذا این توئیت در راستای اجرای تفاهم آتش بس  است، صراحتا تاکید شده در مدت باقی مانده آتش بس.
تفاهم آتش بس را طرف مقابل درست اجرا نکرد و ما هم متقابلا،  اقداماتی را که لازم بود انجام دادیم.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۱۴۵ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۴۱۵ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۱۴۵ و ۱۴۱۵ مشترک هستند. 
«این مطلب نشان می‌دهد که دونالد ترامپ قبل از آتش‌بس چارچوب پیشنهاد رژیم سپاه و خامنه‌ای را پذیرفته است و می‌خواهد با مذاکره در چارچوب پیشنهاد رژیم به بخشی از خواسته‌هایش برسد و بدون تحقیر شدن از این جنگ خارج شود.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۷۱۰ می‌شود. در بخش دیگری از عدد ۷۱۰ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات این، مطلب، نشان، می‌دهد، قبل از، آتش، بس، سپاه، پذیرفته، است، می‌خواهد، بخشی، خواسته‌ها، برسد، بدون، شدن، از این، جنگ، خارج و شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات می‌دهد، قبل از، آتش، بس، پیشنهاد، سپاه، پذیرفت، می‌خواهد، پیشنهاد، بخش، خواسته، رسد، بدون، شدن، از این، جنگ، خارج و شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات این مطلبند، نشانه، می‌دهد، قبل از، آتش، بس، پذیرفتن، می‌خواهید، بخشی، خواسته، برسد، بدون، شدن، از این، خارج و شود ذکر شده‌اند.
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «معنای تمدید آتش بس بدون زمان ترامپ چیست؟» آمده که ساعت آن ۰۰:۳۳ است. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳ ذکر شده است. این خبر برای سال ۱۴۰۵ خورشیدی است. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۴۰۵ ذکر شده است. در این خبر بیان شده: «ترامپ می‌داند که از طریق جنگ به هیچ دستاوردی نمی‌رسد بنابراین بهترین راه ممکن برای خودش را خروج از جنگ می‌داند.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۹ ذکر شده است.
«خواسته‌های رژیم سپاه و خامنه‌ای و آمریکا آنقدر از یکدیگر دور هستند که احتمال به توافق رسیدن در شرایط کنونی بسیار اندک است. با گذشت زمان و شدیدتر شدن بحران انرژی در جهان، آمریکا خواسته‌های رژیم سپاه و خامنه‌ای را می‌پذیرد. دروغ‌هایی که دونالد ترامپ درباره خوب پیش رفتن مذاکرات بیان می‌کند برای کاهش قیمت نفت است.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۷۹۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۷۹۱ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات خواسته‌ها، سپاه، یکدیگر، دور، هستند، که، احتمالات، رسیدن، شرایط، کنونی، بسیار، اندک، است، با، گذشت، زمان، شدید، شدن، در، جهان، خواسته‌ها، سپاه، می‌پذیرد، دروغ، درباره، خوب، پیش، رفتن، بیان، می‌کند، برای و است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خواسته، سپاه، یکدیگر، دور، هستند، احتمالی، رسیدن، در، شرایط، کنون، بسیار، اندک، است، با، گذشته، زمان، شدید، شدن، بحرانی، جهان، خواسته، سپاه، می‌پذیرفتند، دروغ، درباره، خوب، پیش، رفتن، بیان، می‌کند، برای و است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خواسته، یکدیگر، دور، هستند، رسید، بسیار، اندک، است، زمانی، شدیدتر، شدن، جهان، خواسته، پذیرد، دروغ، درباره، خوبی، پیش، رفت، می‌کند، برای و است ذکر شده‌اند. در بخش دیگری از مقاله نیز به دروغ‌های دونالد ترامپ برای کاهش قیمت انرژی اشاره شده است.
در زیر خبری از فارس با عنوان «بانک جهانی: تنگه هرمز سومین شوک بزرگ به اقتصاد جهانی است» آمده است. در عنوان این خبر عدد ۳ وجود دارد. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. ارقام عددهای ۱۹۷ و ۷۹۱ مشترک هستند. در بخش دیگری از مقاله کلمه بانک و در غزل ۳ مولانا و در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمات بانک و جهان ذکر شده است. 
در زیر خبری از فارس با عنوان «۳ کارتی که دنیا را فلج می‌کند» آمده است. در عنوان این خبر عدد ۳ وجود دارد. در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه افلج ذکر شده است. در این خبر به انسداد خط لوله ینبع، پایانه فجیره و تنگه باب‌المندب اشاره شده است. اگر عبارت «خط لوله ینبع، پایانه فجیره، تنگه باب‌المندب» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۸۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۸۶ ذکر شده است. در این خبر بیان شده که خط لوله ینبع ۱۲۰۱ کیلومتر طول دارد. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۲۱۰ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۲۰۱ و ۱۲۱۰ مشترک هستند. در این خبر بیان شده کارت ۳ تنگه باب‌المندب است که در باریک‌ترین نقطه ۳۰ کیلومتر پهنا دارد. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است. بین عددهای ۳ و ۳۰ رقم ۳ مشترک است.
«آمریکا و رژیم اسرائیل از هدف قرار دادن نیروگاه‌های برق و پل‌های ایران صرف نظر کردند و رژیم سپاه و خامنه‌ای نیز نباید این تهدید را عملی کند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۰ ذکر شده است.
«حمله به اهداف غیرنظامی از جانب طرف‌های درگیر خطاست.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۹۷ ذکر شده است.
«حمله رژیم سپاه و خامنه‌ای به کشورهای همسایه که به آمریکا و رژیم اسرائیل برای حمله به ایران کمک نمی‌کنند خطا است؛ باید توجه کرد که اشتباهات آمریکا و رژیم اسرائیل باعث شروع این جنگ شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳۰۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۰۳ ذکر شده است. ارقام عددهای ۹۰۳ و ۹۳۰۰ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات حمله، سپاه، که به، اسرائیل، کمک، نمی‌کنند، خطا، است، باید، توجه، کرد که، شروع جنگ و شده است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات حمله، سپاه، که به، برای، حمله، کمک، نمی‌کند، خطا، است، باید، توجه، کرد، اشتباه، این، جنگ و شده است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات نمی‌کند، خطا، است، باید، توجه، کرد و شده است و در حکایت ۳ باب سوم در فضیلت قناعت گلستان سعدی و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه همسایه و در قصیده ۳ ناصرخسرو در کلمات همسایه و سپاه وجود دارند.
در زیر خبری از خبرگزاری فارس با عنوان «تاوان مخالفت با جنگ؛ مقام مستعفی دولت ترامپ زیر فشار اف‌بی‌آی» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۵۱۱ می‌شود. سوره تحریم ۱۱۵۴ حرف و سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. بین عددهای ۱۱۵۴، ۴۵۱۱ و ۱۵۴۰۱ چهار رقم مشترک هستند. در سوره تحریم کلمات خبر، مخالفت، جنگ، مقام و زیر و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، مخالفت، جنگ، مقام، زیر و فشاری و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، مخالفت، جنگ، مقام، زیر و فشار و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، مخالفت، مقام، دولت، زیر و فشار ذکر شده‌اند. 
در این خبر بیان شده: «گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس؛ سه منبع به وبسایت خبری آکسیوس گفتند که جو کنِت، مدیر مستعفی مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا، به اتهام افشای اطلاعات طبقه‌بندی‌ شده، تحت تحقیقات اف‌بی‌آی قرار دارد.
کنت سه‌شنبه با استعفا از سمت خود و اذعان به این که «هیچ تهدید قریب‌الوقوعی» از جانب ایران برای آمریکا وجود نداشت و اسرائیل با فریب رئیس‌جمهور آمریکا، او را به جنگ علیه ایران کشاند، خود را در صدر اخبار قرار داد.» در این متن عدد ۳ و کلمه ۳ شنبه وجود دارد. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، گروه، بین، مللی، خبر، سه، تحقیق، قرار، دارد، خود، به اینکه، هیچ، تهدید، برای، وجود، نداشتی، اسرائیل، فریب، او را، جنگ، علیه، کشاند، خود را، اخبار و قرار داده و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، گروه، بین، خبر، گفتند، جو، اتهام، اطلاع، شده، قرار، دارد، خود، به اینکه، هیچ، جانب، برای، وجود، نداشته، فریب، او را، جنگ، علیه، کشاندند، خود را، صدر، اخبار، قرار داده و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، گروه، بین، خبر، گفتند، تحت، قرار، دارد، خود، اینکه، هیچ، جانب، برای، وجود، نداشته، خود را، صدر، خبر و قرار داد و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات گروه، ملی، عن‌قریب یا قریب الوقوعی، ایران، نیرنگ یا فریب و جنگ ذکر شده‌اند. 
در مصرع زیر از شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» به جهودی فریبنده اشاره شده است. جهود به معنی یهودی است. اگر مصرع زیر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۶۱۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۶۶۱ ذکر شده است. ارقام عددهای ۶۱۶ و ۶۶۱ مشترک هستند.
جهودی فریبنده و بدگهر
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «پاسخ سخنگوی وزارت امور خارجه به ادامه دروغ‌پردازی‌های مقامات آمریکا» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۵۴۴۱ می‌شود. سوره قاف ۱۵۵۴ حرف و سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. بین عددهای ۱۵۵۴، ۵۴۴۱ و ۱۵۴۰۱ سه رقم مشترک هستند. در سوره قاف کلمات خبر، سخن، امور، خارج، دروغ و پرداز و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، پاسخ، سخن، امور، خارج، ادامه، دروغ، بپردازند و مقامات و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، سخن، امور، دروغ، بپردازید و مقام و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، سخن، امور، خارج، ادامه، دروغ، بپردازد و مقام و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمات سخن و وزارت و وزیر و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات سخن و وزیر و در قصیده ۳ مجد همگر کلمات سخن و امور و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی کلمات سخن و خارج و در قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی کلمه خارج و در غزل ۳۹۳ شاه نعمت الله ولی کلمه بقائی و در قصیده ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه بقایی وجود دارد. سخنگوی وزارت امور خارجه اسماعیل بقائی است. در شعر ۳ مظهر عطار «اشاره به کتب و تالیفات خود فرماید» کلمات سخن و اسماعیل و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل کلمه سخن و در بخش دیگری از اطلاعیه کلمه اسماعیل ذکر شده است. 
در خبر تسنیم بیان شده: «به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، اسماعیل بقایی سخنگوی وزارت امور خارجه طی پیامی در شبکه ایکس، با اشاره به دروغ‌پردازی‌های مجدد سخنگوی کاخ سفید که در واکنش منفعلانه به استعفای مدیر مرکز ملی مبارزه با تروریسم آمریکا منتشر شده بود، نوشت:
مقامات آمریکا برای توجیه جنگ غیرقانونی خود علیه ایران، یک «دروغ بزرگ» یعنی «تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای» را تکرار می‌کنند.»
«حمله آمریکا و رژیم اسرائیل به ایران اشتباه است و موضوعات هسته‌ای می‌توانست با برجام حل شوند.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۳ ذکر شده است. در کتاب نور و کتاب نشانه‌ها که آدرس آن‌ها در ادامه آمده مطالبی در این خصوص بیان شده است. «ترامپ نباید از توافق برجام که در دوره ریاست جمهوری باراک اوباما در وین و با مسئولیت محمدجواد ظریف صورت گرفت، خارج میشد.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۳ ذکر شده است. در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ ناصرخسرو و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در غزل ۳۹ حافظ و در غزل ۳۹ یغمای جندقی و در غزل‌های ۳۳ و ۳۹ انوری و در غزل ۹۳ بابا فغانی کلمه وین و در مقطعه ۳ میرزاده عشقی کلمات وین و ظرافت و در غزل ۹۳ انوری و در غزل ۹۳۳ مولانا کلمه ظریف وجود دارد. کلمات ظرافت و ظریف هم‌معنی هستند. اگر عبارت «محمدجواد ظریف» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۹۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۲۹۶ ذکر شده است. «در کتاب نور مطالبی در مورد طرح مناره که توسط جواد ظریف ارائه شده برای حل موضوع هسته‌ای ایران بیان شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۶۹۲۱ می‌شود. ارقام عددهای ۱۲۹۶ و ۶۹۲۱ مشترک هستند. در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات مناره و ایران ذکر شده‌‌اند. در بیت زیر از شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمه مناره وجود دارد. اگر بیت زیر را به عددهای ابجد کبیر و وسیط تبدیل کنیم حاصل ۲۱۲۰ و ۱۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۱۲۱۰ و ۱۷۰ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۲۱۲۰ مشترک هستند. 
چو باشد مناره به پیش برک     بزرگان به پیش من آرند چک
در زیر خبری از دنیای اقتصاد با عنوان «طرح ظریف برای انرژی هسته ای ایران و نقاط قوت و ضعف آن/ طرح «مناره» می تواند زمینه ساز مذاکرات شود؟» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۷۱۸۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۷۱۸۶ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات خبر، دنیا، عنوان، طرح، برای، هسته، نقطه، قوی، ضعیف، طرح، می‌تواند، زمینه و شود و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، دنیا، عنوان، طرح، برای، قوت، ضعف، طرح، تواند و شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، دنیا، بعنوان، قوی، ضعف، تواند و شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، دنیا، می‌توانی و شود ذکر شده‌اند.
در خبر دنیای اقتصاد بیان شده: «در شرایطی که مذاکرات ایران با سه کشور اروپایی در مورد فعال‌سازی ماشه به پیچ سخت رسیده است و مذاکرات ایران با آمریکا نیز در سایه ابهام قرار دارد و همزمان نیز تهدیدات در مورد برنامه و فعالیت هسته‌ای ایران با هدف امنیتی‌سازی ایران ادامه دارد در این وضعیت و در شرایط نه صلح و نه جنگ، محمدجواد ظریف و محسن بهاروند متنی پیشنهادی به نام طرح مناره یا «فانوس دریایی» در روزنامه گاردین منتشر کرده‌اند.» در این مطلب عدد ۳ وجود دارد. در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، دنیا، بیان شد، شرایط، سه، در مورد، پیچ، سخت، رسیده است، نیز، سایه، قرار، دارد، زمان، نیز، تهدید، در مورد، برنامه، هدف، ادامه، دارد، در این، وضعی، شرایط، نه، جنگ، المحسنین، به نام، طرح و کرده‌اند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، دنیا، بیان، شده، شرایط، در مورد، سخت، رسیده، است، قرار، دارد، زمان، نیز، برنامه، هدف، دارد، شرایط، نه، جنگ، للمحسنات، به نام و کردند و سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، دنیا، بیان، شده، سه، در، مورد، سخت، رسیده، است، سایه، قرار، دارد، زمان، در، مورد، ادامه، دارد، نه، المحسنین، به نام و کردند و در منشور کوروش کلمات امنیت، صلح و دریای و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات دنیا، سایه، دریا و روزنامه ذکر شده‌اند. 
«نام دیگر طرح مناره «فانوس دریایی» است.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود. در غزل ۳۹ بیدل دهلوی کلمات فانوس و دریا و در غزل ۹۳۳ صائب تبریزی کلمه فانوس و در غزل‌های ۹۳ و ۳۹۹ صائب تبریزی و در غزل‌های ۳۹ و ۹۳۳ جویای تبریزی و در غزل‌های ۳۳ و ۹۳ حافظ و در قصیده‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در شعر ۳۹ جاویدنامه اقبال لاهوری و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در قصیده ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی و در قصیده ۳۹ و مسمط ۳ منوچهری و در غزل ۳۹ سیف فرغانی و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳۳ فضولی و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در قصیده ۳۳ سنایی و در قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ و مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در لمعات ۳ عراقی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در قصیده ۳ امیر معزی و در غزل ۳ شهریار و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در غزل ۳ واعظ قزوینی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ ابن یمین و در قصیده ۳ خاقانی و در شعر ۳ مظهر عطار و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمه دریا وجود دارد.
«اورانیومی که در ایران با درصد بالا غنی‌سازی شده است باید در مرکز مشترک غنی‌سازی که طبق طرح مناره یا فانوس دریایی تاسیس می‌شود رقیق گردد.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است.
«لازم است کشورهای جهان رژیم اسرائیل را تحت فشار قرار دهند که به طرح مناره یا فانوس دریایی بپیوندد و خارج از این طرح غنی‌سازی نکند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۰ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات لازم است، جهان، اسرائیل، فشار، قرار، دهند، که به، طرح، پیوند، خارج از، این، طرح و نکند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات لازم، است، جهان، فشار، قرار، دهند، که به، پیوند، از این و نکنند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات است، جهان، تحت فشار، قرار، دهند، که به، خارج، از این و نکنند ذکر شده‌اند.
«دلیل این موضوع این است که در آینده رژیم اسرائیل مجددا تاسیسات هسته‌ای ایران را بمباران نکند. رژیم اسرائیل شفافیت برنامه هسته‌ای رژیم سپاه و خامنه‌ای را می‌خواهد، در حالی که خودش هیچ‌گونه شفافیت در برنامه‌ هسته‌ای خود ندارد و بمب اتم نیز ساخته است.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۵۰۱۴ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۵۰۱۴ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات دلیل، این موضوع، این است که، آینده، اسرائیل، نکند، اسرائیل، برنامه، سپاه، می‌خواهد، در حالی که، خودش، هیچ، گونه، برنامه، خود، ندارد، نیز، ساخته و است و سوره ۳۳ قرآن کلمات این موضوع، این است که، برنامه، سپاه، می‌خواهد، در حالی که، خودشان، هیچ گونه، برنامه، خود، ندارند، نیز و ساخته است ذکر شده‌اند.
«لازم است همه کشورها سلاح‌های هسته‌ای را از بین ببرند و این اقدام را مشروط به از بین بردن سلاح‌های هسته‌ای توسط کشورهای دیگر نکنند. بر فرض که کشوری به کشور دیگر حمله هسته‌ای کند؛ آیا راه درست این است که پاسخ آن با حمله هسته‌ای داده شود و میلیون‌ها انسان کشته شوند؟! در کتاب نور و کتاب نشانه‌ها مطالب بیشتری در این خصوص بیان شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۸۶۸ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۱۶۷۸۰ و ۱۷۸۶۸ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات لازم است، همه، سلاح، هسته، را از، بین، ببرند، این، اقدام، مشروط، به، از، بین، بردن، سلاح‌ها، هسته، دیگر، نکنند، به فرض، دیگر، حمله، هسته، کند، آیا، راه، درست، این است که، پاسخ، آن، حمله، هسته، داده، شود، انسان، کشته شود، کتاب، نور، کتاب، نشانه‌ها، بیشتر، در این و بیان شده است ذکر شده‌اند.
«آمریکا بمب اتم را در هیروشیما انداخت. آمریکا تنها کشوری است که بمب اتم را علیه کشور دیگری به کار برده  و از این نظر غیرقابل اعتمادترین کشور جهان است.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۳ ذکر شده است. آهنگ هیروشیما اثر توماج صالحی است. 
«ایران باید از طریق شکایت در دادگاه‌های بین المللی به دنبال مجازات جنایتکارها و جبران خسارات باشد.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۹ ذکر شده است. در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمه شکایت و در سوره ۳ قرآن کلمات مجازات و جبران و در بخش دیگری از مقاله کلمه مجازات و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه بجبرانش وجود دارد. 
«اگر آمریکا، رژیم اسرائیل یا هر کشور دیگری در روند شکایت و دادگاه اعمال نفوذ کنند این مشکل حل نمی‌شود، پس بهتر است اجازه دهند این روند در مسیر عادلانه پیش رود.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۹ می‌شود. در سوره ۳ قرآن کلمات اسرائیل، دیگری، روند، اعمال، نفوذی، کنند، این، مشکل، نمی‌شود، پس، بهتر است، دهند، این، روند، مسیر، عدل، پیش و رود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات اگر، دیگری، اعمال، کنند، این، مشکلی، پس، بهتر است، اجازه دهند، عادلانه، پیش و رود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات اگر، دیگری، روند، اعمال، کنند، این، مشکل، حل، نمی‌شوند، پس، بهتر است، دهند، عدل، پیش و رود و در بخش دیگری از مقاله کلمات اسرائیل، شکایت و عدل ذکر شده‌اند.
«اعمال نفوذ شامل داشتن حق وتو، بهانه قبول نداشتن دادگاه‌های معتبر، داشتن حق مصونیت دیپلمات‌ها و موارد غیر عادلانه دیگر می‌شوند.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۸۶۱۷ می‌شود. در مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۸۶۱۷ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات اعمال، شامل، داشتن، حق، بهانه، قبول، نداشتند، اعتبار، داشتن، حق، موارد، غیر، عادلانه، دیگر و است و در سوره ۳ قرآن کلمات اعمال، نفوذی، شامل، داشتن، حق، بهانه، قبول، نداشتی، حق، موارد، غیر، عدل، دیگر و می‌شوند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات اعمال، داشتن، حق، بهانه، نداشتند، داشتن، حق، غیر، عادلانه، دیگر و می‌شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات اعمال، داشتند، حق، بهانه، نداشته، اعتبار، داشتند، غیر، عدل، دیگر و می‌شوند ذکر شده‌اند. 
«اکنون فرصت مناسبی است که این‌گونه امتیازهای غیرعادلانه برای همیشه لغو گردند.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۳ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات اکنون، مناسب، است که، این، گونه، امتیاز، غیر، عدل، برای، همیشه و گردند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات کنون، مناسبی، است که، این، گونه، غیر، عادلانه، برای، همیشه و گردند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات است که، این، گونه، غیر، عدل و گردند ذکر شده‌اند. 
«اگر مردم ایران از آمریکا و رژیم اسرائیل شکایت نکنند، احتمالا کشورهای عربی از ایران شکایت می‌کنند و همه غرامت را ایران باید پرداخت کند. مردم ایران باید با رای‌گیری مشخص کنند که دولت ایران از آمریکا و رژیم اسرائیل شکایت کند یا نه.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۰۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۰۳ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات اگر، مردم، اسرائیل، نکنند، احتمالات، عرب، می‌کنند، همه، باید، پرداختید، مردم، باید، مشخص کند، اسرائیل، کند، یا و نه و در سوره ۳۳ قرآن کلمات اگر، مردم، نکنند، احتمالی، عرب، می‌کنند، همه، را، باید، پرداخت، کند، مردم، باید، رای، کنند، یا و نه و در سوره ۳۹ قرآن کلمات اگر، مردم، نکنند، عربی، می‌کنند، همه، باید، پرداختند، مردم، باید، کنند، دولت، کند، یا و نه و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات مردم، ایران، عرب، رای و دولت و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه غرامت وجود دارد. بعد از حمله غیرضروری آمریکا به عراق، کویت غرامت حمله عراق به این کشور را گرفت.
«غرامت‌ها کمر شکن هستند و اگر رژیم سپاه و خامنه‌ای شکست می‌خورد، همه غرامت‌ها را از ایران می‌گرفتند و باید کاسه گدایی در دست می‌گرفتیم. کسانی که به طبل جنگ می‌کوبیدند فکر نکردند که ایران را در چه منجلابی می‌اندازند.» اگر ای متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۷۹۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۷۹۱ ذکر شده است. در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه غرامت و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه کاسه و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳ یغمای جندقی و در غزل ۳۳ حافظ و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در غزل ۳۳ حکیم نزاری و در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی و در غزل ۹۳ بابا فغانی و در غزل‌های ۳، ۳۹ و ۳۳۹ جهان ملک خاتون کلمه گدا و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی کلمات شکست و کاسه و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات شکست و گدا و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات شکست و طبل و در قصیده ۳۳ منوچهری و در شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات گدا و جنگ و در شعر ۳ سبحه الابرابر جامی و در قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی کلمه طبل و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان کلمات طبل و جنگ وجود دارند. 
«راه حل دیگر این است که هیچ کس شکایت نکند و غرامت نگیرند و برقراری عدالت را به خدا در قیامت و دوزخ واگذار کند. این راه به ایجاد رابطه دوستانه بین کشورها کمک می‌کند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۲۱۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۰۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات راه، دیگر، این است که، هیچ کس، نکند، برقرار، عدل، را به، خدا، قیامت، دوزخ، واگذار، کند، این راه، ایجاد، رابطه، دوستان، بین، کمک و می‌کند و در سوره ۳ قرآن کلمات راه، دیگر، این است که، هیچ کس، نکند، نگیرد، برقرار، عدالت، را به، خدا، قیامت، دوزخ، واگذارد، این راه، ایجاد، رابطه، دوستان، بین، کمک و می‌کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات راه، دیگر، این است که، هیچ کس، نکنند، نگیرند، برقرار، را به، خدا، قیامت، دوزخ، واگذار، کند، این راه، دوستان، بین، کمک و می‌کند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات راه، حل، دیگر، این است که، هیچ کس، نکنند، عدل، را به، خدا، قیامت، دوزخ، واگذارد، این، راه، ایجاد، دوستان، بین و می‌کند و در بخش دیگری از مقاله کلمات عدل، قیامت و دوزخ ذکر شده‌اند.
«تمام احکام و توصیه‌های بیان شده در این مقاله و مقاله‌ها و کتاب‌های دیگر باید با رای مردم، دموکراسی مستقیم و روش دو اکثریتی اجرا شوند و مردم باید بتوانند هر وقت که صلاح دانستند اجرای آن‌ها را متوقف کنند. با رای گیری‌های اختیاری و اجباری که در سوئیس برگزار می‌شوند مردم می‌توانند قوانین را هر وقت که صلاح دانستند اجرا یا متوقف کنند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۷۶۸ می‌شود. در مقاله بیان شده که سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۱۶۷۸۰ و ۱۶۷۶۸ چهار رقم مشترک هستند. در سوره زنان کلمات تمام، احکام، بیان شده، در این، کتاب، دیگر، باید، مردم، مستقیم، روش، دو، مردم، باید، بتوانید، هر، وقتی، صلاح، اجرای، آنها، کنند، اختیار، اجبار، برگزار، می‌شوند، مردم، می‌توانند، قوانین، هر، وقتی، صلاح، اجرا و کنند و در سوره ۳ قرآن کلمات تمام، احکام، بیان شد، در این، کتاب‌های، دیگر، باید، مردم، مستقیم، روش، دو، اجرای، شوند، مردم، باید، بتوانند، هر، وقت، صلاح، دانسته، اجرای، آنها، کنند، اختیار، اجبار، که در، می‌شوند، مردم، می‌توانند، هر، وقت، صلاح، دانستند، اجرای و کنند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات احکام، بیان، شده، کتاب، دیگر، باید، رای، مردم، روش، دو، اکثر، اجرا، شوند، مردم، باید، هر، وقت، صلاح، دانسته، اجرا، آنها، توقف، کنند، رای، اختیاری، که در، می‌شوند، مردم، هر، وقت، صلاح، دانسته، اجرا، یا، توقف و کنند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات تمام، احکام، بیان، شده، در این، کتاب، دیگر، مردم، دو، اکثر، شوند، مردم، باید، هر، وقت، دانستند، کنند، اختیار، اجبار، می‌شوند، مردم، می‌توانند، هر، وقت، دانستند و کنند و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات رایت، مردم و دمکراسی ذکر شده‌اند. 
«بهتر است که مردم در ایران دموکراسی مستقیم و روش دو اکثریتی را برقرار کنند و در مورد موضوع‌هایی مانند دنبال کردن حق غنی‌سازی و غیره خودشان تصمیم بگیرند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۳ ذکر شده است.
«اگر تصمیم گرفتید که مطابق این مقاله عمل کنید لازم است که آمریکا، رژیم اسرائیل و رژیم سپاه و خامنه‌ای این موضوع را شفاف و علنی اعلام کنند. آمریکا محاصره دریایی را لغو کند و رژیم و سپاه و خامنه‌ای تنگه هرمز را باز کند. نیروهای نظامی ایران باید تا تشکیل دولت جدید در پست‌های خود باقی بمانند چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو قابل اعتماد نیستند. لازم است تضمین‌هایی برای برگزاری دادگاه‌های عادلانه بین المللی گرفته شوند. از شاهزاده رضا پهلوی نیز باید تعهدی برای برگزاری دادگاه‌های عادلانه و برخورد مطابق حقوق بشر گرفته شود.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۲۰۲۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۲۰۲۱ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات اگر، تصمیم، گرفتید، عمل، کنید، لازمی، است، سپاه، اعلام، کنند، دریا، لغو، کند، سپاه، باز، کند، نیرو، باید، جدید، خود، باقی، مانند، چون، نیستند، لازمی، است، عادلانه، گرفته، شوند، نیز، باید، تعهدی، برای، عادلانه، برخورد، گرفته و شود و در سوره ۳ قرآن کلمات اگر، تصمیم، گرفتی، عمل، کنید، لازم است، اسرائیل، سپاه، این موضوع، کنند، سپاه، تنگ، باز، کند، نظامی، باید، تشکیل، پست، خود، باقی مانده، چون، قابل، اعتماد، نیستند، لازم است، برای، عدل، بین، مللی، گرفته، شوند، رضای، پهلو، نیز، باید، تعهد، برای، عدل، برخورد، حقوق، بشری، گرفته و شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات اگر، گرفتید، عمل، کنید، لازم، است، سپاه، این موضوع، کنند، محاصره، کند، سپاه، باز، کند، نیروهای، باید، خود، بمانند، چون، اعتماد، نیستند، لازم، است، برای، عادلانه، گرفته، شوند، نیز، باید، تعهد، برای، عادلانه، حقوق، گرفته و شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات اگر، گرفتی، عمل، کنید، است که، این، کنند، تنگ، باز، کند، خود، بمانند، چون، نیستند، عدل، گرفته و شوند ذکر شده‌اند.
«آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها باید دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو و کسانی که در آمریکا و اسرائیل مسئول اشتباهات هستند را بر اساس حقوق بشر محاکمه و مجازات کنند. دولت آینده ایران نیز باید این اقدام را نسبت به مسئولین خطاها در ایران انجام دهد.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۹۹۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۳۰۹ ذکر شده است. ارقام عددهای ۹۳۰۹ و ۹۹۳۰ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات اسرائیل، باید، کسانی که در، هستند، را، اساس، حقوق، بشر، مجازات، کنند، آینده، نیز، باید، این، اقدامی، را، نسبت، خطاهای، انجام دهد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات باید، کسانی را که، اشتباه، هستند، را، اساس، حقوق، کنند، باید، این، اقدام، را، نسبت به، خطاهایی و انجام دهد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات باید، کسانی که در، هستند، محاکمه، مجازات، کنند، این، نسبت به، خطا، انجام و دهد و در بخش دیگری از مقاله کلمات اسرائیل، خطا، حقوق، بشر و مجارات ذکر شده‌اند. 
«اشتباهات دونالد ترامپ نباید مانع صلح و وحدت آمریکا و ایران شود.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. در کتاب نور و کتاب نشانه‌ها مطالبی درباره صلح و وحدت آمریکا و ایران بیان شده است. در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات صلح، وحدت و ایران ذکر شده‌اند. 
«لبنان و اسرائیل باید صلح کنند و از طریق شکایت در دادگاه‌های بین المللی به دنبال مجازات خطاکاران و جبران خسارت‌ها باشند. بهتر است که مردم لبنان در کشور دموکراسی مستقیم و مشابه کشور سوئیس را برقرار کنند؛ حزب الله لبنان را خلع سلاح کنند و نیروی نظامی تنها در اختیار دولت لبنان باشد. در مقاله‌ای با عنوان «ترور رفیق حریری؛ نقش بشار اسد و حزب الله لبنان در جنایت» به ریاکاری حزب الله لبنان اشاره شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۴۰۵ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۴۰۵ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات اسرائیل، باید، کند، بین، مللی، دنبال، مجازات، خطا، کارها، جبران، باشند، بهتر است، مردم، مستقیم، برقرار کنید، کنند، نظامی، تنها، اختیار، باشد، عنوان، ریا، اشاره و شده است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات کنند، از طریق، خطا، کارها، باشند، بهتر است، مردم، برقرار، کنند، نیروهای، تنها، اختیار، باشد، بعنوان، ریاکاری و شده است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات کنند، دنبال، مجازات، خطا، کارها، باشند، بهتر است، مردم، کنند، تنها، اختیار، باشد، ریا و شده است و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات رفیق و حریری و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات جهودان (یهودیان) و حریر و در قطعه ۳ رهی معیری و در قصیده ۳ مجد همگر و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک کلمه رفیق و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳۹ ابن حسام خوسفی کلمه حریر و در غزل ۹۳ ابن حسام خوسفی و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی و در قصیده ۳ خاقانی کلمه ریا وجود دارد.
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «آشفتگی و خشم صهیونیست‌ها از آتش‌بس در لبنان» آمده که ساعت آن ۲۰:۱۲ است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۲۰:۱۲ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات خبر، عنوان، خشم، آتش و بس و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، خشم، اسرائیل، آتش و بس و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، بعنوان، خشم، آتش، بس و ساعت و خبر، آتش و بس ذکر شده‌اند. 
«آشفتگی و خشم صهیونیست‌ها برای این است که با آتش‌بس و خلع سلاح نشدن حزب الله لبنان سایه جنگ از سرشان برداشته نمی‌شود. راه رسیدن به صلح پایدار برقراری عدالت است. عدالت از طریق دادگاه‌های بین المللی معتبر و ضمانت‌های اجرایی احکام دادگاه برقرار می‌شود. باید رژیمی را که حکم دادگاه بین المللی را اجرا نمی‌کند تحریم تسلیحاتی کرد و پول‌هایش را بلوکه کرد و این پول‌ها را در بخشی‌هایی از آن کشور که مردم نیاز ضروری‌تر دارند سرمایه گذاری کرد تا دست رژیم تا حدی از این پول‌ها کوتاه ماند و به دست مردم برسند. راه دیگر اعمال فشار، اخراج سفیران رژیم است. در کشورها نیز وقتی افراد با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کنند از طریق دادگاه برای حل اختلاف اقدام می‌کنند، در عرصه بین المللی نیز باید اینگونه باشد.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶۱ می‌شود. در ادامه مقاله بیان شده که در آیه ۶۶:۱ قرآن (سوره تحریم) کلمه تحریم وجود دارد. ارقام عددهای ۶۶:۱ و ۱۶۶۱ مشترک هستند.
«آمریکا بهتر است در روابطش با رژیم اسرائیل تجدید نظر کند. در زیر آدرس مقاله‌ای با عنوان «ترور جان اف کندی، حملات یازده سپتامبر و حمله به یواس‌اس لیبرتی» آمده است که مطالبی در مورد نقش رژیم اسرائیل در این موضوع‌ها بیان شده است. اگر عنوان این مقاله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۰ ذکر شده است.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۷۹۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۷۱ ذکر شده است. ارقام عددهای ۷۹۱ و ۹۷۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات بهتر است، رابطه، اسرائیل، تجدید نظر، کند، در زیر، عنوان، جان، حمله، آمده است، مطالب، در مورد، اسرائیل، این موضوع، بیان شد، اگر، عنوان، این، را به، تبدیل، کنیم، حاصل، می‌شود، بخش، دیگر، ذکر و شده است و در سوره ۳۳ قرآن کلمات بهتر است، نظر، کند، در، زیر، بعنوان، جان، حمله، آمده است، در مورد، در این، موضوع، بیان، شده است، اگر، بعنوان، این، را به، عدد، تبدیل، کنیم، در، بخش، دیگر، عدد، ذکر و شده است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات بهتر است، کند، در زیر، جان، آمده است، مطلبند، در، مورد، در این، بیان، شده است، اگر، را به، می‌شود، دیگر، ذکر و شده است وجود دارند.
«اشاره به مقاله «ترور جان اف کندی، حملات یازده سپتامبر و حمله به یواس‌اس لیبرتی» به علت خصومت با اسرائیل نیست. دلیل این اشاره این است که آمریکا از حمایت رژیم اسرائیل دست بردارد. مادامی که رژیم اسرائیل از قدرت آمریکا سوء استفاده می‌کند عدالت و صلح برقرار نمی‌شود.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۷۱ می‌شود. ارقام عددهای ۷۹۱ و ۹۷۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات اشاره، جان، حمله، به، علت، خصومت، با، اسرائیل، نیست، دلیل، این، اشاره، این است که، حمایت، دست، بردارد، اسرائیل، از، قدرت، استفاده، می‌کند، عدالت، برقرار و نمی‌شود و در سوره ۳۳ قرآن کلمات جان، حمله، به علت، نیست، این است که، حمایت، دست، سوء، می‌کند، عدل و برقرار و در سوره ۳۹ قرآن کلمات جان، نیست، دلیلشان، این است که، دست، قدرت، سوء، استفاده، می‌کند، عدل و نمی‌شوند ذکر شده‌اند.
در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۳ مجد همگر و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه فال وجود دارد. آهنگ فال اثر توماج صالحی است. در زیر عکسی از فال حافظ آمده است. در این فال غزل ۳۳ حافظ آمده که بیان می‌کند: «تا زمانی که دست نیاز به سوی متکبران دراز می‌کنی به مقصود نخواهی رسید. به خود متکی باش و به خداوند توکل کن تا نیاز و خواسته ی تو بر آورده شود. نیازمندان را از خود نران و مغرور و بی اعتنا نباش» در مقاله به غرور و تکبر دونالد ترامپ اشاره شده است.
«ایرانیان نباید از کشورهای بیگانه بخواهند که به کشور حمله کنند.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۶ ذکر شده است. در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات ایرانیان و بیگانه و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در غزل ۳ جهان ملک خاتون و در غزل ۳ یغمای جندقی و در شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در غزل ۳۳ هاتف اصفهانی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه بیگانه وجود دارد. جنگ باعث کشته شدن غیرنظامیان و ویرانی می‌شود. در زیر خبری از تابناک با عنوان «تصویری دردناک از تدفین دانش‌آموزان شهید در میناب» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۹۷ ذکر شده است. در قطعه ۳۳ رهی معیری کلمه تابناک و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، تصویر، دردناک، دانش، آموز و شهید و در سوره ۳۳ قرآن کلمات خبر، عنوان، دردناک، دانش و شهید و در سوره ۳۹ قرآن کلمات خبر، دردناک، دانش و آموز و در قصیده ۳ طغرای مشهدی کلمه تصویر وجود دارد. 
در زیر خبری از خبرآنلاین با عنوان «بازدید خبرنگاران خارجی از دبستان شجره طیبه میناب» آمده است. اگر عنوان این خبر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۰ ذکر شده است. در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمات خبر و دبستان وجود دارند. در این خبر بیان شده: «۳ خبرنگار خارجی برای نخستین بار از جنایت رژیم صهیونیستی و آمریکا در دبستان شجره طیبه میناب بازدید کردند.» در این مطلب عدد ۳ ذکر شده است. در ادامه این خبر بیان شده: «احمد حسام خبرنگار از آمریکا نیز گفت: این جنایت بزرگی است و ما میدانیم که آمریکا و اسرائیل کودک کشی را دوست دارند، ما این موضوع را به روشنی در غزه و لبنان میبینیم.» در بخش دیگری از مقاله کلمه احمد و نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمه حسام وجود دارد. اگر عبارت «احمد حسام» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است.
در بخش دیگری از مقاله بیان شده: «علت اینکه رژیم اسرائیل تنها زیرساخت‌های نظامی کشور را هدف قرار می‌دهد این است که نمی‌خواهد حمایت مردم ایران را از دست بدهد. بنیامین نتانیاهو و رژیم اسرائیل در فلسطین مانند گرگ مردم را نسل‌کشی و قتل و عام کردند، چون می‌دانند که حمایت مردم فلسطین را ندارند. مردم ایران از گرگ خواسته‌اند که نجاتشان دهند! نمی‌ترسید که این گرگ ایران را ویران کند؟!»
«آمریکا و رژیم اسرائیل دبستان شجره طیبه را عمدا هدف قرار ندادند، چون نمی‌خواهند حمایت مردم ایران را از دست بدهند. اما رژیم اسرائیل در غزه غیرنظامی‌ها را به عمد هدف قرار می‌دهد.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۵۰۴ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره آل عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۰۵۰۴ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره آل عمران کلمات اسرائیل، عمد، هدف، قرار، ندادند، چون، نمی‌خواهد، حمایت، مردم، از دست، دهند، اما، اسرائیل، غیر، نظامی، را به، عمد، هدف، قرار و می‌دهد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات عمد، هدف، قرار، ندادند، چون، نخواهند، را از، دست، دهند، اما، غیر، را به، عمد، هدف، قرار و می‌دهد وجود دارند.
در زیر خبری از سایت شهرآریانیوز با عنوان «قصه تلخ هدف قرار گرفتن خدمه ناو دنا» برای سال ۱۴۰۵ خورشیدی آمده است. در مقاله عدد ۱۴۰۵ ذکر شده است. در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات خبر و دنا ذکر شده‌اند. در این خبر بیان شده: «وی با تاکید بر اینکه ناو دنا در زمان اصابت ماموریت نظامی نداشته است، گفت: جالب است بدانید که این ناو، فقط ماموریت اعزام دانشجویی داشته و قبل از جنگ در بهمن ماه ۱۴۰۴ عملیات خود را آغاز می‌کند. در میانه راه، هند از آنان درخواست می‌کند تا به یک رزمایش بپیوندند؛ بنابراین دشمن می‌دانسته چه چیزی را می‌زند و حتی قوانین بین المللی دریایی را هم رعایت نمی‌کند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۲۲۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۲۲۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات خبر، زمان، نداشته، است، گفت، است که، بدانید، این، فقط، داشته، جنگ، خود را، می‌کند، در، راه، آنان، درخواست، می‌کند، یک، پیوند، بنابراین، دشمن، دانست، چه، چیزی، حتی، قانون، دریا، هم، نمی‌کند و در سوره ۳ قرآن کلمات خبر، وی، زمان، نظامی، نداشته است، گفت، است که، بدانید، که این، فقط، داشته، قبل از، جنگ، خود را، آغاز، می‌کند، راه، درخواست، می‌کند، یک، پیوند، بنابراین، دشمن، دانسته، چه، چیزی، بین، مللی، را هم، رعایت و نمی‌کند و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۹۳ خاقانی کلمات خبر و هند و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی کلمات خبر، ماه، راه و هند و در غزل ۳ سلیم تهرانی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات راه و هند و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه بهمن و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمات جنگ، بهمن و هندوستان و قصیده ۳ امیر معزی کلمات بهمن و هند و  در شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار «الحکایته و التمثیل» کلمات خبر، زمان، ماه و هند و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات زمان، ماه و هندو و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات ماه و هند و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات جنگ، ماه و هند و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات ماه، راه و هند و در بخش دیگری از مقاله کلمه هند ذکر شده است. هدف قرار دادن ناو دنا خیلی نامردی بود.
«خیلی از نظامیانی که در حملات آمریکا و رژیم اسرائیل کشته می‌شوند سربازانی هستند که اگر از دستورات سرپیچی کنند با اتهامات سنگین و حتی اعدام روبرو می‌شوند.» اگر این جمله را به عددهای ابجد کبیر و صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳۹۹ و ۳۹۹ می‌شود. ارقام عددهای ۹۳۹۹ و ۳۹۹ مشترک هستند. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات نظامی، که در، حمله، اسرائیل، کشته می‌شوند، سرباز، هستند، که اگر، دستور، سرپیچی کنند، حتی، روبرو و می‌شوند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات حمله، کشته شدن، هستند، که اگر، سرپیچی کند، اتهام و می‌شود و در سوره ۳۹ قرآن کلمات هستند، که اگر، دستور، سرپیچی کنم، سنگین و می‌شوند و در بخش دیگری از مقاله کلمات سرباز و سرپیچی ذکر شده است. 
«رژیم سپاه و خامنه‌ای با حمله‌های هوایی تغییر نمی‌کند و تنها به رژیم بهانه بیشتری برای سرکوب اعتراضات می‌دهد. فرستادن مردم به خیابان‌ها در برابر رژیم سپاه و خامنه‌ای اشتباه است. مردم ایران باید با مبارزه‌های مدنی و خشونت پرهیز این رژیم ظالم را تغییر دهند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۹۱۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده عنوان مقاله قبل «اتحاد و مبارزه‌های مدنی و خشونت پرهیز راه آزادی از چنگال رژیم‌های ظالم است.» است. اگر عنوان این مقاله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. ارقام عددهای ۱۹۷ و ۹۱۷ مشترک هستند.
«سابقه کشتار مردم به دست رژیم سپاه و خامنه‌ای در اعتراض‌های قبل از اعتراض سال ۱۴۰۴ خورشیدی وجود داشت. شاهزاده رضا پهلوی نباید مردم را به خیابان‌ها می‌کشاند، بلکه باید مردم را به سمت مبارزات مدنی و خشونت پرهیز دعوت می‌کرد. مردم ایران مبارزات مدنی را به طور متحد، گسترده و مداوم امتحان نکردند. بعد از کشتار مردم به دست رژیم نیز نباید از کشورهای بیگانه می‌خواست که به ایران حمله کنند. باید توجه کرد که نیت شاهزاده رضا پهلوی خیر بود و فکر می‌کرد که این راه‌ها ایران را آزاد می‌کند.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۲۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۲۱۰ و ۱۲۲۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات سابق، کشتن، مردم، به دست، سپاه، داشت، بلکه، باید، مردم، را به، مبارزه، پرهیز، دعوت، می‌کردی، مردم، مبارزه، اتحاد، امتحان، نکردند، بعد از، کشتن، مردم، به دست، می‌خواست، حمله، کنند، باید، توجه، کرد که، بود، فکر، می‌کرد، این، راه، آزاد و می‌کند و در سوره ۳ قرآن کلمات سابقه، کشتن، مردم، به دست، سپاه، قبل از، سال، وجود داشت، رضای، پهلو، نباید، مردم، را به، کشاند، بلکه، باید، مردم، را به، خشن، پرهیز، دعوت، می‌کردند، مردم، به طور، اتحاد، گسترده، امتحان، نکردند، بعد از، کشتن، مردم، به دست، نیز، نباید، می‌خواست، که به، حمله، کنند، باید، توجه، کرد که، نیت، رضای، پهلو، خیر، بود، فکر، می‌کردند، این، راه، آزاد و می‌کند و در سوره ۳۳ قرآن کلمات کشتن، مردم، به دست، سپاه، قبل از، وجود، داشته، نباید، مردم، را به، کشاندند، بلکه، باید، مردم، را به، سمت، خشن، پرهیز، دعوت، می‌کردید، مردم، امتحان، نکردن، بعد از، کشتن، مردم، به دست، سپاه، نباید، می‌خواستند، حمله، کنند، باید، توجه، کرد، خیر، بود، می‌کردید، این، راه، آزاد و می‌کند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات مردم، به دست، قبل از، خورشید، وجود، داشت، بلکه، باید، مردم، پرهیز، می‌کردند، مردم، به طور، گسترده، امتحان، نکردند، بعد از، مردم، به دست، نیز، می‌خواست، کنند، باید، متوجه، کرد، خیری، بود، فکر، می‌کردند، این، راه و می‌کند ذکر شده‌اند.
«شاهزاده رضا پهلوی در سخنرانی‌ها می‌گوید که نمی‌خواهد شاه ایران شود، شاهزاده رضا پهلوی برای اینکه حسن نیت خود را کاملا نشان دهد بهتر است تعهد دهد که حتی اگر اکثریت مردم هم بخواهند شاه نمی‌شود.» اگر این جمله را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۹۰۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۲۹۱۰۶ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۲۹۰۶ و ۲۹۱۰۶ مشترک هستند.
«برخی از مردم به عملکرد محمود احمدی‌نژاد و محمد جواد ظریف انتقاد دارند. باید توجه کنید که نیت این افراد نیز خیر بوده است. نباید فکر کنیم که اگر ما در موقعیت آنها بودیم بهتر عمل می‌کردیم. اگر کارهای خوب این افراد نبود راه مناسبی برای برون رفت از گره کنونی در ایران وجود نداشت.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۰۴۵ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۰۴۵ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در سوره ۳ قرآن کلمات برخی، مردم، به، عمل، دارند، باید، توجه، کنید، که، نیت، این، افراد، نیز، خیر، بوده است، نباید، فکر، کنیم، که، اگر، ما، آنها، بودیم، بهتر، عمل، می‌کردیم، اگر، کارهای، خوب، این، افراد، نبود، راه، مناسب، برای، رفت، کنونی، وجود و نداشتی و در سوره ۳۳ قرآن کلمات برخی، مردم، عمل، دارند، باید، توجه، کنید، این، نیز، خیر، بوده است، نباید، کنیم، اگر، ما، موقعیت، آنها، بودیم، بهتر، عمل، کردیم، اگر، کارهای، خوبی، این، نبود، راه، مناسبی، برای، رفتن، کنون، وجود و نداشته و در سوره ۳۹ قرآن کلمات مردم، به، عمل، دارند، باید، کنید که، این، نیز، خیری، بوده است، نباید، فکر، کنیم، که اگر، ما، آنها، بود، بهتر، عمل، می‌کرد، اگر، کارهایی، خوبی، این، راه، برون، رفت، وجود و نداشته ذکر شده‌اند. 
در زیر خبری از تسنیم با عنوان «تنگه هرمز و شوک سوخت جت؛ از محدودیت‌ گذشته ایران تا بحران جهانی امروز» برای تاریخ ۳۰ فروردین سال ۱۴۰۵ خورشیدی آمده است. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۳۰ و ۱۴۰۵ ذکر شده‌اند. ساعت این خبر ۹:۳۰ است. در بخش دیگری از مقاله عدد ۹۳۰ ذکر شده است. 
«تحریم سوخت جت و بسیاری دیگر از تحریم‌های ایران اشتباه هستند. باید خسارت‌های وارد شده به ایران در اثر  تحریم‌های اشتباه جبران شوند. در صورت رضایت مردم، دولت آینده ایران باید این موضوع را از طریق شکایت در دادگاه‌های بین المللی پیگیری کند. کشورهای دیگر مانند سوریه نیز می‌توانند با شکایت دنبال جبران خسارت‌های ناشی از تحریم‌های اشتباه باشند.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۲۹۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۲۹۶ ذکر شده است. 
اگر عبارت «کشورهای آزادی‌طلب» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹ می‌شود. در مقاله عدد ۳۹ ذکر شده است. «کشورهای آزادی‌طلب باید با فراهم کردن راه‌های دسترسی مردم به اطلاعات آزاد، آگاهی دادن به مردم با بیان حقیقت و با تحریم‌های تسلیحاتی، رژیم‌های ظالم را تحت فشار قرار دهند. تحریم‌ها باید هوشمند باشند و افراد ظالم را هدف قرار دهند.» اگر این متن را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۲۶۲۹ می‌شود. ارقام عددهای ۱۲۹۶ و ۱۲۶۲۹ مشترک هستند. 
سوره تحریم ۱۱۵۴ حرف و سوره آل عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. بین عددهای ۱۱۵۴ و ۱۵۴۰۱ چهار رقم مشترک هستند. در سوره آل عمران (سوره ۳ قرآن) کلمات آزادی، خواه، باید، با، فراهم، کردن، راه، مردم، آزاد، آگاهی، دادن، مردم، بیان، حقیقت، ظالمان، تحت، فشاری، قرار دهد، بهوش، باشند، افراد، ظالمان، هدف و قرار دهد و در سوره ۳۳ قرآن کلمات آزادی، خواه، باید، با، فراهم، کردن، راه، مردم، اطلاع، آزاد، آگاهی، دادند، بیان، حقیقت، مردم، ظالم، فشار، قرار، دهند، بیهوش، باشند، ظالم، هدف، قرار و دهند و در سوره ۳۹ قرآن کلمات فراهم، کردن، راه، مردم، آگاهی، دادند، مردم، بیان، حقیقت، ظالمان، تحت فشار، قرار، دهند، بیهوش، باشند، ظالم، قرار و دهند ذکر شده‌اند.
در آیه ۶۶:۱ قرآن (سوره تحریم) کلمه تحریم وجود دارد. «تحریمی که موجب فقر، بیچارگی و فلاکت در جامعه شود انفعال جامعه را افزایش می‌دهد؛ چون دغدغه مردم سیر کردن شکم می‌شود و تغییر رژیم را به تعویق و تاخیر می‌اندازد.» اگر این متن را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱ می‌شود. در سوره ۳ قرآن کلمات فقیر، جامعه، شود، جامعه، افزایید، چون، مردم، شکم، می‌شود و تغییر و در سوره ۳۳ قرآن کلمات فقیران، تغییر و تاخیر و در سوره ۳۹ قرآن کلمات فقر، شود، چون، مردم، شکم و می‌شود و در آیه ۹۳ سوره مائده کلمه تحریم و در سوره ۹۳ قرآن و در آیه ۳ سوره ماعون و در آیه ۳۳ سوره احزاب و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمه فقیر و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در غزل ۹۳ حافظ کلمه فقر و در فرگرد ۳ اوستا و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در غزل ۳۹ همام تبریزی کلمه سیر و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در باب ۳۳ انجیل برنابا و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه شکم وجود دارد. برای مثال اگر وضع مالی یک مغازه‌دار خوب باشد راحتتر می‌تواند مدتی اعتصاب کند. 
در آیه ۶۶:۱ قرآن (سوره تحریم) کلمه تحریم وجود دارد. «باید پول‌های بلوکه شده کشورهای ظالم در بخشی‌هایی از آن کشور که مردم نیاز ضروری‌تر دارند سرمایه گذاری شوند تا دست رژیم‌های ظالم تا حدی از این پول‌ها کوتاه مانند و به دست مردم برسند. اگر رژیم‌های ظالم با این موضوع مخالفت کنند شکاف بین مردم و رژیم بیشتر می‌شود.» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱ می‌شود. 
«کشورهای آزادی طلب باید به اپوزیسیونی که دنبال درگیری نظامی نباشد برای تشکیل یک دولت دموکراتیک و قوی کمک کنند. این نوع تغییر پایدار است.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات آزادی، خواه، باید، به، دنبال، نظامی، نباشید، کمک، کنند، قوت، این، نوعی، تغییر، پایدار و است و در سوره ۳۳ قرآن آزادی، خواه، باید، به، نباشند، این، نوع، تغییر و است و در سوره ۳۹ قرآن و در بخش دیگری از مقاله کلمه دولت ذکر شده است
اگر مدتی قبل اینترنت استارلینک را از اینترنت حکومتی ارزان‌تر کرده بودید اکنون اکثر مردم ایران ابزار اتصال به اینترنت استارلینک را داشتند. باید همواره در فکر راه‌های مقابله با محدودیت‌هایی که رژیم‌های ظالم برای دسترسی مردم به اطلاعات آزاد ایجاد می‌کنند باشید.
«خیلی از رسانه‌ها در برخی از موارد به جای بیان حقیقت منافع تامین کنندگان مالیشان را دنبال می‌کنند و باعث گمراهی مردم می‌شوند که این موضوع جای انتقاد دارد.» اگر این جمله را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۹۳ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات برخی، از موارد، به جای، بیان، حقیقت، نفع، کنندگان، مالی، دنبال، می‌کنند، گمراهی، مردم، می‌شوند، که این، موضوع، جای و دارد و در سوره ۳۳ قرآن برخی، به جای، بیان، حقیقت، نفع، مالی، می‌کنند، گمراهی، مردم، می‌شود، که این، موضوع، جای و دارد و در سوره ۳۹ قرآن کلمات به جای، بیان، حقیقت، منافع، کنندگان، مال، می‌کنند، گمراهی، مردم، می‌شوند، که این، جای و دارد ذکر شد‌ه‌اند.

در این مقاله از نشانه‌ها به منظور تایید درستی و صحت مطالب بیان گردیده کمک گرفته شده است.

«در این مقاله از نشانه‌ها به منظور تایید درستی و صحت مطالب بیان گردیده کمک گرفته شده است.» اگر این جمله را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳۰ ذکر شده است. در سوره ۳ قرآن کلمات نشانه، برای، تایید، درستی، مطلب، بیان، گردیده، کمک، گرفته، شده است و در سوره ۳۹ قرآن کلمات نشانه، درستی، بیان، گرفته و شده است و در برگ ۹۳ کتاب الف کلمه درست و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در برگ ۹۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه صحت وجود دارد. در برگ ۳۳ کتاب کیمیاگر عبارت «جوان، دیگر زبان نشانه‌ها را می‌شناخت» ذکر شده است. در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر عبارت «تا به جستجوی نشانه‌ای برود» وجود دارد. در برگ ۹۳ کتاب زهیر بیان شده: «می‌فهمم این یک نشانه است» در آیه ۳۹ سوره فصلت و در آیه ۳۳ سوره دخان و در آیه ۳ سوره رعد و در آیه ۳ سوره ابراهیم و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی کلمه نشانه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ میلی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در غزل‌های ۳ و ۳۹ صغیر اصفهانی و در غزل ۳۹ بیدل دهلوی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه نشان و در آیه ۳ سوره قمر و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در آیه ۹۳ سوره نمل و در باب ۹۳ انجیل برنابا کلمه آیات یا نشانه‌ها و در آیه ۳ سوره طارق و در رباعی ۳ خیام و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در نامه‌های فارسی ۳ قائم مقام فراهانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان و در غزل ۳۹ جهان ملک خاتون کلمه آیت یا نشانه وجود دارد.
در آیه ۳۳ سوره شوری کلمه نشانه و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات شوری و آیت ذکر شده‌اند.
در مقاله برای بیان ارتباط بین مطالب از اعداد کمک گرفته شده است. در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد کلمه اعداد و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمه عداد وجود دارد. تفاوت کلمه‌های اعداد و عداد حرف الف است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که تفاوت کلمات اسپهبد و سپهبد حرف الف است. 
در آیه ۳ سوره زنان و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع و در شعرهای ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»، «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود»، «پادشاهی یزدگرد هجده سال بود»، «پادشاهی داراب دوازده سال بود»، «پادشاهی بهرام گور»، «پادشاهی اشکانیان»، «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار»، «جمشید»، «فریدون» و «ضحاک» و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قطعه ۳ ایرج میرزا و در شعرهای ۳۳ و ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در سوره ۳۹ قرآن و در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب والکیری‌ها عدد ۳ وجود دارد. در شعر ۳ مظهر عطار ۳ بار عدد ۳ تکرار شده است. در شعر ۳ مظهر عطار کلمه تکرار وجود دارد. در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار عدد ۳ ذکر شده است. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه با در نظر گرفتن عدد ۳ در عنوان شعر ۹ بار عدد ۳ تکرار شده است. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در آیه ۳ سوره مائده و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در باب ۳۹ کتاب مقدس زبور و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در قصیده ۳۹ منوچهری و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمه ضرب وجود دارد. ضرب عددهای ۳ و ۳ در یگدیگر برابر با ۹ می‌شود. در بیت زیر از قصیده ۳۳ مجد همگر عدد ۳ و کلمه ضرب وجود دارد. در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل عدد ۳ و کلمه ضرب وجود دارد.
مقلوب این سه حرف به هنگام ضرب وطعن     باشد نصیب سینه بدخواه در قتال
در یسنه هات ۳ اوستا و در مقاله عدد ۳۳ ذکر شده است. در فرگرد ۳ اوستا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» عددهای ۳ و ۳۰ و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت عددهای ۳ و ۳۰۰ و در قصیده ۳۳ منوچهری عدد ۳۰۰ و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ امیر معزی و در برگ ۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه و در مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است. در آیه ۳۳ سوره شوری کلمات سوم و صادق و در برگ ۳۹۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه سوم وجود دارد. 

تصادفی نبودن همپوشانی کلمات و عددها 

اگر عبارت «تصادفی نبودن همپوشانی کلمات و عددها» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۹۲ می‌شود. ارقام عددهای ۱۶۹۲ و ۱۶:۲۹ مشترک هستند. در آیه ۱۶:۲۹ کتاب مقدس اعداد و ترجمه معاصر بیان شده: «اگر این مردان به مرگ طبیعی یا در اثر تصادف یا بیماری بمیرند، پس خداوند مرا نفرستاده است.» در این آیه کلمه تصادف وجود دارد. در کتاب کیمیاگر ۳ بار کلمه تصادف تکرار شده است. در برگ ۳۳ کتاب الف کلمه تصادف وجود دارد.
در مقاله به نقل از خبری از ایران اینترنشنال بیان شده: «او افزود: «در کنار جنایتکاران یا در کنار مردم؟ مسئله دیگر این نیست که جمهوری اسلامی، این رژیم فاسد و سرکوبگر سقوط خواهد کرد یا نه؟ مسئله فقط زمان سقوط آن است و آن زمان از همیشه نزدیک‌تر است. در این لحظه‌های سرنوشت‌ساز از شما انتظار دارم که به آغوش ملت بازگردید و سلاح خود را نه برای شلیک به مردم، که برای حفاظت از آن‌ها به کار گیرید.» شاهزاده اضافه کرد:‌ «با این کار نه تنها به وظیفه ملی خود عمل خواهید کرد که از آینده خود و خانواده هایتان نیز محافظت خواهید کرد.» او اشاره کرد که پلتفرم «همکاری ملی» برای ثبت‌نام ارتقا پیدا کرده و به نیروهای امنیتی حکومت گفت: «سرکوبگران ملت و آنها که به سوی مردم گلوله می‌زنند، مطمئن باشند که شناسایی و مجازات خواهند شود.»» اگر این متن را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۷۸ می‌شود. سوره زنان ۱۶۷۸۰ حرف دارد. بین عددهای ۱۶۷۸ و ۱۶۷۸۰ چهار رقم مشترک هستند. هوش مصنوعی Gemini بیان می‌کند که احتمال اینکه ارقام ۱۶۷۸ و ۱۶۷۸۰ مشترک شوند بیست و هشت هزارم درصد است. (احتمال اینکه بین یک عدد چهار رقمی و یک عدد پنج رقمی چهار رقم مشترک شود و همه ارقام ۱، ۶، ۷ و ۸ در آن‌ها باشند برابر با بیست و هشت هزارم درصد است.)
کلمات «او، افزود، در، کناره، جنایتشان، یا، در، کناره، مردم، مسئلت، دیگر، این نیست، که، این، فساد، خواهد کرد، یا نه، مسئلت، فقط، زمان، آن است، آن، زمان، همیشه، نزدیکتر، است. در این، لحظه، از شما، انتظار، بازگردند، سلاح، خود را، نه، برای، به مردم، که برای، حفاظت، از آن‌ها، به کار، گیرید، این کار، نه، تنها، وظیفه، خود، عمل، خواهید، کرد، آینده، خود، خانواده، نیز، محافظت، خواهید، کرد، او، کرد، برای، نام، پیدا، کرده، حکومت، گفت، آنها، که به، سوی، مردم، می‌زنند، مطمئن، باشند، شناس، مجازات، خواهند و شود» بین متن خبر ایران اینترنشنال و سوره زنان مشترک هستند.
در بین این کلمات پس از حذف کلمات عمومی و حروف ربط (Stop Words)، ۲۶ کلمه «افزود، کناره، جنایتشان، مردم، مسئلت، فساد، زمان، نزدیکتر، لحظه، انتظار، بازگردند، سلاح، حفاظت، وظیفه، عمل، آینده، خانواده، محافظت، نام، پیدا، حکومت، گفت، می‌زنند، مطمئن، شناس، مجازات» باقی می‌ماند. متن خبر ایران اینترنشنال پس از حذف کلمات عمومی و حروف ربط (Stop Words) ۴۵ کلمه دارد. 
به منظور ارتقای دقت آماری محاسبات به کلمات فعال زبان فارسی (۱۵۰۰۰ کلمه) محدود شده است تا احتمال اشتراک کلمات به صورت واقع‌بینانه‌تری سنجیده شود. انتخاب کلمات تصادفی از بین این ۱۵۰۰۰ کلمه فعال زبان فارسی صورت می‌گیرد. تعداد این کلمات برای محاسبه احتمال به روش توزیع فوق‌هندسی (Hypergeometric Distribution) مورد نیاز هستند. هوش مصنوعی Gemini روش توزیع فوق‌هندسی را بهترین روش برای محاسبه احتمال در اینگونه مسائل معرفی کرده است. هوش مصنوعی Gemini به روش توزیع فوق‌هندسی احتمال وجود ۲۶ کلمه مشترک بین متن خبر ایران اینترنشنال (۴۵ کلمه کلیدی دارد) و سوره زنان (۳۶۸۷ کلمه دارد) را حدود ۷-۱۰ محاسبه می‌کند که مقداری بسیار ناچیز است و نمی‌تواند تصادفی باشد. تعداد کل کلمات سوره زنان ۳۶۸۷ کلمه است و تعداد کلمات کلیدی آن کمتر از این مقدار است. این موضوع باعث کمتر شدن احتمال می‌شود.
هم‌زمانی هم‌پوشانی کلمات و تطابق عددی احتمال تصادفی بودن را بیشتر کاهش می‌دهد. در علم آمار، وقتی دو پدیده مستقل (هم‌پوشانی کلمه‌ها و تطابق عددی) به طور هم‌زمان بر یک نقطه تمرکز می‌کنند، احتمال تصادفی بودن آن‌ها به صورت ضرب در هم کاهش می‌یابد. هرچند مقدار ابجد به‌طور تابعی از حروف کلمات به‌دست می‌آید، اما کلمه و عدد از نظر ماهیت، دو ساحت مستقلِ زبانی و ریاضی دارند. افزون بر این، نگاشت ابجد یک قید از پیش‌تعریف‌شده و غیر دلخواه است که دامنه عددهای ممکن را به‌طور معناداری محدود می‌کند و در نتیجه، فضای حالت‌ها و احتمال وقوع تطابق‌های عددی خاص را کاهش می‌دهد. 
استفاده همزمان از ابجد کبیر، وسیط و صغیر باعث شده که در برخی موارد بتوان ارتباط بین دو یا سه ترکیب از مقادیر ابجد را با مطالب دیگر نشان داد. استفاده کردن از یک نوع ابجد باعث می‌شود که این موارد دیده نشوند.
ارتباط‌های بیان‌شده میان متونی شکل گرفته‌اند که به دلیل فاصله زمانی، تفاوت زبانی و استقلال پدیدآورندگان، امکان دخالت یا هماهنگی انسانی در طراحی هم‌زمان آن‌ها وجود ندارد. عدم دخالت انسانی و تصادفی نبودن این موضوع نشان می‌دهد که خداوند هدفمند این ارتباط‌‌ها را قرار داده است. در کتاب «نور»، کتاب «نشانه‌ها»، این مقاله و دیگر مقالاتی که آدرس آن‌ها در ادامه آمده، نمونه‌های متعددی از این نوع ارتباط‌ها بررسی شده‌اند. این‌گونه همپوشانی‌ها به‌عنوان شاهد و نشانه‌ای برای بررسی درستی مطالب مورد توجه قرار گرفته‌اند. 
نفی مغالطه "تیرانداز تگزاسی" در این تحلیل بر این اصل استوار است که الگوهای یافت‌شده، نه محصول گزینشِ پسینیِ داده‌های پراکنده، بلکه نتیجه‌ی تلاقی نظام‌مند لایه‌های مستقلِ ریاضی و زبان‌شناختی بر یک موضوعِ از پیش‌تعیین‌شده (موضوع مقاله) هستند. برخلاف این مغالطه که در آن "هدف" پس از شلیک ترسیم می‌شود، در اینجا موضوع مقاله به عنوان یک سیبلِ مشخص پیش از هرگونه تحلیلِ آماری مبنا قرار گرفته است. وقتی هم‌پوشانی کلمه‌ها با احتمالی بسیار ناچیز دقیقاً بر تطابق عددی نگاشت می‌شود، این همگرایی در چارچوب یک منظومه بزرگ‌تر از شواهد (نشانه‌ها و شواهد دیگر آمده در مقاله)، فرضیه تصادف را ابطال می‌کند؛ چراکه طبق قوانین آمار، احتمالِ وقوعِ هم‌زمانِ چنین پدیده‌های مستقلی چنان به صفر میل می‌کند که وجود یک طراحی هوشمند و فرازمانی تنها تبیینِ عقلانی برای این حجم از انسجام ساختاری خواهد بود. در جدول زیر مطالب این بخش به طور خلاصه آمده است.  

هم‌پوشانی کلمات و تطابق عددی میان عنوان خبر ایران اینترنشنال و سوره زنان
سطح ارتباط خبر ایران اینترنشنال سوره زنان نتیجه و شرح ارتباط احتمال اتفاق افتادن
سطح ۱ (بالاترین)
هم‌خوانی مفهومی
- - ارتباط سطح ۱ وجود ندارد. -
سطح ۲ (میانی)
همپوشانی کلمات
تعداد کلمه‌های کلیدی پس از حذف کلمات عمومی و حروف ربط: ۴۵ تعداد کلمات: ۳۶۸۷ اشتراک کلمه‌های کلیدی پس از حذف کلمات عمومی و حروف ربط: ۲۶ ۱۰
سطح ۳ (پایه)
تطابق عددی (ابجد)
ابجد صغیر متن خبر ایران اینترنشنال: ۱۶۷۸ تعداد حروف سوره زنان: ۱۶۷۸۰ ارقام مشترک: ۱، ۶، ۷ و ۸ ۰.۰۰۰۰۲۸

در این اطلاعیه، از کتاب‌ها و شعرهایی استفاده شده است که میان آن‌ها هم‌پوشانی‌های کلماتی و هم‌زمان تطابق‌های عددی مشاهده می‌شود. احتمال وجود حتی یک کلمه مشترکِ غیرِ پالایشی (Stop word) در میان متون متعدد که به‌طور هم‌زمان دارای مشخصه‌های عددی مشابهی مانند شماره صفحه یا شماره شعر هستند، به‌صورت آماری بسیار ناچیز است.

از هوش مصنوعی Gemini سوال «احتمال وجود یک کلمه مشترک غیر پالایشی (Stop Words) در میان ۳ برگ کتاب‌های مختلف که همه ارقام شماره این برگ‌ها مشترک هستند چقدر است؟» پرسیده شده است. هوش مصنوعی به صورت زیر پاسخ داده است.

گزارش تحلیل احتمال اشتراک رقمی و واژگانی

در این بررسی، احتمال وقوع همزمان دو رویداد مستقل در یک کتاب ۵۰۰ صفحه‌ای با دایره واژگان ۱۵,۰۰۰ کلمه محاسبه شده است.

۱. رویداد اول: اشتراک ارقام شماره صفحات (آناگرام عددی)

فرض بر این است که ۳ صفحه به طور تصادفی انتخاب شوند که ارقام آن‌ها دقیقاً یکسان باشد (مانند ۱۲۳، ۲۳۱، ۳۱۲).

• تعداد کل حالات انتخاب ۳ صفحه از ۵۰۰ صفحه: ۲۰,۷۰۸,۵۰۰
• تعداد دسته‌های ارقامی که حداقل ۳ جایگشت در محدوده ۵۰۰ دارند: تقریبا ۴۱ حالت
• احتمال تقریبی :(PA) ۱ در ۵۰۰,۰۰۰

۲. رویداد دوم: اشتراک ۱ کلمه محتوایی (بدون Stop Words)

فرض بر این است که در هر صفحه ۱۰۰ کلمه کلیدی (اسم، فعل، صفت) وجود داشته باشد. برای هر کدام از این کلمات، احتمال اینکه در دو صفحه دیگر تکرار شوند برابر است با:

(100/15000) × (100/15000)

چون ۱۰۰ کلمه در صفحه اول داریم، این احتمال در ۱۰۰ ضرب می‌شود:

100 × (100/15000) × (100/15000) ≈ 0.004

احتمال اینکه یک کلمه خاص در هر ۳ صفحه تکرار شود: ۰.۰۰۴ یا ۰.۴ درصد

۳. محاسبه احتمال نهایی (احتمال مرکب)

از آنجا که این دو رویداد مستقل هستند، احتمال نهایی از ضرب آن‌ها به دست می‌آید:

نوع رویداد احتمال واحد توضیح
اشتراک رقمی صفحات ۱/۵۰۰,۰۰۰ بسیار نادر
اشتراک کلمه محتوایی ۱/۲۵۰ نامحتمل در ۳ صفحه

نتیجه نهایی:

احتمال وقوع همزمان: ۱ در ۱۲۵,۰۰۰,۰۰۰
(یک در صد و بیست و پنج میلیون)

تحلیل نهایی:

این عدد نشان‌دهنده یک "رخداد غیرممکن آماری" در حالت تصادفی است. اگر چنین موردی مشاهده شده، به احتمال قوی ناشی از تکرار نام آگاهانه یک موضوع یا شخصیت در سرتاسر کتاب است، نه شانس محض. 

عددهایی را که در این بخش به آن‌ها اشاره شده به عنوان عددهای مشترک با بخش‌های دیگر مقاله در نظر گرفته نشده است. در این بخش به دلیل محاسبات ریاضی به ناچار باید به عددهای متعددی اشاره میشده است. 

در این بخش از هوش مصنوعی برای محاسبه احتمال کمک گرفته شده است. در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی کلمات هوش و مصنوع و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی و در غزل ۳۳ مولانا و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در آیه ۳۹ سوره نمل و در شعر ۹۳ رام و ستا ملا مسیح و در غزل ۹۳۳ صائب تبریزی کلمه هوش و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی کلمه هوشمند و در شعر ۳ مظهر عطار و در غزل ۳ فیض کاشانی و در غزل ۳۹ همام تبریزی کلمه هشیار و در سوره ۳ قرآن کلمات بهوش و احتمالات و در آیه ۳۳ سوره احزاب و در غزل ۹۳ حکیم نزاری کلمه احتمال وجود دارد.

مقدار عددهای ابجد اشعار

اگر عبارت «مقدار عددهای ابجد اشعار» را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۲۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۰۲۱ ذکر شده است. 
در مقاله به شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی با عنوان «در راز و نیاز با خداوند» اشاره شده است. اگر عنوان این شعر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۱۵۴ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۱۵۴ ذکر شده است.
اگر متن رباعی ۳۳ ابوسعید ابوالخیر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۴۵ می‌شود. ارقام عددهای ۱۱۵۴ و ۴۱۴۵ مشترک هستند. 
اگر متن قصیده ۳۳ صامت بروجردی را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۵۱۱۴ می‌شود. ارقام عددهای ۱۱۵۴، ۴۱۴۵ و ۵۱۱۴ مشترک هستند.
اگر متن قصیده ۳ حزین لاهیجی را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۱۵۴۵ می‌شود. ارقام عددهای ۱۱۵۴، ۴۱۴۵، ۵۱۱۴ و ۱۱۵۴۵ مشترک هستند.
اگر متن شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۰۴۵ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره آل‌عمران ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۵۴۰۱ و ۴۱۰۴۵ مشترک هستند. بین عددهای ۱۱۵۴، ۴۱۴۵، ۵۱۱۴، ۱۱۵۴۵، ۱۵۴۰۱ و ۴۱۰۴۵ سه رقم مشترک هستند.
اگر متن مسمط ۳ وفایی مهابادی را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۵۱۰۱۴ می‌شود. ارقام عددهای ۱۵۴۰۱، ۴۱۰۴۵ و ۱۵۱۰۱۴ مشترک هستند.
اگر متن غزل ۳ صغیر اصفهانی را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۵۴ می‌شود. ارقام عددهای ۱۰۵۴، ۱۵۴۰۱، ۴۱۰۴۵ و ۱۵۱۰۱۴ مشترک هستند.
اگر متن در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۹۳۰۹ و ۳۳۰۹۳ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۳۰۹۹، ۹۳۰۹ و ۳۳۰۹۳ مشترک هستند. اگر عبارت «پادشاهی اردشیر» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰ ذکر شده است.
اگر متن ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل «وله ایضا یمدحه» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۶۹۲۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۶۹۲۱ ذکر شده است.
اگر متن شعر ۳ باب سوم در عشق و مستی و شور بوستان سعدی «در محبت روحانی» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل حاصل ۲۱۶۹ می‌شود. ارقام عددهای ۲۱۶۹ و ۶۹۲۱ مشترک هستند.
در مقاله به شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی با عنوان «مناجات دوم در بخشایش و عفو یزدان» اشاره شده است. اگر عنوان این شعر را به عدد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۲۱۹۶ می‌شود. ارقام عددهای ۲۱۶۹، ۲۱۹۶ و ۶۹۲۱ مشترک هستند.
اگر متن قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی را به ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۰۲۶۹ می‌شود. در ادامه مقاله بیان شده که اگر آیه نور و ترجمه خرمشاهی را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۲۹۱۰۶ می‌شود. ارقام عددهای ۱۰۲۶۹ و ۲۹۱۰۶ مشترک هستند. در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه نور ذکر شده است.
عنوان قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی «فی مدح الصاحب الاعظم الاعدل الاکرم خواجه برهان الدین فتح الله» است. اگر عنوان این قصیده را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۰ ذکر شده است.
در مقاله به نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی با عنوان «نامه‌ای از قائم مقام مرحوم میرزا صادق مروزی» اشاره شده است. اگر عنوان این نامه را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۷ می‌شود. ارقام عددهای ۱۰۷ و ۱۷۰ مشترک هستند.
در مقاله به شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» اشاره شده است. اگر عنوان این شعر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۳ ذکر شده است.
در مقاله به شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» اشاره شده است. اگر عنوان این شعر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۳ می‌شود.
در مقاله به شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی با عنوان «دایره مرکب مدور» اشاره شده است. اگر عنوان این شعر را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹ می‌شود.
اگر متن دوبیتی ۳۳۹ باباطاهر را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۹۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳۳۹ و ۳۹۳ مشترک هستند.
اگر متن غزل ۳ بیدل دهلوی را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. ارقام عددهای ۳۰۹ و ۳۳۹۰ مشترک هستند.
اگر متن متفرقات ۳۹۹ صائب تبریزی را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود.
اگر متن غزل ۹۳ خاقانی را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۶۸ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۷۸ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۶۷۸ و ۱۷۶۸ مشترک هستند.
اگر متن غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۷۸ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۷۸ ذکر شده است.
اگر متن غزل ۹۳ جویای تبریزی را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۹۷۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۱۷۹ و ۱۹۷ ذکر شده‌اند. ارقام عددهای ۱۷۹، ۱۹۷ و ۹۷۱ مشترک هستند.
در زیر بیت ۳۳ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۲۱۹۶ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۲۱۹۶ ذکر شده است.
بفرمود تا دیو چون جفت او     همی بوسه داد از بر سفت او
در مقاله به شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» اشاره شده است. اگر عنوان این شعر را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۶۶۱ ذکر شده است.
 
در زیر بیت ۳۹ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. ارقام عددهای ۱۶۶ و ۶۶۱ مشترک هستند.
ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند     مر آن درد را چاره نشناختند
در زیر بیت ۳۳ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود. 
گرانمایه و پاک هرسه پسر     همه دل‌نهاده به گفت پدر
در زیر بیت ۳ شعر ۳ باب سوم در عشق و مستی و شور بوستان سعدی «در محبت روحانی» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود.
به سودای جانان به جان مشتغل     به ذکر حبیب از جهان مشتغل
در زیر بیت ۳۹ قصیده ۳ ناصرخسرو آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود.
ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویش     از جور این گروه خران بازخر مرا
در زیر بیت ۳۳ شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود.
جوش میزد خشم او چون بحر ژرف     خواست تا او را برنجاند شگرف
در زیر بیت ۳ قصیده ۳ میلی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود.
نوروزی آن‌چنان به سعادت که عید را     تشریف اعتبار ز قرب جوار داد
در زیر بیت ۳۳ قصیده ۳ میلی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود.
توفان آتشی‌ست که بر وی نمی‌توان     از باد، تاریانه به دست سوار داد
در زیر بیت ۳ غزل ۳۳ یغمای جندقی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶ می‌شود.
نیست چشمت ز شبان غمم آگه آری     خفتگان را چه غم از حسرت بیداران است
در زیر بیت ۳ شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۶۶ می‌شود. ارقام عددهای ۱۶۶ و ۱۶۶۶ مشترک هستند.
پای تا سر لطف و زیبائی و ناز     دلفروز و دلفریب و دلنواز
در زیر بیت ۳ غزل ۳ همام تبریزی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۶۶۱۶ می‌شود. ارقام عددهای ۱۶۶، ۱۶۶۶ و ۶۶۱۶ مشترک هستند.
ریختی خون دلم شکرانه بر جان من است     گر تو بر فتراک می‌بندی شکار خویش را
در زیر بیت ۳۰ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۷۰ ذکر شده است.
برین گونه تا هفت سال از جهان     ندیدند سبزی کهان و مهان
در زیر بیت ۳ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
بفرمود تا خلعتش ساختند     سرش را به گردون برافراختند
در زیر بیت ۳ غزل ۳۳ حافظ آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. 
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم     آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
در زیر بیت ۳۰ قصیده ۳ ابن یمین آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
عطای ابر فلک چون کفت بود هیهات     ز تره فرق توان کرد من و سلوی را
در زیر بیت ۳ غزل ۳۳ حکیم نزاری آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
و گر خواهد از پای گاه عدم     به فردوس اعلا رساند مرا
در زیر بیت ۳۳ قصیده ۳ سلیم تهرانی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
پس از تو کیست که سازد چراغ تو روشن     به سوی رای منیرش اشاره کرد که این!
در زیر بیت ۳ غزل ۳۳ عارف قزوینی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
در خم باده فتم تا نکشم ننگ خمار     زانکه النار و لا العار پدر می‌گوید
در زیر بیت ۳ بند چهارم ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
ابر چو از فیض نماندش مدد     سوی دل و دست تو آواز کرد
در زیر بیت ۳ غزل ۳ آشفته شیرازی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
ملک دلم خراب از آن کردست عشق     تا آفتاب بیش بتابد خراب را
در زیر بیت ۳ قصیده ۳ سوزنی سمرقندی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
شه بزرگ عطا کدخدای خرد و بزرگ     گرفت خرد و بزرگ از خدای هفت عطا
در زیر بیت ۳۰ شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود.
در سرای امان شدند مقیم     همه رفتند شاد سوی نعیم
در زیر بیت ۳۳ شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۹۷ ذکر شده است.
دل شد و جان بیقرارش اوفتاد     کارش افتاد و چه کارش اوفتاد
در زیر بیت ۳ بند ششم ترکیبات ۳ قطران تبریزی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود.
جز عطا دادنت گاه باده خوردن شغل نه     جز عدو بستن بروز کار زارت کار نیست
در زیر بیت ۳ قصیده ۳۳ منوچهری آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۹۷ می‌شود.
بوستان عود همی‌سوزد، تیمار بسوز     فاخته نای همی‌سازد، طنبور بساز
در زیر بیت ۳ قصیده ۳۹ منوچهری آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود. ارقام عددهای ۱۷۹ و ۱۹۷ مشترک هستند.
چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی     با خروش و با نفیر و با غریو و با غرنگ
در زیر بیت ۳ شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود.
نوشتند نامه که پور همای     سپاهی بیاورد بی‌مر ز جای
در زیر بیت ۳۰ قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود. 
تا نباشد شرزه شیرانرا مکان در اوج چرخ     تا نباشد زنده پیلان را وطن در قعر یم
در زیر بیت ۳ قصیده ۳۳ ناصرخسرو آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود.
وان ابر همچو کلبهٔ ندافان     اکنون چو گنج لولوی مکنون است
در زیر بیت ۳ شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود.
پس آنگه گفت شاهت عذرخواه است     برای مقدمت چشمش به راه است
در زیر بیت ۳ قصیده ۳۳ ادیب الممالک آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود.
به خویی چو مینو به مویی چو عنبر     به رویی چو ورد و خطی چون بنفسج
در زیر بیت ۳ قصیده ۳۹ وحشی بافقی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود.
به تاراج برگ درختان ز هر سو     کند موذی باد موشک دوانی
در زیر بیت ۳۰ شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۹ می‌شود.
گذر داران جسم و عالم جسم     بر ایشان راه صورتها ز هر قسم
در زیر بیت ۳۳ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۲۱ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۰۲۱ ذکر شده است.
بیاریم چیزی که باید به جای       یک امروز با ما به شادی بپای
در زیر بیت ۳۰ شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۲۱۱۰ می‌شود. ارقام عددهای ۱۰۲۱ و ۲۱۱۰ مشترک هستند.
بفرمود تا سرشبان از رمه       بر بابک آید به روز دمه
در زیر بیت ۳۹ شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۴۱۰ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۴۰۴ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۴۰۴ و ۴۴۱۰ مشترک هستند.
دختر آگه شد ز عشق آن جوان     خادمی را گفت هین او را بخوان
در زیر بیت ۳ غزل ۳ سیف فرغانی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۴۱۰ می‌شود.
چو تیغ باده برآهختم از نیام قدح     زمانه باید تا پیش من سپر کشدا
در زیر بیت ۳۰ مسمط ۳ وفایی مهابادی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۰۱۴ می شود. ارقام عددهای ۴۰۱۴ و ۴۴۱۰ مشترک هستند.
طلعتش در گلشن دل دلربا و نازنین     آفتابی را مگر بر شاخه ی طوبا زدند
در زیر بیت ۳ غزل ۹۳ جهان ملک خاتون آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۱۵۰ می‌شود. در بخش دیگری از ۱۰۵۴ ذکر شده است. ارقام عددهای ۱۰۵۴ و ۴۱۵۰ مشترک هستند.
گفتم که نظر به قامتش کن     گفتا که چمن دگر بیاراست
در زیر بیت ۳ غزل ۹۳ صغیر اصفهانی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۴۰۱۵ می‌شود. ارقام عددهای ۴۰۱۵ و ۴۱۵۰ مشترک هستند.
ماه کنعان خسرو مصر ملاحت بود لیک     بی زلیخا حسن او گرمی بازاری نداشت
در زیر بیت ۳۳ قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۰۳ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۳ ذکر شده است. ارقام عددهای ۳۰۳ و ۳۰۰۳ مشترک هستند. بین عددهای ۳۳ و ۳۰۰۳ دو رقم مشترک هستند.
گر به چشم همتم دنیا و عقبی برکشند     سر فرو نارد به سوی پله میزان من
در زیر بیت ۳ قصیده ۳ منوچهری آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۳۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳۰۰۳ و ۳۰۳۳ مشترک هستند.
گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد     چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا
در زیر بیت ۳۳ قصیده ۳ حزین لاهیجی آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳، ۳۳ و ۳۳۳۳ مشترک هستند.
شوریده ام و دل به تولّای تو جمع است     بر هم نزند حادثه، پیوند قدم را
در زیر بیت ۳۹ شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹۹۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳۹ و ۳۹۹۳ مشترک هستند.
هر کسی خاصیتی یافت از اله     بود این خاصیت بُرخ سیاه
در زیر بیت ۳۰ شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» آمده است. اگر این بیت را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۳۳۹۹ می‌شود. ارقام عددهای ۳۳۹۹ و ۳۹۹۳ مشترک هستند.
فرستاد هم در زمان رهنمون     سوی شورستان سرکشی بر هیون

کتاب‌ها و شعرها

اگر عبارت «کتاب‌ها و شعرها» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹ می‌شود. در مقاله عدد ۳۹ ذکر شده است. در آیه ۳ سوره صافات و در رباعی ۳ خیام و در غزل ۳۹ صغیر اصفهانی کلمه قرآن و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات قرآن و پارسی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در قصیده ۳ مجد همگر کلمه پارسی و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمه پارس و در یسنه هات ۳ اوستا کلمه پارسای و در ویسپرد ۳ اوستا و در نیایش ۳ اوستا «ماه نیایش» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در آیه ۳ سوره عبس کلمه پارسا و در قصیده ۳ سنایی کلمه پارسایی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور و در غزل ۹۳ فرخی یزدی کلمه پارسایان و در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمات پارس و ترجمه وجود دارند. در سایت پارس قرآن ترجمه قرآن کریم توسط انصاریان، خرمشاهی، فولادوند، الهی قمشه‌ای و مکارم شیرازی وجود دارند. کلماتی که از قرآن بیان گردید مربوط به ترجمه این افراد هستند. 
در یسنه هات ۳ اوستا کلمه پارسای و در ویسپرد ۳ اوستا و در نیایش ۳ اوستا «ماه نیایش» کلمه پارسا و در قصیده ۳ سنایی کلمات اوستا و پارسایی وجود دارند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات قرآن و سجده و در قصیده ۳ ابن یمین و در مسمط ۳ منوچهری و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳ همام تبریزی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در آیه ۳۳ سوره حجر و در غزل ۳۳ محتشم کاشانی کلمه سجده وجود دارد. آیه ۳ سوره سجده و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «بلکه کافران می‌گویند قرآن را او از پیش خود (بی‌مدد وحی خدا) فرابافته. (چنین نیست) بلکه آن به حقّ و راستی از جانب خدا فرستاده شده تا تو قومی را که رسولی پیش از تو به سوی آنان نیامده (از معصیت خدا) بترسانی، باشد که راه هدایت پیش گیرند.» این آیه در مورد قرآن کریم است. 
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات قرآن و قمر و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳۳ مولانا و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۹ سیف فرقانی کلمه قمر وجود دارد. آیه ۳ سوره قمر و ترجمه انصاریان بیان می‌کند: «و [قرآن، رسالت پیامبر و معجزه را] انکار کردند و هواهای نفسانی خود را پیروی نمودند، در حالی که هر کاری [چه خیر و چه شر، چه حق و چه باطل در قرارگاه ویژه خود] قرار می گیرد [و اینان به زودی خواهند دانست که قرآن و پیامبر بر حق است یا معبودانشان؟]» در این ترجمه به قرآن اشاره شده است.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات قرآن و یوسف ذکر شده‌اند. آیه ۳ سوره یوسف و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «ما به بهترین روش به وحی این قرآن بر تو حکایت می‌کنیم و تو پیش از این وحی هیچ از آن آگاه نبودی.» این آیه درباره قرآن کریم است.
در سوره یوسف بعد از آیه ۳ و ترجمه مکارم شیرازی بیان شده: «(به خاطر بیاور) هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب دیدم که یازده ستاره، و خورشید و ماه در برابرم سجده می‌کنند!»» اگر این آیه را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۰۹ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۳۰۹ ذکر شده است. در این آیه کلمات یوسف، ماه و سجده ذکر شده‌اند. در این بخش به آیاتی از سوره‌های یوسف، قمر یا ماه و سجده اشاره گردید.
در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی کلمات کتاب الله و طور ذکر شده‌اند. آیه ۳۳ سوره طور و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «بلکه می‌گویند: او قرآن را از پیش خود فرابافته است (چنین نیست) بلکه آنها ایمان نمی‌آورند.»
آیه ۳ سوره فصلت و ترجمه الهی قمشه‌ای بیان می‌کند: «کتابی است که آیات جامعش به صورت قرآنی به زبان فصیح عربی برای دانشمندان روشن گردیده است.» اگر این آیه را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۳۳۳ می‌شود. ارقام عددهای ۳ و ۳۳۳ مشترک هستند. 
آیه ۳ سوره زخرف و ترجمه فولادوند بیان می‌کند: «ما آن را قرآنى عربى قرار داديم، باشد كه بينديشيد.» اگر این آیه را به عدد ابجد وسیط تبدیل کنیم حاصل ۱۷۰ می‌شود. در مقاله عدد ۱۷۰ ذکر شده است. آیه ۳ سوره زخرف بیان می‌کند: «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» اگر متن عربی آیه ۳ سوره زخرف را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۱۶۹۲ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۶۹۲ ذکر شده است.
در خطبه ۳۳ نهج البلاغه به کتاب آسمانی اشاره شده که منظور آن قرآن کریم است.
در مقاله کلمات صغیر و اصفهان ذکر شده‌اند. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ صغیر اصفهانی اشاره شده است. اگر کل متن غزل ۳ صغیر اصفهانی را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۵۴ می‌شود. در مقاله عدد ۱۰۵۴ ذکر شده است. در مقاله بیان شده که سوره ۳ قرآن ۱۵۴۰۱ حرف دارد. ارقام عددهای ۱۰۵۴ و ۱۵۴۰۱ مشترک هستند. در غزل ۳۹ صغیر اصفهانی کلمه قرآن وجود دارد.
در سوره ۳ قرآن (آل عمران) و در آیه ۳ سوره تحریم و در ویسپرد ۳ اوستا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳ ایرج میرزا و در آیه ۳۳ سوره احزاب و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در برگ ۳۳ کتاب زهیر و در یسنه هات‌های ۳ و ۳۹ اوستا و در برگ‌های ۳۹ و ۳۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه و در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه زنان و در فرگرد ۳ اوستا و در باب‌های ۳۹ و ۹۳ انجیل برنابا و در برگ ۹۳ کتاب‌های والکیری‌ها و الف نوشته پائولو کوئلیو کلمه زن وجود دارد. در این مقاله به سوره زنان اشاره شده است. نقاشی‌های «زنی با سبد» و «زن کوبیسم» آثار صادق هدایت هستند. ژاله علو در مجموعه تلویزیونی «نقاشی با خطوط ساده» و در فیلم «زن امروز» بازی کرده است.  در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات ژاله و زنان و در سوره ۳ قرآن کلمات زن و امروز و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات زن و بازی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی و در بخش دیگری از مقاله کلمه امروز و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی عبارت «خط نقاشت» وجود دارد. در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات زن، ناهید یا زهره و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات زهره و ماه و در قطعه ۳۳ رهی معیری با عنوان «بزم زهره» کلمه ماه و در شعر «ماه قدح نوش» رهی معیری کلمه زهره وجود دارد. سیاره‌های ماه و زهره نماد زن هستند. در قطعه ۳ رهی معیری کلمه ولی و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمات رهی، زن و ماه وجود دارند. شماره نماد نجومی سیاره زهره ۳ است. در قصیده ۳ میلی کلمات سیاره و کلید و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» کلمه سیاره و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی کلمه کلید و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» کلمات کلید و زن و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳ ناصرخسر و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در غزل ۳۳ سعدی و در قصیده ۳۳ منوچهری کلمه زهره وجود دارد. شکل نماد نجومی سیاره زهره شبیه کلید است. ژاله علو در فیلم‌های «زن امروز» و «کلید» بازی کرده است.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات قرآن و عمران و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمه آل عمران وجود دارد. در مقاله به سوره آل عمران اشاره شده که سوره ۳ قرآن است. در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات قرآن و «زن عمران» ذکر شده‌اند. در مقاله به سوره‌های زنان و آل‌عمران اشاره شده است. در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه عمران وجود دارد. 
در مقاله به شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه اشاره شده است. در برگ ۳۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت و در برگ ۳۹ کتاب زهیر و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمه کشف و در قصیده ۳ سنایی و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳ عارف قزوینی و در آیه ۳۳ سوره بقره و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور و در غزل ۳۹ جویای تبریزی و در غزل ۳۳۹ صغیر اصفهانی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمه اسرار و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات اسرار و آل عمران وجود دارند.
در قصیده ۳ سنایی کلمه اوستا وجود دارد. در مقاله به یسنه هات‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ اوستا و ویسپرد ۳ اوستا و ترجمه جلیل دوست‌خواه اشاره شده است.
در سوره ۳ قرآن کلمه انجیل و در شعر ۳ مظهر عطار و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ ایرج میرزا و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در سوره ۳۳ قرآن و در غزل ۳۹ نسیمی کلمه باب وجود دارد. در مقاله به باب‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ انجیل برنابا و ترجمه علامه حیدرقلی سردار کابلی اشاره شده است. در سوره ۳ قرآن و در قصیده ۳ حزین لاهیجی به زبور داوود(ع) و در باب ۳ انجیل برنابا و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح به داوود(ع) اشاره شده است. در مقاله به باب‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ کتاب مقدس زبور و ترجمه‌های هزاره نور، معاصر، نسخه قدیمی فارسی، کلاسیک، مژده برای عصر جدید و مژده برای عصر جدید و ویرایش شده که در سایت بایبل موجود هستند اشاره شده است. آدرس سایت بایبل در ادامه آمده است. در برگ ۳۹ کتاب مکتوب کلمه کتاب مقدس و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه مکاشفه و در باب ۳۹ انجیل برنابا کلمه یوحنا وجود دارد. در مقاله به باب ۳ کتاب مقدس مکاشفه یوحنا و ترجمه‌هایی که بیان گردید اشاره شده است. در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمه یوشع بن نون وجود دارد. در مقاله به باب ۳ کتاب مقدس یوشع و ترجمه‌هایی که بیان گردید اشاره شده است. در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب زهیر کلمه استر وجود دارد. در مقاله به باب ۳ کتاب مقدس استر و ترجمه‌هایی که بیان گردید اشاره شده است.
در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمه شاعر و در قصیده یا شعر ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه خطبه وجود دارد. در مقاله به خطبه ۳۳ نهج البلاغه نوشته علی(ع) اشاره شده است. در شعر ۳ مظهر عطار و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و قصیده ۳۳ ابن یمین و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ شاه نعمت الله ولی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۳۳۹ صغیر اصفهانی به علی(ع) اشاره شده است. 
در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی کلمات شعر و گنجور و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمه گنجور وجود دارد. شعرهایی که در مقاله به آن‌ها اشاره شده از برنامه گنجور رومیزی هستند که آدرس آن در ادامه آمده است. شماره شعرها مطابق شماره گذاری در این برنامه است. 
در برگ ۳۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمات شاهنامه و جمشید و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی کلمه ابوالقاسم و در غزل ۳ مولانا و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در غزل ۳ فیض کاشانی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی و در غزل ۳۳ حکیم نزاری و در غزل ۳۹ یغمای جندقی کلمه فردوس و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۳ فرخی یزدی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه جمشید و در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمه جم یا جمشید و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات جم، فریدون، کاووس، بهرام و اشکانی و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه اردشیر و در غزل ۹۳ ابن حسام خوسفی کلمه کاووس و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمه بهرام و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» و در قصیده ۳۹ منوچهری و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمه فریدون و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» کلمه ضحاک وجود دارد. در مقاله به شعرهای ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»، «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود»، «پادشاهی داراب دوازده سال بود»، «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران»، «پادشاهی اردشیر»، «پادشاهی گرشاسپ»، «پادشاهی اشکانیان»، «پادشاهی بهرام گور»، «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار»، «جمشید»، «فریدون» و «ضحاک» اشاره شده است.
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» کلمات جهان، خاتون، شهریار، خاقان و فرخ و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» کلمات منشور، شهریار، خاقان و فرخ و در آیه ۳ سوره طور و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمه منشور و در منشور کوروش کلمه شهریار وجود دارد. در مقاله به ترجمه منشور کوروش که در ویکی‌پدیا آمده و شعرهایی از شهریار، جهان ملک خاتون، خاقانی و فرخی یزدی اشاره شده است. 
در آیه ۳۳ سوره رعد کلمه حافظ وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹، ۹۳ و ۳۳۹ حافظ اشاره شده است. 
در غزل ۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه سعدی وجود دارد. در مقاله به شعر ۳ باب سوم در عشق و مستی و شور بوستان سعدی «در محبت روحانی»، حکایت ۳ باب سوم در فضیلت قناعت گلستان سعدی و غزل ۳۳ سعدی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در برگ‌های ۹۳، ۳۳۹ و ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه مولانا وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹، ۹۳، ۳۳۹، ۳۹۳ و ۹۳۳ مولانا اشاره شده است. 
در خطبه ۳۳ نهج البلاغه کلمات شاعر و نظامی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی کلمه مخزن و در بخش دیگری از مقاله کلمه اسرار وجود دارد. در مقاله به شعرهای ۳، ۳۳ و ۳۹ مخزن الاسرار نظامی اشاره شده است.
در مقطعه ۳ میرزاده عشقی و در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه مظهر و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمه عطار وجود دارد. در مقاله به شعر ۳ مظهر عطار اشاره شده است.
در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در قصیده ۳ خاقانی و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳ میلی و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در قصیده ۳۳ صامت بروجردی و شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در برگ‌های ۳۹ و ۳۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه مسیح و در برگ ۳۹ کتاب مکتوب کلمات شعر و مسیح وجود دارند. در مقاله به شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح اشاره شده است. 
در غزل ۳۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات شیرین و فرهاد و در بخش دیگری از مقاله و در غزل ۳ محتشم کاشانی کلمه شیرین و در غزل ۳۳ محتشم کاشانی کلمه کوه‌کن و در غزل ۳۹ فرخی یزدی کلمه فرهاد و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمه کوه کنان ذکر شده است. در مقاله به شعرهای ۳۹ و ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی و قصیده ۳ و غزل‌های ۳ و ۳۹ سلیم تهرانی اشاره شده است. ژاله علو در فیلم «شیرین و فرهاد» بازی کرده است.
در قصیده ۳۹ اقبال لاهوری کلمات سلیمی و نظیری وجود دارند. در بیت زیر از قصیده ۳۹ اقبال لاهوری مصرع زیر از نظیری نیشابوری قرار دارد.
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را     «کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
در شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در برگ ۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه نظیر و در برگ‌های ۳۹ و ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه نشابور ذکر شده است. در مقاله به قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری اشاره شده است. 
در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه ابن یامین و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در آیه ۳۹ سوره مدثر کلمه یمین وجود دارد. در مقاله به قصیده‌های ۳ و ۳۳ ابن یمین اشاره شده است. 
در قصیده ۳ امیر معزی کلمات شعر و شهریار و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ ابن یمین و در یسنه هات‌های ۳ و ۳۳ اوستا و در ویسپرد ۳ اوستا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در قصیده ۳ میلی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان کلمه شهریار وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۹ و ۹۳ شهریار اشاره شده است. 
در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمات عارفان، قزوین، پروین، نسیم، فیض و شعر و در قصیده ۳ ابن یمین کلمات شهریار، اعتصام، نسیم، فیض و شعر و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات شهریار، خاقان و شعر و در قصیده ۳ خاقانی کلمات بی‌دل، طبیب، الشعرا و بهار و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار کلمه بیدل و در شعر ۳ ارمغان حجاز اقبال لاهوری و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمه پروین و در قصیده ۳ سنایی کلمات طبیب و شعر شاعران و در قصیده ۳ مجد همگر و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه طبیب و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی کلمات فیض و حزین و در غزل ۳۳۹ جهان ملک خاتون کلمه حزین و در شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد کلمه مطمح و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در شعر ۳۳ هفت اورنگ سلسله الذهب دفتر دوم جامی و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در غزل ۳۹ عارف قزوینی و در غزل ۳۹ یغمای جندقی کلمه فیض و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمه نسیمی و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی و در غزل ۹۳ بابا فغانی و در غزل ۳۹ حافظ و در غزل ۳۳ عبید زاکانی و در غزل ۳۳ هاتف اصفهانی و در غزل ۳ حکیم نزاری و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی و در قصیده ۳ ظهیر فاریابی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» کلمه نسیم وجود دارد. در مقاله به دردریات ۳ و غزل‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ عارف قزوینی و قصیدهای ۳۳ و ۳۹ پروین اعتصامی و مثنوی ۳ و غزل ۳۹ نسیمی و غزل ۳ فیض کاشانی و قصیده ۳ و غزل‌های ۳۳ و ۹۳ خاقانی و غزل‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ بیدل دهلوی و قصیده ۳ و غزل ۳۹ طبیب اصفهانی و قصیده ۳ و مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و شعرهای ۳ و ۳۹ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار اشاره شده است.
در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء‌ بهار و در قصیده ۳ خاقانی و در خطبه ۳۳ نهج البلاغه و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده‌های ۳ و ۳۳ عبید زاکانی و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در مقطعه ۳۳ فضولی و در رباعی ۳۹ ترانه‌های خیام (صادق هدایت) و در شعر ۳۹ جاویدنامه اقبال لاهوری کلمه مقام و در قصیده ۳ حزین لاهیجی کلمات نامه و مقام و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات نامه، قائم و مقام و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات نامه و قائم و در قصیده ۳۹ مجد همگر کلمه قائم و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمه فارسی وجود دارد. در مقاله به نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی با عنوان «نامه‌ای از قائم مقام مرحوم میرزا صادق مروزی» اشاره شده است. اگر این عنوان را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۱۰۷ می‌شود. در بخش دیگری از مقاله عدد ۱۰۷ ذکر شده است. 
در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمات مولوی، حافظا، سعدی، طاهر، انوری، لمعه، حسام الدین، بروجردی و میلی و در بخش دیگری از مقاله کلمات مولانا، حافظ، سعدی، طاهر و انوری ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از مولانا، حافظ، سعدی، باباطاهر و انوری و قصیده ۳ میلی و غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ ابن حسام خسوفی و غزل ۳ و قصیده‌های ۳ و ۳۳ صامت بروجردی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات جمعیت و طغرائی و در ساقی‌نامه ۳ طغرای مشهدی کلمه جمعیت در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمات مشهد، شهر و مرکز وجود دارند. در توضیحات بروجرد در ویکی‌پدیا بیان شده: «بُروجِرد یکی از شهرهای غرب ایران است. این شهر مرکز شهرستان بروجرد در استان لرستان و سی و نهمین شهر پرجمعیت ایران است.» در این مطلب عدد ۳۹ وجود دارد. در ویکی‌پدیا بیان شده که ارتفاع بروجرد ۱۶۲۹ متر است. در بخش دیگری از مقاله عددهای ۱۶۲۹ ذکر شده است. 
در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات شاه، نعمت، الله، ولی و طغرائی و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمات شاه، نعمت، الله و ولی و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات نعمت و الله و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار و در غزل ۳۳ خاقانی کلمات شاه و نعمت و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات نعمت و ولی و ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در غزل ۹۳ حافظ کلمه نعمت ذکر شده است. در مقاله به ترجیع بند ۳ و قصیده‌های ۳ و ۳۳ و غزل ۳۹۳ شاه نعمت الله ولی و قصیده ۳، ساقی‌نامه ۳ و رباعی ۳ طغرای مشهدی اشاره شده است. در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمات جام، بیدل، و یغما ذکر شده‌‌اند. در مقاله به شعرهایی از جامی، بیدل دهلوی و یغمای جندقی اشاره شده است. در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمه جام و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی کلمات نعمت و الله ذکر شده‌اند. 
در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی کلمه رهی و در قطعه ۳ رهی معیری کلمه ولی وجود دارد. در قصیده ۳ امیر معزی کلمات شعر و رهی و در غزل ۳ مولانا و در شعر ۳ مظهر عطار و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی کلمه رهی ذکر شده است. در مقاله به قطعه ۳ رهی معیری «دشمن و دوست»، قطعه ۳۳ رهی معیری «بزم زهره» و شعر «ماه قدح نوش» رهی معیری اشاره شده است. 
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» و در شعر ۳ مظهر عطار و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در غزل ۳ شهریار و در قصیده ۳ عبید زاکانی و در قصیده ۳ طبیب اصفهانی و در قصیده ۳ مجد همگر و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۳ فرخی یزدی و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ منوچهری و در غزل ۳۹ نسیمی و در غزل ۳۹ حکیم نزاری و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۹۳ حافظ کلمه جام و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» و در قطعه ۳ ایرج میرزا و در شعر ۳ بحش ۳۹ مصیبت نامه عطار و در شعر ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمه جامی و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» کلمات جامی و اورنگ و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ» در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۳ ابن یمین  کلمه اورنگ و در قصیده ۳ امیر معزی کلمات شعر، یوسف و زلیخا و در غزل ۳ حافظ و در غزل ۳ محتشم کاشانی و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمات یوسف و زلیخا و در غزل ۹۳ صغیر اصفهانی کلمات ماه کنعان و زلیخا و در آیه ۹۳ سوره یوسف کلمه کنعان و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع کلمه کنعانیان و در باب ۳ انجیل برنابا و در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳ سلیم تهرانی و در غزل ۳۳ بیدل دهلوی و شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه یوسف و در قصیده ۳ ابن یمین و در غزل ۳ ابن خوسفی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو و در قصیده ۳۳ ایرج میرزا و در غزل ۳۹ جویای تبریزی و در غزل ۳۹ محتشم کاشانی و در شعر ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی کلمات لیلی و مجنون و در قصیده ۳ صامت بروجردی کلمات لیلای و مجنون و در غزل ۳۳ آشفته شیرازی کلمه لیلی و در غزل ۳۹ سلیم تهرانی و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در غزل ۳۹ یغمای جندقی کلمه مجنون و در غزل ۳۳۹ صغیر اصفهانی و در غزل ۹۳ واعظ قزوینی کلمه سبحه و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در شعر ۳ سبحه الابرار جامی کلمه حیات و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی کلمه خاتمیت و در غزل ۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات جام و خاتمه و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمه خاتمه وجود دارد. در مقاله به شعر ۳ هفت اورنگ یوسف و زلیخا جامی و شعرهای ۳ و ۳۳ هفت اورنگ لیلی و مجنون جامی و شعر ۳ خاتمه الحیات جامی و شعر ۳ سبحه الابرار جامی اشاره شده است. ژاله علو در فیلم «لیلی و مجنون» بازی کرده است.
در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در برگ ۳۳ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه فضولی وجود دارد. در مقاله به قصیده ۳۳ و مقطعه ۳۳ فضولی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در بخش دیگری از مقاله کلمات جهان، خاتون، نسیم، خاقان، سیف، شهریار، رهی، امیر، خسرو و اشعار وجود دارند. در مقاله به شعرهایی از جهان ملک خاتون، نسیمی، خاقانی، سیف فرغانی، شهریار و رهی معیری و قصیده ۳ و مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات امیر، خسرو، اشعار، هند و همایون و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در بخش دیگری از مقاله کلمه هند و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات خسرو، هند، قطار و همایون و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات خسرو، هند، جمع، مردم و اهل و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» و در قصیده ۳ امیر معزی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات خسرو و هند و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» کلمات خسرو و آرامگاه و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور» کلمه میزبان ذکر شده است. در توضیحات امیرخسرو دهلوی در ویکی‌پدیا بیان شده: «آرامگاه او در یکی از محله‌های شلوغ و پرتراکم دهلی که بنام نظام‌الدین اولیاء معروف است و نزدیک به ایستگاه قطار شهری بمبئی به نام ایستگاه قطار نظام‌الدین و در نزدیکی آرامگاه همایون واقع شده میزبان جمع کثیری از مردم و زیارتگاه مسلمانان و اهل تصوف است.» 
در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات اقبال، خاقان و جام و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات اقبال، فرخ، مسعود، بسعد و رخشنده و در بخش دیگری مقاله کلمات اقبال، خاقان، جام، فرخ، مسعود، سعد، پروین و اعتصام ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از اقبال لاهوری، بلند اقبال، خاقانی، جامی، فرخی یزدی، مسعود سعد سلمان و پروین اعتصامی اشاره شده است. نام اصلی پروین اعتصامی رخشنده اعتصامی است. در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمه رخشنده وجود دارد.
در قصیده ۳ سید حسن غزنوی عبارت لاله سرخ و در مسمط ۳ منوچهری و در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمات لاله، سرخ و سیمین و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمات لاله و سرخ گل و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی کلمات سیمین و سرخ و در آیه ۳۳ سوره زخرف و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک» کلمه سیمین وجود دارد. در مقاله به شعر «لاله‌های سرخ» سیمین بهبهانی اشاره شده است.
در شعر «لاله‌های سرخ» سیمین بهبهانی و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» و در مثنوی ۳ نسیمی و در غزل ۳۹ شهریار کلمه سوزن و و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در برگ ۳۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمه سمرقند و در غزل ۳ حافظ کلمات سمرقند و یغما و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در غزل ۳۳ حافظ کلمه یغما وجود دارد. در مقاله به قصیده‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ سوزنی سمرقندی و غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ یغمای جندقی اشاره شده است. 
در غزل ۳۹ یغمای جندقی کلمات فردوس، فیض و شعر و در بخش دیگری از مقاله کلمات فردوس و فیض ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی و فیض کاشانی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد کلمه صائب وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳۳، ۳۹، ۹۳، ۳۳۹، ۳۹۳ و ۹۳۳ صائب تبریزی اشاره شده است.
در غزل ۳۳ صائب تبریزی کلمه جویای وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۹ و ۹۳ جویای تبریزی اشاره شده است. در مقاله به ترکیبات ۳ قطران تبریزی نیز اشاره شده است.
در ترکیبات ۳ قطران تبریزی کلمات شهریار و مسعود ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از شهریار و مسعود سعد سلمان اشاره شده است. 
در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمات مسعود، بسعد و ممالک و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمات مسعود، سعد، سعید و عبید و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات مسعود و سعدت و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار» و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ منوچهری کلمه سعد وجود دارد. در مقاله به قصیده‌های ۳۳ و ۹۳ مسعود سعد سلمان و رباعی ۳۳ ابوسعید ابوالخیر و قصیده ۳ و غزل ۳۳ عبید زاکانی و قصیده‌های ۳ و ۳۳ ادیب الممالک اشاره شده است. در قصیده ۳ مجد همگر کلمه ادیب و در قصیده ۳ عبید زاکانی کلمه ممالک وجود دارد. 
در قصیده ۳۳ ادیب الممالک و در برگ ۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه ایرج وجود دارد. در مقاله به قطعه ۳ ایرج میرزا و قصیده‌های ۳ و ۳۳ ایرج میرزا اشاره شده است. 
در قصیده ۳۳ ایرج میرزا کلمات سنائی، نسیم، شهریار و شعر و در بخش دیگری از مقاله کلمات نسیم و شهریار ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از نسیمی و شهریار و قصیده‌های ۳ و ۳۳ سنایی و شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی اشاره شده است. در شعر شعر ۳ مظهر عطار و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در قصیده ۳۳ پروین اعتصامی و در قصیده ۳۳ فضولی کلمه تحقیق ذکر شده است. 
در قصیده ۳ سنایی و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی و در شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد و در غزل‌های ۳۳ و ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه عارف و در قصیده ۳ سلیم تهرانی کلمه قزوین وجود دارد. در مقاله به دردیات ۳ و غزل‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ عارف قزوینی اشاره شده است. در غزل ۳۳ عارف قزوینی کلمه واعظ و در غزل ۳۹ عارف قزوینی کلمه واعظا وجود دارد. در مقاله به ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و رباعی ۳۳ و غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ واعظ قزوینی اشاره شده است. 
در مسمط ۳ وفایی مهابادی کلمه گنجینه اسرار و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی کلمه عمان و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در غزل ۳۳ واعظ قزوینی و در غزل ۳۹ جهان ملک خاتون کلمه سامان وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی اشاره شده است. 
در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمات مظهر، فیض، فرخ و محتشم و در بخش دیگری از مقاله کلمات مظهر، فیض و فرخ ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از مظهر عطار، فیض کاشانی و فرخی یزدی و غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ محتشم کاشانی اشاره شده است. 
در مقاله کلمه جاویدنام و در شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی کلمات جاودان و اقبال و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قطعه ۳۳ سلمان ساوجی و در شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح کلمه اقبال و در ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی و در غزل ۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳۳ منوچهری کلمه حجاز وجود دارد. در مقاله به شعرهای ۳، ۳۳ و ۳۹ جاویدنامه اقبال لاهوری و شعر ۳ ارمغان حجاز اقبال لاهوری اشاره شده است. در شعر ۳ ارمغان حجاز اقبال لاهوری و در شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری کلمه بلند وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳ و ۳۳ بلند اقبال اشاره شده است. 
در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی کلمه لمعه و در شعر ۳۳ هفت اورنگ سلسله الذهب دفتر دوم جامی کلمات لمعه و لمعات و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی کلمه عراق وجود دارد. در مقاله به لمعات ۱ عراقی اشاره شده است. 
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات کمال، الدین و اسماعیل و در شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم اهلی شیرازی کلمات عطار، کمال و اسماعیل وجود دارند. در مقاله به ترکیبات ۳ و غزل ۳ کمال الدین اسماعیل اشاره شده است. 
در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در بخش دیگری از مقاله کلمات نسیم، اقبال، فیض و فضولی ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از نسیمی، اقبال لاهوری، بلند اقبال، فیض کاشانی و فضولی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمه انوری و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت کلمه انور وجود دارد. در مقاله به غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ انوری اشاره شده است. 
در غزل ۳ انوری و در قصیده ۳۳ سنایی کلمه مجد وجود دارد. در مقاله به قصیده‌های ۳، ۳۳ و ۳۹ مجد همگر اشاره شده است. 
در قصیده ۳ مجد همگر کلمات جام، ادیب، طبیب و آشفته و در قصیده ۳۹ مجد همگر کلمات بیدلان، سعد و آشفته و در قصیده ۳۳ مجد همگر کلمات فرخ، سیف و هاتف و در غزل ۳ ابن خوسفی کلمه آشفته و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در غزل‌های ۳ و ۳۹ حافظ کلمه شیراز و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ منوچهری و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی کلمه فرخ و در بخش دیگری از مقاله کلمات بیدل، جام، ادیب، سعد و طب ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از بیدل دهلوی، جامی، ادیب الممالک، مسعود سعد سلمان و طبیب اصفهانی و غزل‌های ۳ و ۳۳ آشفته شیرازی و رباعی ۳ و غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ فرخی یزدی و رباعی ۳ و غزل‌های ۳، ۳۹ و ۹۳ سیف فرغانی اشاره شده است.
 در غزل ۳۹ سیف فرغانی مصرع زیر از همام تبریزی وجود دارد.
کای خداوند تو برگیرش اگر خود بمثل     « در میان من و معشوق همام است حجاب »
در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمات اشعار، غزل‌های، همام و بیدلان و در بخش دیگری از مقاله کلمه بیدل ذکر شده است. در مقاله به غزل‌های ۳ و ۳۹ همام تبریزی و شعرهایی از بیدل دهلوی اشاره شده است. 
در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در بخش دیگری از مقاله کلمات مظهر، عبید، خاقان، محتشم، گنجینه اسرار و جام و در غزل ۳۳ وفایی مهابادی کلمه جام وجود دارد. در مقاله به شعرهایی از مظهر عطار، عبید زاکانی، خاقانی، محتشم کاشانی، گنجینه الاسرار عمان سامانی و جامی اشاره شده است. 
در مسمط ۳ منوچهری کلمه غزنوی وجود دارد. در مقاله به قصیده ۳ سید حسن غزنوی اشاره شده است. در قصیده ۳ سید حسن غزنوی کلمات مولانا، نسیم، ظهیر و مجیر ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از مولانا و نسیمی و قصیده ۳ ظهیر فاریابی و قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی اشاره شده است.
در قصیده ۳ ظهیر فاریابی کلمات فیض، نسیم و شعر ذکر شده‌اند. در مقاله به شعرهایی از نسیمی و فیض کاشانی اشاره شده است.
در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات منشور، هاتف و فیض وجود دارند. در مقاله به منشور کوروش و شعرهایی از هاتف اصفهانی و فیض کاشانی اشاره شده است.
در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا کلمات منوچهری، ناصرخسرو و خاتون و در برگ ۳۳۹ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در قصیده ۳۳ منوچهری کلمه نزار و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات جهان و خاتون ذکر شده است. در مقاله به مسمط ۳ و قصیده‌های ۳۳ و ۳۹ منوچهری و قصیده‌های ۳ و ۳۳ ناصرخسرو و غزل‌های ۳، ۳۹، ۹۳، ۳۳۹ و ۳۹۳ جهان ملک خاتون و غزل‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ حکیم نزاری اشاره شده است. در آیه ۳ سوره شوری و در آیه ۳ سوره جمعه و در قصیده ۳ سوزنی سمرقندی و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی و در قصیده ۳۳ سنایی و در شعر ۳۹ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در غزل ۹۳ بابا فغانی کلمه حکیم وجود دارد.
در غزل ۳ حکیم نزاری کلمه بابا و در مثنوی ۳ نسیمی کلمه طاهر وجود دارد. در مقاله به دوبیتی‌های ۳، ۹۳ و ۳۳۹ باباطاهر اشاره شده است. 
در شعر ۳ مظهر عطار و در قصیده ۳ و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی و در ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل و در مسمط ۳ منوچهری و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و در قصیده ۳ صامت بروجردی و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در غزل ۳ یغمای جندقی و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار و در رباعی ۳۳ ابوسعید ابوالخیر و در غزل ۳۳ حکیم نزاری و در قصیده ۳۳ ابن یمین و در غزل ۳۳ صغیر اصفهانی و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی و در قصیده‌های ۳ و ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در غزل ۳۹ جهان ملک خاتون کلمه سلطان و در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمه ولد وجود دارد. در مقاله به شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد اشاره شده است.
در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری کلمه پله و در سوره‌های ۳ و ۳۹ قرآن و در غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمات کتاب و ملاقات و در مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی و در برگ‌های ۳۹ و ۹۳ کتاب الف و در برگ ۹۳ کتاب زهیر کلمه ملاقات و در بخش دیگری از مقاله کلمه حسین و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود» و در شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود» و در قصیده ۳ خاقانی و در غزل ۳ سیف فرغانی کلمه زرین و در مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی کلمات کوب و حسین وجود دارند. در مقاله به کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته عبدالحسین زرین‌کوب اشاره گردیده است. 
در برگ ۳۹۳ کتاب پله پله تا ملاقات خدا و در قصیده ۳ سنایی کلمه کیمیا و در قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی کلمه فرید وجود دارد. در مقاله به برگ‌های ۳، ۳۳، ۳۹ و ۹۳ کتاب کیمیاگر نوشته پائولو کوئلیو و ساخت فرید سقراطی اشاره شده است. 
در قصیده ۳ خاقانی کلمات کتاب و الف و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی و در شعر ۳۳ لیلی و مجنون جامی و در غزل ۳۳ صائب تبریزی و در غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمه الف وجود دارد. در مقاله به کتاب الف نوشته پائولو کوئلیو اشاره شده است. 
در باب ۳ کتاب مقدس استر کلمه مکتوب وجود دارد. در مقاله به کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئلیو اشاره شده است. 
در آیه ۳۹ سوره یونس و در آیه ۳۳ سوره فرقان کلمه تفسیر و در فرگرد ۳ اوستا و در یسنه هات‌های ۳ و ۳۳ اوستا و در شعر ۳۳ فرهنگ فارسی ادیب الممالک و در برگ‌های ۳۳، ۳۹ و ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه زرتشت و در شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه کلمات تفسیر، چنین و گفت وجود دارند. در مقاله به برگ‌های ۳۳، ۳۹، ۹۳، ۳۳۹ و ۳۹۳ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه اشاره شده است.
در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود» و در شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی و در غزل ۳ یغمای جندقی کلمه آشنایی و در برگ ۹۳ کتاب کیمیاگر کلمه کتاب و در برگ ۳۹ کتاب کیمیاگر کلمات کتاب و آشنا و در قصیده ۳ سنایی و در غزل ۳ بیدل دهلوی و در مسمط ۳ وفایی مهابادی و غزل ۳ جهان ملک خاتون و در غزل ۳۳ هاتف اصفهانی و در برگ ۳۹ کتاب الف و در غزل ۹۳۳ جویای تبریزی کلمه آشنا و در سوره‌های ۳ و ۳۳ قرآن کلمات صادقین، هدایت و فرزانه و در باب ۳ مکاشفه یوحنا و در شعر ۳ مظهر عطار و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک و در رباعی ۳ سیف فرغانی کلمه صادق و در آیه ۳ سوره لقمان و در آیه ۳ سوره شعراء و در آیه ۳ سوره زمر و در آیه ۳ سوره طارق سوره اعلی و در باب ۳ کتاب مقدس یوشع و در قصیده ۳ حزین لاهیجی و در آیه ۳۳ سوره غافر و در آیه ۳۳ سوره مطففین و در آیه ۳۹ سوره انعام و در آیه ۳۹ سوره فرقان و در آیه ۹۳ سوره نحل کلمه هدایت و در آیه ۹۳ سوره اسراء کلمات کتاب و هدایت و در آیه ۳ سوره جمعه و در شعر ۳ فردوس در شرح احوال متاخرین و معاصرین رضاقلی خان هدایت و در سوره ۳۹ قرآن کلمات هدایت و فرزانه و در آیه ۳ سوره شوری و در ویسپرد ۳ اوستا و در شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید» و در شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان» کلمه فرزانه و در برگ ۳۹ کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه کلمه فرزانگی وجود دارد. در این مقاله به کتاب آشنایی با صادق هدایت نوشته مصطفی فرزانه اشاره شده است.
در ویسپرد ۳ اوستا کلمه فرزانه و در قصیده ۳ سنایی کلمات اوستا و آشنا ذکر شده‌اند.
در شعر ۳ مظهر عطار کلمات انسان و صادق و در آیه ۳ سوره انسان کلمه هدایت و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمات دهر و صادق وجود دارند. نام دیگر سوره دهر سوره انسان است.
تعداد برگ‌های کتاب نور و کتاب نشانه‌ها به ترتیب ۱۲۹۶ و ۱۰۲۱ است.  در مقاله عدد ۱۲۹۶ ذکر شده است. در بخش دیگری از مقاله بیان شده که سوره انفال ۱۲۱۰ کلمه دارد. ارقام عددهای ۱۰۲۱ و ۱۲۱۰ مشترک هستند. در سوره انفال کلمات تعداد، برگ، کتاب و نشانه‌هائی ذکر شده‌اند. در برگ ۳ کتاب کیمیاگر بیان شده باید شروع به خواندن کتاب‌های ضخیم‌تری کند. در غزل ۳ مولانا کلمه حجیم و در برگ ۳۳ کتاب کیمیاگر کلمه حجم وجود دارد. باز شدن فایل Word این کتاب‌ها کمی طول می‌کشد؛ لطفا صبور و شکیبا باشید. در برگ ۱۰۲۱ کتاب نشانه‌ها ویدئویی با عنوان «سکانسی بسیار زیبا از ژاله علو و خسرو شکیبایی در سریال تلویزیونی روزی روزگاری» قرار دارد که در آن به خر اشاره شده است. در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمات زیبا و علو و در قصیده ۳ عبید زاکانی در قصیده ۳۳ صامت بروجردی کلمه علو و در غزل ۳ مولانا کلمات ژاله و خربنده‌ام و در قصیده ۳ ناصرخسرو و در شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات خر و بنده و در قصیده ۳۹ پروین اعتصامی کلمه خربنده و در غزل ۳۹ سیف فرغانی کلمات خرگاه و بنده و در چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش» و در غزل ۹۳ سیف فرغانی کلمه خرگاه و در شعر ۳ لیلی و مجنون جامی و در مثنوی ۳ نسیمی و در قصیده ۳ ادیب الممالک و در قصیده ۳ میلی و در غزل ۳۳ مولانا و در شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی و در قصیده ۳۹ مجد همگر و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۹۳ سیف فرغانی کلمه خر وجود دارد. بار خر هم اینقدر که بار بنده کردند نمی‌کنند. درگذشت ژاله علو در ۳ دی سال ۳ خورشیدی است. در برگ ۳۳ کتاب الف و در بخش دیگری از مقاله کلمه تصادف ذکر شده است. در صفحه ۱۰۲۱ کتاب نشانه‌ها جمله‌ای تصادفی از سایت Time.ir آمده که در آن به نقل از فردریش نیچه بیان شده: «با من می‌گویید: «تاب آوردن زندگی دشوار است.» پس گردن‌فرازی ات در بامداد و افتادگی ات در شامگاه چی ست؟ تاب‌آوردن زندگی دشوار است: اما خود را چنین نازپروده منمای! ما همه نرینه و مادینه خران خوش خط و خال بارکش ایم! ما را چه نسبت با غنچه‌ای که از نشستن ژاله‌ای بر تن‌اش بر خویش می‌لرزد؟». در این جمله نیز کلمات ژاله و خر ذکر شده‌اند. در این مقاله به کتاب تفسیر اشو بر چنین گفت زردشت نیچه اشاره شده است. 
فایل پی‌دی‌اف کتاب‌هایی که در این مقاله به آن‌ها اشاره گردید در فایل فشرده کتاب‌ نور و کتاب نشانه‌ها موجود هستند. لطفا قبل از مطالعه کتاب‌ نور و کتاب نشانه‌ها مقاله‌هایی که در ارتباط با موضوع کتاب نور و کتاب نشانه‌ها نوشته شده‌اند و آدرس آن‌ها در ادامه آمده را مطالعه فرمایید.

نه شرقی و نه غربی

در مقاله بیان شده که نظامیان مخالف این رژیم حیله‌گر و ظالم اگر تدبیر و اندیشه کنند موضوع آشکار و روشن است؛ از این رژیم متفرق شده و با محمود احمدی‌نژاد متحد شوند. رژیم سپاه و خامنه‌ای معنا و مفهوم آیه نور را تحریف کرده و عبارت نه شرقی و نه غربی را عامل نفاق و تفرقه قرار داده است. در آیه نور منظور از عبارت نه شرقی و نه غربی لامکان است. در قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری عبارت نور لاشرقی و غربی و در شعر ۳ یوسف و زلیخا جامی کلمات نور، شرق و غرب و در قصیده ۳ سنایی عبارت «مشرق و مغرب» و در قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی عبارت «شرق تا بغرب» و در قصیده ۳ سید حسن غزنوی عبارت «مغرب تا به مشرق» و در خطابه ۳ ملک الشعراء بهار کلمات شرق و غرب و در مثنوی ۳ مطمح الانظار حزین لاهیجی عبارت «مشرق نوری» و در غزل ۳ سیف فرغانی و در قصیده ۳۳ ناصرخسرو کلمه مشرق و در ترکیبات ۳ ادیب الممالک کلمه شرق و در برگ ۳۳۹ کتاب آشنایی با صادق هدایت کلمه شرقی و در شعر ۳ مظهر عطار کلمات مغرب و لامکان و در شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری در قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی کلمه لامکان و در قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی کلمات نور و مکان و در باب ۳۳ کتاب مقدس زبور و در شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری و در مقطعه ۳۳ فضولی و در غزل ۳۹ صغیر اصفهانی و در قصیده ۳۹ وحشی بافقی و در غزل ۳۹۳ صائب تبریزی کلمه مکان وجود دارد. 
در قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمات نور، شرق و مغرب و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی و در قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه شرق وجود دارد.
اگر عبارت «نه شرقی و نه غربی» را به عدد ابجد صغیر تبدیل کنیم حاصل ۳۹ می‌شود. در آیه نور به درخت زیتون اشاره شده که نماد صلح است. در شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد کلمات نور و صلح ذکر شده‌اند. صلح و وحدت پایدار در سایه خداوند برقرار می‌شود. اگر آیه نور و ترجمه خرمشاهی را به عدد ابجد کبیر تبدیل کنیم حاصل ۲۹۱۰۶ می‌شود. در برگ ۱۲۹۶ کتاب نور بخشی از آیه نور آمده است. بین عددهای ۱۲۹۶ و ۲۹۱۰۶ چهار رقم مشترک هستند. مصرع زیر از قصیده ۳۳ صامت بروجردی به آیه نور اشاره می‌کند.
چراغی بر افروزان به مشکوه دل ای غافل
مصرع زیر از مثنوی ۳ نسیمی نیز به آیه نور اشاره می‌کند.
منم نور مصباح «الله نور» 
در غزل ۳ مولانا کلمات نور و منظرم و در قصیده ۳۳ ابن یمین کلمات نور، منظر و دیگر و در قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی کلمه منظر و در غزل ۳۳۹ حافظ کلمه منظری و در برگ ۳۳ کتاب انسان از منظری دیگر نوشته استاد طاهری کلمه نور وجود دارد. در غزل ۳ مولانا و در آیه نور کلمات الله، خدا و نور ذکر شده است. 

آدرس دانلود کتاب نور و کتاب نشانه‌ها و مقاله‌ها

آدرس محاسبه ابجد

شاهزاده رضا پهلوی: سرکوبگران و شلیک‌کنندگان به مردم شناسایی و مجازات خواهند شد

او افزود: «در کنار جنایتکاران یا در کنار مردم؟ مسئله دیگر این نیست که جمهوری اسلامی، این رژیم فاسد و سرکوبگر سقوط خواهد کرد یا نه؟ مسئله فقط زمان سقوط آن است و آن زمان از همیشه نزدیک‌تر است. در این لحظه‌های سرنوشت‌ساز از شما انتظار دارم که به آغوش ملت بازگردید و سلاح خود را نه برای شلیک به مردم، که برای حفاظت از آن‌ها به کار گیرید.» شاهزاده اضافه کرد:‌ «با این کار نه تنها به وظیفه ملی خود عمل خواهید کرد که از آینده خود و خانواده هایتان نیز محافظت خواهید کرد.» او اشاره کرد که پلتفرم «همکاری ملی» برای ثبت‌نام ارتقا پیدا کرده و به نیروهای امنیتی حکومت گفت: «سرکوبگران ملت و آنها که به سوی مردم گلوله می‌زنند، مطمئن باشند که شناسایی و مجازات خواهند شود.

آدرس خبر ایران اینترنشنال

آدرس خبر دویچه وله

آدرس خبر دویچه وله

سه کشته از یک خانواده؛ روایت کشتار خانواده تیموری‌راد در فردیس
آرمین تیموری‌راد در رشته مهندسی برق پذیرفته شده بود و قرار بود از بهمن‌ماه دانشگاه را آغاز کند.
امید پدر آرمین برقکار بود.
تلگراف کشتار ایرانیان را با کشتار ۳۳ هزار یهودی در ۲ روز به‌دست نازی‌ها مقایسه کرد

📚 منابع

  1. سوره ۳ قرآن (آل عمران) در سایت پارس قرآن
  2. سوره ۳۳ قرآن (احزاب) در سایت پارس قرآن
  3. سوره ۳۹ قرآن (زمر) در سایت پارس قرآن
  4. سوره ۹۳ قرآن (ضحی) در سایت پارس قرآن
  5. نهج البلاغه در سایت موسسه تحقیقات و نشر معارف اهل البیت علیهم السلام
  6. انجیل برنابا
  7. کتاب مقدس زبور در سایت بایبل
  8. کتاب مقدس مکاشفه یوحنا در سایت بایبل
  9. کتاب مقدس یوشع در سایت بایبل
  10. کتاب مقدس استر در سایت بایبل
  11. کتاب دانیال در ویکی‌پدیا
  12. نویسنده غلام او: تحلیلگر متون و حقیقت‌یاب رویدادها با روش سه گانه مفاهیم، کلمه‌ها و عددها
  13. آدرس مقاله وحدت و صلح فلسطین و اسرائیل؛ آتش لس آنجلس آه کودکان مظلوم غزه در سایت بلاگ اسپات
  14. آدرس مقاله وحدت و صلح فلسطین و اسرائیل؛ آتش لس آنجلس آه کودکان مظلوم غزه در سایت تریبون زمانه
  15. آدرس مقاله «ترور رفیق حریری؛ نقش بشار اسد و حزب الله لبنان در جنایت» در سایت بلاگ اسپات
  16. آدرس مقاله «ترور رفیق حریری؛ نقش بشار اسد و حزب الله لبنان در جنایت» در سایت تریبون زمانه
  17. آدرس مقاله «ترور جان اف کندی، حملات یازده سپتامبر و حمله به یواس‌اس لیبرتی» در سایت تریبون رادیو زمانه
  18. آدرس مقاله «ترور رفیق حریری؛ نقش بشار اسد و حزب الله لبنان در جنایت» در سایت تریبون زمانه
  19. آدرس دانلود گنجور رومیزی

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «جمشید»

چو ابلیس پیوسته دید آن سخن     یکی بند بد را نو افگند بن

بدو گفت گر سوی من تافتی     ز گیتی همه کام دل یافتی

اگر همچنین نیز پیمان کنی     نپیچی ز گفتار و فرمان کنی

جهان سربه‌سر پادشاهی تو راست     دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست

چو این کرده شد ساز دیگر گرفت     یکی چاره کرد از شگفتی شگفت

جوانی برآراست از خویشتن     سخنگوی و بینا دل و رایزن

همیدون به ضحاک بنهاد روی     نبودش به جز آفرین گفت و گوی

بدو گفت اگر شاه را در خورم     یکی نامور پاک خوالیگرم

چو بشنید ضحاک بنواختش     ز بهر خورش جایگه ساختش

کلید خورش خانهٔ پادشا     بدو داد دستور فرمانروا

فراوان نبود آن زمان پرورش     که کمتر بد از خوردنی‌ها خورش

ز هر گوشت از مرغ و از چارپای     خورشگر بیاورد یک یک به جای

به خویشش بپرورد بر سان شیر     بدان تا کند پادشا را دلیر

سخن هر چه گویدش فرمان کند     به فرمان او دل گروگان کند

خورش زردهٔ خایه دادش نخست     بدان داشتش یک زمان تندرست

بخورد و بر او آفرین کرد سخت     مزه یافت خواندش ورا نیک‌بخت

چنین گفت ابلیس نیرنگ‌ساز     که شادان زی ای شاه گردنفراز

که فردات از آن گونه سازم خورش     کز او باشدت سربه‌سر پرورش

برفت و همه شب سگالش گرفت     که فردا ز خوردن چه سازد شگفت

خورش‌ها ز کبک و تذرو سپید     بسازید و آمد دلی پر امید

شه تازیان چون به نان دست برد     سر کم خرد مهر او را سپرد

سیم روز خوان را به مرغ و بره     بیاراستش گونه گون یک‌سره

به روز چهارم چو بنهاد خوان     خورش ساخت از پشت گاو جوان

بدو اندرون زعفران و گلاب     همان سالخورده می و مشک ناب

چو ضحاک دست اندر آورد و خورد     شگفت آمدش زان هشیوار مرد

بدو گفت بنگر که از آرزوی     چه خواهی بگو با من ای نیک‌خوی

خورشگر بدو گفت کای پادشا     همیشه بزی شاد و فرمانروا

مرا دل سراسر پر از مهر تو است     همه توشهٔ جانم از چهر تو است

یکی حاجتستم به نزدیک شاه     و گرچه مرا نیست این پایگاه

که فرمان دهد تا سر کتف اوی     ببوسم بدو بر نهم چشم و روی

چو ضحاک بشنید گفتار اوی     نهانی ندانست بازار اوی

بدو گفت دارم من این کام تو     بلندی بگیرد از این نام تو

بفرمود تا دیو چون جفت او     همی بوسه داد از بر سفت او

ببوسید و شد بر زمین ناپدید     کس اندر جهان این شگفتی ندید

دو مار سیه از دو کتفش برست     عمی گشت و از هر سویی چاره جست

سرانجام ببرید هر دو ز کفت     سزد گر بمانی بدین در شگفت

چو شاخ درخت آن دو مار سیاه     برآمد دگر باره از کتف شاه

پزشکان فرزانه گرد آمدند     همه یک به یک داستان‌ها زدند

ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند     مر آن درد را چاره نشناختند

به سان پزشکی پس ابلیس تفت     به فرزانگی نزد ضحاک رفت

بدو گفت کاین بودنی کار بود     بمان تا چه گردد نباید درود

خورش ساز و آرامشان ده به خورد     نباید جز این چاره‌ای نیز کرد

به جز مغز مردم مده‌شان خورش     مگر خود بمیرند از این پرورش

نگر تا که ابلیس از این گفت‌وگوی     چه کرد و چه خواست اندر این جستجوی

مگر تا یکی چاره سازد نهان     که پردخته گردد ز مردم جهان

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد هجده سال بود» «پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود»

بیامد بتخت کیی برنشست     چنان چون بود شاه یزدان‌پرست

نخستین چنین گفت با مهتران     که ای پرهنر پاکدل سروران

همی‌خواهم از داور بی‌نیاز     که باشد مرا زندگانی دراز

که که را به که دارم و مه به مه     فراوان خرد باشدم روز به

سر مردمی بردباری بود     سبک سر همیشه بخواری بود

ستون خرد داد و بخشایشست     در بخشش او را چو آرایشست

زبان چرب و گویندگی فر اوست     دلیری و مردانگی پر اوست

هران نامور کو ندارد خرد     ز تخت بزرگی کجا برخورد

خردمند هم نیز جاوید نیست     فری برتر از فر جمشید نیست

چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد     نشست کیی دیگری را سپرد

نماند برین خاک جاوید کس     ز هر بد به یزدان پناهید و بس

همی‌بود یک سال با داد و پند     خردمند وز هر بدی بی‌گزند

دگر سال روی هوا خشک شد     به جو اندرون آب چون مشک شد

سه دیگر همان و چهارم همان     ز خشکی نبد هیچکس شادمان

هوا را دهان خشک چون خاک شد     ز تنگی به جو آب تریاک شد

ز بس مردن مردم و چارپای     پیی را ندیدند بر خاک جای

شهنشاه ایران چو دید آن شگفت     خراج و گزیت از جهان برگرفت

به هر سو که انبار بودش نهان     ببخشید بر کهتران و مهان

خروشی برآمد ز درگاه شاه     که ای نامداران با دستگاه

غله هرچ دارید پیدا کنید     ز دینار پیروز گنج آگنید

هر آنکس که دارد نهانی غله     وگر گاو و گر گوسفند و گله

به نرخی فروشد که او را هواست     که از خوردنی جانور بی‌نواست

به هر کارداری و خودکامه‌ای     فرستاد تازان یکی نامه‌ای

که انبارها برگشایند باز     به گیتی برآنکس که هستش نیاز

کسی گر بمیرد بنایافت نان     ز برنا و از پیر مرد و زنان

بریزم ز تن خون انباردار     کجا کار یزدان گرفتست خوار

بفرمود تا خانه بگذاشتند     به دشت آمد و دست برداشتند

همی به آسمان اندر آمد خروش     ز بس مویه و درد و زاری و جوش

ز کوه و بیابان وز دشت و غار     ز یزدان همی‌خواستی زینهار

برین گونه تا هفت سال از جهان     ندیدند سبزی کهان و مهان

بهشتم بیامد مه فوردین     برآمد یکی ابر با آفرین

همی در بارید بر خاک خشک     همی‌آمد از بوستان بوی مشک

شده ژاله برگل چو مل در قدح     همی‌تافت از ابر قوس قزح

زمانه‌برست از بد بدگمان     به هرجای بر زه نهاده کمان

چو پیروز ازان روز تنگی‌برست     بر آرام بر تخت شاهی نشست

یکی شارستان کرد پیروز کام     بفرمود کو را نهادند نام

جهاندار گوینده گفت این ریست     که آرمام شاهان فرخ پیست

دگر کرد بادان پیروزنام     خنیده بهرجایش آرام و کام

که اکنونش خوانی همی اردبیل     که قیصر بدو دارد از داد میل

چو این بومها یکسر آباد کرد     دل مردم پر خرد شاد کرد

درم داد با لشکر نامدار     سوی جنگ جستن برآراست کار

بدان جنگ هرمز بدی پیش‌رو     همی‌رفت با کارسازان نو

قباد از پس پشت پیروز شاه     همی‌راند چون باد لشکر به راه

که پیروز را پاک فرزند بود     خردمند شاخی برومند بود

بلاش از بر تخت بنشست شاد     که کهتر پسر بود با مهر و داد

یکی پارسی بود بس نامدار     ورا سوفزا خواندی شهریار

بفرمود پیروز کایدر بباش     چو دستور شایسته نزد بلاش

سپه را سوی جنگ ترکان کشید     همی تاج و تخت کیی را سزید

همی‌راند با لشکر و گنج و ساز     که پیکار جویند با خوشنواز

نشانی که بهرام یل کرده بود     ز پستی بلندی برآورده بود

نبشته یکی عهد شاهنشهان     که از ترک و ایرانیان در جهان

کسی زین نشان هیچ برنگذرد     کزان رود برتر زمین نشمرد

چو پیروز شیراوژن آنجا رسید     نشان کردن شاه ایران بدید

چنین گفت یکسر بگردنکشان     که از پیش ترکان برین همنشان

مناره برآرم به شمشیر و گنج     ز هیتال تا کس نباشد به رنج

چو باشد مناره به پیش برک     بزرگان به پیش من آرند چک

بگویم که آن کرد بهرام گور     به مردی و دانایی و فر و زور

نمانم بجایی پی خوشنواز     به هیتال و ترک از نشیب و فراز

چو بشنید فرزند خاقان که شاه     ز جیحون گذر کرد خود با سپاه

همی‌بشکند عهد بهرام گور     بدان تازه شد کشتن و جنگ و شور

دبیر جهاندیده را خوشنواز     بفرمود تا شد بر او فراز

یکی نامه بنوشت با آفرین     ز دادار بر شهریار زمین

چنین گفت کز عهد شاهان داد     به گردی نخوانمت خسرونژاد

نه این بود عهد نیاکان تو     گزیده جهاندار و پاکان تو

چو پیمان آزادگان بشکنی     نشان بزرگی به خاک افگنی

مرا با تو پیمان بباید شکست     به ناچار بردن بشمشیر دست

به نامه ز هر کارش آگاه کرد     بسی هدیه با نامه همراه کرد

سواری سراینده و سرفراز     همی‌رفت با نامهٔ خوشنواز

چو آن نامه برخواند پیروز شاه     برآشفت زان نامور پیشگاه

فرستاده را گفت برخیز و رو     به نزدیک آن مرد دیوانه شو

بگویش که تا پیش رود برک     شما را فرستاد بهرام چک

کنون تا لب رود جیحون تو راست     بلندی و پستی و هامون تو راست

من اینک بیارم سپاهی گران     سرافراز گردان جنگ آوران

نمانم مگر سایهٔ خوشنواز     که باشد بروی زمین بر دراز

فرستاده آمد بکردار گرد     شنیده سخنها همه یاد کرد

همی‌گفت یک چند با خوشنواز     ازان شاه گردنکش و دیرساز

چو گفتار بشنید و نامه بخواند     سپاه پراگنده را برنشاند

بیاورد لشکر به دشت نبرد     همان عهد را بر سر نیزه کرد

که بستد نیایش ز بهرامشاه     که جیحون میانجیست ما را به راه

یکی مرد بینادل و چرب‌گوی     ز لشکر گزین کرد با آبروی

بدو گفت نزدیک پیروز رو     به چربی سخن‌گوی و پاسخ شنو

بگویش که عهد نیای تو را     بلند اختر و رهنمای تو را

همی بر سر نیزه پیش سپاه     بیارم چو خورشید تابان به راه

بدان تا هر آنکس که دارد خرد     به منشور آن دادگر بنگرد

مرا آفرین بر تو نفرین بود     همان نام تو شاه بی‌دین بود

نه یزدان پسندد نه یزدان‌پرست     نه اندر جهان مردم زیردست

که بیداد جوید کسی در جهان     بپیچد سر از عهد شاهنشهان

به داد و به مردی چو بهرام شاه     کسی نیز ننهاد بر سر کلاه

برین بر جهاندار یزدان گواست     که او را گوا خواستن ناسزاست

که بیداد جوید همی جنگ من     چنین با سپه کردن آهنگ من

نباشی تو زین جنگ پیروزگر     نیابی مگر ز اختر نیک بر

ازین پس نخواهم فرستاد کس     بدین جنگ یزدان مرا یار بس

فرستاده با نامه آمد چو گرد     سخنها به پیروز بر یاد کرد

چو برخواند آن نامهٔ خوشنواز     پر از خشم شد شاه گردن فراز

فرستاده را گفت چندین سخن     نگویم جهاندیده مرد کهن

که از چاچ یک پی نهد نزد رود     به نوک سنانش فرستم درود

فرستاده آمد بر خوشنواز     فراوان سخن گفت با او به راز

که نزدیک پیروز ترس خدای     ندیدم نبودش کسی رهنمای

همه دیدمش جنگ جوید همی     به فرمان یزدان نگوید همی

چو بشندی زو این سخن خوشنواز     به یزدان پناهید و بردش نماز

چنین گفت کای داور داد و پاک     تویی آفرینندهٔ هور و خاک

تو دانی که پیروز بیدادگر     ز بهرام بیشی ندارد هنر

پی او ز روی زمین برگسل     مه نیرو مه آهنگ جانش مه دل

سخنهای بیداد گوید همی     بزرگی به شمشیر جوید همی

به گرد سپه بر یکی کنده کرد     سرش را بپوشید و آگنده کرد

کمندی فزون بود بالای اوی     همان سی ارش کرده پهنای اوی

چو این کرده شد نام یزدان بخواند     ز پیش سمرقند لشکر براند

وزان روی سرگشته پیروز شاه     همی‌راند چون باد لشکر به راه

وزین روی پر بیم دل خوشنواز     چنین تا برکنده آمد فراز

برآمد ز هردو سپه بوق و کوس     هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

چنان تیرباران بد از هر دو روی     که چون آب خون اندر آمد به جوی

چو نزدیکی کنده شد خوشنواز     همی‌گفت با داور پاک راز

وزان روی چون باد پیروزشاه     همی‌تاخت با خوارمایه سپاه

چو آمد به نزدیکی خوشنواز     سپهدار ترکان ازو گشت باز

عنان را بپیچید و بنمود پشت     پس او سپاه اندر آمد درشت

برانگیخت پس باره پیروزشاه     همی‌راند با گرز و رومی کلاه

به کنده در افتاد با چند مرد     بزرگان و شیران روز نبرد

چو نرسی برادرش و فرخ قباد     بزرگان و شاهان فرخ نژاد

برین سان نگون شد سر هفت شاه     همه نامداران زرین کلاه

وزان جایگه شاددل خوشنواز     به نزدیکی کنده آمد فراز

برآورد زان کنده هر کس که زیست     همان خاک بربخت ایشان گریست

بزرگان و پیکارجویان هران     کسی را که در کنده آمد زمان

شکسته سر و پشت پیروزشاه     شه نامداران با تاج و گاه

ز شاهان نبد زنده جز کیقباد     شد آن لشکر و پادشاهی بباد

همی‌راند با کام دل خوشنواز     سرافراز با لشکر رزمساز

به تاراج داده سپاه و بنه     نه کس میسره دید و نه میمنه

ز ایرانیان چند بردند اسیر     چه افگنده بر خاک و خسته به تیر

نباید که باشد جهانجوی زفت     دل زفت با خاک تیره‌ست جفت

چنین آمد این چرخ ناپایدار     چه با زیردست و چه با شهریار

بپیچاند آن را که خود پرورد     اگر تو شوی پاسبان خرد

نماند برین خاک جاوید کس     تو را توشه از راستی باد و بس

چو بگذشت برکنده بر خوشنواز     سپاهش شد از خواسته بی‌نیاز

به آهن ببستند پای قباد     ز تخت و نژادش نکردند یاد

چو آگاهی آمد به ایران سپاه     ازان کنده و رزم پیروز شاه

خروشی برآمد ز کشور بدرد     ازان شهر یاران آزادمرد

چو اندر جهان این سخن گشت فاش     فرود آمد از تخت زرین بلاش

همه گوشت بازو به دندان بکند     همی‌ریخت بر تخت خاک نژند

سپاهی و شهری ز ایران بدرد     زن و مرد و کودک همی مویه کرد

همه کنده موی و همه خسته روی     همه شاه‌جوی و همه راه‌جوی

که تا چون گریزند ز ایران زمین     گرآیند لشکر ازان دشت کین

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی هرمزد دوازده سال بود»

بدانست هرمز که او دست خون     بیازد همی زنده بی‌رهنمون

شنید آن سخن‌های بی‌کام را     به زندان فرستاد بهرام را

دگر شب چو برزد سر از کوه ماه     به زندان دژ آگاه کردش تباه

نماند آن زمان بر درش بخردی     همان رهنمائی و هم موبدی

ز خوی بد آید همه بدتری     نگر تا سوی خوی بد ننگری

وزان پس نبد زندگانیش خوش     ز تیمار زد بر دل خویش تش

بسالی با صطخر بودی دو ماه     که کوتاه بودی شبان سیاه

که شهری خنک بود و روشن هوا     از آنجا گذشتن نبودی روا

چوپنهان شدی چادر لاژورد     پدید آمدی کوه یاقوت زرد

منادیگری برکشیدی خروش     که این نامداران با فر و هوش

اگر کشتمندی شود کوفته     وزان رنج کارنده آشوفته

وگر اسب در کشت زاری رود     کس نیز بر میوه داری رود

دم و گوش اسبش بباید برید     سر دزد بردار باید کشید

بدو ماه گردان بدی درجهان     بدو نیکویی زو نبودی نهان

بهر کشوری داد کردی چنین     ز دهقان همی‌یافتی آفرین

پسر بد مر او را گرامی یکی     که از ماه پیدا نبود اندکی

مر او را پدر کرده پرویز نام     گهش خواندی خسرو شادکام

نبودی جدا یک زمان از پدر     پدر نیز نشگیفتی از پسر

چنان بد که اسبی ز آخر بجست     که بد شاه پرویز را بر نشست

سوی کشتمند آمد اسب جوان     نگهبان اسب اندر آمد دوان

بیامد خداوند آن کشت زار     به پیش موکل بنالید زار

موکل بدو گفت کین اسب کیست     که بر دم و گوشش بباید گریست

خداوند گفت اسب پرویز شاه     ندارد همی کهترانرا نگاه

بیامد موکل بر شهریار     بگفت آنچ بشنید از کشت زار

بدو گفت هرمز برفتن بکوش     ببر اسب را در زمان دم و گوش

زیانی که آمد بران کشتمند     شمارش بباید شمردن که چند

ز خسرو زیان باز باید ستد     اگر صد زیانست اگر پانصد

درمهای گنجی بران کشت زار     بریزند پیش خداوند کار

چو بشنید پرویز پوزش کنان     برانگیخت از هر سویی مهتران

بنزد پدر تا ببخشد گناه     نبرد دم وگوش اسب سیاه

برآشفت ازان پس برو شهریار     بتندی بزد بانگ بر پیشکار

موکل شد از بیم هرمز دوان     بدان کشت نزدیک اسب جوان

بخنجر جداکرد زو گوش و دم     بران کشت زاری که آزرد سم

همان نیز تاوان بدان دادخواه     رسانید خسرو بفرمان شاه

وزان پس بنخچیر شد شهریار     بیاورد هر کس فراوان شکار

سواری ردی مرد کنداوری     سپهبدنژادی بلند اختری

بره بر یکی رز پراز غوره دید     بفرمود تاکهتر اندر دوید

ازان خوشهٔ چند ببردی و برد     بایوان و خوالیگرش را سپرد

بیامد خداوندش اندر زمان     بدان مرد گفت ای بد بدگمان

نگهبان این رز نبودی به رنج     نه دینار دادی بها را نه گنج

چرا رنج نابرده کردی تباه     بنالم کنون از تو در پیش شاه

سوار دلاور ز بیم زیان     بزودی کمر بازکرد از میان

بدو داد پرمایه زرین کمر     بهر مهره‌ای در نشانده گهر

خداوند رز چون کمر دید گفت     که کردار بد چند باید نهفت

تو با شهریار آشنایی مکن     خریده نداری بهایی مکن

سپاسی نهم بر تو بر زین کمر     بپیچی اگر بشنود دادگر

یکی مرد بد هرمز شهریار     به پیروزی اندر شده نامدار

بمردی ستوده بهرانجمن     که از رزم هرگز ندیدی شکن

که هم دادده بود و هم دادخواه     کلاه کیی برنهاده بماه

نکردی بشهر مداین درنگ     دلاور سری بود با نام وننگ

بهار و تموز و زمستان وتیر     نیاسود هرمز یل شیرگیر

همی‌گشت گرد جهان سر به سر     همی‌جست در پادشاهی هنر

چو ده سال شد پادشاهیش راست     ز هرکشور آواز بدخواه خاست

بیامد ز راه هری ساوه شاه     ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه

گر از لشکر ساوه گیری شمار     برو چارصد بار بشمر هزار

ز پیلان جنگی هزار و دویست     توگفتی مگر برزمین راه نیست

ز دشت هری تا در مرورود     سپه بود آگنده چون تار و پود

وزین روی تا مرو لشکر کشید     شد از گرد لشکر زمین ناپدید

بهر مز یکی نامه بنوشت شاه     که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه

برو راه این لشکر آباد کن     علف سازو از تیغ ما یادکن

برین پادشاهی بخواهم گذشت     بدریا سپاهست و بر کوه و دشت

چو برخواند آن نامه را شهریار     بپژمرد زان لشکر بی‌شمار

وزان روی قیصر بیامد ز روم     به لشکر بزیر اندر آورد بوم

سپه بود رومی عدد صد هزار     سواران جنگ آور و نامدار

ز شهری که بگرفت نوشین روان     که از نام او بود قیصر نوان

بیامد ز هر کشوری لشکری     به پیش اندرون نامور مهتری

سپاهی بیامد ز راه خزر     کز ایشان سیه شد همه بوم و بر

جهاندیده بدال درپیش بود     که با گنج و با لشکر خویش بود

ز ارمینیه تا در اردبیل     پراگنده شد لشکرش خیل خیل

ز دشت سواران نیزه گزار     سپاهی بیامد فزون از شمار

چوعباس و چو حمزه شان پیشرو     سواران و گردن فرازان نو

ز تاراج ویران شد آن بوم ورست     که هرمز همی باژ ایشان بجست

بیامد سپه تابه آب فرات     نماند اندر آن بوم جای نبات

چو تاریک شد روزگار بهی     ز لشکر بهرمز رسید آگهی

چو بشنید گفتار کارآگهان     به پژمرد شاداب شاه جهان

فرستاد و ایرانیان را بخواند     سراسر همه کاخ مردم نشاند

برآورد رازی که بود از نهفت     بدان نامداران ایران بگفت

که چندین سپه روی به ایران نهاد     کسی در جهان این ندارد بیاد

همه نامداران فرو ماندند     ز هر گونه اندیشه‌ها راندند

بگفتند کای شاه با رای و هوش     یکی اندرین کار بگشای گوش

خردمند شاهی و ما کهتریم     همی خویشتن موبدی نشمریم

براندیش تا چارهٔ کار چیست     برو بوم ما را نگهدار کیست

چنین گفت موبد که بودش وزیر     که ای شاه دانا و دانش پذیر

سپاه خزر گر بیاید به جنگ     نیابند جنگی زمانی درنگ

ابا رومیان داستانها زنیم     زبن پایه تازیان برکنیم

ندارم به دل بیم ازتازیان     که ازدیدشان دیده دارد زیان

که هم مارخوارند وهم سوسمار     ندارند جنگی گه کارزار

تو را ساوه شاهست نزدیکتر     وزو کار ما نیز تاریکتر

ز راه خراسان بود رنج ما     که ویران کند لشکر و گنج ما

چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگ     نباید برین کار کردن درنگ

به موبد چنین گفت جوینده راه     که اکنون چه سازیم با ساوه شاه

بدو گفت موبد که لشکر بساز     که خسرو به لشکر بود سرفراز

عرض را بخوان تا بیارد شمار     که چندست مردم که آید به کار

عرض با جریده به نزدیک شاه     بیامد بیاورد بی‌مر سپاه

شمار سپاه آمدش صد هزار     پیاده بسی در میان سوار

بدو گفت موبد که با ساوه شاه     سزد گر نشوریم با این سپاه

مگر مردمی جویی و راستی     بدور افگنی کژی و کاستی

رهانی سر کهتر آنرا ز بد     چنان کز ره پادشاهان سزد

شنیدستی آن داستان بزرگ     که ارجاسب آن نامدارسترگ

بگشتاسب و لهراسب از بهر دین     چه بد کرد با آن سواران چین

چه آمد ز تیمار برشهر بلخ     که شد زندگانی بران بوم تلخ

چنین تا گشاده شد اسفندیار     همی‌بود هر گونه کارزار

ز مهتر بسال ار چه من کهترم     ازو من باندیشه بر بگذرم

به موبد چنین گفت پس شهریار     که قیصر نجوید ز ما کارزار

همان شهرها راکه بگرفت شاه     سپارم بدو بازگردد ز راه

فرستاده‌ای جست گرد و دبیر     خردمند و گویا و دانش پذیر

به قیصر چنین گوی کزشهر روم     نخواهم دگر باژ آن مرز و بوم

تو هم پای در مرز ایران منه     چو خواهی که مه باشی و روزبه

فرستاده چون پیش قیصر رسید     بگفت آنچ از شاه ایران شنید

ز ره بازگشت آن زمان شاه روم     نیاورد جنگ اندران مرز و بوم

سپاهی از ایرانیان برگزید     که از گردشان روز شد ناپدید

فرستادشان تا بران بوم و بر     به پای اندر آرند مرز خزر

سپهدارشان پیش خراد بود     که با فر و اورنگ و با داد بود

چو آمد بار مینیه در سپاه     سپاه خزر برگرفتند راه

وز ایشان فراوان بکشتند نیز     گرفتند زان مرز بسیار چیز

چو آگاهی آمد به نزدیک شاه     که خراد پیروز شد با سپاه

بجز کینهٔ ساوه شاهش نماند     خرد را به اندیشه اندر نشاند

یکی بنده بد شاه را شادکام     خردمند و بینا و نستوه نام

به شاه جهان گفت انوشه بدی     ز تو دور بادا همیشه بدی

بپرسید باید ز مهران ستاد     که از روزگاران چه دارد بیاد

به کنجی نشستست با زند و است     زامید گیتی شده پیروسست

بدین روزگاران بر او شدم     یکی روز ویک شب بر او بدم

همی‌گفت او را من از ساوه شاه     ز پیلان جنگی و چندان سپاه

چنین داد پاسخ چو آمد سخن     ازان گفته روزگار کهن

بپرسیدم از پیر مهران ستاد     که از روزگاران چه داری بیاد

چنین داد پاسخ که شاه جهان     اگر پرسدم بازگویم نهان

شهنشاه فرمود تا در زمان     بشد نزد او نامداری دمان

تن پیر ازان کاخ برداشتند     به مهد اندرون تیز بگذاشتند

چو آمد برشاه مرد کهن     دلی پر زدانش سری پرسخن

بپرسید هرمز ز مهران ستاد     کزین ترک جنگی چه داری بیاد

چنین داد پاسخ بدو مرد پیر     که‌ای شاه گوینده ویادگیر

بدانگه کجا مادرت راز چین     فرستاد خاقان به ایران زمین

بخواهندگی من بدم پیشرو     صدو شست مرد از دلیران گو

پدرت آن جهاندار دانا و راست     ز خاقان پرستارزاده نخواست

مرا گفت جز دخت خاتون مخواه     نزیبد پرستار در پیشگاه

برفتم به نزدیک خاقان چین     به شاهی برو خواندم آفرین

ورا دختری پنج بد چون بهار     سراسر پر از بوی و رنگ و نگار

مرا در شبستان فرستاد شاه     برفتم بران نامور پیشگاه

رخ دختران را بیاراستند     سر زلف بر گل بپیراستند

مگر مادرت بر سر افسر نداشت     همان یاره و طوق وگوهر نداشت

از ایشان جز او دخت خاتون نبود     به پیرایه و رنگ وافسون نبود

که خاتون چینی ز فغفور بود     به گوهر زکردار بد دور بود

همی مادرش را جگر زان بخست     که فرزند جایی شود دوردست

دژم بود زان دختر پارسا     گسی کردن از خانهٔ پادشا

من او را گزین کردم از دختران     نگه داشتم چشم زان دیگران

مرا گفت خاتون که دیگر گزین     که هر پنج خوبند و با آفرین

مرا پاسخ این بد که این بایدم     چو دیگر گزینم گزند آیدم

فرستاد و کنداوران را بخواند     برتخت شاهی به زانو نشاند

بپرسش گرفت اختر دخترش     که تا چون بود گردش اخترش

ستاره‌شمر گفت جز نیکویی     نبینی وجز راستی نشنوی

ازین دخت و از شاه ایرانیان     یکی کودک آید چو شیر ژیان

ببالا بلند و ببازوی ستبر     به مردی چو شیر و ببخشش ابر

سیه چشم و پر خشم و نابردبار     پدر بگذرد او بود شهریار

فراوان ز گنج پدر بر خورد     بسی روزگاران ببد نشمرد

وزان پس یکی شاه خیزد سترگ     ز ترکان بیارد سپاهی بزرگ

بسازد که ایران و شهریمن     سراسر بگیرد بران انجمن

ازو شاه ایران شود دردمند     بترسد ز پیروز بخت بلند

یکی کهتری باشدش دوردست     سواری سرافراز مهترپرست

ببالا دراز و به اندام خشک     به گرد سرش جعد مویی چومشک

سخن آوری جلد و بینی بزرگ     سه چرده و تندگوی و سترگ

جهانجوی چوبینه دارد لقب     هم از پهلوانانشان باشد نسب

چو این مرد چاکر باندک سپاه     ز جایی بیاید به درگاه شاه

مرین ترک را ناگهان بشکند     همه لشکرش را بهم برزند

چو بشنید گفت ستاره شمر     ندیدم ز خاقان کسی شادتر

به نوشین روان داد پس دخترش     که از دختران او بدی افسرش

پذیرفتم او را من ازبهر شاه     چو آن کرده بد بازگشتم به راه

بیاورد چندی گهرها ز گنج     که ما یافتیم از کشیدنش رنج

همان تا لب رود جیحون براند     جهان بین خود را بکشتی نشاند

ز جیحون دلی پر ز غم بازگشت     ز فرزند با درد انباز گشت

کنون آنچ دیدم بگفتم همه     به پیش جهاندار شاه رمه

ازین کشور این مرد را باز جوی     بپوینده شاید که گویی بپوی

که پیروزی شاه بر دست اوست     بدشمن ممان این سخن گر بدوست

بگفت این و جانش برآمد ز تن     برو زار و گریان شدند انجمن

شهنشاه زو در شگفتی بماند     به مژگان همی خون دل برفشاند

به ایرانیان گفت مهران ستاد     همی‌داشت این راستیها بیاد

چو با من یکایک بگفت و بمرد     پسندیده جانش به یزدان سپرد

سپاسم ز یزدان کزین مرد پیر     برآمد چنین گفتن ناگزیر

نشان جست باید ز هر مهتری     اگر مهتری باشد ار کهتری

بجویید تا این بجای آورید     همه رنجها را به پای آورید

یکی مهتری نامبردار بود     که بر آخر اسب سالار بود

کجا راد فرخ بدی نام اوی     همه شادی شاه بد کام اوی

بیامد بر شاه گفت این نشان     که داد این ستوده به گردنکشان

ز بهرام بهرام پورگشسب     سواری سرافراز و پیچنده اسب

ز اندیشهٔ من بخواهد گذشت     ندیدم چنو مرزبانی به دشت

که دادی بدو بردع و اردبیل     یکی نامور گشت باکوس وخیل

فرستاد و بهرام را مژده داد     سخنهای مهران برو کرد یاد

جهانجوی پویان ز بردع برفت     ز گردنکشان لشکری برد تفت

چوبهرام تنگ اندر آمد ز راه     بفرمود تا بار دادند شاه

جهاندیده روی شهنشاه دید     بران نامدار آفرین گسترید

نگه کرد شاه اندرو یک زمان     نبودش بدو جز به نیکی گمان

نشاینهای مهران ستاد اندروی     بدید و بخندید وشد تازه روی

ازان پس بپرسید و بنواختش     یکی نامور جایگه ساختش

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران»

چو زال سپهبد ز پهلو برفت     دمادم سپه روی بنهاد و تفت

به طوس و به گودرز فرمود شاه     کشیدن سپه سر نهادن به راه

چو شب روز شد شاه و جنگ‌آوران     نهادند سر سوی مازندران

به میلاد بسپرد ایران زمین     کلید در گنج و تاج و نگین

بدو گفت گر دشمن آید پدید     ترا تیغ کینه بباید کشید

ز هر بد به زال و به رستم پناه     که پشت سپاهند و زیبای گاه

دگر روز برخاست آوای کوس     سپه را همی راند گودرز و طوس

همی رفت کاووس لشکر فروز     به زدگاه بر پیش کوه اسپروز

به جایی که پنهان شود آفتاب     بدان جایگه ساخت آرام و خواب

کجا جای دیوان دژخیم بود     بدان جایگه پیل را بیم بود

بگسترد زربفت بر میش سار     هوا پر ز بوی از می خوشگوار

همه پهلوانان فرخنده پی     نشستند بر تخت کاووس کی

همه شب می و مجلس آراستند     به شبگیر کز خواب برخاستند

پراگنده نزدیک شاه آمدند     کمر بسته و با کلاه آمدند

بفرمود پس گیو را شهریار     دوباره ز لشکر گزیدن هزار

کسی کاو گراید به گرز گران     گشایندهٔ شهر مازندران

هر آنکس که بینی ز پیر و جوان     تنی کن که با او نباشد روان

وزو هرچ آباد بینی بسوز     شب آور به جایی که باشی به روز

چنین تا به دیوان رسد آگهی     جهان کن سراسر ز دیوان تهی

کمر بست و رفت از بر شاه گیو     ز لشکر گزین کرد گردان نیو

بشد تا در شهر مازندران     ببارید شمشیر و گرز گران

زن و کودک و مرد با دستوار     نیافت از سر تیغ او زینهار

همی کرد غارت همی سوخت شهر     بپالود بر جای تریاک زهر

یکی چون بهشت برین شهر دید     پر از خرمی بر درش بهر دید

به هر برزنی بر فزون از هزار     پرستار با طوق و با گوشوار

پرستنده زین بیشتر با کلاه     به چهره به کردار تابنده ماه

به هر جای گنجی پراگنده زر     به یک جای دینار سرخ و گهر

بی‌اندازه گرد اندرش چارپای     بهشتیست گفتی همیدون به جای

به کاووس بردند از او آگهی     ازان خرمی جای و آن فرهی

همی گفت خرم زیاد آنک گفت     که مازندران را بهشتیست جفت

همه شهر گویی مگر بتکده‌ست     ز دیبای چین بر گل آذین زدست

بتان بهشتند گویی درست     به گلنارشان روی رضوان بشست

چو یک هفته بگذشت ایرانیان     ز غارت گشادند یکسر میان

خبر شد سوی شاه مازندران     دلش گشت پر درد و سر شد گران

ز دیوان به پیش اندرون سنجه بود     که جان و تنش زان سخن رنجه بود

بدو گفت رو نزد دیو سپید     چنان رو که بر چرخ گردنده شید

بگویش که آمد به مازندران     بغارت از ایران سپاهی گران

جهانجوی کاووس شان پیش رو     یکی لشگری جنگ سازان نو

کنون گر نباشی تو فریادرس     نبینی بمازندران زنده کس

چو بشنید پیغام سنجه نهفت     بر دیو پیغام شه بازگفت

چنین پاسخش داد دیو سپید     که از روزگاران مشو ناامید

بیایم کنون با سپاهی گران     ببرم پی او ز مازندران

شب آمد یکی ابر شد با سپاه     جهان کرد چون روی زنگی سیاه

چو دریای قارست گفتی جهان     همه روشناییش گشته نهان

یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر     سیه شد جهان چشمها خیره خیر

چو بگذشت شب روز نزدیک شد     جهانجوی را چشم تاریک شد

ز لشکر دو بهره شده تیره چشم     سر نامداران ازو پر ز خشم

از ایشان فراوان تبه کرد نیز     نبود از بدبخت ماننده چیز

چو تاریک شد چشم کاووس شاه     بد آمد ز کردار او بر سپاه

همه گنج تاراج و لشکر اسیر     جوان دولت و بخت برگشت پیر

همه داستان یاد باید گرفت     که خیره نماید شگفت از شگفت

سپهبد چنین گفت چون دید رنج     که دستور بیدار بهتر ز گنج

به سختی چو یک هفته اندر کشید     به دیده ز ایرانیان کس ندید

بهشتم بغرید دیو سپید     که ای شاه بی‌بر به کردار بید

همی برتری را بیاراستی     چراگاه مازندران خواستی

همی نیروی خویش چون پیل مست     بدیدی و کس را ندادی تو دست

چو با تاج و با تخت نشکیفتی     خرد را بدین‌گونه بفریفتی

کنون آنچ اندر خور کار تست     دلت یافت آن آرزوها که جست

ازان نره دیوان خنجرگذار     گزین کرد جنگی ده و دوهزار

بر ایرانیان بر نگهدار کرد     سر سرکشان پر ز تیمار کرد

سران را همه بندها ساختند     چو از بند و بستن بپرداختند

خورش دادشان اندکی جان سپوز     بدان تا گذارند روزی به روز

ازان پس همه گنج شاه جهان     چه از تاج یاقوت و گرز گران

سپرد آنچ دید از کران تا کران     به ارژنگ سالار مازندران

بر شاه رو گفت و او را بگوی     که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی

همه پهلوانان ایران و شاه     نه خورشید بینند روشن نه ماه

به کشتن نکردم برو بر نهیب     بدان تا بداند فراز و نشیب

به زاری و سختی برآیدش هوش     کسی نیز ننهد برین کار گوش

چو ارژنگ بشنید گفتار اوی     سوی شاه مازندران کرد روی

همی رفت با لشکر و خواسته     اسیران و اسپان آراسته

سپرد او به شاه و سبک بازگشت     بدان برز کوه آمد از پهن دشت

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی گرشاسپ»

بزد مهره در جام بر پشت پیل     ازو برشد آواز تا چند میل

خروشیدن کوس با کرنای     همان ژنده پیلان و هندی درای

برآمد ز زاولستان رستخیز     زمین خفته را بانگ برزد که خیز

به پیش اندرون رستم پهلوان     پس پشت او سالخورده گوان

چنان شد ز لشکر در و دشت و راغ     که بر سر نیارست پرید زاغ

تبیره زدندی همی شست جای     جهان را نه سر بود پیدا نه پای

به هنگام بشکوفهٔ گلستان     بیاورد لشکر ز زابلستان

ز زال آگهی یافت افراسیاب     برآمد ز آرام و از خورد و خواب

بیاورد لشکر سوی خوار ری     بران مرغزاری که بد آب و نی

ز ایران بیامد دمادم سپاه     ز راه بیابان سوی رزمگاه

ز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماند     سپهبد جهاندیدگان را بخواند

بدیشان چنین گفت کای بخردان     جهاندیده و کارکرده ردان

هم ایدر من این لشکر آراستم     بسی سروری و مهی خواستم

پراگنده شد رای بی تخت شاه     همه کار بی‌روی و بی‌سر سپاه

چو بر تخت بنشست فرخنده زو     ز گیتی یکی آفرین خاست نو

شهی باید اکنون ز تخم کیان     به تخت کیی بر کمر بر میان

شهی کاو باورنگ دارد ز می     که بی‌سر نباشد تن آدمی

نشان داد موبد مرا در زمان     یکی شاه با فر و بخت جوان

ز تخم فریدون یل کیقباد     که با فر و برزست و با رای و داد

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی اردشیر»

به دل گفت موبد که بد روزگار     که فرمان چنین آمد از شهریار

همه مرگ راییم برنا و پیر     ندارد پسر شهریار اردشیر

گر او بی‌عدد سالیان بشمرد     به دشمن رسد تخت چون بگذرد

همان به کزین کار ناسودمند     به مردی یکی کار سازم بلند

ز کشتن رهانم مر این ماه را     مگر زین پشیمان کنم شاه را

هرانگه کزو بچه گردد جدا     به جای آرم این گفتهٔ پادشا

نه کاریست کز دل همی بگذرد     خردمند باشم به از بی‌خرد

بیاراست جایی به ایوان خویش     که دارد ورا چون تن و جان خویش

به زن گفت اگر هیچ باد هوا     ببیند ورا من ندارم روا

پس اندیشه کرد آنک دشمن بسیست     گمان بد و نیک با هرکسیست

یکی چاره سازم که بدگوی من     نراند به زشت آب در جوی من

به خانه شد و خایه ببرید پست     برو داغ و دارو نهاد و ببست

به خایه نمک بر پراگند زود     به حقه در آگند بر سان دود

هم‌اندر زمان حقه را مهر کرد     بیامد خروشان و رخساره زرد

چو آمد به نزدیک تخت بلند     همان حقه بنهاد با مهر و بند

چنین گفت با شاه کین زینهار     سپارد به گنجور خود شهریار

نوشته بر آن حقه تاریخ آن     پدیدار کرده بن و بیخ آن

شعر ۳ ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی داراب دوازده سال بود»

شد از جنگ نیزه‌وران تا به روم     همی جست رزم اندر آباد بوم

به روم اندرون شاه بدفیلقوس     کجا بود با رای او شاه سوس

نوشتند نامه که پور همای     سپاهی بیاورد بی‌مر ز جای

چو بشنید سالار روم این سخن     به یاد آمدش روزگار کهن

ز عموریه لشکری گرد کرد     همه نامداران روز نبرد

چو دارا بیامد بزرگان روم     بپرداختند آن همه مرز و بوم

ز عموریه فیلقوس و سران     برفتند گردان و جنگاوران

دو رزم گران کرده شد در سه روز     چهارم چو بفروخت گیتی فروز

گریزان بشد فیلقوس و سپاه     یکی را نبد ترگ و رومی کلاه

زن و کودکان نیز کردند اسیر     بکشتند چندی به شمشیر و تیر

چو از پیش دارا به شهر آمدند     ازان رفته لشکر دو بهر آمدند

دگر پیشتر کشته و خسته بود     پس پشتشان نیزه پیوسته بود

به عموریه در حصاری شدند     ازیشان بسی زینهاری شدند

فرستاده‌ای آمد از فیلقوس     خردمند و بیدار و با نعم و بوس

ابا برده و بدره و با نثار     دو صندوق پرگوهر شاهوار

چنین بود پیغام کز یک خدای     بخواهم که او باشدم رهنمای

که فرجام این رزم بزم آوریم     مبادا که دل سوی رزم آوریم

همه راستی باید و مردمی     ز کژی و آزار خیزد کمی

چو عموریه کان نشست منست     تو آیی و سازی که گیری بدست

دل من به جوش آید از نام و ننگ     به هنگام بزم اندر آیم به جنگ

تو آن کن که از شهریاران سزاست     پدر شاه بود و پسر پادشاست

چو بشنید آزادگانرا بخواند     همه داستان پیش ایشان براند

چه بینید گفت اندرین گفت و گوی     بجوید همی فیلقوس آب روی

همه مهتران خواندند آفرین     که ای شاه بینادل و پاک‌دین

شهنشاه بر مهتران مهتر است     ز کار آن گزیند کجا در خور است

یکی دختری دارد این نامدار     به بالای سرو و به رخ چون بهار

بت‌آرای چون او نبیند به چین     میان بتان چون درخشان نگین

اگر شاه بیند پسند آیدش     به پالیز سرو بلند آیدش

فرستادهٔ روم را خواند شاه     بگفت آنچ بشنید از نیکخواه

بدو گفت رو پیش قیصر بگوی     اگر جست خواهی همی آب روی

پس پردهٔ تو یکی دختر است     که بر تارک بانوان افسر است

نگاری که ناهید خوانی ورا     بر اورنگ زرین نشانی ورا

به من بخش و بفرست با باژ روم     چو خواهی که بی‌رنج ماندت بوم

فرستاده بشنید و آمد چو باد     به قیصر بر آن گفتها کرد یاد

بدان شاد شد فیلقوس و سپاه     که داماد باشد مر او را چو شاه

سخن گفت هرگونه از باژ و ساو     ز چیزی که دارد پی روم تاو

بران بر نهادند سالی که شاه     ستاند ز قیصر که دارد سپاه

ز زر خایهٔ ریخته صدهزار     ابا هر یکی گوهر شاهوار

چهل کرده مثقال هر خایه‌ای     همان نیز گوهر گرانمایه‌ای

ببخشید بر مرزبانان روم     هرانکس که بودند ز آباد بوم

ازان پس همه فیلسوفان شهر     هرانکس که بودش ازان شهر بهر

بفرمود تا راه را ساختند     ز هر کار دل را بپرداختند

برفتند با دختر شهریار     گرانمایگان هریکی با نثار

یکی مهر زرین بیاراستند     پرستندهٔ تاجور خواستند

ده استر همه بار دیبای روم     بسی پیکر از گوهر و زر بوم

شتروار سیصد ز گستردنی     ز چیزی که بد راه را بردنی

دلارای رومی به مهد اندرون     سکوبا و راهب ورا رهنمون

کنیزک پس پشت ناهید شست     ازان هریکی جامی از زر بدست

به جام اندرون گوهر شاهوار     بت‌آرای با افسر و گوشوار

سقف خوب رخ را به دارا سپرد     گهرها به گنجور او برشمرد

ازان پس بران رزمگه بس نماند     سپه را سوی شهر ایران براند

سوی پارس آمد دلارام و شاد     کلاه بزرگی بسر بر نهاد

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی بهرام گور»

چنان بد که روزی به نخچیر شیر       همی رفت با چند گرد دلیر

بشد پیر مردی عصایی به دست       بدو گفت کای شاه یزدان‌پرست

به راهام مردیست پرسیم و زر       جهودی فریبنده و بدگهر

به آزادگی لنبک آبکش       به آرایش خوان و گفتار خوش

بپرسید زان کهتران کاین کیند       به گفتار این پیر سر بر چیند

چنین گفت با او یکی نامدار       که ای با گهر نامور شهریار

سقاایست این لنبک آبکش       جوانمرد و با خوان و گفتار خوش

به یک نیم روز آب دارد نگاه       دگر نیمه مهمان بجوید ز راه

نماند به فردا از امروز چیز       نخواهد که در خانه باشد به نیز

به راهام بی‌بر جهودیست زفت       کجا زفتی او نشاید نهفت

درم دارد و گنج و دینار نیز       همان فرش دیبا و هرگونه چیز

منادیگری را بفرمود شاه       که شو بانگ زن پیش بازارگاه

که هرکس که از لنبک آبکش       خرد آب خوردن نباشدش خوش

همی بود تا زرد گشت آفتاب       نشست از بر باره بی‌زور و تاب

سوی خانهٔ لنبک آمد چو باد       بزد حلقه بر درش و آواز داد

که من سرکشی‌ام ز ایران سپاه       چو شب تیره شد بازماندم ز شاه

درین خانه امشب درنگم دهی       همه مردمی باشد و فرهی

ببد شاد لنبک ز آواز اوی       وزان خوب گفتار دمساز اوی

بدو گفت زود اندر آی ای سوار       که خشنود باد ز تو شهریار

اگر با تو ده تن بدی به بدی       همه یک به یک بر سرم مه بدی

فرود آمد از باره بهرامشاه       همی داشت آن باره لنبک نگاه

بمالید شادان به چیزی تنش       یکی رشته بنهاد بر گردنش

چو بنشست بهرام لنبک دوید       یکی شهره شطرنج پیش آورید

یکی کاسه آورد پر خوردنی       بیاورد هرگونه آوردنی

به بهرام گفت ای گرانمایه مرد       بنه مهره بازی از بهر خورد

بدید آنک کلنبک بدو داد شاه       بخندید و بنهاد بر پیش گاه

چو نان خورده شد میزبان در زمان       بیاورد جامی ز می شادمان

همی خورد بهرام تا گشت مست       به خوردنش آنگه بیازید دست

شگفت آمد او را ازان جشن اوی       وزان خوب گفتار وزان تازه روی

بخفت آن شب و بامداد پگاه       از آواز او چشم بگشاد شاه

چنین گفت لنبک به بهرام گور       که شب بی نوا بد همانا ستور

یک امروز مهمان من باش وبس       وگر یار خواهی بخوانیم کس

بیاریم چیزی که باید به جای       یک امروز با ما به شادی بپای

چنین گفت با آبکش شهریار       که امروز چندان نداریم کار

که ناچار ز ایدر بباید شدن       هم اینجا به نزد تو خواهم بدن

بسی آفرین کرد لنبک بروی       ز گفتار او تازه‌تر کرد روی

بشد لنبک و آب چندی کشید       خریدار آبش نیامد پدید

غمی گشت و پیراهنش درکشید       یکی آبکش را به بر برکشید

بها بستد و گوشت بخرید زود       بیامد سوی خانه چون باد و دود

بپخت و بخوردند و می خواستند       یکی مجلس دیگر آراستند

بیود آن شب تیره با می به دست       همان لنبک آبکش می‌پرست

چو شب روز شد تیز لنبک برفت       بیامد به نزدیک بهرام تفت

بدو گفت روز سیم شادباش       ز رنج و غم و کوشش آزاد باش

بزن دست با من یک امروز نیز       چنان دان که بخشیده‌ای زر و چیز

بدو گفت بهرام کین خود مباد       که روز سه دیگر نباشیم شاد

برو آبکش آفرین خواند و گفت       که بیداردل باش و با بخت جفت

به بازار شد مشک و آلت ببرد       گروگان به پرمایه مردی سپرد

خرید آنچ بایست و آمد دوان       به نزدیک بهرام شد شادمان

بدو گفت یاری ده اندر خورش       که مرد از خورشها کند پرورش

ازو بستد آن گوشت بهرام زود       برید و بر آتش خورشها فزود

چو نان خورده شد می‌گرفتند و جام       نخست از شهنشاه بردند نام

چو می خورده شد خواب را جای کرد       به بالین او شمع بر پای کرد

به روز چهارم چو بفروخت هور       شد از خواب بیدار بهرام گور

بشد میزبان گفت کای نامدار       ببودی درین خانهٔ تنگ و تار

بدین خانه اندر تن‌آسان نه‌ای       گر از شاه ایران هراسان نه‌ای

دو هفته بدین خانهٔ بی‌نوا       بباشی گر آید دلت را هوا

برو آفرین کرد بهرامشاه       که شادان و خرم بدی سال و ماه

سه روز اندرین خانه بودیم شاد       که شاهان گیتی گرفتیم یاد

به جایی بگویم سخنهای تو       که روشن شود زو دل و رای تو

که این میزبانی ترا بر دهد       چو افزون دهی تخت و افسر دهد

بیامد چو گرد اسپ را زین نهاد       به نخچیرگه رفت زان خانه شاد

همی کرد نخچیر تا شب ز کوه       برآمد سبک بازگشت از گروه

شعر ۳ شاهنامه فردوسی «پادشاهی اشکانیان»

چو دارا به رزم اندرون کشته شد       همه دوده را روز برگشته شد

پسر بد مر او را یکی شادکام       خردمند و جنگی و ساسان به نام

پدر را بران گونه چون کشته دید       سر بخت ایرانیان گشته دید

ازان لشکر روم بگریخت اوی       به دام بلا در نیاویخت اوی

به هندوستان در به زاری بمرد       ز ساسان یکی کودکی ماند خرد

بدین هم‌نشان تا چهارم پسر       همی نام ساسانش کردی پدر

شبانان بدندی و گر ساربان       همه ساله با رنج و کار گران

چو کهتر پسر سوی بابک رسید       به دشت اندرون سر شبان را بدید

بدو گفت مزدورت آید به کار       که ایدر گذارد به بد روزگار

بپذرفت بدبخت را سرشبان       همی داشت با رنج روز و شبان

چو شد کارگر مرد و آمد پسند       شبان سرشبان گشت بر گوسفند

دران روزگاری همی بود مرد       پر از غم دل و تن پر از رنج و درد

شبی خفته بد بابک رود یاب (؟)       چنان دید روشن روانش به خاب

که ساسان به پیل ژیان برنشست       یکی تیغ هندی گرفته به دست

هرانکس که آمد بر او فراز       برو آفرین کرد و بردش نماز

زمین را به خوبی بیاراستی       دل تیره از غم بپیراستی

به دیگر شب‌اندر چو بابک بخفت       همی بود با مغزش اندیشه جفت

چنان دید در خواب کاتش‌پرست       سه آتش ببردی فروزان به دست

چو آذر گشسپ و چو خراد و مهر       فروزان به کردار گردان سپهر

همه پیش ساسان فروزان بدی       به هر آتشی عود سوزان بدی

سر بابک از خواب بیدار شد       روان و دلش پر ز تیمار شد

هرانکس که در خواب دانا بدند       به هر دانشی بر توانا بدند

به ایوان بابک شدند انجمن       بزرگان فرزانه و رای زن

چو بابک سخن برگشاد از نهفت       همه خواب یکسر بدیشان بگفت

پراندیشه شد زان سخن رهنمای       نهاده برو گوش پاسخ‌سرای

سرانجام گفت ای سرافراز شاه       به تأویل این کرد باید نگاه

کسی را که بینند زین سان به خواب       به شاهی برآرد سر از آفتاب

ور ایدونک این خواب زو بگذرد       پسر باشدش کز جهان بر خورد

چو بابک شنید این سخن گشت شاد       براندازه‌شان یک به یک هدیه داد

بفرمود تا سرشبان از رمه       بر بابک آید به روز دمه

بیامد شبان پیش او با گلیم       پر از برف پشمینه دل بدو نیم

بپردخت بابک ز بیگانه جای       بدر شد پرستنده و رهنمای

ز ساسان بپرسید و بنواختش       بر خویش نزدیک بنشاختش

بپرسیدش از گوهر و از نژاد       شبان زو بترسید و پاسخ نداد

ازان پس بدو گفت کای شهریار       شبان را به جان گر دهی زینهار

بگوید ز گوهر همه هرچ هست       چو دستم بگیری به پیمان به دست

که با من نسازی بدی در جهان       نه بر آشکار و نه اندر نهان

چو بشنید بابک زبان برگشاد       ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

که بر تو نسازم به چیزی گزند       بدارمت شادان‌دل و ارجمند

به بابک چنین گفت زان پس جوان       که من پور ساسانم ای پهلوان

نبیرهٔ جهاندار شاه اردشیر       که بهمنش خواندی همی یادگیر

سرافراز پور یل اسفندیار       ز گشتاسپ یل در جهان یادگار

چو بشنید بابک فرو ریخت آب       ازان چشم روشن که او دید خواب

بیاورد پس جامهٔ پهلوی       یکی باره با آلت خسروی

بدو گفت بابک به گرمابه شو       همی باش تا خلعت آرند نو

یکی کاخ پرمایه او را بساخت       ازان سرشبانان سرش برافراخت

چو او را بران کاخ بر جای کرد       غلام و پرستنده بر پای کرد

به هر آلتی سرفرازیش داد       هم از خواسته بی‌نیازیش داد

بدو داد پس دختر خویش را       پسندیده و افسر خویش را

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «پادشاهی یزدگرد بزه‌کار»

چو بشنید زو این سخن یزدگرد     روان و خرد را برآورد گرد

نگه کرد از آغاز فرجام را     بدو داد پرمایه بهرام را

بفرمود تا خلعتش ساختند     سرش را به گردون برافراختند

تنش را به خلعت بیاراستند     ز در اسپ شاه یمن خواستند

ز ایوان شاه جهان تا به دشت     همی اشتر و اسپ و هودج گذشت

پرستنده و دایهٔ بی‌شمار     ز بازارگه تا در شهریار

به بازار گه بسته آیین به راه     ز دروازه تا پیش درگاه شاه

جو منذر بیامد به شهر یمن     پذیره شدندش همه مرد و زن

چو آمد به آرامگاه از نخست     فراوان زنان نژادی بجست

ز دهقان و تازی و پرمایگان     توانگر گزیده گران سایگان

ازین مهتران چار زن برگزید     که آید هنر بر نژادش پدید

دو تازی دو دهقان ز تخم کیان     ببستند مرا دایگی را میان

همی داشتندش چنین چار سال     چو شد سیرشیر و بیاگند یال

به دشواری از شیر کردند باز     همی داشتندش به بر بر به ناز

چو شد هفت ساله به منذر چه گفت     که آن رای با مهتری بود جفت

چنین گفت کای مهتر سرفراز     ز من کودک شیرخواره مساز

به داننده فرهنگیانم سپار     چو کارست بیکار خوارم مدار

بدو گفت منذر که ای سرفراز     به فرهنگ نوزت نیامد نیاز

چو هنگام فرهنگ باشد ترا     به دانایی آهنگ باشد ترا

به ایوان نمانم که بازی کنی     به بازی همی سرفرازی کنی

چنین پاسخ آورد بهرام باز     که از من تو بی‌کار خوردی مساز

مرا هست دانش اگر سال نیست     بسان گوانم بر و یال نیست

ترا سال هست و خرد کمترست     نهاد من از رای تو دیگرست

ندانی که هرکس که هنگام جست     ز کار آن گزیند که باید نخست

تو گر باز هنگام جویی همی     دل از نیکویها بشویی همی

همه کار بی‌گاه و بی‌بر بود     بهین از تن زندگان سر بود

هران چیز کان در خور پادشاست     بیاموزیم تا بدانم سزاست

سر راستی دانش ایزدیست     خنک آنک بادانش و بخردیست

نگه کرد منذر بدو خیره ماند     به زیر لبان نام یزدان بخواند

فرستاد هم در زمان رهنمون     سوی شورستان سرکشی بر هیون

سه موبد نگه کرد فرهنگ جوی     که در شورستان بودشان آب‌روی

یکی تا دبیری بیاموزدش     دل از تیرگیها بیفروزدش

دگر آنک دانستن باز و یوز     بیاموزدش کان بود دلفروز

ودیگر که چوگان و تیر و کمان     همان گردش رزم با بدگمان

چپ و راست پیچان عنان داشتن     به آوردگه باره برگاشتن

چنین موبدان پیش منذر شدند     ز هر دانشی داستانها زدند

تن شاه زاده بدیشان سپرد     فزاینده خود دانشی بود و گرد

چنان گشت بهرام خسرونژاد     که اندر هنر داد مردی بداد

هنر هرچ بگذشت بر گوش اوی     به فرهنگ یازان شدی هوش اوی

چو شد سال آن نامور بر سه شش     دلاور گوی گشت خورشیدفش

به موبد نبودش به چیزی نیاز     به فرهنگ جویان و آن یوز و باز

به آوردگه بر عنان تافتن     برافگندن اسپ و هم تاختن

به منذر چنین گفت کای پاک‌رای     گسی کن هنرمند را باز جای

ازان هر یکی را بسی هدیه داد     ز درگاه منذر برفتند شاد

وزان پس به منذر چنین گفت شاه     که اسپان این نیزه‌داران بخواه

بگو تا بپیچند پیشم عنان     به چشم اندر آرند نوک سنان

بهایی کنند آنچ آید خوشم     درم پیش خواهم بریشان کشم

چنین پاسخ آورد منذر بدوی     که ای پر هنر خسرو نامجوی

گله‌دار اسپان من پیش تست     خداوند او هم به تن خویش تست

گر از تازیان اسپ خواهی خرید     مرا رنج و سختی چه باید کشید

بدو گفت بهرام کای نیک‌نام     به نیکیت بادا همه ساله کام

من اسپ آن گزینم که اندر نشیب     بتازم نه بینم عنان از رکیب

چو با تگ چنان پایدارش کنم     به نوروز با باد یارش کنم

وگر آزموده نباشد ستور     نشاید به تندی برو کرد زور

به نعمان بفرمود منذر که رو     فسیله گزین از گله‌دار نو

همه دشت پیش سواران بگرد     نگر تا کجا یابی اسپ نبرد

بشد تیز نعمان صد اسپ آورید     ز اسپان جنگی بسی برگزید

چو بهرام دید آن بیامد به دشت     چپ و راست پیچید و چندی بگشت

هر اسپی که با باد همبر بدی     همه زیر بهرام بی‌پر شدی

برین‌گونه تا برگزید اشقری     یکی بادپایی گشاده‌بری

هم از داغ دیگر کمیتی به رنگ     تو گفتی ز دریا برآمد نهنگ

همی آتش افروخت از نعل اوی     همی خون چکید از بر لعل اوی

بها داد منذر چو بود ارزشان     که در بیشهٔ کوفه بد مرزشان

بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ     فروزنده بر سان آذر گشسپ

همی داشتش چون یکی تازه سیب     که از باد ناید بروبر نهیب

به منذر چنین گفت روزی جوان     که ای مرد باهنگ و روشن‌روان

چنین بی‌بهانه همی داریم     زمانی به تیمار نگذاریم

همی هرک بینی تو اندر جهان     دلی نیست اندر جهان بی‌نهان

ز اندوه باشد رخ مرد زرد     به رامش فزاید تن زادمرد

برین‌بر یکی خوبی افزای پس     که باشد ز هر درد فریادرس

اگر تاجدارست اگر پهلوان     به زن گیرد آرام مرد جوان

همان زو بود دین یزدان به پای     جوان را به نیکی بود رهنمای

کنیزک بفرمای تا پنج و شش     بیارند با زیب و خورشیدفش

مگر زان یکی دو گزین آیدم     هم اندیشهٔ آفرین آیدم

مگر نیز فرزند بینم یکی     که آرام دل باشدم اندکی

جهاندار خشنود باشد ز من     ستوده بمانم به هر انجمن

چو بشنید منذر ز خسرو سخن     برو آفرین کرد مرد کهن

بفرمود تا سعد گوینده تفت     سوی کلبهٔ مرد نخاس رفت

بیاورد رومی کنیزک چهل     همه از در کام و آرام دل

دو بگزید بهرام زان گلرخان     که در پوستشان عاج بود استخوان

به بالا به کردار سرو سهی     همه کام و زیبایی و فرهی

ازان دو ستاره یکی چنگ‌زن     دگر لاله رخ چون سهیل یمن

به بالا چون سرو و به گیسو کمند     بها داد منذر چو آمد پسند

بخندید بهرام و کرد آفرین     رخش گشت همچون بدخشان نگین

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «فریدون»

فرستادهٔ شاه را پیش خواند     فراوان سخن را به خوبی براند

که من شهریار ترا کهترم     به هرچ او بفرمود فرمانبرم

بگویش که گرچه تو هستی بلند     سه فرزند تو برتو بر ارجمند

پسر خود گرامی بود شاه را     بویژه که زیبا بود گاه را

سخن هر چه گفتی پذیرم همی     ز دختر من اندازه گیرم همی

اگر پادشا دیده خواهد ز من     و گر دشت گردان و تخت یمن

مرا خوارتر چون سه فرزند خویش     نبینم به هنگام بایست پیش

پس ار شاه را این چنین است کام     نشاید زدن جز به فرمانش گام

به فرمان شاه این سه فرزند من     برون آنگه آید ز پیوند من

کجا من ببینم سه شاه ترا     فروزندهٔ تاج و گاه ترا

بیایند هر سه به نزدیک من     شود روشن این شهر تاریک من

شود شادمان دل به دیدارشان     ببینم روانهای بیدارشان

ببینم کشان دل پر از داد هست     به زنهارشان دست گیرم به دست

پس آنگه سه روشن جهان‌بین خویش     سپارم بدیشان بر آیین خویش

چو آید بدیدار ایشان نیاز     فرستم سبکشان سوی شاه باز

سراینده جندل چو پاسخ شنید     ببوسید تختش چنان چون سزید

پر از آفرین لب ز ایوان اوی     سوی شهریار جهان کرد روی

بیامد چو نزد فریدون رسید     بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید

سه فرزند را خواند شاه جهان     نهفته برون آورید از نهان

از آن رفتن جندل و رای خویش     سخنها همه پاک بنهاد پیش

چنین گفت کاین شهریار یمن     سر انجمن سرو سایه فکن

چو ناسفته گوهر سه دخترش بود     نبودش پسر دختر افسرش بود

سروش ار بیابد چو ایشان عروس     دهد پیش هر یک مگر خاک‌بوس

ز بهر شما از پدر خواستم     سخنهای بایسته آراستم

کنون تان بباید بر او شدن     به هر بیش و کم رای فرخ زدن

سراینده باشید و بسیارهوش     به گفتار او برنهاده دوگوش

به خوبی سخنهاش پاسخ دهید     چو پرسد سخن رای فرخ نهید

ازیرا که پروردهٔ پادشا     نباید که باشد به جز پارسا

سخن‌گوی و روشن دل و پاک‌دین     به کاری که پیش آیدش پیش‌بین

زبان راستی را بیاراسته     خرد خیره کرده ابر خواسته

شما هر چه گویم ز من بشنوید     اگر کار بندید خرم بوید

یکی ژرف‌بین است شاه یمن     که چون او نباشد به هرانجمن

گرانمایه و پاک هرسه پسر     همه دل‌نهاده به گفت پدر

ز پیش فریدون برون آمدند     پر از دانش و پرفسون آمدند

بجز رای و دانش چه اندرخورد     پسر را که چونان پدر پرورد

شعر ۳ شاهنامه ابوالقاسم فردوسی «ضحاک»

چو از روزگارش چهل سال ماند     نگر تا به سر برش یزدان چه راند

در ایوان شاهی شبی دیر یاز     به خواب اندرون بود با ارنواز

چنان دید کز کاخ شاهنشهان     سه جنگی پدید آمدی ناگهان

دو مهتر یکی کهتر اندر میان     به بالای سرو و به فرّ کیان

کمر بستن و رفتن شاهوار     به چنگ اندرون گرزهٔ گاوسار

دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ     نهادی به گردن برش پالهنگ

همی تاختی تا دماوند کوه     کشان و دوان از پس اندر گروه

بپیچید ضحاک بیدادگر     بدرّیدش از هول گفتی جگر

یکی بانگ بر زد به خواب اندرون     که لرزان شد آن خانهٔ صدستون

بجَستند خورشید رویان ز جای     از آن غلغل نامور کدخدای

چنین گفت ضحاک را ارنواز     که شاها چه بودت نگویی به راز

که خفته به آرام در خان خویش     بر این سان بترسیدی از جان خویش

زمین هفت کشور به فرمان تو است     دد و دام و مردم به پیمان تو است

به خورشید رویان جهاندار گفت     که چونین شگفتی بشاید نهفت

که گر از من این داستان بشنوید     شودتان دل از جان من ناامید

به شاه گرانمایه گفت ارنواز     که بر ما بباید گشادنت راز

توانیم کردن مگر چاره‌ای     که بی‌چاره‌ای نیست پتیاره‌ای

سپهبد گشاد آن نهان از نهفت     همه خواب یک یک بدیشان بگفت

چنین گفت با نامور ماهروی     که مگذار این را ره چاره جوی

نگین زمانه سر تخت تو است     جهان روشن از نامور بخت تو است

تو داری جهان زیر انگشتری     دد و مردم و مرغ و دیو و پری

ز هر کشوری گِرد کن مهتران     از اخترشناسان و افسونگران

سخن سربه‌سر موبدان را بگوی     پژوهش کن و راستی بازجوی

نگه کن که هوش تو بر دست کیست     ز مردم شمار ار ز دیو و پریست

چو دانسته شد چاره ساز آن زمان     به خیره مترس از بد بدگمان

شه پر منش را خوش آمد سخن     که آن سرو سیمین برافگند بن

جهان از شب تیره چون پرّ زاغ     همانگه سر از کوه بر زد چراغ

تو گفتی که بر گنبد لاژورد     بگسترد خورشید یاقوت زرد

سپهبد به هر جا که بد موبدی     سخن دان و بیداردل بخردی

ز کشور به نزدیک خویش آورید     بگفت آن جگر خسته خوابی که دید

نهانی سخن کردشان آشکار     ز نیک و بد و گردش روزگار

که بر من زمانه کی آید بسر     که را باشد این تاج و تخت و کمر

گر این راز با من بباید گشاد     و گر سر به خواری بباید نهاد

لب موبدان خشک و رخساره تر     زبان پر ز گفتار با یکدیگر

که گر بودنی باز گوییم راست     به جانست پیکار و جان بی‌بهاست

و گر نشنود بودنی‌ها درست     بباید هم اکنون ز جان دست شست

سه روز اندر این کار شد روزگار     سخن کس نیارست کرد آشکار

به روز چهارم برآشفت شاه     بر آن موبدان نماینده راه

که گر زنده‌تان دار باید بسود     و گر بودنی‌ها بباید نمود

همه موبدان سرفگنده نگون     پر از هول دل، دیدگان پر ز خون

از آن نامداران بسیار هوش     یکی بود بینادل و تیزگوش

خردمند و بیدار و زیرک به نام     کز آن موبدان او زدی پیش گام

دلش تنگ‌تر گشت و ناباک شد     گشاده زبان پیش ضحاک شد

بدو گفت پردخته کن سر ز باد     که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

جهاندار پیش از تو بسیار بود     که تخت مهی را سزاوار بود

فراوان غم و شادمانی شمرد     برفت و جهان دیگری را سپرد

اگر بارهٔ آهنینی به پای     سپهرت بساید نمانی به جای

کسی را بود زین سپس تخت تو     به خاک اندر آرد سر و بخت تو

کجا نام او آفریدون بود     زمین را سپهری همایون بود

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد     نیامد گه پرسش و سرد باد

چو او زاید از مادر پرهنر     به سان درختی شود بارور

به مردی رسد بر کشد سر به ماه     کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

به بالا شود چون یکی سرو برز     به گردن برآرد ز پولاد گرز

زند بر سرت گرزهٔ گاوسار     بگیردت زار و ببنددت خوار

بدو گفت ضحاک ناپاک دین     چرا بنددم از منش چیست کین

دلاور بدو گفت گر بخردی     کسی بی‌بهانه نسازد بدی

برآید به دست تو هوش پدرش     از آن درد گردد پر از کینه سرش

یکی گاو برمایه خواهد بدن     جهانجوی را دایه خواهد بدن

تبه گردد آن هم به دست تو بر     بدین کین کِشد گرزهٔ گاوسر

چو بشنید ضحاک بگشاد گوش     ز تخت اندر افتاد و ز او رفت هوش

گرانمایه از پیش تخت بلند     بتابید روی از نهیب گزند

چو آمد دل نامور بازجای     به تخت کیان اندر آورد پای

نشان فریدون به گرد جهان     همی باز جست آشکار و نهان

نه آرام بودش نه خواب و نه خورد     شده روز روشن بر او لاژورد

غزل ۳ حافظ

اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را     به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی مِیِ باقی که در جنت نخواهی یافت     کنار آب رُکن آباد و گُلگَشت مُصَّلا را

فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کار شهرآشوب     چنان بردند صبر از دل که تُرکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستَغنی است     به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم     که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین، دعا گویم     جواب تلخ می‌زیبد، لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند     جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و مِی گو و راز دَهر کمتر جو     که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ     که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریا را

غزل ۳۳ حافظ

خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است     چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا     کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم     آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

اربابِ حاجتیم و زبان سؤال نیست     در حضرت کریم، تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصدِ خون ماست     چون رخت از آن توست، به یغما چه حاجت است

جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست     اظهار احتیاج، خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی     گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست     احباب حاضرند، به اعدا چه حاجت است

ای عاشقِ گدا چو لبِ روح بخش یار     می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است

حافظ! تو ختم کن که هنر خود عیان شود     با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است

غزل ۳۹ حافظ

باغِ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است؟     شمشادِ خانه پرورِ ما از که کمتر است؟

ای نازنین پسر، تو چه مذهب گرفته‌ای؟     کِت خونِ ما حلالتر از شیرِ مادر است

چون نقشِ غم ز دور ببینی شراب خواه     تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

از آستانِ پیرِ مغان سر چرا کشیم؟     دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

یک قصه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب     کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت     امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

شیراز و آبِ رکنی و این بادِ خوش نسیم     عیبش مکن که خالِ رُخِ هفت کشور است

فرق است از آبِ خضر که ظلمات جای او است     تا آبِ ما که منبعش الله اکبر است

غزل ۹۳ حافظ

ما آبرویِ فقر و قناعت نمی‌بریم     با پادشه بگوی که روزی مقدر است

حافظ چه طُرفه شاخ نباتیست کِلکِ تو     کِش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

چه لطف بود که ناگاه رَشحِهٔ قَلَمَت     حقوقِ خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت

به نوکِ خامه رقم کرده‌ای سلامِ مرا     که کارخانهٔ دوران مباد بی رَقَمَت

نگویم از منِ بی‌دل به سهو کردی یاد     که در حسابِ خرد نیست سهو بر قَلَمَت

مرا ذلیل مگردان به شکرِ این نعمت     که داشت دولتِ سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سرِ زلفت قرار خواهم کرد     که گر سَرَم برود برندارم از قدمت

ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی     که لاله بردمد از خاکِ کشتگانِ غمت

روانِ تشنهٔ ما را به جرعه‌ای دریاب     چو می‌دهند زُلالِ خِضِر ز جامِ جَمَت

همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد     که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمَت

غزل ۳۳۹ حافظ

خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشم     دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم

سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمی‌بینم     منم ز عالم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم

بیا که لَعل و گَُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو     ز گنجِ خانهٔ دل می‌کشم به روزنِ چَشم

سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت     گَرَم نه خونِ جگر می‌گرفت دامنِ چَشم

نخست روز که دیدم رخِ تو دل می‌گفت     اگر رسَد خِلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم

به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش     به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم

به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را     مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم

شعر ۳ باب سوم در عشق و مستی و شور بوستان سعدی «در محبت روحانی»

چو عشقی که بنیاد آن بر هواست     چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست،

عجب داری از سالکان طریق     که باشند در بحر معنی غریق؟

به سودای جانان به جان مشتغل     به ذکر حبیب از جهان مشتغل

به یاد حق از خلق بگریخته     چنان مست ساقی که می ریخته

نشاید به دارو دوا کردشان     که کس مطلع نیست بر دردشان

الست از ازل همچنانشان به گوش     به فریاد قالوا بلی در خروش

گروهی عمل دار عزلت نشین     قدمهای خاکی، دم آتشین

به یک نعره کوهی ز جا بر کنند     به یک ناله شهری به هم بر زنند

چو بادند پنهان و چالاک پوی     چو سنگند خاموش و تسبیح گوی

سحرها بگریند چندان که آب     فرو شوید از دیده‌شان کحل خواب

فرس کشته از بس که شب رانده‌اند     سحرگه خروشان که وامانده‌اند

شب و روز در بحر سودا و سوز     ندانند ز آشفتگی شب ز روز

چنان فتنه بر حسن صورت‌نگار     که با حسن صورت ندارند کار

ندادند صاحبدلان دل به پوست     وگر ابلهی داد، بی‌مغز اوست

می صرف وحدت کسی نوش کرد     که دنیا و عقبی فراموش کرد

حکایت ۳ باب سوم در فضیلت قناعت گلستان سعدی 

درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می‌سوخت و رقعه بر خرقه همی‌دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی‌گفت:

به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق     که بار محنت خود به که بار منت خلق

کسی گفتش: چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم، میان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنان که هست وقوف یابد پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد.

گفت: خاموش! که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن.

هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر     کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت

حقا که با عقوبت دوزخ برابر است     رفتن به پایمردی همسایه در بهشت

غزل ۳۳ سعدی

کهن شود همه کس را به روزگار ارادت     مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت     کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد     که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت

شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان     تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی     فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت

بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا     روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت

مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی     گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت

اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند     زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت

غزل ۳ مولانا

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها     زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم     زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد     زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود     چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی     آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی     آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او     گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن     گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان     یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان     کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش     چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت     فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان     گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم     من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو     من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری     که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت     هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن     تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود     یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد     ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی     پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو     یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

غزل ۳۳ مولانا

می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا     گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا

پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را     آن عیش بی‌روپوش را از بند هستی برگشا

در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا     زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا

دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین     در بی‌دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا

زوتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد     مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا

بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن     پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا

بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو     هر لحظه گرمی می‌کند با بوالعلی و بوالعلا

نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده     ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها

امروز مهمان توام مست و پریشان توام     پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا

هر کو به جز حق مشتری جوید نباشد جز خری     در سبزه این گولخن همچون خران جوید چرا

می‌دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهن     زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی

دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن     دورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریا

از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سری     ماننده ماه از افق ماننده گل از گیا

جمله خیالات جهان پیش خیال او دوان     مانند آهن پاره‌ها در جذبه آهن ربا

بد لعل‌ها پیشش حجر شیران به پیشش گورخر     شمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره‌ها

عالم چو کوه طور شد هر ذره‌اش پرنور شد     مانند موسی روح هم افتاد بی‌هوش از لقا

هر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خود     خنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما

سرسبز و خوش هر تره‌ای نعره زنان هر ذره‌ای     کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا

گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا     حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا

ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده     برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا

السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطرب     و النار صراف الذهب و النور صراف الولا

العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشا     و الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشا

الشمس من افراسنا و البدر من حراسنا     و العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسنا

یا سایلی عن حبه اکرم به انعم به     کل المنی فی جنبه عند التجلی کالهبا

یا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتی     و السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذا

الفتح من تفاحکم و الحشر من اصباحکم     القلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا

اریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظر     یا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتری

الشمس خرت و القمر نسکا مع الاحدی عشر     قدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکری

اصل العطایا دخلنا ذخر البرایا نخلنا     یا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی

غزل ۳۹ مولانا

آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا     می‌نکند محرم جان محرم اسرار مرا

نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش     پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا

گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو     رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا

غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم     کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا

هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود     چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا

ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین     هست به معنی چو بود یار وفادار مرا

دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را     شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا

نیست کند هست کند بی‌دل و بی‌دست کند     باده دهد مست کند ساقی خمار مرا

ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن     شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا

گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا     بر طمع ساختن یار خریدار مرا

بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی     اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

غزل ۹۳ مولانا

میندیش میندیش که اندیشه گری‌ها     چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری‌ها

خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت     که تا جمله نیستان نماید شکری‌ها

جنونست شجاعت میندیش و درانداز     چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری‌ها

که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست     چرا باید حیلت پی لقمه بری‌ها

ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی     وگر حرص بنالد بگیریم کری‌ها

غزل ۳۳۹ مولانا

سماع آرام جان زندگانست     کسی داند که او را جان جانست

کسی خواهد که او بیدار گردد     که او خفته میان بوستان‌ست

ولیک آن کو به زندان خفته باشد     اگر بیدار گردد در زیان‌ست

سماع آن جا بکن کان جا عروسیست     نه در ماتم که آن جای فغانست

کسی کو جوهر خود را ندیدهست     کسی کان ماه از چشمش نهانست

چنین کس را سماع و دف چه باید     سماع از بهر وصل دلستان‌ست

کسانی را که روشان سوی قبله‌ست     سماع این جهان و آن جهانست

خصوصا حلقه‌ای کاندر سماعند     همی‌گردند و کعبه در میانست

اگر کان شکر خواهی همان جاست     ور انگشت شکر خود رایگانست

غزل ۳۹۳ مولانا

جمع باشید ای حریفان زانک وقت خواب نیست     هر حریفی کو بخسبد والله از اصحاب نیست

روی بستان را نبیند راه بستان گم کند     هر که او گردان و نالان شیوه دولاب نیست

ای بجسته کام دل اندر جهان آب و گل     می‌دوانی سوی آن جو کاندر آن جو آب نیست

ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز کن     تا نگوید شب روی کامشب شب مهتاب نیست

بی خبر بادا دل من از مکان و کان او     گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سیماب نیست

غزل ۹۳۳ مولانا

میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد     که بو کنید دهان مرا چه بو دارد

به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل     که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد

چو سال سال نشاطست و روز روز طرب     خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد

چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل     کسی که ساقی باقی ماه رو دارد

به باغ جمله شراب خدای می‌نوشند     در آن میانه کسی نیست کو گلو دارد

عجایبند درختانش بکر و آبستن     چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد

هزار بار چمن را بسوخت و بازآراست     چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد

وجود ما و وجود چمن بدو زنده‌ست     زهی وجود لطیف و ظریف کو دارد

چراست خار سلحدار و ابر روی ترش     ز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد

چو آینه‌ست و ترازو خموش و گویا یار     ز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد

رباعی ۳ خیام

قرآن که مهین کلام خوانند آن را    گهگاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم    کاندر همه جا مدام خوانند آن را

رباعی ۳۹ ترانه‌های خیام (صادق هدایت) 

ای چرخِ فلک خرابی از کینهٔ توست،    بیداد گری پیشهٔ دیرینهٔ توست،

وی خاک اگر سینهٔ تو بشکافند،    بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست.

رباعی ۳۹ ترانه‌های خیام (صادق هدایت)

چون نبست مقام ما درین دهر مُقیم،    پس بی می و معشوق خطایی است عظیم.

تا کی ز قدیم و مُحْدَث امّیدم و بیم؟    چون من رفتم، جهان چه مُحْدَث چه قدیم.

شعر ۳ مخزن الاسرار نظامی گنجوی «مناجات دوم در بخشایش و عفو یزدان»

ای به ازل بوده و نابوده ما     وی به ابد زنده و فرسوده ما

دور جنیبت کش فرمان تست     سفت فلک غاشیه گردان تست

حلقه زن خانه به دوش توایم     چون در تو حلقه به گوش توایم

داغ تو داریم و سگ داغدار     می‌نپذیرند شهان در شکار

هم تو پذیری که زباغ توایم     قمری طوق و سگ داغ توایم

بی‌طمعیم از همه سازنده‌ای     جز تو نداریم نوازنده‌ای

از پی تست اینهمه امید و بیم     هم تو ببخشای و ببخش ای کریم

چاره ما ساز که بی داوریم     گر تو برانی به که روی آوریم

این چه زبان وین چه زبان را نیست     گفته و ناگفته پشیمانیست

دل ز کجا وین پر و بال از کجا     من که و تعظیم جلال از کجا

جان به چه دل راه درین بحر کرد     دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد

در صفتت گنگ فرو مانده‌ایم     من عرف الله فرو خوانده‌ایم

چون خجلیم از سخن خام خویش     هم تو بیامرز به انعام خویش

پیش تو گر بی سر و پای آمدیم     هم به امید تو خدای آمدیم

یارشو ای مونس غمخوارگان     چاره کن ای چاره بیچاره‌گان

قافله شد واپسی ما ببین     ای کس ما بیکسی ما ببین

بر که پناهیم توئی بی‌نظیر     در که گریزیم توئی دستگیر

جز در تو قبله نخواهیم ساخت     گر ننوازی تو که خواهد نواخت

دست چنین پیش که دارد که ما     زاری ازین بیش که دارد که ما

درگذر از جرم که خواننده‌ایم     چاره ما کن که پناهنده‌ایم

ای شرف نام نظامی به تو     خواجگی اوست غلامی به تو

نزل تحیت به زبانش رسان     معرفت خویش به جانش رسان

شعر ۳۳ مخزن الاسرار نظامی گنجوی «داستان فریدون با آهو»

صبحدمی با دو سه اهل درون     رفت فریدون به تماشا برون

چون به شکار آمد در مرغزار     آهوکی دید فریدون شکار

گردن و گوشی ز خصومت بری     چشم و سرینی به شفاعت گری

گفتی از آنجا که نظر جسته بود     از نظر شاه برون رسته بود

شاه بدان صید چنان صید شد     کش همگی بسته آن قید شد

رخش برو چون جگرش گرم کرد     پشت کمان چون شکمش نرم کرد

تیر بدان پایه ازو درگذشت     رخش بدان پویه به گردش نگشت

گفت به تیر آن پر کینت کجاست     گفت به رخش آن تک دینت کجاست

هر دو درین باره نه پسباره‌اید     خرده آن خرد گیا خواره‌اید

تیر زبان شد همه کای مرزبان     هست نظرگاه تو این بی‌زبان

در کنف درع تو جولان زند     بر سر درع تو که پیکان زند

خوش نبود با نظر مهتران     بر رق آهو کف خنیاگران

داغ بلندان طلب ای هوشمند     تا شوی از داغ بلندان بلند

صورت خدمت صفت مردمیست     خدمت کردن شرف آدمیست

نیست بر مردم صاحب نظر     خدمتی از عهد پسندیده‌تر

دست وفا در کمر عهد کن     تا نشوی عهدشکن جهدکن

گنج نشین مار که درویش نیست     از سر تا دم کمری بیش نیست

از پی آن گشت فلک تاج سر     کز سر خدمت همه تن شد کمر

هر که زمام هنری می‌کشد     در ره خدمت کمری می‌کشد

شمع که او خواجگی نور یافت     از کمر خدمت زنبور یافت

خیز نظامی که نه بر بسته‌ای     از پی خدمت چه کمر بسته‌ای

شعر ۳۹ مخزن الاسرار نظامی گنجوی «داستان عیسی»

پای مسیحا که جهان می‌نبشت     بر سر بازارچه‌ای میگذشت

گرگ سگی بر گذر افتاده دید     یوسفش از چه بدر افتاده دید

بر سر آن جیفه گروهی نظار     بر صفت کرکس مردار خوار

گفت یکی وحشت این در دماغ     تیرگی آرد چو نفس در چراغ

وان دگری گفت نه بس حاصل است     کوری چشم است و بلای دل است

هر کس ازآن پرده نوائی نمود     بر سر آن جیفه جفائی نمود

چون به سخن نوبت عیسی رسید     عیب رها کرد و به معنی رسید

گفت ز نقشی که در ایوان اوست     در به سپیدی نه چو دندان اوست

وان دو سه تن کرده ز بیم و امید     زان صدف سوخته دندان سپید

عیب کسان منگر و احسان خویش     دیده فرو کن به گریبان خویش

آینه روزی که بگیری به دست     خود شکن آن روز مشو خودپرست

خویشتن‌آرای مشو چون بهار     تا نکند در تو طمع روزگار

جامه عیب تو تُنُک رشته‌اند     زان بتو نه پرده فروهشته‌اند

چیست درین حلقه انگشتری     کان نبود طوق تو چون بنگری

گر نه سگی طوق ثریا مکش     گر نه خری بار مسیحا مکش

کیست فلک؟ پیر شده بیوه ای     چیست جهان؟ دود زده میوه ای

جملهٔ دنیا ز کهن تا به نو     چون گذرنده است، نَیَارزد دو جو

اَندُه دنیا مخور ای خواجه خیز     ور تو خوری بخش نظامی بریز

غزل ۳۳ صائب تبریزی

گر‌چه محجوب از نظر کرده‌ است بی‌جایی ترا     همچنان جوید ز هر جایی تماشایی ترا

از لطافت فکر در کُنهِ تو نتواند رسید     چون تواند درک‌ کردن نورِ بینایی ترا؟

آنچنان کز دیدنِ جان است قاصر دیده‌ها     پردهٔ چشمِ جهان‌بین است پیدایی ترا

چون الف کز اتّصالِ حرف باشد مستقیم     بر نیارد کثرتِ مردم ز یکتایی ترا

می‌برم غیرت به هر کس می‌شود جویای تو     گر‌چه نتوان یافت می‌دانم ز جویایی ترا

از حواسِ خمس مستغنی است ذاتِ کاملت     لازمِ ذات است گویایی و بینایی ترا

از دو فرمانده نگردد نظمِ عالم منتظم     شاهدِ وحدت بود بس عالم‌آرایی ترا

شش جهت را می‌کنی از روی خود آیینه‌ زار     نیست از دیدارِ خود از بس شکیبایی ترا

هر دو عالم را کنی از جلوه‌گر زیر و زبر     کیست تا مانع تواند شد ز خودرأیی ترا؟

غیرِ عیبِ خویش دیدن، گر ز اهلِ بینشی     نیست صائب حاصلِ دیگر ز بینایی ترا

غزل ۳۹ صائب تبریزی

در طلب سستی چو اربابِ هوس کردن چرا؟     راهِ دوری پیش‌داری، رو به پس‌ کردن چرا

شُکرِ دولت سایه بر بی‌سایگان افکندن است     این همایِ خوش‌نشین را در قفس‌ کردن چرا

در خراب‌آبادِ دنیای دَنی چون عنکبوت     تار و پودِ زندگی دامِ مگس کردن چرا

در ره دوری که می‌باید نفس دریوزه کرد     عمر صرفِ پوچ‌گویی چون جَرَس کردن چرا

جستجوی گوهری کز دست بیرون می‌رود     همچو غواصان به جانِ بی‌نفس کردن چرا

پاسِ شا‌ٔنِ خویش بر اهلِ بصیرت لازم است     چشمه‌سارِ شهد را دامِ مگس کردن چرا

می‌شود فریادرس فریاد چون گردد تمام     بُخل در فریاد با فریادرس کردن چرا

می‌توان تا مد آهی از پشیمانی کشید     لوحِ دل را تختهٔ مشقِ هوس کردن چرا

جوشِ گل هر غنچه را منقارِِ بلبل می‌کند     در بهارِ زندگی از ناله بس‌ کردن چرا

همچو طفلِ خام در بُستانسرای روزگار     کامِ تلخ از میوه‌های نیمرس کردن چرا

وحشت‌آبادِ جهان را منزلی در کار نیست     آشیان آماده در کنجِ قفس کردن چرا

هر که پاک است از گناه، آسوده است از گیر و دار     گر نه‌ای خائن، مدارا با عسس کردن چرا

زندگانی با خسیسان می‌کند دل را سیاه     آبِ حیوان را سبیلِ خار و خس کردن چرا

ترکشِ پُر تیر از رنگین‌لباسی شد هدف     همچو طفلان جامهٔ رنگین هوس کردن چرا

در ره دوری که برق و باد را سوزد نفس     خوابِ آسایش به امیدِ جرس‌ کردن چرا

در تجلی‌زارِ چون آیینهٔ کوتاه‌بین     اقتباسِ روشنایی از قَبَس‌ کردن چرا

نفسِ بد‌کردار صائب قابلِ تعلیم نیست     این سگِ دیوانه را چندین مَرَس‌ کردن چرا؟

غزل ۹۳ صائب تبریزی

آه باشد بِه ز زلفِ عنبرین عشاق را     اشک باشد بهتر از دُرِّ ثمین عشاق را

آبِ حیوان است خوی آتشین عشاق را     آیهٔ رحمت بود چینِ جبین عشاق را

می‌کند ز آتش سمندر سیرِ گلزارِ خلیل     درد و داغِ عشق باشد دلنشین عشاق را

آنچنان کز چشمه سنبل شسته‌رو آید برون     پاک سازد دیده‌های پاک‌بین عشاق را

از تهی‌چشمی بود عرضِ گهر دادن به خلق     ور‌نه دریاها بود در آستین عشاق را

غافلان گر در بقای نام کوشش می‌کنند     ساده از نام و نشان باشد نگین عشاق را

کوته‌اندیشان قیامت را اگر دانند دور     نقد باشد پیشِ چشمِ دوربین عشاق را

گرچه از نقشِ قدم در ظاهرند افتاده‌تر     توسنِ افلاک باشد زیرِ زین عشاق را

آسان‌سیران نمی‌بینند صائب زیرِ پا     نیست پروای غمِ رویِ زمین عشاق را

غزل ۳۳۹ صائب تبریزی

اگرچه نیست غیر از کوه غم فریادرس ما را     همان خرج فغان و ناله می گردد نفس ما را

مکن تکلیف سیر گلستان ما گوشه گیران را     که باغ دلگشایی هست در کنج قفس ما را

فغان کز طالع ناساز، چون گرداب در دریا     ز گردش نیست حاصل غیر مشتی خار و خس ما را

فرو رفتیم عمری گرچه در دریا چو غواصان     نیامد گوهری در کف به جان بی نفس ما را

فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان     سر آمد عمر در فریاد بی فریادرس ما را

عبث برق فنا بر خرمن ما می زند خود را     که می سازد پریشان آمد و رفت نفس ما را

همین بس حاصل ما در خرابات از تهیدستی     که در هنگام مستی ها نمی گیرد عسس ما را

به تلخی قانعیم از شهد شیرین جهان صائب     نمی سازد شکار خویش این دام مگس ما را

متفرقات ۳۹۹ صائب تبریزی

مژگان من ز اشک دمی بی گهر نبود     این شاخ بی شکوفه لخت جگر نبود

آیینه ات ز دود خط آخر سیاه شد     خط بر زمین کشیدن ما بی اثر نبود  

غزل ۳۹۳ صائب تبریزی

ز ارباب تجرد نیست بر دل بار عالم را     سبکروحی فزون از حمل عیسی گشت مریم را

بهشت جاودان خواهی، به دل خوردن قناعت کن     که حرص دانه در دام بلا انداخت آدم را

اگر از دست احسان مرهم دل ها نمی گردی     به خلق از خود تسلی دار باری اهل عالم را

نکو نامی بزرگان را به پرگار از اثر ماند     ز فیض جام، ذکر خیر در دوران بود جم را

مبین در سر فرازی هیچ خردی را به چشم کم     که جا در دیده خود می دهد خورشید شبنم را

بود ده روز سالی موسم این دانه افشانی     ز غفلت مگذران بی گریه ایام محرم را

مرا بر خشک مغزی های زاهد گریه می آید     به غیر از اشک حسرت نیست باری نخل ماتم را

هلال عنبرینی کز بناگوش تو طالع شد     سیه سازد به چشم مهر عالمتاب، عالم را

ز حرف راست می آید به راه راست بد گوهر     لوای فتح اگر از تیغ بیرون می برد خم را

به اندک فرصتی از سفله رو گردان شود دولت     که باشد نعل در آتش به دست دیو خاتم را

قضای روزه زان باشد گران بر خاطر مردم     که دشوارست تنها بر گرفتن بار عالم را

ندارد گریه من آبرویی پیش او صائب     وگرنه گل به دامن می دهد جا اشک شبنم را

غزل ۹۳۳ صائب تبریزی

چشم مخموری که ما را زهر در پیمانه ریخت     می تواند از نگاهی رنگ صد میخانه ریخت

اشک شادی عذر ما را آخر از صیاد خواست     گرچه در تسخیر ما گوهر به جای دانه ریخت

حیله در شرع محبت بازی خود دادن است     خون خصم خویش را پرویز نامردانه ریخت

تازه گردد داغ عشق از لطف خوبان دگر     خنده گل طشت آتش بر سر پروانه ریخت

لوح می افتد به هر جانب چو مستان خراب     تا که بر خاک شهیدان گریه مستانه ریخت؟

میهمانی کرد مرغان بهشتی را به سنگ     هر که در پیش بط می سبحه صد دانه ریخت

ترک هستی کن که آسوده است از تاراج سیل     هر که پیش از سیل رخت خود برون از خانه ریخت

دامن فانوس در کف، شمع بیرون می دود     تا که از مجلس برون خاکستر پروانه ریخت؟

نقد خالص در محک جولان دیگر می کند     برخورد از عمر هر کس سنگ بر دیوانه ریخت؟

گردش چشم که حیرانم ز هوشش برده بود؟     کاین غزل از خامه صائب عجب مستانه ریخت

غزل ۳۹۹۹ صائب تبریزی

چنان که گل به سر شاخسار می‌آید     به پای خود سر عاشق به دار می‌آید

مرا توقع احسان ز کارفرما نیست     که مزد کار من از ذوق کار می‌آید

غرض تهیه آغوش خاکساری‌هاست     ز بحر موجه اگر بر کنار می‌آید

به کار هرکه درین نشئه سایه اندازی     در آفتاب قیامت به کار می‌آید

به آتش جگر آفتاب آب زدن     ازان عقیق لب آبدار می‌آید

کنون که سوخته‌ای در جهان امکان نیست     ز سنگ بیهده بیرون شرار می‌آید

حقوق خدمت ما گرچه بی‌شمار بود     نظر به لطف تو کی در شمار می‌آید

جز این که از ته دل در دعا برآرم دست     دگر ز دست و دل من چه کار می‌آید

به آفتاب جهان‌تاب می‌رسد صائب     چو صبح هرکه به دنیا دوبار می‌آید

غزل ۳ جویای تبریزی

چنان به پیش فلک نالم از غمت شب‌ها     که خون دل می‌چکد از دیده‌های کوکب‌ها

چو بسته خون دلم را به خویش می‌آرد     برای خنده گشایم اگر ز هم لب‌ها

نگاه برق گذارش چو شمع دل‌ها گشت     شرار شعلهٔ آهم شده است کوکب‌ها

دلم ز سختی ره ناله می‌کند چو جرس     که سنگ راه طلب گشته است مطلب‌ها

نمی‌کشم دم گرمی به کام دل جویا     ز ترس ریزش این آبگینهٔ قالب‌ها

غزل ۳۹ جویای تبریزی

نصیبی گر زسوز سینه ام می بود مجنون را     زابر چشم تر دریای خون می کرد هامون را

دمی گر پشتگرمی از بسوی باده می دیدم     سبک می کردم از بار خرد دوش فلاطون را

نماید از پس تسخیر عالم خسرو حسنت     نگین کنده از موج نزاکت لعل میکون را

خدا از چشم بد لیلی نگاهان را نگه دارد     رواجی داده اند از تیغ ابرو دین مجنون را

به رنگ غنچه اسرار درونم گل کند آخر     نهان در پرده باشد صدزبان دلهای پرخون را

اگر دردی کش پیمانهٔ مجنون شوی، دانی     کف دریای بی مغزی بود در سر فلاطون را

تو جویا با چنین رنگین خیالی چون نهان مانی     بود شهرت ز یک برجسته مصرع سرو موزون را

غزل ۹۳ جویای تبریزی

گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه را     کی بود از خود رهایی بستهٔ عمامه را

کسوت عریان تنی را مخترع طبع من است     من چو گل از خود برون آورده ام این جامه را

نامهٔ پیچیدهٔ عشاق زخم بسته است     دست در خون می زنی گر واکنی این نامه را

بسکه رفتم در سخن از من اثر باقی نماند     جمله تن صرف زبان می گردد آخر خامه را

کی ز دوزخ می‌شود راضی دلش جویا به خلد     بس که زاهد دوست دارد گرمی هنگامه را

غزل ۹۳۳ جویای تبریزی

رسته از قید مذاهب دست در مولا زدیم       راه ها مسدود چون دیدیم بر دریا زدیم

قابل یک چشم دیدن هم نبود این خاکدان       چشمکی از دور همچون برق بر دنیا زدیم

دست سعی ما نشد هرگز به ساحل آشنا       هر قدر در بحر غم چون موج دست و پا زدیم

گشته دورانی که از لخت دلم خواهد کباب       با کسی کز گر مخویی روز و شب صهبا زدیم

فوج غم بر خاطر مسرور ما دستی نیافت       تا به دامان توکل دست استغنا زدیم

یک صدای آشنا هرگز به گوش ما نخورد       حلقه چندانی که جویا بر در دل‌ها زدیم

ترکیبات ۳ قطران تبریزی «در مدح شاه ابوالخلیل جعفر»

تا چمن را آسمان با سیب و آبی جفت کرد     بوستان را روزگار از لاله و گل کرد فرد

شاخ چون مینا میان باغ شد چون کهربا     آب چون صندل میان جوی شد چون لاجورد

شب فزود و کاست روز و به نگون و سیب زرد     باده سرخ و برگ زرد و مهر گرم و باد سرد

همچو ناف نیکوان آبی ز شاخ آویخته     وز میان ناف آهو بر کرانش بوی و گرد

باغ زرد و باد برگ از شاخ بر وی ریخته     چون فشانده ساده دینار از بر دیبای زرد

همچو پیر سالخورده بد ترنج نو بباغ     خورد باید با ترنج نو نبید سالخورد

شاخ تا از باد گشته گوژ و بر وی کفته نار     همچو پشت و چشم خصم از خشت شه روز نبرد

بند ۱

باد از پالیز با بلبل گسسته پای گل

رود گیرد جای بلبل باده گیرد جای گل

تا بباغ اندر ز برگ گل تهی شد گلستان     من ز روی دوست هر ساعت کنم پر گلبن آن

من همی خوانم زبر وصف جمال و قد دوست     گر نخواهد فاخته نعت گل اندر گلستان

گر نباشد سنبل اندر باغ و بستان باک نیست     من ز زلف دوست بینم هر زمان سنبلستان

گر نباشد در چمن نرگس دو چشم یار من     بس بود نرگس ندیده هیچ کس نرگس چنان

گر نباشد چون جنان از سوسن و شمشاد باغ     من ز روی و موی جانان کاخ سازم چون جنان

گر گل از بستان برفت و بلبل از دستان بماند     غم نباشد هست یار و مطرب دستان زنان

این همه پاک از پی شادی و نزهت کردنست     نزهت آن باشد که آید شه ز ره شادی کنان

بند ۲

گر میان گلبن و بلبل فراق افکند دهر

از وصال دوست هر ساعت مرا بیش است بهر

آنکه یکبارم بدیدن مژده جانان دهد     این تن بی جان و بی دل را دل و جان آن دهد

جان دل کردم اسیر دلبری کو خلق را     دل بدو نرگس رباید جان بدو مرجان دهد

مؤمنان را زلف شب رنگش سوی کفران کشد     کافران را روی روز افزون او ایمان دهد

بند ۳

عنبرین چوگان و سیمین گوی او هر ساعتی 

جان و دل را گردش گوی و خم چوگان دهد

با پری پیکر بتی کش چهره چون حوری بود     خوش بود پیوند خاصه کز پری دوری بود

تندرستی خوشتر آن کش بیش بیماری بود     وصل جانان خوشتر آن کش بیش مهجوری بود

کام و دام عاشقی نزدیکی و دوری بود     همچو ناز و رنج کز مستی و مخموری بود

مشک کافوری سزد کردن ز مهر آن مهی     کز رخ و زلفش ز می مشگی و کافوری بود

شادی وصل از پس غمهای هجرانی بود     روز خوش اندر پس شبهای دیجوری بود

در فراق او گل سوری مغیلانم بود     در وصال او مغیلانم گل سوری بود

عاشقان را از نهیب هجر بیماری بود     همچو خصمان را ز هول شاه رنجوری بود

بند ۴

تا جهان باشد خداوندش حسام الدین بود

هرکه مهر او نجوید جاودان غمگین بود

شمسه میران و شمع شهریاران بوالخلیل     آن مؤالف زو عزیز و آن مخالف زو ذلیل

شیر و پیل از خسروان او را سزد خواندن از آن     کو بگاه زهره شیر است و بگاه زور پیل

ای نبشته بر جبینت ایزد بقای جاودان     ای سرشته تنت را یزدان چو جان جبرئیل

همچو مهری بی علل همچون سپهری بی خیال     همچو ماهی بی بدل همچون جهانی بی بدیل

بر تو دارد جهان را از همه شری بری     عدل تو دارد جهان را با همه خیری عدیل

نعمت مصری موالی را معادی را نهنگ     از قیاس رود نیلی وین رود در رود نیل

ملکت گم گشته از رای تو باز آمد براه     همچو بیماران بدارو همچو گمراهان بمیل

بند ۵

از بسی کز دست تو بارید زر جعفری 

بوالخلیلی گشت خواهد روزگار جعفری

دشمنان را جان ستانی دوستان را جان دهی     ریک هامون را بخنجر گونه مرجان دهی

درد و انده بدسگالان را بکوه و در دهی     زر و گوهر نیکخواهان را بگنج و کان دهی

رنج و راحت خلق را از کوشش و بخشش دهی     آب و آتش خلق را از خامه و پیکان دهی

یار تو باشد بهر کار اندرون یزدان بدانک     جان و تن دائم بامر و طاعت یزدان دهی

پیشکار تو سزد گردون گردان کو بطبع     سر نپیچد هرگز از کاری که تو فرمان دهی

زر که نتوان از جهان الا بدشواری ستد     آنچه بستانی بدشواری بخلق آسان دهی

گر بصحرا بگذری بر خار و خاک این هر دو را     قدر سیم و زر دهی و بوی مشک و بان دهی

بند ۶

بی نیازیها همه موجود شد از جود تو 

داد یاران را سعادت طالع مسعود تو

گاه داد و دین و دانش در جهانت یار نیست     گر بجوئی چون تو اندر این هنر دیار نیست

دشمنان را روی چون دینار گشت از بهر این     خوارتر نزدیک تو از درهم و دینار نیست

جز عطا دادنت گاه باده خوردن شغل نه     جز عدو بستن بروز کار زارت کار نیست

تا جهان باشد نیابی زاسمان آزار تو     زانکه کس را در جهان از فعل تو آزار نیست

آفرین خوان را بر تو جاودان مقدار هست     روز بخشش گنج قارون زی تو آن مقدار نیست

آنکسی کو عار دارد کش فلک بوسد زمین     گر ببوسد خاک درگاه تو او را عار نیست

بند ۷

تیره گردد گاه کوشش زور پیل از دست تو

خیره ماند روز بخشش نام نیل از دست تو

شادمان رفتی براه و شادمان باز آمدی     رنج ره بسیار دیدی باز با ناز آمدی

دوستان را دلفروز و نعمت افزا آمدی     دشمنا نرا تن گداز و ملک پرداز آمدی

کس نه بیند چون تو انجام بدو آغاز نیک     زان کجا بیننده انجام آغاز آمدی

هرچه نتوانست گفتن گفت غماز از بدی     شادمان اینجا بر غم جان غماز آمدی

آسمان یار تو باد و دهر دمساز تو باد     زانکه با هرکس به نیکی یار و دمساز آمدی

جانم از تن رفته بود اکنون بتن باز آمده است     کز سفر با کام دل سوی حضر باز آمدی

تا تو از این ملک رفتی جان من از تن برفت     جانش باز آمد بتن تا تو به اعزاز آمدی

بند ۸

جان و تن دادی مرا امسال و هر گه خواسته

خواسته باشد بجای جان و تن ناخواسته

تا بود شاهی و شادی شاد باش و شاه باش     با سعادت یار باش و با ظفر همراه باش

از تنت چشم بدو دست بدان کوتاه باد     شاد با عمر دراز و با غم کوتاه باش

هیچ مخلوقی زر از روزگار آگاه نیست     هرکجا باشی زر از روزگار آگاه باش

جان بناز آگنده باش و دل ز غم برکنده باش     راحت خواهنده باش و آفت بدخواه باش

چون رسول چاه داری خوبی و دانندگی     بر سریر ملک عالی چون رسول چاه باش

بر همه میران عالم جاودانی میر باش     بر همه شاهان گیتی جاودانه شاه باش

بر مخالف نیش باش بر مؤالف نوش باش     بر معادی چاه باش و بر موالی جاه باش

بند ۹

تا مه و خورشید باشد چون مه و خورشید باش 

تا فلک جاوید باشد چون فلک جاوید باش

شعر ۳۳ آتشکده نیر (اشعار عاشورایی) نیر تبریزی

از پس قتل خدیو مستطاب     آمد از گردون یکی مشکین غراب

پر فرو برد اندر آن خون رطیب     شد به یثرب باز نالان با نعیب

بر نشست آن مرغ رنگین پر و بال     بر لب بام خدیو ذوالجلال

دخت شه از خوابگه بیرون دوید     دید مرغی لیک بس ناخوش نوید

شد جهان در چشم او بال غراب     ریخت پروین از مژه بر آفتاب

کای دریغا شد دگرگون فال من     خون نماید قرعۀ اقبال من

الله این مرغ از کدامین گلشن ست     که سفیرش آتش صد خرمن است

بس صدای غم فزائی می دهد     بوی مرگ آشنائی می دهد

طایرا آتش زدی بر جان من     یاد آوردی ز هندستان من

طایرا از شاخ طوبی آمدی؟     یا ز منزلگاه عنقا آمدی؟

می نماید که برید دوستی     هدهد فرخ پیام اوستی

لیک این رنگین به خون بال و پرت     می دهد بوی پیام دیگرت

فاش گو ای طایر بشکسته بال     این چه خون و شاه ما را چیست حال؟

بی قضائی نیست این خون رطیب     یا غراب البین، ما حال الحبیب؟

گر به بر داری پیام وصل یار     مرغ خوش پیغام را با خون چه کار

ای نگارین بال مشکین فام تو     بوی خون می آید از پیغام تو

فاش گو ای طایر سدره مقام     از کجائی وز که آوردی پیام

گفت: پیغام فراق آورده ام     وین نواها از عراق آورده ام

شمع مشکات نبوت کشته شد     درّ غلطانش به خون آغشته شد

کوفیان از گلشن آل مضر     خوشه ها بستند از گل های تر

نطق گفتن نیست زین روشن ترم     با تو گوید شرح آن، خون پرم

زین خبر دخت شهنشاه شهید     واصباحا گفت و شد لرزان چو بید

شهر یثرب را چو نی پر ناله کرد     باغ نسرین، بوستان لاله کرد

چهره خست و معجر از سر برگرفت     ارغوان در برگ نیلوفر گرفت

سر زنان موی پریشان باز کرد     حلقه ها از بهر ماتم ساز کرد

دختران دودۀ آل مناف     سر بر آوردند از سرّ عفاف

موکنان بر گرد او گشتند جمع     دخت زهرا در میان سوزان چو شمع

عامه گفتندش که این سحر جلی     افک معهودی است در آل علی

وه چه خوش گفتند دانایان پیش     هر که در آئینه بیند نقش خویش

نالۀ مرغی که وردش حق حق است     نزد لقلق مایۀ طعن و دق است

غزل ۳ بیدل دهلوی

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصا     بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوشِ صفا

 نشئهٔ صدخم شراب ‌از چشم‌‌ِ مستت، ‌غمزه‌ای     خونبهای صدچمن از جلوه‌هایت، یک‌ادا

 همچو آیینه هزارت چشمِ حیران روبه‌رو     همچو کاکل یک‌جهان جمع‌ِ پریشان در قفا

 تیغِ مژگانت به آبِ نازْ دامن‌می‌کشد     چشمِ مخمورت به‌خونِ تاک می‌بنددحنا

 ابرویِ مِشکینت از بارِ تغافل ‌گشته‌خم     مانده ‌زلفِ سرکشت ز اندیشهٔ دلها، دوتا

 رنگِ خالت ‌سرمه در چشمِ تماشا می‌کند     گَردِ خطّت می‌دهد آیینهٔ دل را جلا

 بسته بر بالِ اسیرت نامهٔ پروازِ ناز     خفته در خونِ شهیدت جوش‌ِ گلزارِ بقا

 از صفای عارضت جان‌می‌چکد گاهِ عرق     وز شکستِ ‌طُرِّه‌ات، دل‌می‌دمد جای‌ صدا

 لعلِ خاموشت ‌گر از موجِ تبسم دم‌زند     غنچه‌ سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا

 از نگاهت نشئه‌ها بالیده هر مژگان زدن     وز خرامت فتنه‌ها جوشیده از هر نقشِ پا 

هرکجا ذوقِ تماشایت براندازد نقاب     کیست گردد یک‌مژه‌برهم‌زدن، صبرآزما

 گر جمالت عام‌سازد، رخصتِ نظاره‌ را     مردمک از دیده‌ها پیش از نگه، گیرد‌هوا

 آخر ازخودرفتنم، راهی به فهمِ ناز برد     سوختم چندانکه با خویِ توگشتم آشنا 

عمرها شد در هوایت بالِ عجزی می‌زند     تا کجا پروازگیرد بیدل از دستِ دعا؟

 غزل ۳۳ بیدل دهلوی

پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تر ما را     چه مضمون است در خاطر، نگاه حیرت انشا را

 نگردد مانع جولان اشکم پنجهٔ مژگان     پر ماهی نگیرد دامن امواج دریا را

 نه از عیش است اگر چون شیشهٔ می قلقل آ‌هنگم     شکست دل صلایی می‌زند رنگ تماشا را

 سراغ کاروان دردم از حالم مشو غافل     ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را

 نبندی بر دل آزاد نقش تهمت حسرت     که پیش از بی‌خودی، مستان تهی کردند مینا را

 شکوه کبریای او، ز عجز ما چه می‌پرسی     نگه جز زیر پا نبود سر افتادهٔ ما را

 نمی‌سازد متاع هوش با یوسف خریداران     مدم افسون خودداری نگاه جلوه سودا را

 مقام ظالم آخر بر ضعیفان است ارزانی     که چون آتش ز پا افتد، به خاکستر‌ دهد جا را

 غبار ماضی و مستقبل از حال تو می‌جوشد     در امروز است گم گر واشکافی دی و فردا را

 به هوش آ، تا به این آهنگ، مالم گوش تمییزت     که در چشم غلط‌بینت چه پنهانی‌ست پیدا را 

به این کثرت‌نمایی غافل از وحدت مشو بیدل     خیال آیینه‌ها درپیش دارد شخص تنها را

غزل ۳۹ بیدل دهلوی

نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را     مگر در آب چون یاقوت‌ گیرند آتش ما را

دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس دارد     گهر دزدیده‌است اینجا عنانِ موج‌ ِدریا را

بهشتِ عافیت‌رنگِ جهانِ آبرو باشی     در آغوشِ نفس‌ گر خون‌کنی عرض تمنا را

غبارِ احتیاج آنجا که دامانِ طلب ‌گیرد     روان است آبرو هر گه به رفتار آوری پا را

به‌ عرض بیخودی‌ها گرم‌کن هنگامهٔ مشرب     که می‌نامیده‌اند اینجا شکست رنگ مینا را

فروغِ این شبستان جز رمِ برقی نمی‌باشد     چراغان‌کرده‌اند از چشمِ آهوکوه و صحرا را

در این‌ محفل‌ پریشان‌جلوه‌است آن‌ حسنِ یکتایی     شکستی‌ کو که پردازی دهد آیینهٔ ما را؟

سبک‌تاز است شوق اما من آن سنگ زمینگیرم     که‌ در رنگ شرر از خویش خالی می‌کنم جا را

به‌ داغ بی‌نگاهی رفت ‌ازین محفل چراغِ من     شکست آیینهٔ رنگی ‌که‌ گم‌کردم تماشا را

هوس چون نارسا شد نسیهْ نقدِ حال می‌گردد     امل را رشته‌کوته ساز و عقبا گیر دنیا را

ز شورِ بی‌نشانی‌، بی‌نشانی شد نشان بیدل     که‌ گم‌گشتن ز گم‌گشتن برون آورد عنقا را

قصیده ۳ امیرخسرو دهلوی

کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است     هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است

تا ز هر بادی به جنبی ، پا به دامن کش چو کوه     کادمی مشتی غبار و عمر باد صرصر است

شکرگو ، ار فقر نفست را کشد ، زیرا خلیل     چون تبر برداشت منت بر بتان آذر است

دولت آن نبود که سلطان را پرستی چون سگان     خدمت درویش کن کاین مایه فراذ فرتر است

مرد بینا در گلیم و پادشاه عالم است     تیغ خفته در نیام و پاسبان کشور است

پیر ار از نامردای رگ چو پیدا شد ز پوست     بهر تعلیم مریدان، راستی را مسطر است

هست بینایی بشر آنجا که عین عزت است     هست مرغابی ملک جایی که بحر اخضر است

فر همت سالکان را ، راه عرش و کرسی است     پر بلبل ، نردبان شاخ سرو صرصر است

جعفر آن باشد که طیار ازفلک بیرون پرد     نی کسی کاو بال را طیار سازد جعفر است

نفس خاک تست هر گه نور بر تو تافتست     سایه زیر پابود هر گه که برتارک خور است

در تصوف ، رسم جستن، خنده کردن بر خود است     در تیمم مسح کردن خاک کردن برسر است

دل زسوداهای گوناگون بشوی و جمع باش     زانکه اوراق سفید ایمن ز بیم ابتر است

کار بیداران نباشد خوابگاه آراستن     همت درویش خواب آلوده جایی لنگر است

رخش همت را فگن برگستوان از دلق فقر     نقش محراب بکن کاینجا جهاد اکبر است

خستن نفس گزندهٔ مذهب صاحب دلت     کشتن مار گزندهٔ قوت افسون گر است

از جراحت زنده گردد دل که فاسد شد چو خون     ورد «الشافی هوالله» بر زبان نشتر است

کاراین جا کن که تشویش است در محشر بسی     آب از این جا بر، که در دریا، بسی شور و شر است

احتراق مفلسی مصباح راه ظلمت است     ذوالفقار حیدری مفتاح باب خیبر است

هر که پا بسته به زر باشد به زنجیرست اسیر     بیش از این نبود که او بسته به زنجیر زر است

رسم مردم نیست خود بینی ببین مردم به چشم     عین بینایی و در خود ننگرد، زان سرور است

چشم حاصل کن که آنگه می‌نماید بی‌حجاب     آنچه پنهان در پس این شیشهٔ صافی در است

هر که خواند علم شرع آنهم نه از بهر خداست     از پی تعظیم میرد اعتقاد داور است

هر کرا خاموش بینی ، پند می‌گوید بگیر     کآلت دشنام گفتن جاهلان را منبر است

معنی خسرو موثر ناید اندر مردگان     هیچگه دیدی که مستی در سبو و ساغر است

یاربم توفیق ده کارم به جانا وقت مرگ     آنچه فرمان خدا و سنت پیغمبر است

مثنوی ۳ امیرخسرو دهلوی «سلطان کیقباد، گر جوان عشرت پسند و عیاش بود مگر از فهم شعر بی بهره نبود و امیر خسرو را صله داد و مکلف به نظم آوردن شرح دیدار او سال پیش بین پسر و پدر (کیقباد و ناصرالدین محمود) نمود، زیرا امیر خسرو خود گواه آن وقایع بود که، آن زمان سبب استحکام اوضاع سلطنت هند گردید در قرآن السعدین می‌گوید:»

بعد دو روزی که رسیدم ز راه     زآمدنم زود خبر شد به شاه

حاجبی آمد بشتابندگی     داد نویدم به صف بندگی

شه چو در چیدهٔ من دیده تر     مهره بچید از ندمای دیگر

گفت که : ای ختم سخن پروران!     ریزه خور خوانچهٔ تو دیگران

از دل پاکت که هنر پرور ست     همت ما را طلبی در سرست

گر تو درین فن کنی اندیشه چست     از تو شود خواستهٔ من درست

خواسته چندانت رسانم ز گنج     کز پی خواهش نبری هیچ رنج

گفتمش: ای تاجور جم جناب!     بخت ندیده چو تو شاهی به خواب

من که بوم داعی مدحت طراز؟     تا چو توئی را به من آید نیاز؟

باغ ، نه از گل طلبد رنگ وبوی     ابر ، نه از قطره بود آب جوی

حاصلم از طبع کژ و فکر سست     نیست مگر پارسی نادرست!

گر غرض شاه براید بدان     دولت من روی نماید بدان

گفت : چنان بایدم، ای سحر سنج!     کز پی من روی نه پیچی ز رنج

جسم سخن را به هنر جان دهی     شرح ملاقات دو سلطان دهی

نظم کنی جمله به سحر زبان     قصهٔ من با پدر مهربان

تا اگرم هجر درآرد ز پای     آیدم از خواندن آن دل به جای !

این سخنم گفت و به گنجور جود     از نظر لطف اشارت نمود

برد مرا خازن دولت چو باد     مهر زر و خلعت شاهیم داد

قصیده ۳ سنایی

ای نهاده پای همت بر سر اوج سما     وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا

بر سریر حکمت اندر خطهٔ کون و فساد     از تو عادل‌تر نبد هرگز سخن را پادشا

مشرق و مغرب ز راه صلح بگرفتی بکلک     ناکشیده تیغ جنگی روز کین اندر وغا

لاجرم ز انصاف تو، روی ز من شد پر درر     همچو از اوصاف تو، چشم زمانه پر ضیا

گوی همت باختی با خلق در میدان عقل     باز پس ماندند و بردی و برین دارم گوا

نی غلط کردم که رای صایبت با اهل عصر     کی پسندد از تو بازی یا کجا دارد روا

چون زر و طاعت عزیزی در دو عالم زان که تو     با قناعت همنشینی با فراغت آشنا

سیم نااهلان نجویی زان که نپسندد خرد     خاکروبی کردن آن کس را که داند کیمیا

شعر تو روحانیان گر بشنوند از روی صدق     بانگ برخیزد ازیشان کای سنایی مرحبا

حجتی بر خلق عالم زان دو فعل خوب خویش     شاعری بی‌ذل طمع و پارسایی بی‌ریا

عیسی عصری که از انفاس روحانیت هست     مردگان آز و معلولان غفلت را شفا

بس طبیب زیرکی زیرا که بی‌نبض و علیل     درد هر کس را ز راه نطق می‌سازی دوا

نظم گوهربار عقل افزای جان افروز تو     کرد شعر شاعران بوده را یکسر هبا

معجز موسی نمایست این و آنها سحر و کی     ساحری زیبا نماید پیش موسی و عصا

هر که او شعر ترا گوید جواب از اهل عصر     نزد عقل آنکس نماید یافه گوی و هرزه لا

زان که بشناسند بزازان زیرک روز عرض     اطلس رومی و شال ششتری از بوریا

شاعران را پایه بی‌شرمی بود تا زان قبل     حاصل و رایج کنند از مدح ممدوحان عطا

صورت شرمی تو اندر سیرت پاکی بلی     با چنان ایمان کامل، این چنین باید حیا

شعر و سحر و شرع و حکمت آمدت اندر خبر     ره برد اسرار او چون بنگرد عین‌الرضا

کاین چهارست ای سنایی چار حرف و یافتند     زین چهار آن هر چهار از نظم و نثر اوستا

تا حریم کعبه باشد قبلهٔ اهل سنن     تا نعیم سدره باشد طعمهٔ اهل بقا

سدره بادت دستگاه بخشش دارالبقا     کعبه بادت پایگاه کوشش دارالفنا

کعبه و سدره مبادت مقصد همت که نیست     جز «و یبقی وجه ربک» مر ترا کام و هوا

نظم عشق‌آمیز عارف را ز راه لطف و بر     برگذر از عیبهاش و در گذر از وی خطا

تا که باشد عارف اندر سال و ماه و روز و شب     شاکر افضال تو اندر خلا و اندر ملا

قصیده ۳۳ سنایی

ای چو عقل از کل موجودات فرد     وی جوان از تو سپهر سالخورد

خاکبوسان سر کوی تواند     روشنان کارگاه لاجورد

پاسبانان در و بام تواند     چرخ و خورشید و مه گیتی نورد

تا سنایی کیست کاید بر درت     مجد کو تا گویدش کز راه برد

ای همه دریا چه خواهی کردنم     وی همه گردون چه خواهی کرد گرد

نام او میدان و نقش او بسی     کز حکیمان او زیاد اندر نبرد

زان به خدمت نامدم زیرا بود     پیش بینا مرد عریان روی زرد

کز ضعیفی دیدگان شب پره‌ست     کو بماندست از رخ خورشید فرد

ساختم جلابی از جان جانت را     وز دم خرسندی آنرا کرده سرد

چون بزرگان نوش کن جلاب جان     می بخردان مان و گرد می‌مگرد

ورد جوید روز مجلس مرد عقل     بوالهوس جوید به مجلس خارورد

زان که مقلوب سنایی یانس است     گر نگیرم انس با من بد مگرد

انس گیرم باژگونه خوانیم     خویشتن را باژگونه کس نکرد

گر تن و جانم به خدمت نامدند     عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد

صدر تو چرخست و تن را بال سست     روی تو مهرست و جان را چشم درد

جان من آزاد کن تا عقل من     هر زمان گوید: زهی آزادمرد

تازه گردانم بنا جستن که باد     تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد

شعر ۳۳ طریق التحقیق سنایی «ما رایت شیئا الا ورایت الله فیه»

در جهانی که عالم ثانی است     بی زبانی همه زبان دانی است‌

 عاشقان صف کشیده دوشادوش     ساقیان بر کشیده نوشانوش

 سالک گرم ر‌و در آن‌بازار     «‌ارنی» گوی از پی دیدار 

عاشقان از وصال یافته ذوق     «‌لی مع الله» گوی از سر شوق

 رهروان در جهان حیرانی     برکشیده لوای «‌سبحانی» 

 دیگری اوفتاده در تک و پوی     لیس فی جبتی سوی الله‌، گوی

 آنکه او گوهر محبت سفت     به زبان و به دل «اناالحق» گفت

 همگنان جان و دل بدو داده     واله و مست و بیخود افتاده

 بهر او بود جست و جوی همه     او منزه زگفت و کوی همه

 من دلسوختهٔ جگر خسته     پای در دام شش جهت بسته

 صفتم در جهان صورت بود     صورت آلودهٔ کدورت بود

 فرصتی نه که چست برتازم     در چنان منزلی وطن سازم

 قوتی نه که باز پس کردم     با سگ و خوک همنفس گردم

 دل در اندیشه تا چه شاید کرد     ره بدانجا چگونه باید کرد

 چون کنم کاین طلسم بگشایم     پایم از بند جسم بگشایم

 در رهش خان و مان براندازم     جان کنم خرقه و دراندازم

 ناگهان در رسید از در غیب     کرده پرگوهر حقایق جیب

 گفت ای رخ به خون دل شسته     در جهان فنا، بقا جسته

 تا در این منزلی‌که هستی توست     پستی تو زخود پرستی توست

 چون زهستی خویش درگذری     هر چه هستیست زیرپی سپری

 تو چه دانی که زاستان قدم     چند راهست تا جهان قدم 

چند سختی کشید می‌باید     چند منزل برید می‌باید

 تا به نیکی بدل کنی بد را     واندر آن عالم افکنی خود را

 گر ترا میل عالم قدم است     ترک خودگفتن اولین قدم است

 نرسی تا تو با تو همنفسی     قدم از خود برون نهی پرسی

 تا طلاق وجود خود ندهی     پای در عالم قدم ننهی

 تا وداع جهان جان نکنی     ره بدان فرخ آستان نکنی

 در هوایش زبند جان برخیز     جان بده و زسر جهان برخیز

 به وجود جهان قلم درکش     در صف عاشقان علم برکش

 زهد ورز، اقتدا به عیسی کن     طلب او و ترک دنیا کن

 منشین اینچنین که ناخوب است     خیزو آن را طلب‌که مطلوب است

شعر ۳ مظهر عطار «اشاره به کتب و تالیفات خود فرماید»

به اوّل سه کتب تقریر کردم     به آخر یک از آن تحریر کردم

جواهر نامه با مختار نامه     بشرح القلب من رهبر بخانه

ترا معراج نامه پیش حق خواند     جواهر نامه‌ات خود این سبق خواند

ترا مختار نامه چون بهشت است     بشرح القلب معنا چون کنشت است

ز بعد این کتب خوان سه کتب را     که تا گردد وجودت خود مصفّا

بوصلت نامه دان وصل معانی     ز بلبل نامهٔ ما وا نمانی

زهیلاجم جهان در لرزش آمد     فلک از قدرتش در گردش آمد

کتب بسیار دارم گر بخوانی     ازو دنیا و عقبی را بدانی

ازو ناجی شوی و سالک آیی     براه دیگران خودهالک آیی

بدان کین مظهرم جان کتبها است     درو اسرار دین حق هویداست

بیا در جان من مقصود جان بین     بعین عین خود عین العیان بین

بیا بین آنچه مقصود اله است     که او ملک وملایک را پناه است

بیا بین نور حق رادر معانی     که نور اوست نور جاودانی

بیا بین نور او را در وجودت     بشکرانه بکن او را سجودت

چو آدم نور حق را پیش خود دید     ورا بود آن چنان روزی دو صد عید

به عدل او را اشارت خود همو کرد     که ای باب همه مردان توئی فرد

بکن عدل ارز ما خواهی دگر بار     وگرنه پیش ما نبود ترا بار

بکن عدل ار محبّ مصطفائی     غلام و چاکر آل عبائی

بکن عدل ارز حکمت با نصیبی     که علم و عدل باشد خود حسیبی

بکن عدل و امین شو در جهان تو     که تا باشی سعادت جاودان تو

بکن عدل و کرم با خلق آفاق     که تا باشی میان صالحان طاق

بکن عدل و کرم گر میتوانی     که این ماند بدنیا جاودانی

بکن عدل و کرم ای نقد آدم     که تا باشی میان حاتمان یم

بکن عدل و کرم تا نام یابی     میان عاشقان آرام یابی

بکن عدل و کرم گر تاج خواهی     ز شاهان جهان اخراج خواهی

بکن عدل و کرم در ملک دنیا     که تا باشد ترا عقبی مهیا

بکن عدل و کرم تا راه یابی     بزیر جبّه‌ات صد ماه یابی

بکن عدل و کرم تا جان دهندت     بوقت مرگ خود ایمان دهندت

بکن عدل و کرم ای فخر ایّام     اگر داری تو بر این قصر ما کام

بکن عدل وکرم گر ملک خواهی     که این باشد نشان پادشاهی

بکن عدل و کرم گر میتوانی     کتاب ظلم را دیگر نخوانی

بکن عدل و کرم کین فخر دین است     نشان اولیآء ملک دین است

بکن عدل و کرم تا شاد گردی     ز دوزخ بیشکی آزاد گردی

بکن عدل و کرم تا زنده باشی     میان اولیآ فرخنده باشی

بکن عدل و کرم ای جان درویش     که خورشید است قرص خوان درویش

بکن عدل و کرم ورنه زبون شو     درون دوزخ تابان نگون شو

بکن عدل و کرم ورنه خرابی     درون آتش سوزان کبابی

بکن عدل و کرم ورنه بمردی     ز دنیا حسرت واندوه بردی

بکن عدل و کرم ورنه اسیری     بغلّ و بند در زندان بمیری

بکن عدل و کرم ورنه فتادی     تو برخود این در محنت گشادی

بتو هرچند گویم از معانی     تو این را بشنوی افسانه خوانی

معانیهای عالم جمع کردم     ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم

شدم مست و ببحرش راه بردم     ز جسم هستی خود جمله مردم

ز علم دوست گشتم حیّ موجود     هم او بوده مرا از علم مقصود

ز بحر علم دُر آرم بخروار     کنم در راه جانان جمله ایثار

ز بحر علم دارم صد کتب من     در آن بنهاده‌ام اسرار لب من

ز بحر علم دارم جامه‌ها پر     برو بستان تو از الفاظ من در

تو آن در را نگهدار و رهی شو     بکوی راستان همچون شهی شو

ز بحر علم دارد جان من جوش     ولی علم صور کردم فراموش

ز علم انبیا خواندم سبقها     ز شرح اولیا دارم ورقها

کتابی را که از ایمان نویسم     ز علم معنی قرآن نویسم

کتابی را که با جانان قرین است     ز گفتار نبی المرسلین است

کتابی را که من از آن نویسم     بود بحر و دگر را چون نویسم

کمال علم او دانستن جان     ولی در ذات انسانست پنهان

چو انسان نیستی علمت نباشد     میان مردمان حلمت نباشد

چو آن سان نیستی تو سر ندانی     توسرّ خویش را از برندانی

هر آنکس را که دنیا خویش باشد     ورا زقوّم دوزخ پیش باشد

هر آنکس را که دنیا همنشین است     ورا شیطان ملعون در کمین است

هر آنکس را که دنیا یار دانست     ز خود عقبی همه بیزار دانست

هر آنکس را که دنیا رهنمونست     بتحقیق و یقین خود بس زبونست

هر آنکس را که دنیا برده از راه     نباشد از خدای خویش آگاه

هر آنکس کو زدنیا کام ور شد     به آخر او ز دین حق بدر شد

هر آنکس کو ز دنیا شاد کام است     مقام آخرت بروی حرام است

هر آنکس را که دنیا برقع افکند     ورا کرد او بزیر پرده در بند

هر آنکس را که دنیا خود مقامست     ورا در عالم قدسی نه کام است

هر آنکس را که دنیا برگزیده است     فلک را زیر گردش خود خمیده است

هر آنکس را که دنیا برکشیده است     فلک او را بزیر پنجه دیده است

هر آنکس را که دنیا پیشوا شد     محمّد با علی از وی جدا شد

هر آنکس را که دنیا دام باشد     شیاطین جملگی بر بام باشد

هر آنکس را که دنیا ذکر باشد     ز ذکر جنّتش کی فکر باشد

هر آنکس را که دنیا درنگین است     ورا صد دشمن بد در کمین است

هر آنکس را که دنیا چون شکر شد     ورا تیغ چو زهرش در جگر شد

هر آنکس را که دنیا خود حیاتست     به آخر اصل حال او ممات است

هر آنکس را که دنیا آرزو شد     سیه رو گشت و حال او چو مو شد

هر آنکس را که دنیا شد زبون شد     چو عیسی بر فلک بر گو که چون شد

برو تو حبّ دنیا را چو مردان     برون کن از دل و خود را مرنجان

برو تو حبّ دنیا بی ثمر دان     تو اصل دانش و دین چون قمر دان

برو با یار گو اسرار رازم     برویش باب معنی کن تو بازم

هر آنکو دین ندارد مرد ما نیست     میان عاشقان و با صفا نیست

برو ای یار دینم را وطن کن     پس آنکه با کتبهایم سخن کن

برو ای یار با عطّار بنشین     که تا یابی بوقت مرگ تلقین

چو تلقین یافتی اندر بهشتی     وگرنه دین و ایمانت بهشتی

ترا عطّار از اسرارگوید     نه با نفس و هوایت یار گوید

ترا ازمعنی قرآن دهد پند     برو خود را بقرآن کن تو پیوند

که تا محکم شود ایمان و دینت     شود جمله نهانیها یقینت

تو دانستی یقین تو یار ما باش     درون جبّهٔ اسرار ما باش

برو با اهل معنی خلوتی کن     ز جام اهل معنی شربتی کن

برو ای یار پیش یار درویش     که او باشد ترا پیوند و هم خویش

برو ای یار سالک را دعا کن     تو این دنیای دون را خود رها کن

برو ای یار خاک آن قدم شو     پس آنگه سرفراز و محترم شو

برو ای یار با او همنشین باش     بجور بردباری چون زمین باش

برو ای یار با او همقرین شو     پس آنگه باملایک همنشین شو

اگر تا نی بیائی اندرین راه     ترا مظهر کند از حال آگاه

اگر در منزل او راه یابی     بهر دو کون بیشک جاه یابی

اگر دانا دهد جاهت به شاهی     بگیری این فلک با ماه و ماهی

اگر دانا ترا افکند از پای     سرت رفت و نیابی هیچ جا جای

برو تو دانش دانا ز بر کن     ز دانشهای نادان تو حذر کن

ز دانشهای نادان در چه افتی     چو خوک تیر خورده در ره افتی

ز دانشهای نادان کرده ره گم     نخوردی یک دمی از آب زمزم

ترا چون آب زمزم نیست در جان     وصال کعبه کی یابی چو مردان

ز کعبه یافتم مقصود کعبه     از آنم مشتری گشته چو زهره 

مرا با شاه کعبه حالها شد     که نی از درد من در ناله‌ها شد

زهر جا نعره‌ها آمد زصخره     که رو چون بیت مقدس گیر بهره

در آن بهره تو مقصودی طلب کن     ز مقصودم تو محبوبی طلب کن

در آن مطلوب محبوبم هویداست     ز سر تا پای او انوار پیداست

مرا با اوست بیعت در معانی     تو این اسرار معنی را چه دانی

مرا با اوست این دنیا و دینم     ظهور او شده عین الیقینم

مرا از اوست این جانی که بینی     ترا کفر است با او همنشینی

اگر شخصی بگوید دین من اوست     به خونش میدهی فتوی که نیکوست

ترا از بهر کشتن نافریدند     ز بهر وصل کردن آفریدند

تو بشناس آنکه او باب الجنانست     بشهرستان احمد چون جنان است

تو بشناس آنکه او ما را یقین گفت     یقین از گفت شاه المرسلین گفت

تو بشناس آنکه او سرّ معالیست     درون نی ز غیر او چه خالیست

که بود آنکه محمّد گفت جانش     بحال نزع بوسید اودهانش

به آن بوسه به او اسرارها گفت     دگر او را سر و سردارها گفت

هم او سردار باشد اولیآ را     هم او دیدار باشد انبیآ را

اگر خواهی بدانی پیشوایت     بگویم تا بدانی مقتدایت

امیرالمؤمنین حیدر ولیّم     محمّد فخر آدم شد نبیّم

امیرالمؤمنین اسم وی آمد     ز بهر دیگران این خود کی آمد

امیرالمؤمنین باشد امامم     که مهر اوست وابسته بجانم

امیرالمؤمنین نور خدایست     دگر او نطق و نفس مصطفایست

امیرالمؤمنین روح روانم     بمعنی نطق گشته در زبانم

امیرالمؤمنین میدان که شاه است     مرا در کلّ آفتها پناه است

امیرالمؤمنین درویش آمد     درین عالم ز جمله پیش آمد

امیرالمؤمنین دانای سرها     امیرالمؤمنین از جان هویدا

امیرالمؤمنین شد اسم اعظم     امیرالمؤمنین باشد مکرّم

امیرالمؤمنین در هر زمانی     امیرالمؤمنین در هر مکانی

امیرالمؤمنین شاه ولایت     امیرالمؤمنین جاه ولایت

امیرالمؤمنین راه و طریقست     امیرالمؤمنین بحر عمیقست

امیرالمؤمنین شمشیر برّان     امیرالمؤمنین خود شیر غرّان

امیرالمؤمنین چون ماه تابان     امیرالمؤمنین آن اصل قرآن

امیرالمؤمنین قهّار آمد     امیرالمؤمنین جبّار آمد

امیرالمؤمنین در حکم محکم     امیرالمؤمنین با روح همدم

امیرالمؤمنین را تو چه دانی     که بغضش رامیان جان نشانی

ز بغضش راه دوزخ پیش گیری     ز حبّش درولای او نمیری

ترا گر دین و ایمان پابجای است     ترا حبّش ز حق در دین عطایست

در این عالم بسی من راه دیدم     همه این راه را در چاه دیدم

بغیر راه او کآن راه حق است     دگرها جمله مکروهات فسق است

تو اندر وقف راهی ساختستی     که ازدرس معانی باز رستی

برو در مدرسه تو علم حق خوان     مده تغییر در معنیّ قرآن

بقرآن وقف ترکان کی حلالست     ترا این خدمت و منصب وبالست

به پیشم حیلهٔ شرعی میاور     به پیش من نباشد حیله باور

ترا از بهر دانش آوریدند     ز بهر بینشت خود پروریدند

ترا انسان کامل نام کردند     میان سالکانت جام کردند

پس آنگه ریختند در وی شرابی     که انسان و ملک خوردند آبی

همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند     همه از جوی بیراهی بجستند

همه هستند و سر مستند و هشیار     در این دنیای دون و دون گرفتار

برون آ از گرفتاری این چرخ     که تا گردی چو معروفی در آن کرخ

ز کرخ دل برون آی و تو جان بین     تو معروف حقیقی بیگمان بین

مرا خود آرزوی لامکانست     که آنجا سرّ ما اوحی عیانست

جهان خود پر ز انوار تجلّی است     ولیکن دیدهٔ تو مثل اعمی است

ترا انوار جانان نیست روشن     از آن افتادی اندر چاه بیژن

چو افتادی بدان چه کی برآئی     درون آتش هجران درآئی

برون آ خانه را روشن کن از نور     رفیقی اندرو بنشان به از حور

که تا از راه بد آرد براهت     بمعنی باشد او پشت و پناهت

ترا باشد رفیق نیک ایمان     به این عالم تو باشی چون سلیمان

بیا تا ما و تو اسرار گوئیم     میان خانه و بازار گوئیم

به اسرارت نمایم راه توفیق     بکن این قول حقانی تو تصدیق

اگر این قول را خوانی به تکرار     به او واصل شوی درعین دیدار

بیا و علم حقانی ز بر کن     تو انسان را ز علم حق خبر کن

برو تو علم عاشق گیر در دین     که تا گردی چو منصور خدابین

برو تو واقف اسرار من باش     درون کلبهٔ عطّار من باش

که تا بینی که سرمستان کیانند     میان دیدهٔ بینا عیانند

هرآنکس کو از این جرعه چشیده است     دو عالم را مثال ذرّه دیده است

ملایک با همه انسان عالم     طفیل مصطفی اند بلکه آدم

محمّد هست محبوب خداوند     هم او بوده است مطلوب خداوند

هم او باشد به این اسرار محرم     هم او باشد به یاران یار همدم

تو یار یار را نشناختستی     از آن ایمان و دین در باختستی

تو یار یار محبوب محمّد     بدان تا گردی از معنی مؤیّد

تو بشناس آنکه او اسرار دیده است     میان اولیآ دیدار دیده است

تو بشناس آنکه او را حق ولی خواند     محمّد بعد خویشش خود وصی خواند

تو بشناس آنکه مقصود جنان است     معین و رهبر این کاروان است

تو بشناس آنکه او دانای راز است     تو بشناس آنکه او بینای راز است

تو بشناس آنکه او در عین دید است     همه گلهای معنی او بچیده است

توبشناس آنکه او دید اله ست     هم او مولای خود را عذر خواه است

ترا حیله است ورد جان و تلقین     از آن گندیده گشتی همچو سرگین

مرا با حال پاکان کار باشد     که در پاکی همه انوار باشد

مرا با اهل معنی ذوق باشد     که از عشقش درونم شوق باشد

مرا با اهل عرفان رازهایست     که از دردش درونم ناله‌هایست

مرا جز اهل وحدت گفتگو نیست     که گفت دیگرانم همچو او نیست

مرا از بحر عشقش یک دو جو نیست     که پیشم بحر نادان چون سبو نیست

مرا هر دو جهان بر مثل موئیست     به آتش سوزمش این دم که هوئیست

مرا از دست نادان خون شده دل     بنادان گفتن اسرار مشکل

مرا کاری دگر در پیش راه است     که عالم بر دو چشم من سیاه است

مقیّد مانده‌ام در دست اطفال     یکان وقتی بدرد آید مرا حال

مرا از درد ایشان درد زاید     زمانه دایمم انگشت خاید

خداوندا بحق جود و فضلت     بحقّ رحمت و احسان و بذلت

بحقّ جمله محبوبان درگاه     بحقّ جمله مطلوبان درگاه

بحقّ اولیا و انبیایت     بحقّ اصفیا و اتقیایت

بحقّ جمله قرآن و کلامت     به بیداری که داری در قیامت

بحقّ جملهٔ کروّبیانت     به فضل جملهٔ روحانیانت

بحقّ آتش شوق محبّان     بحقّ حالت ذوق محبّان

بحقّ آن یتیم زار و بیمار     بحقّ آن اسیران نگونسار

بحقّ عاشقان مست اسرار     بحقّ عارفان سینه افکار

بحقّ جام وصل واصلانت     بحقّ ذکر و اوراد مهانت

بحقّ آن شهیدان کفن تر     بحقّ آن یتیم دیده بر در

بحقّ آن شجاع سر فدایت     بحقّ آنکه دادیش از عطایت

بحقّ آنکه چون منصور مست است     بحقّ آنکه او مست الست است

بحقّ آدم و نوح و سلیمان     بحقّ شیث با موسیّ عمران

بحقّ خضر و با الیاس و یعقوب     بحقّ ارمیا با هود وایّوب

بحقّ دانیال ادریس و یحیی     به اسماعیل و اسحق و به عیسی

بحقّ یونس ابراهیم امجد     بصدق آن شعیب پاک و اسعد

بحقّ اولیاء ما تقدم     بحقّ انبیاء دیده پرنم

بحقّ مصطفی و آل یاسین     بحقّ مرتضی آن نور تلقین

بحقّ جمله فرزندان پاکش     بحقّ عابدان خاک راهش

بحقّ پیروان آل حیدر     بحقّ جانشینان مطهّر

بحقّ شیعهٔ شبّیر و شبّر     بآب دیدهٔ عابد بشب تر

بحقّ باقر آن دریای رحمت     بحقّ صادق آن نور حقیقت

بحقّ کاظم آن بحر تحمّل     بحقّ آن رضا کان توکّل

بحقّ آن تقی چون باب معصوم     بحقّ آن نقیّ کشته مظلوم

بحقّ عسکری آن تاج ایمان     بحقّ مهدی آن هادی ایمان

بحقّ بوذر و سلمان و قنبر     بحقّ یاسر و عمّار و اشتر

بحقّ بصری ومالک به دینار     بحقّ آن محمّد واسع کار

بحقّ آن حبیب اعجمیم     بحقّ خالد مکّی ولیّم

بحقّ عتبه با شیخ فضیلم     بحقّ رابع سلطان کمیلم

بحقّ شاه ابراهیم ادهم     به بشر حافی آن شیخ مکرّم

بحقّ شیخ آن ذوالنون مصری     به بازید و شقیق آن شیخ بلخی

بحقّ عبد آن شیخ مبارک     بحقّ آنکه بگرفت او سه تارک

بحقّ داود طائی و حارث     بحقّ احمد حرب و بوارث

بحقّ عبدسهل معروف و اعلم     به سمّاک و بدارا و به اسلم

بحقّ پیر رضی الدین لالا     به حاتمّ اصم آن نور والا

بحقّ سرّی و آن فتح موصل     به شیخ احمد آن عبّاد فاضل

بحقّ بوتراب و خضرویّه     به یحیی معاذ آن پیر خرقه

بحقّ شه شجاع و مجد بغداد     به یوسف بن حسن با شیخ حدّاد

بحقّ شیخ دین منصور عماد     بحمدون قصار آن بحر اسرار

بحقّ مرد حق احمد عاصم     به شیخ ما جنید آن مست قائم

بحقّ عمرو و آن عثمان مکّی     به خرّاز و ابوسفیان ثوری

بحقّ آن محمّد بحر رویم     به ابراهیم رقی با عطایم

بحقّ یوسف و اسباط و یعقوب     بسمنون محبّ و شیخ ایوب

بحقّ شیخ بوشنجی و ورّاق     بحقّ مرتعش آن شیخ دقاق

بحقّ فضل دین با شیخ مغرب     بحقّ حمزهٔ طوسی و مهلب

بحقّ شیخ علی مرحبانی     بحقّ احمد مسروق فانی

بحقّ شیخ عبدالله روعد     بحقّ شیخ مرشد کوست سرمد

بحقّ پیر ذخّار کبیرم     که او بوده بدین عالم منیرم

بحقّ شاه سرمستان آفاق     که نامش مستطر بوده به نه طاق

بحقّ شیخ محمد حریری     که او را بوده انفاس کبیری

بحقّ شیخ دشت خاورانی     که او را بوده حکم کامرانی

بحقّ نالش عطار مسکین     بحقّ رهروان راه این دین

بحقّ کعبه و بطحا و زمزم     بحقّ سجده گاه باب آدم

که اهل علم را ده تو صفائی     و یا بر سرنهش تاج وفائی

ویا رحمی بده یارب ورا تو     که تا سازد دل درویش نیکو

دگر اهل معانی را حضوری     بده تا طاعتش باشد چو نوری

دگر دست عدو کوتاه گردان     بدرویشی و فقرم شاه گردان

چو درویشی و فقرم شد مسلّم     زنم در کاینات الله اعلم

دگر اهل و عیال و خیل وخالم     تو شان جمعیّتی ده در وصالم

دگر این بنده را کنج حضوری     خداوندا بده یا خود صبوری

دگر از خلق دوری ذوق دارم     ازین دوری بخود بس شوق دارم

وگر از خلق دارم من نفوری     ندارم من بایشان دست زوری

وگر من ازگنه بسیاردارم     ولیکن عفو تو من یار دارم

شعر ۳ بخش ۳ مصیبت نامه عطار 

بود اندر عهد موسی کلیم     بُرخ اسود بیدلی با دل دو نیم

آنچنان سر سبزئی در بُرخ بود     کز سوادش چهرهٔ دین سرخ بود

شد تبه بر آل اسرائیل کار     زانکه آمد خشک سالی آشکار

سایه می‌افکند قحطی سهمناک     خواستند افتاد خلقی در هلاک

خلقی آمد پیش موسی سر به سر     تا به استسقا برون آید مگر

رفت موسی سوی صحرا بی قرار     خواست باران از خدای کامکار

هم به استسقا نماز آغاز کرد     هم ید بیضا دعا را باز کرد

گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان     هیچ اثر پیدا نیامد در جهان

رفت موسی بعد ازآن یک بار نیز     برنیامد کار دیگر بار نیز

خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک     رفت موسی گفت ای دانای پاک

چیست دارو تا شود درمان پدید     چیست فرمان تا شود باران پدید

حق تعالی گفت با موسی به راز     گر به بارانست قومت را نیاز

بنده‌ای دارم که او گوید دعا     از دعای او شود حاجت روا

موسی آمد باز جست آن بنده را     بُرخ دید آن بندهٔ فرخنده را

بُرخ را گفت ای لطیف نامدار     چون جهان را قحطی آمد آشکار

سوی صحرا رنجه شو فردا پگاه     وز خدا از بهر باران ابر خواه

زانکه گر زین سان بماند خشک سال     عمر بر خلق جهان آید زوال

روز دیگر بُرخ آمد سوی دشت     پس جهانی خلق بر وی گرد گشت

گفت یا رب خلق را در خون مکش     هر زمان در رنج دیگرگون مکش

خلق را از خاک چون برداشتی     گرسنه آخر چرا بگذاشتی

یا نبایست آفریدن خلق را     یا نه بی شک لقمه باید حلق را

لطف کم شد یا کرم گویی نماند     وآن همه انعام و نیکویی نماند

آن همه دریای بخشش کان تراست     می‌نبخشی می‌نریزی آن کجاست

گر تو زان می‌آوری این قحط سال     تا دهی خلقان خود را گوشمال

بعد ازین ترسی که نتوانی همی     بل توانی کرد به‌آسانی همی

لطف کن این خلق حیران را بدار     جان چو دادی نان ده و جان را بدار

تا بگفت این فصل را بُرخ سیاه     مرد بالا گشت از باران گیاه

جملهٔ عالم ز باران تازه شد     دل خوشی خلق بی اندازه شد

روز دیگر موسی عمران مگر     دید ناگه بُرخ را بر رهگذر

گفت ای موسی بدیدی آن زمان     با خدای تو چه گفتم آنچنان

گرمی من دیدی و گفتار من     مردی من دیدی و هنجار من

زین سخن موسی چنان در تاب شد     کآتش خشم آمدش وز آب شد

جوش میزد خشم او چون بحر ژرف     خواست تا او را برنجاند شگرف

تا چنین شوریدهٔ نه سر نه بن     اینچنین گستاخ چون گوید سُخُن

جبرئیل آمد که ای موسی متاب     پس مرنجان بُرخ را از هیچ باب

زانکه حق میگوید این بُرخ سیاه     هست ما را بنده‌ای از دیرگاه

لطف ما را او به هر روزی سه بار     می‌بخنداند چو گلبرگ بهار

لطف ما را خنده از گفتار اوست     کار تو نیست این و لیکن کار اوست

هر کسی خاصیتی یافت از اله     بود این خاصیت بُرخ سیاه

تو چه دانی سر عشق ای بی خبر     چون نمیآیی ز خواب و خور به سر

می‌نیاسایی ز خورد و خفت تو     خود نداری کار جز برگفت تو

شام خورد و بامدادان خفتنت     هست پیشین تا دگر بد گفتنت

چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب     در پسر کشتن فتاد او زین سبب

روز و شب میخسبی و خوش میخَوری     این خری باشد نه مردم پروری

طبع خر داری نگویم مردمت     جو خور ای خر ای دریغا گندمت

مردم آخر خر چگونه اوفتاد     قصه‌ای پس باشگونه اوفتاد

تا به بازار جهانت خوانده‌اند     باشگونه بر خرت بنشانده‌اند

تا کی از کوری و تا چند از کری     ای خر آخر باشگونه بر خری

مانده‌ای دایم اسیر ننگ و نام     وانگهی گویی که شد دوری تمام

سال و مه خون میخوری در حرص و آز     می‌نهی این را لقب عمری دراز

روز و شب جان می‌کنی بی زاد و برگ     زیستن می‌خوانی این را تو نه مرگ

ای خضابت را جوانی کرده نام     مرگ دل را زندگانی کرده نام

وی ورم را نام کرده فربهی     راست چون‌ آزادی سرو سهی

زرد را کرده ز گلگونه عزیز     سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز

مشک را از باد رستی میدهی     حیز را تعلیم کستی میدهی

شعر ۳ بخش ۳۹ مصیبت نامه عطار «الحکایته و التمثیل»

خسروی کاعجوبهٔ آفاق بود     خسروی او علی الاطلاق بود

دختری چون ماه زیر پرده داشت     از غمش خورشید ره گم کرده داشت

پای تا سر لطف و زیبائی و ناز     دلفروز و دلفریب و دلنواز

آفتاب روی او افروخته     مهر و مه را ذره گی آموخته

کرده آهو یاد زلفش در تتار     تا قیامت ناف آهو نافه دار

شب ز شبگون حلقهای شست او     حلقه در گوش هلال از دست او

حلقهٔ هندوی او چون مقبلی     صد در از هر حلقهٔ در هر دلی

چون کمان ابرویش بس کوژ خاست     هر زفانی را زهی بنشست راست

ازکمانش تیر اگر رفتی برون     هرکه خوردی در زمان خفتی بخون

تیر مژگانش زسر تیزی که بود     بود ازو صد گونه خونریزی که بود

تاکه چشم نرگسین را برگشاد     بر همه جانها کمین را برگشاد

شورشی در جادوان افتاد ازو     های و هو در آهوان افتاد ازو

بود چون میمی دهان تنگ او     سر بمهر از لعل گوهر رنگ او

در نمیگنجید موئی در دهانش     گر همه بودی خود آن موی میانش

گر سخن گویم ز نطق او خطاست     زانکه تلخ است و بنتوان گفت راست

تلخی و شیرینیش آمیختست     کز نمکدانش شکر میریختست

آب حیوان تشنهٔ گفتار او     چشم رضوان عاشق دیدار او

از لب او گر صفت میبایدت     صدجهان پر معرفت میبایدت

چون دهم شرحش چگویم یا ربش     نیست شیرین هرچه گویم جز لبش

خود چه گویم چون کنم من یاد ازو     زآنکه ممکن نیست جز فریاد ازو

بود باغی آن صنم را چون بهشت     پر درخت و پر گل عنبر سرشت

خادمی آورده بود اندر بهار     از برای باغ صد مزدور کار

کار میکردند چون آتش همه     وز خوشی آن چمن دلخوش همه

تا که آن دختر برون آمد به باغ     همچنان کآید به شب چارم چراغ

همچو کبکی میخرامید از خوشی     همچو شهبازی سری پر سرکشی

اطلسش در خاک دامن میکشید     گیسوش عنبر بخرمن میکشید

چونکه شد گردان سمن بر نرم نرم     جملهٔ گلها بخاک آمد ز شرم

در میان آن همه مزدور کار     بود برنائی چو آتش بیقرار

عشق دختر در میان جان نهاد     عشق او در جان چرا نتوان نهاد

عشق دختر آتشی درجانش زد     جانش غارت کرد و بر ایمانش زد

رفت مرد از دست و در پای اوفتاد     دست و پایش سست بر جای اوفتاد

جامه در سیلاب اشکش غرق شد     آه آتش پاش او چون برق شد

دل شد و جان بیقرارش اوفتاد     کارش افتاد و چه کارش اوفتاد

آه او کز پرده پیدا آمدی     دوزخی دیگر به صحرا آمدی

اشک او کز دیده بیرون ریختی     ابر بودی ابر اگر خون ریختی

گاه سر بر سنگ میزد بیقرار     گاه بر دل سنگ میزد بیشمار

گاه جان میداد جانی مست عشق     گاه میخائید دست از دست عشق

عاقبت درخاک و خون بیهوش گشت     همچنان تا نیم شب خاموش گشت

دختر آگه شد ز عشق آن جوان     خادمی را گفت هین او را بخوان

تا زمانی خوش برو خندیم ما     تا مگر خود را برو بندیم ما

رفت خادم وان جوان را پیش برد     سوی گورش هم بپای خویش برد

چون درآمد آن جوان بیقرار     مجلسی میدید الحق چون نگار

ماهرویان ایستاده پیش و پس     جمله همدم همنشین و هم نفس

در میان میگشت جامی پر شراب     همچنان کز چرخ گردد آفتاب

شمعهای عنبر آتش میفشاند     عود هر دم دامنی خوش میفشاند

مرغ بریان پیش خوبان آمده     پس ز لبشان پای کوبان آمده

گشته موسیقار را رازی که بود     ظاهر از داود آوازی که بود

بانگ چنگ و نالهٔ نایش ز پی     معتدل با یکدگر چون شیر و می

از خوشی و مستی و آواز خوش     وز جمال لعبتان ماه وش

جوش و شوری در میان افتاده بود     های و هوئی در جهان افتاده بود

وآن صنم بنشسته چون مه پارهٔ     جلوه میکرد آنچنان رخسارهٔ

دل جمالش را بصد جان میخرید     ذرهٔ دردش بدرمان میخرید

آن جوان چون آنچنان مجلس بدید     در چنان مجلس چنان مونس بدید

لرزه بر اندام او افتاد سخت     سخت میلرزید چون برگ درخت

همچو ابر نوبهاری میگریست     زار میسوخت و بزاری میگریست

خواست تا فریاد بر گیرد چو مست     یک قدح پر باده دادندش بدست

آن قدح چون نوش کرد از دست شد     مست بود از عشق کلی مست شد

همچنان با ژندهٔ مست و خراب     بادلی پر آتش و چشمی پر آب

سوی او دزدیده مینگریستی     خود کجا دیدیش چون بگریستی

دختر آمد پیش او جامی بدست     جانش را میزد چو در پیشش نشست

زلف خود در دست آن مسکین نهاد     در دگر دستش می سنگین نهاد

گفت زلفم سخت دار و می بنوش     غم مخور امشبت خوشتر به ز دوش

آن جوان آنجا چو ننگ خویش دید     زلف او در دست و او را پیش دید

میندانست آن گدای بیقرار     تا کدامین چیز بیند زان نگار

چشم بیند یا خم ابروی او     روی بیند یا شکنج موی او

خنده بیند یا دو لعل آبدار     غمزه بیند یا دو زلف تابدار

در چنان جائی شکیبائی نداشت     طاقت غوغای زیبائی نداشت

عاقبت از بیخودی پست اوفتاد     جان بداد و جامش از دست اوفتاد

زین جهان جان ستان آزاد شد     شد بخاک و عشق او چون باد شد

چون نداری زور عشق دلبران     بیخبر مردی که داری دل بران

چون نداری مردیِ این کار را     میفروشی هر زمانی یار را

هرکه یار مهربان خواهد فروخت     پیش آب خضر جان خواهد فروخت

شعر کشف الاسرار عده الابرار میبدی، ۳ سوره آل عمران، ۹ النوبه الثانیه

قوله تعالی: إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ... الایة اذ در اول این آیت تعلق بآخر آیت گذشته دارد، یعنی: سَمِیعٌ عَلِیمٌ إِذْ قالَتِ میگوید: اللَّه شنوا و دانا است بحال و گفتار آن زن عمران که گفت: رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ و گفته‌اند که تعلق باصطفائیت دارد، یعنی «و اصطفی امرأة عمران اذ قالت». و گفته‌اند: تقدیر آنست که اذکر یا محمد بنیوش تا گویم از آنچه زن عمران گفت. بو عبیده گوید: این اذ را حکمی نیست و بهیچ چیز تعلق ندارد. و ازین جنس فراوان آید در قرآن در ابتداء آیات و قصص. إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ معنی آنست که زن عمران بن ماثان گفت، نام وی حنه، و به مریم بارور بود: لان نجانی اللَّه و وضعت ما فی بطنی لاجعلنه محررا اگر خداوند عز و جلّ مرا ازین عقبه برهاند، و این فرزند که در شکم دارم بسلامت از من جدا شود، بر خود واجب کردم که وی را آزاد دارم از کارهاء این جهانی، تا خدای را پرستد، و خدمت بیت المقدس کند. و ایشان بزرگ می‌داشتند خدمت مسجد قدس، و فرزندان بآن میدادند تقرّب را بخدای عزّ و جل.

و در شرع ایشان بر فرزندان فریضه بود طاعت داشتن، و گردن نهادن، و خود را بسپردن در چنین نذر که بایشان رفتی و این در حال کودکی بودی تا ببلوغ، و بعد از بلوغ اختیار ایشان را بودی از خدمت مسجد کردن و تیمار داشتن هم چنان بر عادت تا آخر عمر. یا بگذاشتن آن و بیرون شدن. اما معنی «محرر» خالص است، چنان که بهیچ چیز تعلق ندارد و هیچ چیز در وی نگیرد و یقال «رجل حرّ» ای خالص من العیوب «و طین حرّ» ای خالص من الرّمل و الحصاة، و الحرّ هو الذی صار للَّه تعالی فی الحقیقة عبدا.

آن گه دعا کرد مادر مریم تا آن نذر از وی پذیرفته شود. گفت: فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ از آنکه آن فرزند را هدیه‌ای ساخته بود در راه حق و در کار خیر، و نه هر هدیه بمحل قبول افتد و لهذا قال اللَّه تعالی: إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ قوله: فَلَمَّا وَضَعَتْها الایة... ای وضعت حملها اشارت بمعنی کرد از آن جهت بلفظ تأنیث گفت. قالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثی‌ عادت انبیاء و علماء ایشان چنان بود که هر کسی ازیشان فرزندی بخدمت مسجد قدس دادی تقرّب را بخدای عزّ و جلّ و پسر دادی نه دختر، که دختر عورت باشد و ناقص عقل و دین. و نیز زنان را عذر باشد گاه‌گاه، پس دختر شایستگی تحریر ندارد. مادر مریم گمان برد که پسر زاید، نذر از آن جهت کرد، پس که دختر بود، این سخن بر سبیل اعتذار برون داد و گفت: رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثی‌ خداوندا، من دختر زادم، و دختر چون پسر نبود و شایستگی تحریر ندارد. و آن گه گفت: وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ ای اعلم بمآلها و حقیقة احوالها. گفت: خدا داناتر است که عاقبت کار وی بچه باز آید و حقیقت حال وی چه بود.

قراءة شامی و عاصم بروایة بو بکر عیاش و یعقوب بِما وَضَعَتْ بضم تا است. و این از قول مادر مریم است . و روا بود برین قراءة که وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثی‌ عارض بود نه از قول مادر مریم و بر قراءة دیگران که وَضَعَتْ باسکان تا خوانند، لا بدّ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ عارض بود، نه از قول مادر مریم. وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثی‌ برین قراءة هر دو وجه پذیرد. وَ إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ بزبان رومی «مریم» امة اللَّه است. حنة گفت: من این دختر را مریم نام نهادم، و کذلک اسمها عند اللَّه عزّ و جلّ. مصطفی (ص) گفت: «حسبک من نساء العالمین اربع: مریم بنت عمران و آسیة امرأة فرعون و خدیجة بنت خویلد، و فاطمة بنت محمد».

وَ إِنِّی أُعِیذُها بِکَ ای امنعها و اجیرها بک و ذریّتها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ الملعون المطرود.

عن النبی (ص) انه قال: «ما من مولود الّا و الشیطان ینال منه طعنة و لها یستهل الصّبیّ الّا ما کان من مریم و ابنها فانها لما وضعتها قالت: انی اعیذها بک و ذرّیتها من الشیطان الرجیم فضرب من دونها، حجاب»

ذرّیة زایندگانند که ذرّیت از ایشان بود و نیز فرزندان باشند که زادگانند، از ذرو گرفته‌اند. یعنی از خلق خدا که بر زمین پراکنده‌اند. ذرا یذرو و تَذْرُوهُ الرِّیاحُ ازینست و رواست که از ذَرَأَ بود، و قد تقدم ذکره . شیطان نامیست از جن و انس هر ناپاک را. و در خبر است که از خلفاء راشدین یکی مردی را دید در پی کبوتر، گفت: شیطان یتبع شیطانة ، تأنیث روا داشت در شیطان. و اللَّه در قرآن از جن و انس شیاطین گفت. و عرب کسی را که داهی بود، شیطان گویند. و بآن ذم نخواهند. و شیطان را دو وجه است از روی معنی. یکی آنکه از «شاط بدمه» است، یعنی که: او در خون ولد آدم شده است. برین تأویل نون نه اصلی است و بر وزن فعلان است چون عطشان. دیگر وجه اشتقاق آن از «شطون» است. عرب گویند: «نوی شطون» ای بعیدة و برین تأویل نون اصلی است و بر وزن «فیعال».

و «رجم» در قرآن بر وجوه است، یکی کشتن، یکی دور کردن، یکی بیرون کردن، یکی بگمان گفتن، یکی نکوهیدن و رجیم این جا از دو وجه است: یکی از بیرون کردن است که گفتند او را: فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ. و دیگر از نکوهیدن است و لعنت شنوانیدن و بد نام کردن که گفت وی را: مَذْمُوماً و الذّم العیب این رجم که عیب است، زبان زدن است. چنان که در احکام اسلام «رجم» سنگ زدن است و کشتن.

فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ الایة... این اجابت دعاء مادر مریم است، تا آنجا که گفت: «حسنا» میگوید: بپذیرفت آن را خداوند آن پذیرفتنی نیکو، و برویانید او را به نبات نیکو. یعنی بر صلاح و سداد و معرفت و طاعت خدای.

قبول مصدر است بر وزن فعول چنان که وضوء و طهور و ولوع و وقود. و انبات سخنی روانست در میان عرب در کار پروردن فرزند. وَ کَفَّلَها زَکَرِیَّا قراءة کوفی مشدّد است و زکریا مقصور، ای و کفلها اللَّه زکریا میگوید: وی را بداشتن فرا زکریا (ع) سپرد، و باقی بتخفیف خوانند و زکریاء ممدود، و معنی آنست که زکریا مریم را بداشتن بپذیرفت و صحّ فی الخبر «انا و کافل الیتیم فی الجنة کهاتین و اشار باصبعیه»

و زکریا پیغامبری بود از خداوند عزّ و جلّ باهل شام در آن زمان، و از فرزندان سلیمان بن داود (ع) بود. کلبی گفت: چون مریم از مادر جدا شد، مادر او را در خرقه‌ای پیچید و بمسجد بیت المقدس فرستاد، پیش احبار و دانشمندان ایشان، و رئیس و مهتر احبار زکریا بود. گفت: من او را برگیرم، و من بداشت او اولی‌ترم که خواهر او نزدیک من است بزنی. احبار گفتند: اگر او را بخویشان و قرابت باز می گذاشتندی، هیچکس بوی نزدیکتر از مادر وی نبود، بوی بگذاشتندی. پس باتفاق قرعه بزدند و سهم زکریا بقرعه بیرون آمد، بوی تسلیم کردند. زکریا رفت و از بهر وی غرفه‌ای بساخت چنان که بنردبان پایه بر آن غرفه میشدند، و او را در آن غرفه بنشاند. این است که رب العالمین گفت: کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ.

محراب نامیست شریف‌تر جای را و گرامی‌تر چون غرفها، و کوشکها. إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ. این محراب کوشک داود است و محاریب مقاصیر است. و گفته‌اند که: محراب مسجد است. و مسجد و نمازگاه از بهر آن محراب گویند، لکونه موضع محاربة النفس و الشیطان.

کُلَّما دَخَلَ میگوید: هر گه که زکریا بر مریم در شدی، در آن محراب وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً. بنزدیک وی روزیی یافتی. در تفسیر آورده‌اند که در تابستان میوه زمستانی تازه یافتی، و در زمستان میوه تابستانی تازه. قالَ یا مَرْیَمُ! گفت: ای مریم! أَنَّی لَکِ هذا این ترا از کجاست؟ انّی در لغت عرب دو چیز بود: بمعنی کیف بود، چنان که گفت: أَنَّی یُحْیِی. و بمعنی من أین چنان که این جا گفت: أَنَّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مریم گفت: این از نزدیک خداست.

گفته‌اند که: جبرئیل می‌آورد از آسمان. آن گه گفت: إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ. محتمل است که این هم از قول مریم بود. معنی آنست که: درین هیچ شگفتی نیست که ما را از غیب روزی میرسد که خدای دارنده و روزی گمارست، آن را که خواهد روزی میدهد از خزانه فراخ بکرم فراخ، بی‌مئونت و بی‌قیاس.

روی عن جابر بن عبد اللَّه: «ان رسول اللَّه (ص) اقام ایاما لم یطعم طعاما، حتّی شقّ ذلک علیه، فطاف فی منازل ازواجه فلم یجد عند واحدة منهن شیئا، فاتی فاطمة فقال: یا بنیّة! هل عندک شیئا آکله فانی جائع. فقالت: لا و اللَّه بابی انت و امی، فلما خرج من عندها رسول اللَّه ص بعثت إلیها جارة رغیفین و بضعة لحم، فاخذته منها فوضعته، فی جفنة لها و غطت عندها و قالت و اللَّه لاؤثرنّ بها رسول اللَّه (ص) علی نفسی و من عندی، و کانوا جمیعا محتاجین الی شبعة طعام، فبعثت حسنا او حسینا الی رسول اللَّه فرجع الیها، فقالت بابی انت و امی، قد اتانا اللَّه بشی‌ء فخبأته لک، فکشفت عن الجفنة فاذا هی مملوءة خبزا و لحما، فلما نظرت الیها عرفت انها برکة من اللَّه عزّ و جلّ. فحمدت اللَّه و صلّت علی نبیّه ص. فقال علیه السلام: من این لک یا بنیة! فقالت هو من عند اللَّه إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ. فحمد اللَّه و قال: الحمد للَّه الذی جعلک شبیهة سیدة نساء بنی اسرائیل، فانها کانت اذا رزقها اللَّه شیئا فسئلت عنها قالت هو من عند اللَّه ان اللَّه یرزق... و بعث رسول اللَّه الی علی (ع) ثم اکل رسول اللَّه (ص) و فاطمة و علی و الحسن و الحسین و جمیع ازواج النبی (ص) و اهل بیته جمیعا حتی شبعوا قالت فاطمة و بقیت الجفنة کما هی و اوسعت منها علی جمیع جیرانی، و جعل اللَّه‌ عزّ و جلّ فیها برکة و خیرا.

قوله: هُنالِکَ دَعا زَکَرِیَّا رَبَّهُ هنالک بلام و کاف هناک بکاف و بی‌لام، و هنا بی‌لام و بی‌کاف هر سه بمعنی ثمّ است. عرب آن را بیشتر در موضع حین نهند. میگوید: هم بر آن جای و هم در آن هنگام که زکریا ع میوه تازه دید نه در هنگام خویش و دانست که آن از قدرت فراخ خداوندست و نه از هنگام طبع، طمع افتاد او را بفرزند، و زن او عاقر بود که نه زائید. با خود گفت: که او که میوه تواند آفرید بی‌هنگام، فرزند تواند آورد از عاقر. در آن هنگام زکریا ع خداوند خویش را خواند گفت: رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ... لدّ، و لدی و لدن هر سه بمعنی عند است.

ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً ای نسلا مبارکا، تقیا، رضیا، همانست که جای دیگر گفت: وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ ای مجیب الدعاء. کقوله تعالی: إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ ای فاجیبونی و کقولهم سمع اللَّه لمن حمده ای اجاب.

روی ان النبی (ص) قال: ایما رجل مات و ترک ذرّیة طیبة اجری اللَّه علیه مثل اجر عملهم لا ینقص من اجورهم شیئا.

فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ حمزه و کسایی فنادیه بیاء خوانند بر تقدیم فعل و ملائکة هر چند که جمع است، این جا جبرئیل خواهد. عرب روا دارند کسی را که رئیس و مهتر قوم باشد که از وی خبر بلفظ جمع باز دهند. چنانک رب العالمین گفت: الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ در تفسیر است که باین ناس ابو سفیان بن حرب خواهد بود. فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ میگوید: جبرئیل آواز داد زکریا (ع) را، و او بر پای بود، نماز میکرد در محراب. این محراب مسجد بیت المقدس است.«ان اللَّه» بکسر الف قراءة شامی و حمزه. یُبَشِّرُکَ بتخفیف قراءة حمزه و کسایی میگوید: خدا ترا شاد میکند به پسری نام وی یحیی (ع). و در سوره مریم است که هرگز پیش از وی یحیی نیافریدیم. مفسران گفتند: «سمّی یحیی لانّ اللَّه احیا قلبه بالایمان و النبوة» یحیی از حیاة است، و حیاة حقیقی حیاة دل است، و حیاة دل بنبوت و ایمان است. و یحیی را هم نبوت بود و هم ایمان. و گفته‌اند که: یحیی نام کردند او را که اللَّه بعلم قدیم خود دانست که از دنیا شهید بیرون شود، و رب العالمین شهیدان را زندگان خواند: بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ.

روی ان النبی (ص) قال من هوان الدنیا علی اللَّه ان یحیی بن زکریا قتلته امرأة.

و قیل سمّی یحیی لانّ اللَّه تعالی احیا به عقر امّه. و قیل لانّه، احیاه بالطاعة حتی لم یعص قطّ و لم یهمّ بمعصیة.

قال رسول اللَّه (ص) ما من احد الا یلقی اللَّه عزّ و جلّ قد همّ بخطیئة او عملها الّا یحیی بن زکریا فانه لم یهمّ و لم یعملها.

مُصَدِّقاً نصب علی الوصف، او الحال «بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ» و این بکلمه را سه معنی است: یکی آنست که یبشرک بیحیی بکلمة من اللَّه یعنی که این بشارت سخنی است از خداوند عزّ و جلّ. دیگر وجه آنست که: خدای ترا بشارت میدهد به پسری از زن عاقر بکلمه کن سدیگر معنی آنست که: مصدقا بعیسی بن مریم انّه ابن مریم من غیر أب و انه عبد اللَّه و رسوله. گویند: اول کسی که بعیسی بن مریم ایمان آورد و بنبوت و رسالت وی اقرار داد، یحیی بود. یحیی بسه سال مه از عیسی بود، و هر دو پسر خاله یکدیگر بودند. عیسی از مریم بنت عمران زاد و یحیی از حنة بنت عمران. و گفته‌اند: مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ معنی آنست که: یحیی از عاقر زاده قدرت خدای را گواهست. عیسی عن را از مادر بی‌پدر زاده.

روی: انّ امرأة زکریّا أتت مریم لیلة تزورها، فلما فتحت الباب التزمتها. فقالت امرأة زکریا یا مریم اشعرت انّی حبلی: قالت مریم. اشعرت انّی ایضا حامل قالت امرأة زکریا فانی وجدت ما فی بطنی سجد لما فی بطنک و ذلک قوله: مُصَدِّقاً بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیِّداً

در نعت یحیی (ع) میگوید: بار خدای مهتری است کریم‌تر خدای عزّ و جلّ گفته‌اند: که سه چیز شرط سیادت است: علم و حلم و تقوی. تا این سه خصلت بهم نیایند در یک شخص، استحقاق سیادت مرو را ثابت نشود و قیل السّیّد السّائس لسواد النّاس ای معظمهم و لهذا یقال سید العبد و لا یقال سید الثوب. وَ حَصُوراً حصور آنست که بزنان نرسد و گرد ایشان نگردد، و فعول است بمعنی فاعل، یعنی حصر نفسه، عن الشهوات، و گفته‌اند: فعول است بمعنی مفعول کانه، محصور عنهن ای ممنوع محبوس عنهنّ من قبل اللَّه عزّ و جلّ.

وَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ این صالح در قرآن پیغامبران را جایهاست. پارسی آن «شایسته» است. چنانک گویی: فلان یصلح لهذا الامر

روی ابو هریرة قال: سمعت رسول اللَّه (ص): کل بنی آدم یلقی اللَّه بذنب قد اذنبه یعذّبه اللَّه ان شاء او یرحمه، الّا یحیی بن زکریا فانه کان سیدا و حصورا و نبیّا من الصالحین.

قالَ رَبِّ الایة... مفسران گفتند: زکریا (ع) این خطاب با جبرئیل کرد و گفت: یا سیدی! أَنَّی یَکُونُ لِی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ مرا فرزند چون بود؟

و پیری بمن رسید و پوستم بر استخوان خشک شده از پیری. گویند: صد و بیست سالش از عمر گذشته بود، و زن او را نود و هشت سال. و این سخن نه بر سبیل انکار گفت، بل چون رب العالمین در آفرینش خلق حکم چنان کرده است بر عموم، و عادت چنان رانده که از مرد پیر و زن عاقر فرزند نیاید، زکریا (ع) خواست تا بداند که این فرزند ایشان را چون در وجود خواهد آمد هم در حال پیری و ضعف؟ یا ایشان را بجوانی و قوت شباب باز برد و فرزند آرد، یا از زنی دیگر خواهد بود؟ یا بر طریقی دیگر بیرون از عادت آفرینش عموم خواهد بود؟! پس این سؤال از کیفیت وجود فرزند رفت، نه از اصل وجود. بعضی علماء گفتند: این سخن که از وی رفت، نه سؤال بود بلکه استعظام نعمت خدای عزّ و جلّ بود، چنان که عرب گویند، چون شغلی عظیم و نعمتی بزرگ پدید آید: «من لی بکذا، و من أین لی کذا؟» یعنی من ازین که باشم؟

و چه باشم؟ و از کجا اهل این نعمت شوم؟ پس جبرئیل از پیغام خدای وی را جواب داد: کَذلِکَ اللَّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ. معنی آنست که: این فرزند ترا هم در حال ضعف و پیری دهد، و از کمال قدرت وی دور نیست که آفرینش خدای این فرزند را همچون آفرینش اللَّه است آن را که خواهد و هر چه خواهد. یعنی که اگر تعجب میکنی درین کار پس تعجب کن در همه اختراعات و ابداعات اللَّه که آن همه بر یک نسق است از روی قدرت.

قوله: قالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً زکریا (ع) از آن پس نشان خواست که وقت حمل این فرزند کی بود؟ و چه نشان دارد؟ تا در شکر و سپاس داری و عبادت بیفزایم قالَ آیَتُکَ أَلَّا تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ إِلَّا رَمْزاً این رمز همان وحی است که جای دیگر گفت: فَأَوْحی‌ إِلَیْهِمْ. و معنی هر دو درین قصه اشارتست او را.

گفتند: شرط آنست که با اهل خود مباشرت کنی در حال طهر و نشان حمل آنست که سه روز سخن با مردم نتوانی گفتن، مگر اشارتی بدست یا بسر و زبان، هم چنان بجای بی‌خرس و بی‌مرض. بعضی علماء گفتند: آن زبان بستن وی از سخن با مردمان عقوبتی بود که رب العالمین بوی خواست که بعد از آنکه بمشافهه با فرشته سخن گفته بود آیت و علامت میخواست. قومی دیگر بعکس این گفته‌اند و آن آنست که: زکریا (ع) از رب العزت قربتی و عبادتی خواست تا آن بجای آرد شکر نعمت اجابت دعا را، رب العزّت وی را فرمود که جملگی خویش سه روز در کار عبادت و تسبیح و ذکر ما کن، و با مردم سخن مگوی، آن ترا شکر نعمت است و پذیرفته ما.

وَ اذْکُرْ رَبَّکَ کَثِیراً این دلیل است که زبان وی از تسبیح نماز و ذکر خدا بسته نبود. وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ تسبیح نامی است همه سخنان را که بآن خدای ستایند، هر چند که استعمال آن بیشتر در سُبْحانَ اللَّهِ رود. و سبّوح پاک بی‌عیب است مصطفی (ص) گفت: هیچ روز نبود، که نه منادی ندا کند: «ایها الخلائق سبّحوا الملک القدوس» عایشه گفت: مصطفی (ص) در سجود گفتی: «سبوح، قدوس، رب الملائکة و الروح».

روایت است از عبد العزیز بن ابی داود، گفت: روزی مصطفی (ص) در مدینه با یاران نشسته بود، یاران بکوهی نگریستند و گفتند: یا رسول اللَّه «ما اعظم هذا الجبل!» چه عظیم است این کوه! رسول (ص) گفت: هیچکس از شما در بهشت نشود، تا چندان که این کوه است وی را عمل نبود. یاران همه دلتنگ شدند و سر در پیش افکندند، و از آن گفت خویش پشیمان شدند که ما چرا آن گفتیم تا این شنیدیم؟ رسول خدا گفت: «مالی أراکم محزونین؟»

چه بودست مرا که شما را دلتنگ می‌بینم؟ ایشان گفتند: کاشکی ما را این نظر و این گفت نبودی! یعنی که این دشخوار کاریست عمل فراوان باید تا چندانک باین کوه برآید. رسول (ص) گفت: دلتنگی مکنید، این آسان‌تر از آنست که شما پندارید.

نه شما می‌گوئید: «سبحان اللَّه»! این گفت شما از آن عظیم‌تر است و تمام‌تر! در روزگار عمر (رض) مردی را حدّ می‌خوردن می‌زدند. آن مرد در میانه ضرب گفت: «سبحان اللَّه» عمر (رض) فرا جلاد گفت: «دعه، فان التسبیح لا یستقرّ الّا فی قلب مؤمن». و روی ان علیا (ع) قال: «سبحان اللَّه کلمة احبّها اللَّه و رضیها و قالها لنفسه و احبّ ان یقال له، و لم تقل الّا لربنا و الیها یفزع الخلائق،» بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکارِ ابکار در بامداد شدن است و این جا بمعنی بکرة است، مصدر بجای اسم نهاد، چنانک گفت: فالِقُ الْإِصْباحِ. اصباح بمعنی صبح است، مصدر بجای اسم گفت، اینجا همچنانست. عرب از وقت آفتاب برآمدن تا بچاشتگاه بکرة گویند، و از وقت آفتاب فرو شدن تا پاره‌ای از شب بگذرد، عشی گویند.

و مراد باین دو کلمه نه آنست که: تا زکریا (ع) در تسبیح و نماز بهر دو طرف روز اختصار کند، بلکه دوام ذکر و عبادت خواهد، در همه اوقات شبانروز باین سه روز مخصوص.

روی عن ابی الدرداء (رض) قال: «یا ایها الناس! اذکروا للَّه یذکرکم، ما من عبد یقول لا اله الا اللَّه الّا قال اللَّه تعالی صدق عبدی لا اله إلّا انا وحدی. و ما من عبد یقول: الحمد للَّه، الّا قال اللَّه تعالی صدق عبدی، منّی بدأ الحمد و الیّ یعود و انا احقّ به. و ما من عبد یقول: اللَّه اکبر الّا قال اللَّه تعالی صدق عبدی انا اکبر کل شی‌ء، و لا شی‌ء اکبر منی. و ما من عبد یقول سبحان اللَّه و بحمده الّا قال اللَّه تعالی صدق عبدی سبحانی و بحمدی، منی بدأ التسبیح و الیّ یعود. و هی لی خالصا. و ما من عبد یقول لا حول و لا قوّة الا باللَّه، الا قال اللَّه. صدق عبدی، لا حول و لا قوة الّا بی. سل عبدی تؤت.»

روی انّ یحیی بن زکریا (ع) مرّ علی قبر دانیال النبی (ع) فسمعه، و هو فی القبر، یقول: «سبحان الّذی تعزّز بالقدرة و البقاء، قهّر العباد بالموت و الفناء، قال فسمع ثم مضی.

فنادی به مناد من السماء: یا یحیی! انا الّذی تعززت بالقدرة و قهّرت العباد بالموت، استغفرت له السماوات و الارض و من فیهنّ. و روی ان النبی (ص) قال: أ لا ادلّکم علی کلمات هنّ افضل الکلام الّا القرآن؟ و هنّ من القرآن خفاف علی اللسان، ثقال فی المیزان، یرضین الرحمن و یطردن الشیطان، سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اکبر.

و عن ابی ذر قال: قال رسول اللَّه (ص): «علی کلّ نفس کلّ یوم طلعت فیه الشمس صدقة منه علی نفسه». قلت: یا رسول اللَّه! من این نتصدق و لیس لنا اموال؟ قال: «و ان من ابواب الصدقة الصلاة و التکبیر و التحمید للَّه، و سبحان اللَّه، و لا اله الّا اللَّه، و اللَّه اکبر و استغفر اللَّه» قال: «و قبض علیهنّ ملک فجعلهنّ تحت جناحه و صعد بهنّ. فلا تمرّ علی جمع من الملائکة الّا استغفروا لقائلهنّ حتّی تجی‌ء بها وجه الرحمن عزّ و جل.»

ترجیع بند ۳ شاه نعمت الله ولی

ای به مهرت دل خراب آباد     وز غمت جان مستمندان شاد

طاق ابروت قبلهٔ خسرو     چشم جادوت فتنهٔ فرهاد

لب لعل تو کامبخش حیات     سر زلفت گره گشای مراد

هر که شاگردی غم تو نکرد     کی شود درس عشق را استاد

ما به ترک مراد خود گفتیم     در ره دوست هر چه باداباد

دوش سرمست درگذر بودم     بر در مسجدم گذار افتاد

مقرئی ذکر قامتش می گفت     هر کس آنجا رسید خوش بستاد

از پی آن جماعت افتادم     تا ببینم که چیستشان اوراد

ناگه از پیش امام روحانی     رفت بر منبر این ندا در داد

بند ۱

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

شاهدی از دکان باده فروش     به رهی می گذشت سرخوش دوش

حلقهٔ بندگی پیر مغان     کرده چون در عاشقی درگوش

بسته زُنار همچو ترسایان     جام بر دست و طیلسان بر دوش

گفتم ای دستگیر مخموران     از کجا می رسی چنین مدهوش

جام گیتی نمای با من داد     گفت از این باده جرعه ای کن نوش

گر تو خواهی که تا شوی محرم     در خرابات راز را می پوش

گفتم این باده از پیالهٔ کیست     لب به دندان گرفت و گفت خموش

تا که از پیر دیر پرسیدم     که ز سودای کیست این همه جوش

هیچ کس زین حدیث لب نگشود     ناگهان چنگ برکشید خروش

بند ۲

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

ترک بالا بلند یغمائی     سر و سردار ملک زیبائی

شهرهٔ انس و جان به خوشروئی     فتنهٔ مرد و زن به غوغائی

طلعتش ماه برج نیکوئی     قامتش سرو باغ رعنایی

از در دیر چون درون آمد     هر کسش دید گشت شیدائی

تا که از مرحمت نظر انداخت     به من مستمند سودائی

که گرت آرزوی سلطنتست     چند هجران کشی و تنهائی

گفت ای عاشق بلا دیده     تا به کی بیخودی و رسوائی

در ره دوست کفر و دین درباز     در خرابات باده پیمائی

چون که برگشتم از ره تقلید     داد تلقینم این به دانائی

بند ۳

 که سراسر جهان و هرچه در اوست

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

ترک سرمست چون کمان برداشت     هر کرا بود دل ز جان برداشت

در گمان بودم از خیال میانش     چون کمر بست این گمان برداشت

گفتم ای خسرو وفاداران     قدمی چند می توان برداشت

به گلستان خرام تا با تو     من بیدل کنم ز جان برداشت

در چمن رفت و همچو گل بشکفت     نام خوبی ز ارغوان برداشت

در زمان چون که مست شد ساقی     شیشه را مهر از دهان برداشت

باده چون گرم شد به صیقل روی     زنگ ز آئینهٔ روان برداشت

هر کدورت که داشت دل از درد     درد او آمد از میان برداشت

باده از حلق شیشهٔ صافی     دم به دم ناله و فغان برداشت

بند ۴

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

غمزهٔ شوخ آن بت طناز     می کشد خلق را به عشوه و ناز

از پس پرده می نوازد چنگ     مطرب عود سوز بربط ساز

او شهنشاه مسند خویشی     ما گدایان آستان نیاز

گه بود همچو باه جان پرور     گه بود چون خمار روح گداز

اوست مقصود ساکنان کنشت     اوست مقصود رهروان حجاز

گر کشد خسرویست کامروا     ور ببخشد شهی است بنده نواز

ای دل ار آرزوی آن داری     که شود با تو آشکارا راز

گذری کن به سوی میخانه     تا ببینی حقیقتش ز مجاز

تا ببینی بتان ماه جبین     که سراسر کشنده اند آواز

بند ۵

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

ای غمت پادشاه کشور دل     بی وفای تو خاک بر سر دل

زلف شستت کمین کنندهٔ جان     چشم مستت به غمزه رهبر دل

آزمندیم و دم نزد یک دم     جان ما بی غم تو بر در دل

زنده دل می کند به بادهٔ ناب     که شرابیست نو به ساغر دل

صبحدم لعبت پری زاده     آمد و حلقه کوفت بر در دل

در گشود و نشست مستانه     روی خود داشت در برابر دل

چون به دیوان دل فرو رفتم     این سخن بود در برابر دل

بند ۶

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

 عکس یک پرتوی است از رخ دوست

ساقیا بادهٔ شبانه کجاست     می بیاور که دور نوبت ماست

جام گیتی نمای پیش آور     که در او جرعه ای خدای نماست

بی خبر کن مرا ز هستی خود     که خبر آرمت که یار کجاست

به گدائی رویم بر در دوست     که مراد همه جهان آنجاست

پیر پیمانه نوش پیمان ده     آن زمانی که بزم می آراست

گفت با دوست هر که بنشیند     باید اول ز رأی خود برخاست

تا ببینی به دیدهٔ معنی     نعمت الله را تو از چپ و راست

پس از آنت به گوش جان آید     در جهان آنچه مخفی و پیداست

بند ۷

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

ما اسیران بند سودائیم     دردمندان بند برپائیم

ما اسیران وادی عشقیم     مصلحت بین کوی غوغائیم

گه تهی کیسه گاه قلاشیم     گاه پنهان و گاه پیدائیم

گاه مانند زمین پستیم     گاه همچون سپهر بالائیم

همچو سید ز کفر و دین فارغ     در خرابات باده پیمائیم

هر که با ما نشست مؤمن شد     از دلش زنگ کفر بزدائیم

چون شود جان او به می صافی     بعد از آنش تمام بنمائیم

بند ۸

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

دوشم از غیبت پیر عالم عشق     این سخن یاد دادم از دم عشق

کای گدای همه قدح نوشان     جام می نوش تا شوی جم عشق

کرده ام خود به ترک مردم عقل     از برای صفای مردم عشق

بستم احرام کوی کعبهٔ جان     غسل کردم به آب زمزم عشق

چون رسیدم به قبلهٔ عرفات     دیدم اندر هوای عالم عشق

شور مستی فزون شد دل را     هر دم از جرعهٔ دمادم عشق

جمله کاینات و هرچه در اوست     غرق بودند پیش شبنم عشق

نعمت الله را چو می دیدم     شد یقینم که اوست محرم عشق

ورق عاشقی چو شد معلوم     این سخن بود فضل اعظم عشق

بند ۹

 که سراسر جهان و هرچه در اوست 

عکس یک پرتوی است از رخ دوست

قصیده ۳ شاه نعمت الله ولی

از نور روی اوست که عالم منور است     حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است

سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق     بر درگه رفیع جلالش چو چاکر است

زوج بتول باب امامین مرتضی     سردار اولیا و وصی پیمبر است

مسند نشین مجلس ملک ملائکه     در آرزوی مرتبه و جای قنبر است

هر ماه ، ماه نو به جهان مژده می‌دهد     یعنی فلک ز حلقه به گوشان حیدر است

اسکندر است بنده او از میان جان     چوبک زن درش بمثل صد چو قیصر است

گیسو گشاد و گشت معطر دماغ روح     رو را نمود و عالم از آن رو مصور است

جودش وجود داد به عالم از آن سبب     عالم به یمن جود و جودش منور است

خورشید لَمعه ایست ز نور ولایتش     صد چشمه حیات و دو صد حوض کوثر است

نزدیک ما خلیفهٔ بر حق امام ماست     مجموع آسمان و زمینش مسخر است

مداح اهل بیت به نزدیک شرع و عقل     دنیا و آخرت همه او را میسر است

لعنت به دشمنان علی گر کنی رواست     می کن مگو که این سخنت بس مکرر است

گوئی که خارجی بود از دین مصطفی     خارج مگو که خارجی ، شوم کافر است

هر مؤمنی که لاف ولای علی زند     توقیع آن جناب به نامش مقرر است

یا دست جود او چه بود کان مختصر     با همتش محیط سرابی محقر است

او را بشر مخوان تو که سر خداست او     او دیگر است و حالت او نیز دیگر است

طبع لطیف ماست که بحریست بیکران     هر حرف از این سخن صدفی پر ز گوهر است

هر بیت از این قصیده که گفتم به عشق دل     می خوان که هر یکی ز یکی خوب و خوشتر است

سید که دوستدار رسولست و آل او     بر دشمنان دین محمد مظفر است

قصیده ۳۳ شاه نعمت الله ولی

هر که دارد با علی یک مو شکی     نزد شیر حق بود چون موشکی

کی تواند با علی کردن مصاف     خارجی گر لشگرش باشد لکی

هفت دریا با محیط علم او     نزد ما باشد ز بسیار اندکی

منکر آل عبا دانی که کیست     جاهلی یابد تباری مردکی

ذوالفقارش کرد دشمن را دو نیم     این یکی نیمی و آن یک نیمکی

آفتاب آسمان لافتی     سایهٔ لطف الهی بی شکی

عالم ملک ولایت مرتضی     بندهٔ او خدمت جانی یکی

شاهباز آشیان لامکان     با همای همت او مرغکی

با شکوه کوس او روز نبرد     خود چه باشد نام کوس و طبلکی

مصطفی و مرتضی را دوست دار     صورتاً هستند دو در معنی یکی

نعمت الله دوستی اهل بیت     جای داده در دل خود نیککی

غزل ۳۹۳ شاه نعمت الله ولی

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست     در دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست

چیست عالم سایه بان آفتاب حسن او     این چنین شاه لطیفی هیچ جائی هست نیست

بینوایان یافتند از جود آن سلطان نوا     در همه لشگر گه او بینوائی هست نیست

دردمندانیم و می نوشیم دُرد درد دل     غیر این شربت دگر ما را دوائی هست نیست

بر در میخانه با رندان مجاور گشته ایم     درجهان خوشتر از این دولت سرائی هست نیست

کشتهٔ او را حیات جاودانی نیست هست     عاشقان را غیر ازین دیگر بقائی هست نیست

نعمت الله می نماید نور چشم ما به ما     مثل او آئینهٔ گیتی نمائی هست نیست

قطعه ۳ رهی معیری «دشمن و دوست»

دیگران از صدمه اعدا همی‌نالند و من     از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی

سست‌عهد و سردمهرند این رفیقان همچو گل     ضایع آن عمری که با این سست‌عهدان سر کنی

دوستان را می‌نپاید الفت و یاری ولی     دشمنان را همچنان برجاست کید و ریمنی

کاش بودندی به گیتی استوار و دیرپای     دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

قطعه ۳۳ رهی معیری «بزم زهره»

تو ای آتشین زهره کز تابناکی     فروزان کنی بزم چرخ کهن را

برون افکنی از پی دل‌فریبی     از آن نیلگون جامه، سیمینه‌تن را

به روی تو زان فتنه شد خاطر من     که ماننده‌ای روی معشوق من را

ز روشنگرانت شبی انجمن کن     بیفروز از چهره آن انجمن را

یکی بزم افلاکی و خسروانی     که درخور بود زهره چنگ‌زن را

چو آراستی محفل آسمانی     بخوان سوی بزمت من و ماه من را

چند تغزل رهی معیری «ماه قدح نوش»

هوشم ربوده ماه قدح‌نوشی     خورشیدروی زهره بناگوشی

زنجیر دل ز جعد سیه سازی     گلبرگ تر به مشک سیه پوشی

از غم به سان سوزن زرینم     در آرزوی سیم بر و دوشی

خون جگر به ساغر من کرده     ساغر ز دست مدعیان نوشی

بینم بلا ز نرگس بیماری     دارم فغان ز غنچه خاموشی

دردا که نیست ز آن بت نوشین‌لب     ما را نه بوسه‌ای و نه آغوشی

بالای او به سرو سهی ماند     مژگان او بخت رهی ماند

ای مشکبو نسیم صبحگاهی     از من بگو بدان مه خرگاهی

آه و فغان من به فلک بر شد     سنگین دلت نیافته آگاهی

با آهنین‌دل تو چه داند کرد؟     آه شب و فغان سحرگاهی

ای هم‌نشین بیهوده‌گو تا چند     جان مرا به خیره همی‌کاهی؟

راحت ز جان خسته چه می‌جویی؟     طاقت ز مرغ بسته چه می‌خواهی؟

بینی گر آن دو برگ شقایق را     دانی بلای خاطر عاشق را

قصیده ۳۳ نظیری نیشابوری

خون دشت کربلا می جوشد از مژگان من     داغ زهرا تازه شد در کلبه احزان من

چشم غواصم به ساحل گوهری آورده بود     باز واصل شد به دریا گوهر غلطان من

چرخ را بر گوهر من بس که می لرزید دل     در زمین از جنبش ارکان فرو شد کان من

روشنایی ضمیرم بود از دیدار او     ای دریغا مرد خضر چشمه حیوان من

با صدف مانم که غواصم به دور افکنده است     بی گهر افتاده بر ساحل تن عریان من

نیش پیکان در جگر دارم ز شست روزگار     چون دم سوفار خونین بین لب خندان من

بس که در جانم فراق او سرایت کرده است     گر بنالم جان برآید همره افغان من

وه که کس اشگی درین ماتم به جیب من نریخت     هیچ یار آبی نزد بر سینه عطشان من

دیده ام آتش نمی بارد ازین شیون دریغ     سرد می کوبند آهن بر دل سندان من

ای که دور از دیده ام در عین جان بنشسته ای     سر برآور تا قیامت بنگری در جان من

ناله من چشم بیمار تو را در خواب کرد     درد من بر تو گواراتر شد از درمان من

زاد راه مرگ شد دارو و درمان طبیب     لقمه کرمان شدی از حکمت لقمان من

چشم از احباب پوشم وقت تاریکی رسید     شد فرو در چاه مغرب اختر تابان من

دخلم از خرجم فزونتر بود مردم یافتند     شحنه شه گنج بیرون برد از ویران من

خضر و عیسی را کند بیمار از بیم اجل     خانه ویران و گورستان آبادان من

هرچه هستی بود با اهل و ولد درباختم     «من علیها فان » رقم کردند بر دیوان من

غیرت حق از دلم مهر علایق برگرفت     شاید ار فردا نگیرد چنگ کس دامان من

نعره «انی اناالله » زآتش وادی رسید     مال و زن بگذاشت در ره موسی عمران من

غیرت من گرنه در شکل بشر ظاهر شدی     «لم یکن کفوا احد» نازل شدی در شان من

نوح فرزندی به طوفان داد بس مشکل نمود     غرق شد مال و زن و فرزند در طوفان من

همچو ابراهیم دیدم شکل قربانی به خواب     «شکر لله » بی عوض مقبول شد قربان من

تندباد دی ز باغ هرکسی شاخی شکست     کنده شد از بیخ و بن خشک و تر بستان من

سر به جای گوی ز اول در میان انداختم     تا کسی دیگر نراند رخش در میدان من

نظم و نثر واژگون بر لوح من بنوشته اند     خواب شیطانی ببیند روح با رحمان من

گر به پیش دیده ام مردم گیا روید چه سود؟     نور چشمم شد ز چشم مردمک افشان من

بر امید آنکه کفو خاندان من شوند     فضل سوی دودمان آورده اند اخوان من

یوسف از کنعان پی عقد زلیخا خوانده اند     گو بیا بنگر زلیخا مرده در زندان من

می نهادم نعل در آتش فریدون را به مهر     دزد چرم کاویانی برد از دکان من

ساغر از عهد الستم می دهد ساقی چه غم     بشکند پیمانه ای گر بر سر پیمان من

می شوم چون چنگ خوش چندان که ضربت می خورم     هرچه مطرب بشکند بهتر دهد تاوان من

نخل بستانم که دهقانم طرازش می کند     رفعت من هست درقطع من و نقصان من

قهر اگر مردود سازد لطف اگر بنوازدم     ناقص و زاید نگردد ذره ای ایمان من

گر به چشم همتم دنیا و عقبی برکشند     سر فرو نارد به سوی پله میزان من

در زجا جم نور لاشرقی و غربی دیده اند     هفت افلاکند چون پروانه سرگردان من

با قفس از شوق مرغ خاندانم برپرد     چون برآید نغمه داود خوش الحان من

غربت و بیماری و مردن نصیب کس مباد     داد از مرگ برادر آه از حرمان من

معجزم بی رنگ سحری نیست برهانش نگر     گشت هارون جای هامان طعمه ثعبان من

ابن یامین بازگشت از مصر و در قید اوفتاد     پیر ماتم کرد ماتم تازه در کنعان من

زادراه انبیا امروز در خوان من است     درد گوناگون نگر رنج و غم الوان من

چرخ طالع بر نحوسات فلک می گرددم     محنت از درها گدایی می کند دوران من

گوهر او تا ز سلک دودمان من گسیخت     انتظام نظم برهم خورد در دیوان من

روضه ای بود از لطافت پر که هرگه دم زدی     سنبل معنی چریدی تا ابد مهمان من

لقمه ام را بود لذت جرعه ام را چاشنی     او که رفت از خانه من شد نمک از خوان من

از عزیزی اشرف الاخوانش می خواندم به نام     با شرف چون نام او بودند ازو اخوان من

ای دریغا در سفر مرد ار به نزد من بدی     تا به صبح حشر محکم داشتی دامان من

سخت در چنگ عتاب و ابتلا افتاده ام     شرم دارم مردمان دانند از عصیان من

شکر می گویم که در دعوی یکرنگی بس است     ابتلای خاندان مصطفی برهان من

غزل ۳۳۹ نظیری نیشابوری

بر کس نمانده سنگم زد و چشم شوخ و شنگش     سخنم گران به طبعش خردم سبک به سنگش

نظرم درو معطل خبرم درو مأول     نه تصورش به شکلش نه حکایتش به رنگش

به کرشمه های ابرو خبرم دهد وگرنه     سخنش به حیله یابد اثر از دهان تنگش

چو به خانه دیر ماند همه اهل شهر کورش     چو به کوچه زود آید همه خلق کوی لنگش

نشود که خصم باشد دل مهربان مؤمن     به بتی که دوست دارد دل کافر فرنگش

مژه چون صف مهاجر همه معجز و کرامت     دل ما چو فرق منکر شده پایمال خنگش

به مصاف چون ننازم به نیام سینه تیغش     به سپهر چون نتازم به کمان دل خدنگش

به قصور توبه گیرم در خلوتم نبندد     چه نوا مغنئی را که شکسته است چنگش

به کدام قدر گیری سر ره برو «نظیری »     ز نیاز تست عارش ز سلام تست ننگش

قصیده ۳ ابن یمین

اگر تو جلوه دهی قامت چو طوبی را     ز خلد باز ندانند دار دنیی را

گهی که سلسله زلف را بجنبانی     جنون شود متمنی عقول اولی را

ندید روی ترا بت پرست و گر بیند     گمان مبر که برد سجده لات و عزی را

از آنزمان که بدنیا شکفت چون تو گلی     نهاد دست قضا چار باغ عقبی را

بعهد لعل لب جانفزات طی کردست     زمانه ذکر دم روحبخش عیسی را

نموده تیرگی زلف و روشنی رخت     بچشم خلق شب پرتو تجلی را

شکسته زلف تو بازار عنبر سیراب     رخت نشانده بر آتش روان مانی را

ملامتم چه کنی ای رقیب در عشقش     ببین بدیده مجنون جمال لیلی را

لبت بخون دلم کرد مدتی دعوی     خوشا کنون که خط آورد صدق دعوی را

بخون خسته دلان رنگ کرده ئی انگشت     نهاده تهمت بیهوده برگ حنی را

اگر نه هیبت دستور شهریار بود     نهد دو زلف تو زنار اهل تقوی را

محیط مرکز همت که رای رفعت او     بسود تارک سر نه سپهر اعلی را

جهان جود که ایزد ز بهر صورت او     نهاد قاعده قابلی هیولی را

علاء دولت و دین مقتدای اهل کرم     که اعتصام بحبلش بود تمنی را

کفش نوشته ز دیوان همت عالی     ز بهر روزی خلقان برات اجری را

زمانه یافته از رشگ خاک درگه او     همیشه جفت تعب اوج طاق کسری را

ستاند قاضی عدلش برای میش ز گرگ     بحکم جزم مبرهن سجل ابری را

عقاب حادثه از بیم تیر معدلتش     بسان زاغ کمان گوشه جست مأوی را

بهر چه حکم کند امر آن قدر قدرت     زبان گشاده قضا در جوابش آری را

توئی که هر نفسی طعنها زند گردون     بدست و کلک تو دست و عصای موسی را

بیان همیکند اینک به پیش دشمن و دوست     زبان کلک تو معنی خوب و بشری را

نماند در تنق غیب هیچ سر محجوب     چو تنگ بست میان خامه توانهی را

فرو شود بزمین منشی سپهر زرشک     چو بر سپهر فرازد لوای انشی را

بهر قضیه که مفتی شرع درماند     ز لوح رأی تو گیرد جواب فتوی را

ز خاک پای تو گر توتیای دیده کنند     چو آفتاب دهد نور چشم اعمی را

نسیم لطف تو از بادیان تر سازد     ز مردی که برد نور چشم افعی را

سموم قهر تو در چشم خاکسار عدو     کند چو آتش سوزنده آب کسنی را

کسیکه فیض کف در فشانت را بیند     چگونه یاد کند جود معن و یحیی را

زرشک دست تو دریا فتاد در تب و لرز     بسست طبع و دهانش دلیل حمی را

عطای ابر فلک چون کفت بود هیهات     ز تره فرق توان کرد من و سلوی را

فلک جنابا ابن یمین بمدحت تو     زبان خامه چو بگشاد بهر املی را

بخاکپای تو از غایت بلندی شعر     بزیر پای کند پست فرق شعری را

گهی که آتش طبعم برآورد شعله     روان ز تاب بسوزد جریر واعشی را

دعای جاه تو از هر چه گویم اولیتر     کنون بصدق بپویم طریق اولی را

نظر بعین رضا باد تا جهان باشد     ببارگاه جلالت ملک تعالی را

قصیده ۳۳ ابن یمین

هر که را توفیق ایزد یار و دولت یاورست     خاکپای آسمانسای تواش تاج سرست

این منم یارب که از بیدای حیرت چون کلیم     سوی طور عزتم نور تجلی رهبرست

سر بشاهی گر برارم عقل را ناید شگفت     زآنکه خاک پای تاج ملک و دینم افسرست

آن خضر تدبیر کاندر دفع یأجوج ستم     باره عدلش بجای سد شاه اسکندرست

مسند فیروزه گردون سریر قدر اوست     زانسبب چون تاج شاهان جمله زو با زیورست

آفتاب از نور رأیش ذره ئی کرد اقتباس     از حصول آن سعادت بر جهانی سرور است

کوه با چندان گران سنگی بنزد حلم او     در سبکساری چو برگ کاه پیش صرصرست

آتش افروزست باد قهر او در جان خصم     خاک پایش در لطافت رشگ آب کوثر است

زهر قاتل بر مثال نوشدارو خلق را     چون ز شربتخانه خلقش بود جانپرورست

دشمنش را افسر از افسار زیبد همچو خر     ورچو عیسی جایش این اورنگ مینا پیکرست

ز آتش قهرش بگردون شعله ئی گر سر کشد     هریکی گردد شراری هر چه بروی اخترست

در دل اعدای او نوک سنان آبدار     در میان ظلمت انگشت نور اخگرست

روی او چون بارز مجموع انوار آمدست     خط ترقین بهر آن بر روی ماه انورست

ز آستان حضرتش برتر نمی یارد پرید     طایر قدسی که عرش او را بزیر شهپرست

در گشاد حصن دشمن تیغش از روی قیاس     همچو در تسخیر خیبر ذوالفقار حیدرست

زآن جهانگیرست تیغش همچو تیغ آفتاب     کز پرند فتح و نصرت پیکرش را گوهرست

از نکو خلقی و زیبا خلقی اندر چشم خلق     خوش نیکو همچو منظر منظرش چون مخبر است

شاد باش ایشاه دین پرور که حد ملک تو     ز ابتدای باختر تا انتهای خاورست

روز بزم از ترک و هندو روم بر درگاه تو     در عداد بندگان خاقان ورای و قیصرست

جان خصمت را دهد چون خاک ره تیغت بباد     تیغ تو آبست و خصمت را گرفتم آذرست

در جهانی وز جهان افزونتری گویم که چون     همچو صد معنی که در یک لفظ موجز مضمر است

طوطی طبعم چو در اوصاف الطافت فتاد     نطق او را از خواص آن مزاج شکرست

روز بار ابن یمین چون عرضه دارد مدح تو     عقل گوید انوری مداح سلطان سنجرست

راستی را هر که فر شاه و شعر بنده دید     گر خرد یارست با او گفت عقلش یاورست

شهریارا دارم از دوران شکایتها ولیک     زوچه گویم چون ترا او نیز چون من چاکرست

با تو گویم حال خود چون رأی و روی کلک تست     آنکه بر دوران بحکم لایزالی داورست

چون یقین دانی که از بیش و کم دنیا مرا     هر زمانی بیشتر خرجی و دخلی کمترست

خود بفرما تا چه باید کرد چون از لطف حق     همت عالی تو خلق جهان را غمخورست

با چو تو ممدوح و مداحی چون من انصاف ده     شاخ امیدم روا باشد کزینسان بی برست

تا بهار و مهرگان گویند ابر و باد را     کان یکی گوهر فروش و این دگر یک زرگرست

شد بهار و مهرگان و حادثات از بزم تو     دور بادا کز خوشی بزمت بهاری دیگرست

قصیده ۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی «فی مدح الامیر الاعظم الشهریار المعظم والی السیف و القلم خسرو غازی المنصور مبارز الحق و الدین محمد زید عدله»

چو رخ نمود بر ایوان این حدیقه ی مینا     ز زیر پرده ی کحلی عروس کلّه خضرا

چنان نمود که خاتون حجله خانه ی مشرق     به زیر مقنعه بنهفت طرّه ی شب یلدا

جهان مفرّح یاقوت کرد از آنک به حکمت     برون برد ز دماغ زمانه علّت سودا

قضا به شعبده بازی بر این بساط معلّق     نمود مهره مهر از درون حقه مینا

درفش شمعی خورشید پیکر شه مشرق     ز قلبگاه افق برکشیده سر به ثریا

پدید شد دگر از زیر چتر آینه منظر     کلاه گوشه سلطان چرخ آینه سیما

نهاده مه ز افق روی در منازل شرقی     چو زورقی که به ساحل فتد ز لجه ی دریا

تو گوئی از پی نزهتگه بتان سمن رخ     ز سبزه زار فلک بر دمیده لاله حمرا

درآمد از درم آن ماه آفتاب شمایل     مهی که مشتری مهر اوست زهره زهرا

زرنگ و بوی خط سبز و زلف غالیه رنگش     نسیم غالیه سا و زمانه غالیه آسا

هزار یوسف مصری اسیر چاه زنخدان     هزار عیسی مریم رهین لعل شکرخا

نهاده بر مه تابان ز مشک سوده سلاسل     کشیده بر گل سوری رقم ز عنبر سارا

چه گفت گفت که عیدست و روز جشن همایون     ز بهر تهنیت خسرو این قصیده بیارا

که ای سپهر جنابی که شاه قبّه مینا     کمر ز منطقه بندد به خدمت تو چو جوزا

ز خاک بارگهت رفته آب چشمه کوثر     ز طاق پیشگهت بسته کار گنبد اعلی

بروز بزم گدایت هزار قیصر و خاقان     بگاه رزم اسیرت هزار بهمن و دارا

همای رایتت افکنده سایه بر سر گردون     خقاب چارپرت کرده قصد عالم بالا

شدست ورد ثنای تو حرز ساکن و سایر     چنانک حرز دعای تو ورد جاهل و دانا

توئی مبارز دنیا و دین و رایت رایت     نهال گلشن دین و چراغ دیده دنیا

ز بیم آتش خشم تو کوه خاک نشین را     به خون لعل فرو شد قبای زرکش خارا

تو سر به چرخ بر افراز تا ز پای درآید     حسود بی سر و بی پا که باد بی سر و بی پا

چو خضر تیغ ترا آرزوی آب حیاتست     از آن حرام شد آب حیات بر تن اعدا

بروز معرکه خنجر کشان قلب سپاهت     به حمله گرد ز تن ها بر آورند به تنها

چو کوه کوب فلک جنبشت به پویه درآید     به نعل گرد برآرد ز زیر صخره ی صمّا

قبای قدر ترا آستر تمام نیاید     ز هفت اطلس گلریز آسمانی والا

کنند عقده گشایان بارگاه ضمیرت     ز روزنامه ی امروز حل مشکل فردا

به فهم و علم سلیمانی آن نئی که ندانی     ادای لحن چکاوک ربانک پرده ی عنقا

درون گلشن طبعم نگر که گلبن مدحت     نوازنند ز شاخش هزار بلبل گویا

به مدحت تو برد خازن صدیقه ی رضوان     عقود گوهر نظممِ ز بهر زیور حورا

عروس کلّه طبعم ز حجله چون بدرآید     هزار دل برباید به چین جعد سمن سا

توئی محمد و دانی که سامری به جهالت     برد فسانه ی گوساله پیش معجز موسی

اگرچه دم ز مسیحا زند به روح فزائی     کجا به منطق عیسی رسد ترنم ترسا

از آن به نزد تو اشعار بنده آب ندارد     که شعر او همه سحرست و خاطرت ید بیضا

بدان امید که در پای مرکب تو فشانند     دهم دو حقه لولو بدین دو هندوی لالا

رهی گرش تو ترّحم کنی غریب نباشد     اگرچه دست غریبان کجا رسد به تمنا

همیشه تا متوالی بود لیالی و ایام     همیشه تا متناسب بود جوارح و اعضا

مقیم روز و شبت عید باد و عید همایون     مدام سال و مهت عیش باد و عیش مهنّا

قصیده ۳۳ صنایع الکمال خواجوی کرمانی «فی مدح الصاحب الاعظم الاعدل الاکرم خواجه برهان الدین فتح الله»

ای رای جهانتاب ترا چرخ متابع     وی حکم جهانگیر ترا دهر مطاوع

سیاره بتقبیل جنابت متعطّش     چون قافله ی بادیه بر شرب مصانع

دینار ز بیم کف زر بخش تو صامت     و اقبال ترا با رخ فرّخ شده تابع

یک دودکش از مطبخت این دیر مدوّر     یک شمسه ز ایوان تو این اختر لامع

برهان دول کهف بشر آصف ثانی     روشن گهر اروع و دریا دل بارع

درگاه ترا خوانده فلک طارم عاشر     مأوای ترا گفته ملک جنت تاسع

ارکان بلا را اثر لطف تو هادم     و أعوان جفا را نظر قهر تو قامع

دریای کف دست گهرریز تو زاخر     برهان سر تیغ زبان تیز تو قاطع

سجاده نشینان زوایای فلک را     رخشنده زرای تو قنادیل صوامع

هرگه که قضا خطبه ی اقبال تو خوانده     جذر اصم از فرط تشوّق شده سامع

هم قدر ترا کعبه مقامی ز مواقف     هم بخت ترا سدره گیاهی ز مزارع

با شیر سپهر ابلق تند تو مجادل     با ترک فلک هندوی بام تو مصارع

ذات تو که مجموعه ی اقسام معالیست     انواع کمالات هنر را شده جامع

خنگ مه و گلگون فلک پویه ی خورشید     با داغ تو گردند برین سبز مراتع

افلاج مکارم که بود مزین و ممتد     او را روش خامه ی منطیق تو نافع

آیات هنر را دل وافی تو کشّاف     رایات ظفر را کف کافی تو رافع

در بحر معانی ز بیان تو سفاین     در باغ امانی ز بنان تو منابع

اموات عنا را دم جان بخش تو محیی     ظلمات فنا را دل وهّاج تو دافع

با رای منیرت ز حیا چشمه ی شرقی     هر شام رود در پس فیروزه براقع

شیری که بود مرتع خضراش چراگاه     بر حاشیه ی بیشه ی احسان تو راتع

الفاظ تو دیباچه ی دیوان لطایف     و افکار و گلدسته ی بستان بدایع

گردون سر افراز کهن سال زبردست     بر خاک نشینان جنابت متواضع

احکام قضا گر نبود حکم تو باطل     تدبیر قدر گر نبود رای تو ضایع

از ناصیه ات نور الهی شده لایح     وز بارگهت مهر معالی شده طالع

سکّان سراپرده ی کحلی فلک را     بر زمزمه ی صیت جلال تو مسامع

ایوان ترا غرفه ی بالا ز لواحق     بستان ترا گلشن اعلی ز توابع

کلک دو زبان تو که کشّاف معانیست     اوضاع قوانین کرم را شده واضع

ای در همه اوقات زمان ذکر تو جاری     وی در همه اقطار جهان حمد تو شایع

آنی که نجوم از نظر طالع مسعود     بر خاک سر کوی تو سازند مواقع

گر ابر بهاری کف دُرپاش تو بیند     در دم ز حیا خون بچکاند ز مدامع

ور خصم تو چون شمع ز پروانه زند دم     سر درفکند پیش تو با دیده ی دامع

خورشید که جمشید اقالیم سپهرست     گشتست بدربانی ایوان تو قانع

آنجا که فروشند سعادات و شرف را     برجیس بود مشتری و ذات تو بایع

تیر ارچه کمانش نکشد چرخ بد اندیش     هرگز نتواند که شود با تو منازع

گر چشم تغیر فکند طبع تو بر کوه     گردون متمکن شود و کوه مسارع

شرعی بود احکام تو زانباب که بینم     بیت الطرف طبع تو محدود بشارع

گشت آتش بیداد در ایام تو بارد     شد فتنه ی بیدار بدوران تو هاجع

یاجوج حوادث ز جهان گرد بر آرد     گر سدّ سدادت نشود حایل و مانع

چون اختر سعدت بشرف روی در آورد     شد طالع منحوس بداندیش تو راجع

قاصر بود از خامه صورتگر طبعت     نوک قلم چهره گشایان طبایع

گر زانک نسازم بمدیح تو سفینه     جان چون برم از صدمه ی طوفان وقایع

تا خسرو این طارم نه روزن شش در     زرّینه علم برکشد از مربع رابع

هندوی زمین روب در بارگهت باد     پیری که بود حارس محروسه ی سابع

تا منقرض دور قمر شمس و قمر را     پیرامن ایوان جلال تو مطالع

در راه مدیحت منم و قطع منازل     زین به ز مطالع نرسد کس بمقاطع

قصیده ۳۹ صنایع الکمال خواجوی کرمانی «فی مدح سلطان الاعظم و الخاقان الاعدل الاکرم جمال الدولة و الدین»

چون پدید آورد رخ پیل سپید صبحدم     شد روان شیر سیاه شب سوی دشت عدم

شیر چرخ نیلگون در دم نهان گشت از نظر     خون بر آورد از جگر پیل دمان صبحدم

شیر گردون کز کواکب بود چون چرم پلنگ     پیل صبحش همچو نطع آورد در زیر قدم

چرخ شیری بود کش سیماب باشد در دهان     صبح پیلی بود کش کافور باشد در شکم

چشم شیر شب بعین الثور روشن بود لیک     تیره شد چون پیل آتش فام خود بگشود فم

رنگ پیل صبح سیمابی چو تیغ بوالحسن     چشم شیر شرق عنّابی چو خون بوالحکم

چون برون کرد از دهن پیل فلک خرطوم نور     از فزع شیر هوا افکند چنگال ظلم

شیر اختر چون نهنگی ظاهر از دریای نیل     پیل گردون چون پلنگی غرقه در آب بقم

پیل زوران فلک بدریده قلب اهرمن     شیر گیران هوا پر باده کرده جام جم

کوهه ی پیل افق تختی برواز زر نقوش     جبهه شیر فلک لوحی برو از خون رقم

شیر خونخوار شفق در کوه مغرب مختفی     پیل سرمست غسق بر دشت خاور مُکتتم

شیر گردون همچو پیل از بحرا خضر در گریز     پیل ظلمت همچو شیر از آتش خور در ستم

شیر چنگان سپهر سیمگون سیما زدند     تخت زر بر کوهه ی پیل سپید صبحدم

از برای (پاد) شاه پیل زور شیر دل     خسرو اعظم جمال داد و دین شاه عجم

آنکه با عونش بود مور ضعیف از شیر بیش     وانکه در جنبش بود پیل دمان از پشه کم

روز کوشش هست پیل عرصه ی جنگ و جدل     گاه بخشش هست شیر بیشه جود و کرم

هر زمان کو شیر گیر آید ز جام اصطناع     پیل بالا برفشاند دست زرپا شش درم

دشمن اشتر دل شاه جهان در کارزار     صورتی چون پیل شطرنج آمد و شیر علم

از نهیبش موی گردد بر وجود شیر تیغ     وز سیاست آب گردد در دهان پیل سم

ایکه تاب حمله قهرت نیارد در نبرد     دشمن شیر افکنت گرزانکه باشد پیل هم

زیر دست بندگان شیر گیرت اردشیر     پایمال چاکران پیل زورت گُستهم

پیل که فرسای در دورت نگهبان غزال     شیر آهن چنگ در عهد تو چوپان غنم

پیل ظلم از جنبش قلاب عدلت منهزم     شیر جور از آتش شمشیر و تیرت در سقم

طوق حکمت بر رقاب شیر و پیل مست نیز     داغ طوعت بر سرین پیل و شیر شرزه هم

چون رخ آری در نبرد از شیر جنگ آور چه باک     چون بر آئی بر سمند از پیل کُه پیکر چه غم

پیل محمودی و شیر مرغزاری گر کنند     انحراف از خطّ حکمت پایشان گردد قلم

داستان شیر گیران جهان با ملکتت     قصه ی اصحاب فیلست و در بیت حرم

نعل بندی را که نعل بادپایت می زند     تارک پیل و دهان شیر سندانست و دم

گرنه اقبال جهانگیر تو فرماید مدد     کس نیارد کرد ازینسان پیل را با شیر ضم

تا نباشد شرزه شیرانرا مکان در اوج چرخ     تا نباشد زنده پیلان را وطن در قعر یم

باد جسم شرزه شیران از کمندت پر ز تاب     باد چشم زنده پیلان از سنانت پر ز نم

جلوه گاه پیل تختت در جهان کبریا     مرغزار شیر عمرت در اقالیم قدم

غزل ۳ شهریار

به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا     که این دو فتنه به هم می‌زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو     نهفته‌اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح     به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن     که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند     چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق به دعوی اشک و آه مخور     که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست     شبیه‌سازتر از اشک من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست     صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را 

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب     جز این قدر که فراموش می‌کند ما را

غزل ۳۹ شهریار

با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد     با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است     من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار     بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم     رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب     عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد     رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن     هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم     من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است     چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

غزل ۹۳ شهریار

تا کی چو باد سربدوانی به وادیم     ای کعبه مراد ببین نامرادیم

دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار     گویی چراغ کوکبه بامدادیم

چون لاله ام ز شعله عشق تو یادگار     داغ ندامتی است که بر دل نهادیم

مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام     اما تو طفل بودی و از دست دادیم

چون طفل اشک پرده دری شیوه تو بود     پنهان نمی کنم که ز چشم اوفتادیم

فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت     ای مادر فلک که سیه بخت زادیم

بی تار طره های تو مرهم گذار دل     با زخمه صبا و سه تار عبادیم

در کوهسار عشق و وفا آبشار غم     خواند به اشک شوقم و گلبانک شادیم

شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار     ماهی نتافت تا شود از مهر هادیم

غزل ۳ جهان ملک خاتون

دلبرا تا کی مرا داری ز وصل خود جدا     رحمتی کن بر من دلخسته از بهر خدا

نیک زارم در غم عشقت به تاریکی هجر     از من مسکین پیامی بر به یارم ای صبا

با دلارامم بگو تا کی جفا بر من کنی     بی وفا یارا ستم بر ما چرا داری روا

بر امید آنکه بر حال من اندازی نظر     بر سر کویت مقیمم روز و شب همچون گدا

من گدای کوی تو گشتم به بوی لطف تو     بر گدا آخر مکن چندین جفا ای پادشا

گشته‌ام بیگانه از بود و وجود خویشتن     تا شدم در کوی تو با روی خوبت آشنا

نرگس رعنای تو بربود از من جان و دل     در جهان یکتا شدم تا دیدم آن زلف دوتا

گفتم ای جان و جهان یک ره به وصلم شاد کن     گفت ای مسکین گدا از سر برون کن این هوا

غزل ۳۹ جهان ملک خاتون

دردمندم از لب لعلت بده درمان ما     کز رخ چون خورفکندی آتشی در جان ما

در دلم دردیست درمانش نمی دانم ز وصل     خود نمی آید به سر این درد بی درمان ما

خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شد     سر ز سودا پر شد و از دست رفت سامان ما

آخر از روی کرم بازآ که در هجران تو     ز آب چشم خون فشانم تر شده دامان ما

مدّتی تا در جهان سرگشته می گردم به غم     خود نمی گویی که چون شد زار سرگردان ما

سالها تا همچو سرو از عشق رویت سر کشید     این دل سرگشته ی مهجور نافرمان ما

عید رویش را فدا کردم جهان و جان چه گفت     خود چه ارزد لاشه ای تا می کنی قربان ما

کس چو من در عاشقی جان و جهانی در نباخت     عشق روی دوست آمد آیتی در شان ما

من گدای کوی او گشتم که تا بر من نظر     افکند، دارد فراغت از جهان سلطان ما

غزل ۹۳ جهان ملک خاتون

تا قامت او به باغ برخاست     سرتاسر شهر شهور و غوغاست

گفتم که قدش به سرو ماند     گفتا که نباشد این چنین راست

گفتم که نظر به قامتش کن     گفتا که چمن دگر بیاراست

گفتم که بلاست بر دل خلق     گفتا تو ببین که آن چه بالاست

کز رشک قد تو سرو بستان     دستش همه بر دعا به بالاست

گفتم ز چه میل ما نداری     سروش چو مدام میل بر ماست

سرو از نظر جهان بیفتاد     تا سرو قدش به پای برخاست

گفتم که رخش بهست یا ماه     گفتا که ازوست در کم و کاست

گفتم که ز عنبرست زلفش     گفتا که، کرا مجال و یاراست

گفتم که کمان ابروانش     تیر مژه زان کمان شود راست

گفتم که دلش نسوخت بر ما     گفتا که دلش چو سنگ خاراست

فریاد و فغان ما ز حد رفت     بر ما نظر ار کنی خداراست

غزل ۳۳۹ جهان ملک خاتون

چرا به سوی من خسته ات نگاهی نیست     که جز در تو مرا در جهان پناهی نیست

مکن جفا و بده داد بی دلان کامروز     به ملک هر دو جهان چون تو پادشاهی نیست

ستم مدار روا بر من غریب حزین     که جز وفای تو ای جان مرا گناهی نیست

شب وصال نمایم که در غم هجران     قرین ما بجز از ناله ای و آهی نیست

منم چو حلقه نگون بر در سرای امید     به بارگاه وصالت مرا چو راهی نیست

مرا ز جمع گدایان کوی خود گردان     که معتبرتر ازین منصبی و جاهی نیست

اگرچه جان و جهان در سر غمت کردم     به دولت تو به نزد دلم چو کاهی نیست

غزل ۳۹۳ جهان ملک خاتون

چه باشد ار تو ز لطفم کنی زمانی شاد     جهان کنی دگر از وصل خویشتن آباد

گذشت داد من از حد برون ز دست غمت     بده مراد دلم بیش از این مکن بیداد

اگر به کلبه احزان ما دهی تشریف     هزار جان عزیزم فدای جان تو باد

مرا سریست بر آن آستان و می دانی     فدای راه تو کردیم و هرچه باداباد

منم که بنده ی آن قامت چو سرو توأم     به بوستان وفای تو همچو سرو آزاد

جفا کنند حبیبان ولی به پیش دلم     هزار بار بهست آن ز عهد بی بنیاد

جفا مکن به من ای جان برون ز حد ورنه     هزار ناله زنم در جهان و صد فریاد

قصیده ۳۳ پروین اعتصامی

دگر باره شد از تاراج بهمن     تهی از سبزه و گل راغ و گلشن

پریرویان ز طرف مرغزاران     همه یکباره بر چیدند دامن

خزان کرد آنچنان آشوب بر پای     که هنگام جدل شمشیر قارن

ز بس گردید هر دم تیره ابری     حجاب چهرهٔ خورشیدی روشن

هوا مسموم شد چون نیش کژدم     جهان تاریک شد چون چاه بیژن

بنفشه بر سمن بگرفت ماتم     شقایق در غم گل کرد شیون

سترده شد فروغ روی نسرین     پریشان گشت چین زلف سوسن

بباغ افتاد عالم سوز برقی     بیکدم باغبان را سوخت خرمن

خسک در خانهٔ گل جست راحت     زغن در جای بلبل کرد مسکن

بسختی گشت همچون سنگ خارا     بباغ آن فرش همچون خزاد کن

سیه بادی چو پر آفت سمومی     گرفت اندر چمن ناگه وزیدن

به بیباکی بسان مردم مست     به بدکاری بکردار هریمن

شهان را تاج زر بربود از سر     بتان را پیرهن بدرید بر تن

تو گوئی فتنه‌ای بد روح فرسا     تو گوئی تیشه‌ای بد بیخ بر کن

ز پای افکند بس سرو سهی را     بیک نیرو چو دیو مردم افکن

بهر سوئی، فسرده شاخ و برگی     بپرتابید چون سنگ فلاخن

کسی بر خیره جز گردون گردان     نشد با دوستدار خویش دشمن

به پستی کشت بس همت بلندان     چنان اسفندیار و چون تهمتن

نمود آنقدر خون اندر دل کوه     که تا یاقوت شد سنگی به معدن

در آغوش ز می بنهفت بسیار     سر و بازو و چشم و دست و گردن

در این ناوردگاه آن به که پوشی     ز دانش مغفر و از صبر جوشن

چگونه بر من و تو رام گردد     چو رام کس نگشت این چرخ توسن

مرو فارغ که نبود رفتگان را     دگر باره امید بازگشتن

مشو دلبستهٔ هستی که دوران     هر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن

بغیر از گلشن تحقیق، پروین     چه باغی از خزان بودست ایمن

قصیده ۳۹ پروین اعتصامی

ای شده سوختهٔ آتش نفسانی     سالها کرده تباهی و هوسرانی

دزد ایام گرفتست گریبانت     بس کن ای بیخودی و سربگریبانی

صبح رحمت نگشاید همه تاریکی     یوسف مصر نگردد همه زندانی

راه پر خار مغیلان وتو بی موزه     سفره بی توشه و شب تیره و بارانی

ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو     جز خدا را نسزد رتبت یزدانی

تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان     نتوانند زدن لاف سلیمانی

تا بکی کودنی و مستی و خودرائی     تا بکی کودکی و بازی و نادانی

تو درین خاک سیه زر دل افروزی     تو درین دشت و چمن لالهٔ نعمانی

پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری     که بخندند چو بینند که گریانی

عقل آموخت بهر کارگری کاری     او چو استاد شد و ما چو دبستانی

خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی     فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی

که برد بار تو امروز که مسکینی     که ترا نان دهد امروز که بی نانی

دست تقوی بگشا، پای هوی بربند     تا ببینند که از کرده پشیمانی

گهریهای حقیقت گهر خود را     نفروشند بدین هیچی و ارزانی

دیدهٔ خویش نهان بین کن و بین آنگه     دامهائی که نهادند به پنهانی

حیوان گشتن و تن پروری آسانست     روح پرورده کن از لقمهٔ روحانی

با خرد جان خود آن به که بیارائی     با هنر عیب خود آن به که بپوشانی

با خبر باش که بی مصلحت و قصدی     آدمی را نبرد دیو به مهمانی

نفس جو داد که گندم ز تو بستاند     به که هرگز ندهی رشوت و نستانی

دشمنانند ترا زرق و فساد، اما     به گمان تو که در حلقهٔ یارانی

تا زبون طمعی هیچ نمیارزی     تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی

خوشتر از دولت جم، دولت درویشی     بهتر از قصر شهی، کلبهٔ دهقانی

خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر     نتوان کرد از آن خانه نگهبانی

برو از ماه فراگیر دل افروزی     برو از مهره بیاموز درخشانی

پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه     پیش خربنده مبر لعل بدخشانی

گر که همصحبت تو دیو نبودستی     ز که آموختی این شیوهٔ شیطانی

صفتی جوی که گویند نکوکاری     سخنی گوی که گویند سخندانی

بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش     دهر دریا و تو چون موسی عمرانی

اژدهای طمع و گرگ طبیعت را     گر بترسی، نتوانی که بترسانی

بفکن این لاشهٔ خونین، تو نه ناهاری     برکن این جامهٔ چرکین، تو نه عریانی

گر توانی، به دلی توش و توانی ده     که مبادا رسد آنروز که نتوانی

خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل     مشتریهاست برای گهر کانی

گر چه یونان وطن بس حکما بودست     نیست آگاه ز حکمت همه یونانی

کلبه‌ای را که نه فرشی و نه کالائیست     بر درش می‌نبود حاجت دربانی

زنده با گفتن پندم نتوانی کرد     که تو خود نیز چو من کشتهٔ عصیانی

کینه می‌ورزی و در دائرهٔ صدقی     رهزنی میکنی و در ره ایمانی

تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی     چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی

مقصد عافیت از گمشدگان پرسی     رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی

گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند     که شبانگاه تو در مکمن گرگانی

گاه از رنگرزان خم تزویری     گاه بر پشت خر وسوسه پالانی

تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئی     گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی

دود آهست بنائی که تو میسازی     چاه راهست کتابی که تو میخوانی

دیده بگشای، نه اینست جهان بینی     کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی

چو نهالیست روان و تو کشاورزی     چو جهانیست وجود و تو جهانبانی

تو چراغی، ز چه رو همنفس بادی     تو امیدی، ز چه همخانهٔ حرمانی

تو درین بزم، چو افروخته قندیلی     تو درین قصر، چو آراسته ایوانی

تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت     تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی

تو رسیدن نتوانی بسبکباران     که برفتار نه مانندهٔ ایشانی

فکر فردا نتوانی که کنی دیگر     مگر امروز که در کشور امکانی

عاقبت کشتهٔ شمشیر مه و سالی     آخر کار شکار دی و آبانی

هوشیاری و شب و روز بمیخانه     همدم درد کشان همسر مستانی

همچو برزیگر آفت زده محصولی     همچو رزم آور و غارت شده خفتانی

مار در لانه، ولی مور بافسونی     گرد در خانه، ولی گرد بمیدانی

دل بیچاره و مسکین مخراش امروز     رسد آنروز که بی ناخن و دندانی

داستانت کند این چرخ کهن، هر چند     نامجوینده‌تر از رستم دستانی

روز بر مسند پاکیزهٔ انصافی     شام در خلوت آلودهٔ دیوانی

دست مسکین نگرفتی و توانائی     میوه‌ای گرد نکردی و به بستانی

ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه     روشنست این که برنجی چو برنجانی

دیو بسیار بود در ره دل، پروین     کوش تا سر ز ره راست نپیچانی

شعر لاله‌های سرخ سیمین بهبهانی

گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند     کوتاه پیش قد بت من کشیده اند 

 زین پاره دل چه ماند که مژگان بلند ها     چندین پی رفویش به سوزن کشیده اند 

امروز سر به دامن دیگر نهاده اند     آنان که از کفم دل و دامن کشیده اند 

آتش فکنده اند به خرمن مرا و خویش     منزل به خرمن گل و سوسن کشیده اند 

 با ساقهٔ بلند خود این لاله های سرخ     بهر ملامتم همه گردن کشیده اند 

 کز عاشقی چه سود ؟ که ما را به جرم عشق     با داغ و خون به دشت و به دامن کشیده اند 

 حال دلم مپرس و به چشمان من نگر     صد شعله سر به جانب روزن کشیده اند 

 سیمین !‌ در آسمان خیال تو ، یادها     همچون شهاب ها ، خط روشن کشیده اند 

قصیده ۳ سید حسن غزنوی «در مدح جمال الدین محمد وزیر که روضه مطهر پیغمبر را عمارت کرده بود گوید» 

چو دولت رفت بر تخت امارت     مه تاجش پذیرفت استدارت

وزیری جست فحل و شهم و مقبل     که باشد در همه کارش مهارت

بسازد کار عقبی از کفایت     نگیرد نام دنیا از حقارت

به عزت ماه گردون سعادت     بگوهر در دریای طهارت

خرد را گفت کی نقاد مردان     کجا و در که دیدی این امارت

گر از صدری چنینم مژده گیری     دهم ملکیت حق این بشارت

خرد مسکین دراین خدمت فرو ماند     فتاد اندر بحار استخارت

ز رای پیر و از بخت جوان هم     نمود الحق در این باب استشارت

سعادت کردش از دنباله چشم     به مولانا جمال الدین اشارت

بود خاموش چون گل جمله معنی     شود بلبل چو آید در عبارت

خجسته حاتم ثانی محمد     که جودش ملک کانها کرد غارت

دمش بس خرم و گرم است آری     نسیم گل نباشد بی حرارت

فراخای دلش را بحر گفتم     چو تنگ آمد مجال استعارت

بزرگا هر چه آن مقلوب گردد     شود منکوس و زاید استزارت

ترازو را نداری از کرم زانک     ترازویست مقلوب وزارت

خهی در خلق عطارت حلاوت     زهی در خط نقاشت مرارت

چو از مکه شدم سوی مدینه     خدایم داد توفیق زیارت

پیامی داد جدم مصطفی خوب     به دستوری رسانیدم سفارت

پیام آن است کای شایسته فرزند     که بادا بحر علمت را غزارت

فرا شو نزد آن آزاد مردی     که دارد در جوانمردی بصارت

بگو کای خواجه مقبول مقبل     غلامانت سزاوار امارت

بنای عمر تو معمور بادا     که کردی روضه ما را عمارت

بخر از مال فانی جان باقی     که میمون باد بر تو این تجارت

صبا دوش آمد و دادم بشارت     که خیز ای در دریای طهارت

بده مژده که از ابر کرم یافت     نهال باغ امیدت خضارت

چو نیک و بد ندانستم در این باب     فتادم در بحار استخارت

ظهیر دولت و ملت محمد     که دارد در جوانمردی مهارت

گر از خورشید رأیش یافتی ماه     بماندی تا ابد در استنارت

هزاران چاکر و خادم به پیشش     که کمتر شان منم با این حقارت

زهی اندر فنون علم و حکمت     شده چون مرد یک فن با غزارت

اگر چه آن دل پاکت دریغ است     که بندی در مهمات غرارت

ولیکن راستی داند که چون تو     نبوده است و نباشد در سفارت

مبارک روی محمودت بود روز     که بر ملک سخن یابد امارت

حدیثی نیست رسمی آنچه گفتم     که در سیماش دیدم این اشارت

بزرگا حسب حالی طرفه افتاد     به دستوری نمایم این جسارت

جهان بر من که خیرش چون نیرزد     همی خواهد که بفروشد شرارت

سزای او ببیتی کردمی لیک     در این مجلس بترسم زان قذارت

مجیر من تو بس باشی که دادم     به مهرت خانه دل را اجارت

چو لاله سرخ رویم کن همان دان     که کردی روضه جدم زیارت

نهالی را که بار و برگ او داد     خزان هرگز نیارد کرد غارت

بنائی کن که همچون چرخ کهنه     بود هر روز نوتر این عمارت

ور از تو بگذرد خود در جهان کیست     که داند کرد کاری را کفارت

الا تا از جهان تنگ ترکیب     حلاوت کس نبیند بی مرارت

دل و چشمت مظفر با دو منصور     ز رأیت شرع بپذیرد وقارت

سعادت های تو چندان که گیرد     ز مغرب تا به مشرق این اشارت

مسمط ۳ منوچهری «در تهنیت عید و مدح سلطان مسعود غزنوی»

نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز     زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی، نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز     ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز

کاین فاخته زین گوز و دگر فاخته زان گوز     بر قافیهٔ خوب همی‌خواند اشعار

کبکان دری غالیه در چشم کشیدند     سروان سهی عبقری سبز خریدند

بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند     شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند

طوطی بچگان را سلب سبز بریدند     شلوارک با پایچه‌های طبریوار

کبکان بی‌آزار که بر کوه بلندند     بی‌قهقهه یک بار ندیدم که بخندند

جز خاربنان جایگه خود نپسندند     بر پهلو از این نیمه ، بدان نیمه بگردند

هر ساعتکی سینه به منقار برندند     چون جزع پر سینه و چون بسد منقار

شبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند     گوییکه سحرگاه همی خواب گزارند

ماه سه شبه از بر گردن بنگارند     از غالیه، بی‌آنکه همی غالیه دارند

صدبار به روزی در، پرها بشمارند     چون نیم دبیری که غلط کرده به اشمار

چون آهوکان سم بنهند و بگرازند     گویی که همه مهرهٔ نرد شبه بازند

آن گردن مخروط هر آنگه که بیازند     دو گوشهٔ شیزین کمانی بطرازند

چون گردن سیمین طرازی بفرازند     بر فرق سر و تیر بر از شیز به دیدار

هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید     در آب جهد جامه دگر بار بشوید

در آب کند گردن و در آب بروید     گوییکه همی چیزی در آب بجوید

چون سینه بجنباند و یک لخت بپوید     از هر سر پرش بجهد لؤلؤ شهوار

دراج کند گرد گیازار تکاپوی     از غالیه عجمی بزده بر سر هر موی

هزمان بکند بانگ نمازی به لب جوی     در سجده رود خیری با لالهٔ خودروی

تا سرخ کند گردن، تا سبز کند روی     سرخی نه به شنگرفش و سبزی نه به زنگار

باد از سمنستان به تک آمد به طلایه     تا حرب کند با سپه ابر نفایه

ابر از طرف کوه برآمد دو سه پایه     ازشرم به رخساره فروهشته وقایه

آورد لی به جوال و به عبایه     از ساحل دریا چو حمالان به کتفسار

چون باد بدو درنگرد دلش بسوزد     با کینهٔ دیرینه ازو کینه نتوزد

گاهی بکشد مشعله گاهی بفروزد     گاهی بدرد پیرهن و گاه بدوزد

گاهیش بیاموزد و گاهی بناموزد     گاهی به بیابانش برد گاه به کهسار

ابر از فزع باد چو از کوه بخیزد     با باد درآویزد و لختی بستیزد

تیغی بکشد منکر و میغی بنگیزد     آخر نه بس آید به هزیمت بگریزد

چون مهتر ما مال همه پاک بریزد     هم در بی‌اندازه و هم لؤلؤ شهوار

قصیده ۳۳ منوچهری «در وصف بهار و مدح شهریار»

نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز     می خوشبوی فزار آور و بربط بنواز

ای بلنداختر نام‌آور، تا چند به کاخ     سوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز

بوستان عود همی‌سوزد، تیمار بسوز     فاخته نای همی‌سازد، طنبور بساز

به قدح بلبله را سر به سجود آور زود     که همی بلبل بر سرو کند بانگ نماز

به سماعی که بدیعست، کنون گوش بنه     به نبیدی که لطیفست، کنون دست بیاز

گر همی‌خواهی بنشست، ملکوار نشین     ور همی تاختن آری به سوی خوبان تاز

بدوان از بر خویش و بپران از کف خویش     بر آهوبچه، یوز و بر تیهوبچه، باز

زرستان: مشک فشان، جام ستان، بوسه بگیر     باده خور، لاله سپر، صید شکر، چوگان باز

بخل کش، داد ده و شیرکش و زهره شکاف     تیغ کش، باره فکن، نیزه زن و تیرانداز

طلب و گیر و نمای و شمر و ساز و گسل     طرب و ملک و نشاط و هنر و جود و نیاز

بستان کشور جود و بفشان زر و درم     بشکن لشکر بخل و بفکن پیکر آز

آفرین زین هنری مرکب فرخ پی تو     که به یک شب ز بلاساغون آید به طراز

شخ نوردیکه چو آتش بود اندر حمله     همچنان برق مجال و به روش باد مجاز

پایش از پیش دو دستش بنهد سیصد گام     دستش از پیش دو چشمش بنهد سیصد باز

بانگ او کوه بلرزاند، چون شنهٔ شیر     سم او سنگ بدراند، چون نیش گراز

چون ریاضتش کند رایض چون کبک دری     بخرامد به کشی در ره و برگردد باز

نه به دستش در خم و نه به پایش در عطف     نه به پشتش در، پیچ و نه به پهلو در، ماز

بهتر از حوت به آب اندر، وز رنگ به کوه     تیزتر ز آب به شیب اندر وز آتش به فراز

بگذرد او به یکی ساعت از پول صراط     بجهد باز به یک جستن از کوه طراز

ره بر و شخ شکن و شاد دل و تیز عنان     خوش رو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز

گوش و پهلو و میان و کتف و جبهه و ساق     تیز و فربی و نزار و قوی و پهن و دراز

برق جه، باد گذر، یوز دو و کوه قرار     شیر دل، پیل قدم، گورتک، آهو پرواز

بجهد، گر به جهانی، ز سر کوه بلند     بدود، گر بدوانی ز بر تار طراز

که کن و بارکش و کارکن و راهنورد     صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز

به چنین اسب نشین و به چنین اسب گذر     به چنین اسب گذار و به چنین اسب گراز

رخ دولت بفروز، آتش فتنه بنشان     دل حکمت بزدای، آلت ملکت به طراز

بر همه خلق ببند و به همه کس بگشای     درهای حدثان و خمهای بگماز

نجهد از بر تیغت، نه غضنفر، نه پلنگ     نرهد از کف رادت، نه بضاعت، نه جهاز

ماه را راس و ذنب ره ندهد در هر برج     تا ز سعد تو ندارند مر این هر دو جواز

ذاکر فضل تو و مرتهن بر تواند     چه طرازی به طراز و چه حجازی به حجاز

نصرت از کوههٔ زینت نه فرودست و نه بر     دولت از گوشهٔ تاجت نه فرازست و نه باز

همچنین دیر زی و شاد زی و خرم زی     همچنین داد ده و نیزه زن و بخل گداز

دست زی می بر و بر نه به سر نیکان تاج     جام بر کف نه و بر نه به دل اعدا گاز

کش و بند و بر و آر و کن کار و خور و پوش     کین و مهر و غم و لهو و بد و نیک و می و راز

ده و گیر و چن و باز و گز و بوس و روو کن     زر و جام و گل و گوی و لب و روی و ره ناز

دل خویش و کف خویش و رخ خویش و سر خویش     بزدای و بگشای و بفروز و بفراز

قصیده ۳۹ منوچهری «در مدح اسپهبد»

بینی آن ترکی که او چون برزند بر چنگ، چنگ     از دل ابدال بگریزد به صد فرسنگ، سنگ

بگسلد بر اسب عشق عاشقان بر تنگ صبر     چون کشد بر اسب خویش از موی اسب او تنگ تنگ

چنگ او در چنگ او همچون خمیده عاشقی     با خروش و با نفیر و با غریو و با غرنگ

عاشقی کو بر میان خویش بر بسته‌ست جان     از سر زلفین معشوقش کمر بسته‌ست تنگ

زنگیی گویی بزد در چنگ او در چنگ خویش     هر دو دست خویش ببریده بر او مانند چنگ

وان سر انگشتان او را بر بریشمهای او     جنبشی بس بلعجب و آمد شدی بس بی‌درنگ

بین که دیباباف رومی در میان کارگاه     دیبهی دارد به کار اندر، به رنگ بادرنگ

بر سماع چنگ او باید نبید خام خورد     می‌خوش آید خاصه اندرمهرگان بر بانگ چنگ

خوش بود بر هر سماعی می، ولیکن مهرگان     بر سماع چنگ خوشتر بادهٔ روشن چو زنگ

مهرگان جشن فریدونست و او را حرمتست     آذری نو باید و می خوردنی بی‌آذرنگ

داد جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد     آن کجا تنها به کشکنجیر بندازد زرنگ

آب چون آتش بود با خشمش آتش همچو آب     گنگ چون دریا بود با جود او دریا چو گنگ

نیک و بددانی همی با نام نیک جاودان     هست نیک و نیستش بد، هست نام و نیست ننگ

ارزنی باشد به پیش حمله‌اش ارژنگ دیو     پشه‌ای باشد به پیش گُرزه‌اش پور پشنگ

تیغ او و رُمح او و تیر او و گُرز او     دست او و جام او و کلک او و پالهنگ

گاه ضرب و گاه طعن و گاه رمی و گاه قید     گاه جود و گاه بزم و گاه خط و گاه جنگ

فرق بر و سینه سوز و دیده‌دوز و مغزریز     در بار و مشکسای و زردچهر و سرخ رنگ

آفرین زان مرکب شبدیز رنگ رخش رو     آنکه روز جنگ بر پشتش نهد زین زرنگ

دست او و پای او و سم او و چشم او     آن شیر و آن پیل و آن گور و آن رنگ

برده ران و برده سینه، برده زانو، برده ناف     از هیون و از هزبر و از گوزن و از پلنگ

دشت را و بیشه را و کوه را و آب را     چون گوزن و چون پلنگ و چون شترمرغ و نهنگ

با شدن، با آمدن، با رفتن و برگشتنش     ابرگرد و باد کند و برق سست و چرخ لنگ

ساق چون پولاد و زانو چون کمان و پی چو زه     سم چو الماس و دلش چون آهن و تن همچو سنگ

بیشبین چون کرکس و جولان کننده چون عقاب     راهوار ایدون چو کبک و راسترو همچون کلنگ

ای رئیس مهربان، این مهرگان فرخ گذار     فر و فرمان فریدون را تو کن فرهنگ و هنگ

خز بده اکنون به رزمه، می ستان اکنون به رطل     مشک ریز اکنون به خرمن، عودسوز اکنون به تنگ

گاه سوی روم شو، گاهی به سوی زنگ شو     روی معشوق تو رومست و سیه زلفش چو زنگ

تا برآید لخت لخت از کوه میغ ماغگون     آسمان آبگون از رنگ او گردد خلنگ

تا برآید از پس آن میغ باد تندرو     آسمان چون رنگ بزداید ز میغ گرد رنگ

باد عمرت بی‌زوال و باد عزت بی‌کران     باد سعدت بی‌نحوست، باد شهدت بی‌شرنگ

بخت بی‌تقصیر و محنت، روز بی‌مکروه و غم     دهر بی‌تلبیس و تنبل، چرخ بی‌نیرنگ و رنگ

قصیده ۳ ناصرخسرو

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا     گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم     صفرا همی برآید از انده به سر مرا

گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد     چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا

گر در کمال فضل بود مرد را خطر     چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟

گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ     جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا

نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل     این گفته بود گاه جوانی پدر مرا

«دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک»     این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا

با خاطر منور روشنتر از قمر     ناید به کار هیچ مقر قمر مرا

با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر     دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا

گر من اسیر مال شوم همچو این و آن     اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا

اندیشه مر مرا شجر خوب برور است     پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا

گر بایدت همی که ببینی مرا تمام     چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن     زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا

هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب     بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا

گیتی سرای رهگذران است ای پسر     زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا

از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدای     کرده‌است بی‌نیاز در این رهگذر مرا

شکر آن خدای را که سوی علم و دین خود     ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا

اندر جهان به دوستی خاندان حق     چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا

وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد     چون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا

گر من در این سرای نبینم در آن سرای     امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟

ای ناکس و نفایه تن من در این جهان     همسایه‌ای نبود کس از تو بتر مرا

من دوستدار خویش گمان بردمت همی     جز تو نبود یار به بحر و به بر مرا

بر من تو کینه‌ور شدی و دام ساختی     وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا

تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی     از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا

گر رحمت خدای نبودی و فضل او     افگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا

اکنون که شد درست که تو دشمن منی     نیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا

خواب و خور است کار توای بی خرد جسد     لیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا

کار خر است سوی خردمند خواب و خور     ننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا

من با تو ای جسد ننشینم در این سرای     کایزد همی بخواند به جای دگر مرا

آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور     پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا

چون پیش من خلایق رفتند بی‌شمار     گرچه دراز مانم رفته شمر مرا

روزی به پر طاعت از این گنبد بلند     بیرون پریده گیر چون مرغ بپر مرا

هرکس همی حذر ز قضا و قدر کند     وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا

نام قضا خرد کن و نام قدر سخن     یاد است این سخن ز یکی نامور مرا

واکنون که عقل و نفس سخن‌گوی خود منم     از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟

ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام     چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا

قول رسول حق چو درختی است بارور     برگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا

چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی؟     انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا

ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویش     از جور این گروه خران بازخر مرا

دانم که نیست جز که به سوی توای خدا     روز حساب و حشر مفر و وزر مرا

گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمر     بر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا

واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهان     از خاندان حق مکن زاستر مرا

همچون پدر به حق تو سخن گوی و زهد ورز     زیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا

گوئی که حجتی تو و نالی به راه من     از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا

قصیده ۳۳ ناصرخسرو

چون در جهان نگه نکنی چون است؟     کز گشت چرخ دشت چو گردون است

در باغ و راغ مفرش زنگاری     پر نقش زعفران و طبر خون است

وان ابر همچو کلبهٔ ندافان     اکنون چو گنج لولوی مکنون است

بر چرخ، همچو لاله به دشت اندر،     مریخ چون صحیفهٔ پر خون است

جون است باغ و، شاخ سمن پروین     گر ماه نو خمیده چو عرجون است

با چرخ پر ستاره نگه کن چون     پر لاله سبزه در خور و مقرون است

چون روی لیلی است گل و پیشش     سرو نوان چو قامت مجنون است

چون مشتری است زرد گلت لیکن     این مشتری به عنبر معجون است

مشرق ز نور صبح سحرگاهان     رخشان به سان طارم زریون است

گوئی میان خیمهٔ پیروزه     پر زاب زعفران یکی آهون است

دشت ار چنین نبود به ماه دی     باردی بهشت ماه چنین چون است؟

صحرا به لاژورد و زر و شنگرف     از بهر چه منقش و مدهون است

خاکی که مرده بود و شده ریزان     واکنده چون شد و ز چه گلگون است؟

این مشک بوی سرخ گل زنده     زان زشت خاک مردهٔ مدفون است

این مرده را که کرد چنین زنده؟     هر کس که این نداند مغبون است

این کار از آنکه زنده کند آن را     ایزد به حشر مایه و قانون است

وان خشک خار و خس که بسوزندش     فرعون بی‌سلامت و قارون است

این مرده لاله را که شود زنده     نم سلسبیل و محشر هامون است

واندر حریر سبز و ستبرق‌ها     سیب و بهی چو موسی و هارون است

دوزخ تنور شاید مر خس را     گل را بهشت باغ همایون است

اندر بهشت خواهد بد میوه     آنجا چنین که ایدر و اکنون است

پس هم کنون تو نیز بهشتی شو     کان از قیاس نیز همیدون است

نه خار در خور طبق و نحل است     نه گل سزای آتش و کانون است

پس نیست جای مؤمن پاکیزه     دوزخ، که جای کافر ملعون است

نه در بهشت خلد شود کافر     کان جایگاه مؤمن میمون است

بندیش از این ثواب و عقاب اکنون     کاین در خرد برابر و موزون است

گر دیگر است مردم و گل دیگر     این را بهشت نیز دگرگون است

خرما و میوه‌ها به بهشت اندر     دانی که زین بهست که ایدون است

ای رفته بر علوم فلاطونی     این علمها تمام فلاطون است

آن فلسفه است وین سخن دینی     این شکر است و فلسفه هپیون است

از علم خاندان رسول است این     نه گفتهٔ عمرو فریغون است

در خانهٔ رسول چو ماه نو     تاویل روز روز برافزون است

دو کار، خوی نیک و کم آزاری،     فرزند را وصیت مامون است

گر بدخو است خار و سمن خوش‌خو     این خود چرا گرامی و آن دون است؟

دل را به دین بپوش که دین دل را     در خورد بام و ساخته پرهون است

جان را به علم شوی که مرجان را     علم، ای پسر، مبارک صابون است

بحر است علم را به مثل فرقان     وز بحر علم امام چو جیحون است

جیحون خوش است و با مزه و دریا     از ناخوشی چو زهر و چو طاعون است

ای علم جوی، روی به جیحون نه     گر جانت بر هلاک نه مفتون است

دریا نه آب، بل به مثل آب است     چون بر لبش نه تین و نه زیتون است

گرد مثل مگرد که علم او     از طاقت تو جاهل بیرون است

تاویل کن طلب که جهودان را     این قول پند یوشع بن نون است

تاویل بر گزیدهٔ مار جهل     ای هوشیار نادره افسون است

تاویل حق در شب ترسائی     شمع و چراغ عیسی و شمعون است

این علم را قرارگه و گشتن     اندر میان حجت و ماذون است

این راز را درست کسی داند     که‌ش دل به علم دعوت مشحون است

غزل ۳ حکیم نزاری

به آب توبه فرو شستم آتش صهبا     ز توبه تازه شدم چون گل از نسیم صبا

اسف همی خورم و غصه می کشم شب و روز     که کرده ام به خطا روزگار عمر هبا

نه یک زمان بده ام بی مشقت غربت     نه یک نفس زده ام بی مضرت صهبا

ز شرب خمر چنان ناشکیب چون گویم     چنان مثل که خورشید شیفته ی حربا

نه هیچ راحتم از هم دمی و نه هیچ قرین     نه هیچ لذتی از چاشنی نه هیچ ابا

مدام رفته و خورده مدام با اوباش     همیشه کرده تبرا ز محفل ادبا

گهی به گونه ز بس احتراق صهبا لعل     گهی به چهره ز درد خمار گاه ربا

گهی به کنج خراباتیان گشاده کمر     گهی به پیش کم از خویش رفته بسته قبا

کشیده تیغ زبان بر ملامت مردم     نهاده پنبه به گوش از نصیحت بابا

طلاق داده به یک بار هر دو عالم را     طمع بریده ز چار امهات و هفت آبا

کنون که دارم بلقیس توبه را در بر     چه حاجت است که هدهد خبر دهد ز سبا

توقّعی که به اعمال خیر دارم نیست     جز این که هست تولّای من به آل عبا

نزاریا تو و تسلیم و بنده فرمانی     نه حارثی که کنی از قبول امر ابا

غزل ۳۳ حکیم نزاری

یقینم که ضایع نماند مرا     زلالی به لب برچکاند مرا

اگر خواهد از تند بالای قهر     به قعر جهنم دواند مرا

و گر خواهد از پای گاه عدم     به فردوس اعلا رساند مرا

به سلطانیّ ام ملک باقی دهند     اگر بندۀ خویش خواند مرا

طفیل گدایان اویم اگر     به تخت کیی برنشاند مرا

که داند مگر دایۀ صنعِ او     که بهر چه می پروراند مرا

به کشتیِ همت نزاری مگر     ز بحرِ بلا بگذراند مرا

غلط می کنم زان که اوییِ او     ز ماییِ ما وا رهاند مرا

غزل ۳۹ حکیم نزاری

زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان را     بیار می که حیات از می است پیرو جوان را

مگر تتبّعِ من می کند سحاب به نیسان    که وقفِ طرفِ چمن کرد چشم ژاله فشان را

ببین بساطِ بساتین ز گونه گونه ریاحین    به چشم تجربه اعجوبهٔ زمین و زمان را

به چشم بر سرِ گل می کند نثار لآلی    صباح از آن صدفِ غنچه باز کرد دهان را

شکیب چند کند بلبل اختیار ندارد    اگر ز بی خبری فاش کرد رازِ نهان را

به باغبان که رساند سلامِ من که اجازت    نمی دهی که تفرّج کنند سرو روان را

دل ضعیف من از هول بانگ رعد بترسد    بیار و بر سر من کش سبک شراب گران را

حکیم می کده از بهر اعتبار اطبّا    به جام باده مداوا کند چنین خفقان را

ز دست حور وشی حالیا به نقد خوش آید    می و مشاهده ما را و نسیه اهل جنان را

ز تیر طعنه چه ترسم چرا سجود نیارم    کشیده تا بنِ گوش ابروانِ هم چو کمان را

من التفات ندارم به اعتراضِ مقلّد     که اعتبار نباشد مزخرفاتِ چنان را

نزاریا سر دار آمده ست افسر مردان     اگر نداری ای سر نگاه دار زبان را

غزل ۹۳ حکیم نزاری

یک بوسه زان دو شکَرِ شیرین تر از نبات     ارزد به نزد من به همه ملکِ کاینات

خضر از کجا و خطِّ غبار تو از کجا     یک بوسه از لب تو و صد چشمه ی حیات

خواهد که احتراز کند از بلا خرد     لیکن به قولِ او نکند عشق التفات

دانم که احتمالِ مواعید واجب است     آری ولی نه صبر پدیدست و نه ثبات

تا بر بساط عشق نشستم بدیده ام     خود را به پایِ پیلِ غمت گشته شاه مات

تا آخرین نفس که به گرداب می رود     امّید منقطع نکند غرقه از نجات

ای رویِ خوبت از درِ بغداد خوب تر     یک غمزه کز دو دیده ی من می رود فرات

نقشِ رخِ تو گر سویِ هندوستان برند     دیگر کسی صنم نپرستد به سومنات

اسلامیان اگرچه به احکامِ مفتیان     جایز نمی کنند به بت خانه در صلات

گر هیچ روزی از درِ بت خانه بگذری     در پایت افتد از سر عِزّی تمام لات

هستم به اختصاص مپندار نیستم     مستظهر از عنایتِ شاهِ شریف ذات

آری به شرطِ محبّت ترا به حق     بر عضو عضوِ من توجّه شود زکات

بر هر دو چشم گرد گیرد و گردن نهد به طوع     خطِّ تو گر به خونِ نزاری کند برات

مثنوی ۳ نسیمی

ز اندیشه در بحر حیرت غریق     چو شیخی که گم کرده باشد طریق

سعادت نظر کرد در حال من     برآمد ز گل پای اقبال من

ز بد فعلی سگ نباشد عجیب     کز او گردد آزرده دل غریب

چو در طبع آتش فساد است و شر     مجو خیر از او و صلاح، ای پسر!

یواقیت و پیروزه و لعل و زر     فرح بخش و روجنده نور بصر

ولی آهن تیره دل سوخته است     ز ناری که در باطن افروخته است

کسی کو نه از نطفه طاهر است     در آیینه صورتش ظاهر است

تنی کو به مردی کند یال گیو     چه باکش ز سر پنجه جور دیو

بجز شر نشاید ز شیطان شوخ     که نفرین بر او باد و سنگ و کلوخ

همه رای دیو سیه رو خطاست     ز کردار خود زین سبب در بلاست

کسی را که طالع بود نحس و شوم     کند آرزوی خرابی چو بوم

منم لعل و خصم آهن خورده زنگ     براق از کجا و خر پیر لنگ

چو سگ را گزیدن بود در طباع     چرا با سگ انسان کند اجتماع

کسی کو شود همدم تیره مار     نبیند جز آسیب از آن نابکار

اگرچه بود نرم همچون حریر     تن شوم افعی، به دستش مگیر

چو اصلش خبیث است و بنیاد بد     ز بد کی کسی را نکویی رسد

ولیکن چو باشی تو نیکوسرشت     مخور غم که بدبخت نیکی نکشت

ز نیک و ز بد هرچه می پرورند     همه کشته خویشتن می حورند

مرا حق ز تریاک اکبر سرشت     چه نقصانم از عقرب کور زشت

چه زاید ز نیش سیه روی لنگ     ز دندان موشی ننالد پلنگ

سگ ناکس دون صفات نجس     ز نور قمر کی شود مقتبس

مرا معدن نوشدارو چو هست     چه باکم ز زنبور سوزن زن است

ولی نطفه شوم نحس حرام     جز آزار دانا نجوید مدام

زنی کو شد از اجنبی باردار     از آن غرچه زاید چنین زهرمار

چنین نقل کردند از کیقباد     که روح و روانش ز حق شاد باد

ثنا باد و تحسین بر آن شیرمرد     که نفرین بد بر زن نیک کرد

دگر گفته است آن شه بختیار     خردمند و روشندل و تاجدار

که گر زن نکو بودی و رایزن     زنان را «مزن » نام بودی نه «زن »

چنین است و حقا نکو گفته است     سخن را به حکمت چو در سفته است

چو آب و زمین هردو باشد تباه     نروید در آن بوم شیرین گیاه

چو فضل اله است معبود من     نباشد بجز فضل مقصود من

معینم چو فضل است و هادی هم او     بدین گر نفخرم نباشد نکو

همه انبیا زو خبر می دهند     به معبودیش جمله سر می دهند

وجود و هویت بر او قایم است     قدیم است و ذاتش از آن دایم است

چو بست امر او صورت کاف و نون     جهان از پس پرده آمد برون

زمین را ز گردون پرانوار کرد     دل خاک را گنج اسرار کرد

ز خاک سیه چرده شکلی بساخت     کز آن شکل شد حاصل او را شناخت

بدین مشعل مهر و قندیل ماه     بدین صحن پیروزه گون بارگاه

شناسنده گوهر خویش باش     که پیر قلندر شناسد تراش

منم نور مصباح «الله نور»     گزند حوادث ز من هست دور

دد و دیو را ره به معراج نیست     سر خوک شایسته تاج نیست

غزل ۳۹ نسیمی 

چشم بیمار تو تا مست و خراب افتاده است     در سر من هوس جام و شراب افتاده است

تا حدیث لب میگون تو در شهر افتاد     زاهد گوشه نشین با می ناب افتاده است

نظم دندان تو تا دیده ام ای پسته دهن!     به خدا از نظرم در خوشاب افتاده است

در دل افتاد مرا آتش عشقت چون شمع     رشته جانم از آن در تب و تاب افتاده است

عکس بالای تو در دیده من دانی چیست؟     سایه سرو که در چشمه آب افتاده است

هرکه منعم کند از عشق تو ای ترک خطا!     همه دانند که از راه صواب افتاده است

از خیال لب نوشین تو در باده مدام     قدح دیده من همچو حباب افتاده است

هر که خوناب، چکان دید ز چشمم دانست     کآتشی در دل مجروح کباب افتاده است

من از این باب که دورم ز رخت شیفته ام     دور زلف تو پریشان ز چه باب افتاده است

لاله دلسوخته، گل جامه دران است ز رشک     مگر از طرف عذار تو نقاب افتاده است

می کشد هر نفسم دل به خرابات مغان     آه کاین خرقه پشمینه حجاب افتاده است

هر زمان از هوس چشم تو صد گوشه نشین     بر در میکده ها مست و خراب افتاده است

سفته ام در غم روی تو به مژگان همه را     هر دری کز صدف چشم سحاب افتاده است

چشم بیمار تو تا دید نسیمی، مخمور     روز و شب در هوس مستی و خواب افتاده است

دوبیتی ۳ باباطاهر

اگر یار مرا دیدی به خلوت     بگو ای بی‌وفا ای بی‌مروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو     نخواهم دوخت تا روز قیامت

دوبیتی ۹۳ باباطاهر

دو زلفانت کرِم تار ربابم     چه می‌خواهی ازین حال خرابم

ته که با مو سر یاری نداری     چرا هر نیمه‌شو آیی به خوابم

دوبیتی ۳۳۹ باباطاهر

دل دیوانه‌ام دیوانه‌تر شی     خرابه خانه‌ام ویرانه‌تر شی

کشم آهی که گردون را بسوجم     که آه سوته دیلان کارگر شی

غزل ۹۳ بابا فغانی

خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست     عاشق که بود جرعه کش دوست ندیمست

قانون طرب ساز گداییست وگرنه     بس نغمه ی دلسوز که در پرده ی سیمست

بس نقش نو از پرده برون آمد و بس رفت     دل شیفته ی اوست که در پرده مقیمست

خوبی که نهد گوش بگفتار بد آموز     در سلک وفا نیست اگر در یتیمست

بلبل چو گلی دید همان لحظه فرو برد     آشفتگی صاحب بستان ز نسیمست

در قاعده ی بوالهوسان فایده یی نیست     اکسیر سعادت سخن تلخ حکیمست

حسن عمل ما نبود قابل احسان     امید عنایت همه بر خلق کریمست

طاعت نپسندی و شفاعت نپذیری     رحمی که دل یکجهت از غصه دو نیمست

شاهین تو در خون دلم پنجه فرو برد     وین شیفته غافل که به دست چه غنیمست

هرچند بلا بیش قویتر دل درویش     آنراست فغانی الم و ضعف که بیمست

شعر ۳ جاویدنامه اقبال لاهوری «تمهید آسمانی نخستین روز آفرینش نکوهش می‌کند آسمان زمین را»

زندگی از لذت غیب و حضور     بست نقش این جهان نزد و دور

آنچنان تار نفس از هم گسیخت     رنگ حیرت خانهٔ ایام ریخت

هر کجا از ذوق و شوق خود گری     نعرهٔ «من دیگرم ، تو دیگری»

ماه و اختر را خرام آموختند     صد چراغ اندر فضا افروختند

بر سپهر نیلگون زد آفتاب     خیمهٔ زر بفت با سیمین طناب

از افق صبح نخستین سر کشید     عالم نو زاده را در بر کشید

ملک آدم خاکدانی بود و بس     دشت او بی کاروانی بود و بس

نی به کوهی آب جوئی در ستیز     نی به صحرائی سحابی ریزریز

نی سرود طایران در شاخسار     نی رم آهو میان مرغزار

بی تجلی های جان بحر و برش     دود پیچان طیلسان پیکرش

سبزه باد فرودین نادیده ئی     اندر اعماق زمین خوابیده ئی

طعنه ئی زد چرخ نیلی بر زمین     روزگار کس ندیدم این چنین

چون تو در پهنای من کوری کجا     جز به قندیلم ترا نوری کجا

خاک اگر الوند شد جز خاک نیست     روشن و پاینده چون افلاک نیست

یا بزی با ساز و برگ دلبری     یا بمیر از ننگ و عار کمتری

شد زمین از طعنهٔ گردون خجل     نا امید و دل گران و مضمحل

پیش حق از درد بی نوری تپید     تا ندائی ز آنسوی گردون رسید

ای امینی از امانت بی خبر     غم مخور اندر ضمیر خود نگر

روز ها روشن ز غوغای حیات     نی از آن نوری که بینی در جهات

نور صبح از آفتاب داغ دار     نور جان پاک از غبار روزگار

نور جان بی جاده ها اندر سفر     از شعاع مهر و مه سیار تر

شسته ئی از لوح جان نقش امید     نور جان از خاک تو آید پدید

عقل آدم بر جهان شبخون زند     عشق او بر لامکان شبخون زند

راه دان اندیشهٔ او بی دلیل     چشم او بیدار تر از جبرئیل

خاک و در پرواز مانند ملک     یک رباط کهنه در راهش فلک

می خلد اندر وجود آسمان     مثل نوک سوزن اندر پرنیان

داغها شوید ز دامان وجود     بی نگاه او جهان کور و کبود

گرچه کم تسبیح و خونریز است او     روزگاران را چو مهمیز است او

چشم او روشن شود از کائنات     تا ببیند ذات را اندر صفات

«هر که عاشق شد جمال ذات را     اوست سید جمله موجودات را»

شعر ۳۳ جاویدنامه اقبال لاهوری «فلک مریخ اهل مریخ»

چشم را یک لحظه بستم اندر آب     اندکی از خود گسستم اندر آب

رخت بردم زی جهانی دیگری     با زمان و با مکانی دیگری

آفتاب ما به آفاقش رسید     روز و شب را نوع دیگر آفرید

تن ز رسم و راه جان بیگانه ایست     در زمان و از زمان بیگانه ایست

جان ما سازد بهر سوزی که هست     وقت او خرم بهر روزی که هست

می نگردد کهنه از پرواز روز     روزها از نور او عالم فروز

روز و شب را گردش پیهم ازوست     سیر او کن زانکه هر عالم ازوست

مرغزاری با رصدگاه بلند     دور بین او ثریا در کمند

خلوت نه گنبد خضراست این     یا سواد خاکدان ماست این

گاه جستم وسعت او را کران     گاه دیدم در فضای آسمان 

پیر روم آن مرشد اهل نظر     گفت «مریخ است این عالم نگر

چون جهان ما طلسم رنگ و بوست     صاحب شهر و دیار و کاخ و کوست

ساکنانش چون فرنگان ذوفنون     در علوم جان و تن از ما فزون

بر زمان و بر مکان قاهرترند     زانکه در علم فضا ماهرترند

بر وجودش آنچنان پیچیده اند     هر خم و پیچ فضا را دیده اند

خاکیان را دل به بند آب و گل     اندرین عالم بدن در بند دل

چون دلی در آب و گل منزل کند     هر چه می خواهد به آب و گل کند

مستی و ذوق و سرور از حکم جان     جسم را غیب و حضور از حکم جان

در جهان ما دو تا آمد وجود     جان و تن آن بی نمود آن با نمود

خاکیان را جان و تن مرغ و قفس     فکر مریخی یک اندیش است و بس

چون کسی را میرسد روز فراق     چست تر می گردد از سوز فراق

یک دو روزی پیشتر از آن مرگ     می کند پیش کسان اعلان مرگ

جانشان پروردهٔ اندام نیست     لاجرم خو کردهٔ اندام نیست

تن بخویش اندر کشیدن مردن است     از جهان در خود رمیدن مردن است

برتر از فکر تو آمد این سخن     زانکه جان تست محکوم بدن

رخت اینجا یکدو دم باید گشاد     اینچین فرصت خدا کس را نداد

شعر ۳۹ جاویدنامه اقبال لاهوری «نوای حلاج»

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست     تجلی دگری در خور تقاضا نیست

نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست     جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را     «کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت     تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری     چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

ز قید و صید نهنگان حکایتی آور     مگو که زورق ما روشناس دریا نیست

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت     به جاده ئی که در و کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش     حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

شعر ۳ ارمغان حجاز اقبال لاهوری «دل من در گشاد چون و چند است»

دلِ من، در گُشادِ چون و چند است     نگاهش، از مه و پروین بلند است

بده ویرانه‌ای در دوزخ، او را     که این کافر، بسی، خلوت‌پسند است

غزل ۳ بلند اقبال

نگار من چو پی رقص از میان جهدا     چنان جهد که زعشقش دلم ز جان جهدا

جهد ز ابرو ومژگانش غمزه ها به دلم     چو تیر رستم دستان که ازکمان جهدا

ز دل به دیده مرا خون ز دیده بر رخ من     چنان که آب ز فواره ناگهان جهدا

دلم ز طره اومی جهد به عارض او     چوبلبلی که ز سنبل به ارغوان جهدا

شب فراق وی آهی که می کشم از دل     شراره آه دل من بر آسمان جهدا

عجب نه کز غم آن ترک آتشین رخسار     شرار آتشم از مغز استخوان جهدا

به حسن کی چو رخش ماه آسمان شود!     به رقص کی چو قدش سرو بستان جهدا

شرار آه جهد از دل بلند اقبال     مثال تیر شهابی که هر زمان جهدا

سزد که دعوی پیغمبری کنم در شعر     براق فکرت من چون به لامکان جهدا

غزل ۳۳ بلند اقبال

نگفتم دل مکن اینقدر غارت     که ترسم آخر افتی در مرارت

شه آگه گشته و داده است فرمان     به گیر و دار هر کس کرده غارت

دل ما راچرا ویرانه کردی     نمی بودت اگر عزم عمارت

لب لعل تو از بس هست شیرین     خیالش در مزاج آرد حرارت

همی بینم به روی دوشت افتد     چرا دارد چنین زلفت جسارت

بشارت می دهم خود جان ودل را     به قتلم گر بفرمایی اشارت

ندارد عشق و زاهد گشته عابد     چه حاصل از نماز بی طهارت

بهای بوسه ات دادم دل وجان     نکرده بهتر از این کس تجارت

بلند اقبال گردیدم هماندم     که از وصل تو دادنم بشارت

غزل ۳ فیض کاشانی

هشدار که هر ذره حسابست در اینجا     دیوان حسابست و کتابست در اینجا 

حشرست و نشورست و صراطست و قیامت     میزان ثوابست و عقابست در اینجا 

فردوس برین است یکی را و یکی را    انکال و جحیمست و عذابست در اینجا

آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است     با دوست خطابست و عتابست در اینجا 

آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت     بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا 

بیند همه پاداش عمل تازه بتازه     باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا 

با زاهدش ارهست خطائی بقیامت     باماش هم امروز خطابست در اینجا 

امروز بپاداش شهیدان محبت     زآن روی برافکنده نقابست دراینجا

زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا     صوفیست که اورامی نابست در اینجا 

آن را که قیامت خوش و نزدیک نماید     از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا 

دوری که نبیند مگر از دور قیامت     در دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا 

بیدار نگردد مگر از صور سرافیل     مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا 

هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیض     سرسوی حق و پا برکابست در اینجا 

 صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا     معمور بود گرچه خرابست در اینجا 

قصیده ۳ خاقانی

عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا     که عمر بیش‌بها دادمش به شیربها

چو کشت عافیتم خوشه در گلو آورد     چو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا

خروس کنگرهٔ عقل پر بکوفت چو دید     که در شب امل من سپیده شد پیدا

چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور     چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا

مسیح وار پی راستی گرفت آن دل     که باژ گونه روی بود چون خط ترسا

ز مرغزار سلامت در مراست خبر     که هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا

مرا طبیب دل اندرز گونه‌ای کرده است     کز این سواد بترس از حوادث سودا

به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر     که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا

اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد     زبون چارزبانی مکن دو حور لقا

که پوست پاره‌ای آمد هلاک دولت آن     که مغز بی‌گنهان را دهد به اژدها

مرا شهنشه وحدت ز داغ گاه خرد     به شیب و مقرعه دعوت همی کند که بیا

از این سراچهٔ آوا و رنگ دل بگسل     به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا

در این رصد گه خاکی چه خاک می‌بیزی     نه کودکی نه مقامر ز خاک چیست تو را؟

به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت     ز بام کعبه ند زدند مکیان دیبا

به بوی نفس مکن جان که بهر گردن خوک     کسی نبرد زنجیر مسجد الاقصا

ببین که کوکبهٔ عمر خضر وار گذشت     تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا

پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز     از آن سوی عرفات است چشم بر فردا

به چاه جاه چه افتی و عمر در نقصان     به قصد فصد چه کوشی و ماه در جوزا

برفت روز و تو چون طفل خرمی آری     نشاط طفل نماز دگر بود عذرا

چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبود     به صد خزینه تبذل به دانگی استقصا

دو رنگی شب و روز سپهر بوقلمون     پرند عمر تو را می‌برند رنگ و بها

دو چشمه‌اند یکی قیر و دیگری سیماب     شب بنفشه وش و روز یاسمین سیما

تو غرق چشمهٔ سیماب و قیر و پنداری     که گرد چشمهٔ حیوان و کوثری به چرا

جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپید     سپید ناخنه دار تو سیاه نابینا

ببر طناب هوس پیش از آنکه ایامت     چهار میخ کند زیر خیمهٔ خضرا

به صور نیم شبی درفکن رواق فلک     به ناوک سحری بر شکن مصاف فضا

جهان به بوالعجبی تا کیت نماید لعب     به هفت مهرهٔ زرین و حقهٔ مینا

تو را به مهره و حقه فریفتند ایراک     چو حقه بی‌دل و مغزی چو مهره بی سر و پا

فریب گنبد نیلوفری مخور که کنون     اجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا

ز خشک سال حوادث امید امن مدار     که در تموز ندارد دلیل برف هوا

چه جای راحت و امن است و دهر پر نکبت     چه روز باشه و صید است دست پر نکبا

مگو که دهر کجا خون خورد که نیست دهانش     ببین به پشه که زوبین زن است و نیست کیا

مساز عیش که نامردم است طبع جهان     مخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا

ز روزگار وفا هم به روزگار آید     که حصرم از پس شش ماه می‌شود صهبا

چه خوش بوی که درون وحشت است و بیرون غم     کجا روی که ز پیش آتش است و پس دریا

خوشی طلب کنی از دهر، ساده دل مردا     که از زکات ستانان زکات خواست عطا

سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز     که بی زبان دفع زبانیه است آنجا

چو خوشه چند شوی صد زبان نمی‌خواهی     که یک زبان چون ترازو بوی به روز جزا

در این مقام کسی کو چو مار شد دو زبان     چو ماهی است بریده زبان در آن ماوا

خرد خطیب دل است و دماغ منبر او     زبان به صورت تیغ و دهان نیام آسا

درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیب     برای نام بود در برش نه بهر وغا

زبان به مهر کن و جز بگاه لا مگشای     که در ولایت قالوابلی رسی از لا

دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطی     که رخت نفکنی الا به منزل الا

مگر معاملهٔ لا اله الا الله     درم خرید رسول اللهت کند به بها

زبان ثناگر درگاه مصطفی خوشتر     که بارگیر سلیمان نکوتر است صبا

ثنای او به دل ما فرو نیاید از آنک     عروس سخت شگرف است و حجله نا زیبا

سپید روی ازل مصطفی است کز شرفش     سیاه گشت به پیرانه سر، سر دنیا

فلک به دایگی دین او در این مرکز     زنی است بر سر گهواره‌ای بمانده دوتا

دمش خزینه‌گشای مجاهز ارواج     دلش خلیفهٔ کتاب علم الاسما

به پیش کاتب وحیش دوات دار، خرد     به فرق حاجب بارش نثار بار خدا

هزار فصل ربیعش جنیبه دار جمال     هزار فضل ربیعش خریطه دار سخا

زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگر     میان چشمهٔ خضر است ماهیی گویا

دو شاخ گیسوی او چون چهار بیخ حیات     به هر کجا که اثر کرد اخرج المرعی

نه باد گیسوی او ز آتش بهار کم است     که آب و گل را آبستنی دهد ز نما

عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنک     نداشت از غم امت به این و آن پروا

از این حریف گلو بر حذر گزید حذر     وز این ابای گلوگیر ابا نمود ابا

چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند     نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا

الهی از دل خاقانی آگهی که در او     خزینه خانهٔ عشق است در به مهر رضا

از آن شراب که نامش مفرح کرم است     به رحمت این جگر گرم را بساز دوا

ز هرچه زیب جهان است و هرکه ز اهل جهان     مرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها

قنوت من به نماز و نیاز در این است     که عافنا و قنا شر ما قضیت لنا

مرا به منزل الا الذین فرود آور     فرو گشای ز من طمطراق الشعرا

یقین من تو شناسی ز شک مختصران     که علم توست شناسای ربنا ارنا

مرا ز آفت مشتی زیاد باز رهان     که بر زنای زن زید گشته‌اند گوا

خلاص ده سخنم را ز غارت گرهی     که مولع‌اند به نقش ریا و قلب ریا

به روز حشر که آواز لاتخف شنوند     به گوش خاطر ایشان رسان که لابشری

چو کاسه باز گشاده دهان ز جوع الکلب     چو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا

اگر خسیسی بر من گران سر است رواست     که او زمین کثیف است و من سمای سنا

گر او نشسته و من ایستاده‌ام شاید     نشسته باد زمین و ستاده باد سما

ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب     که هم زمین بود آسوده و آسمان دروا

سخن به است که ماند ز مادر فکرت     که یادگار هم اسما نکوتر از اسما

غزل ۳۳ خاقانی

بخت بدرنگ من امروز گم است     یارب این رنگ سواد از چه خم است

دلدل دل ز سر خندق غم     چون جهانم که بس افکنده سم است

با من امروز فلک را به جفا     آشتی نیست همه اشتلم است

شد چو کشتی به کژی کار فلک     که عنانش محل پاردم است

دولت امروز زن و خادم راست     کاین امیر ری و آن شاه قم است

هر که را نعمت و مال آمد و جاه     سفلگی را بعهم کلبهم است

تا به درگاه خدا داری روی     زر آلوده سگ حلقه دم است

باز چون بر در خلق افتد کار     زر بر سفله خدای دوم است

این کرم جستن خاقانی چیست     که کرم در همه آفاق گم است

غزل ۹۳ خاقانی

تب دوشین در آن بت چون اثر کرد     مرا فرمود و هم در شب خبر کرد

برفتم دست و لب خایان که یارب     چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد

بدیدم زرد رویش گرم و لرزان     چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد

بفرمودم که حاضر گشت فصاد     برای فصد، قصد نیشتر کرد

بهر نیشی که بر قیفال او زد     مرا صد نیش هندی در جگر کرد

مرا خون از رگ جان ریخت لیکن     ورا خون از رگ و بازو بدر کرد

به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت     ز راه دستش اندر طشت زر کرد

تو گفتی روی خاقانی است آن طشت     که خون دیده بر وی رهگذر کرد

شعر ۹۳ رام و سیتا ملا مسیح

برادر را به میدان چون زبون دید     چو آتش کسوت آهن بپوشید

سلیمان درع داوودی به بر کرد     چو افسر مغفر همت به سر کرد

ندیده دیدهای زین ماجرا سخت     سلیمان بر زمین و دیو بر تخت

حریف یکدگر شد رام و راون     بجنبید از دو سو پولاد و آهن

به مرگ راون آمد آن زمان فال     که با عیسی مقابل گشت دجال

چو بگرفته کمان بر دست از دوش     ز شست او ظفر شد حلقه در گوش

خدنگ رام بر عفریت بی دین     تقدم جسته از زخم شیاطین

به سر در پیش رو افکنده ده سر     چو یاجوج از پس سد سکندر

به هر سو کرد رو آن صاحب اقبا ل     ظفر چون سایه می رفتی ز دنبال

ز دست برد او شد دیو بی پا     چو از ملسا زبان از نار ترسا

زبون شد اهرمن آخر ز جمشید     که شیر برف نارد تاب خورشید

نیارد ظلمت شب پیش خور تاب     ناستد رو به روی شعله سیماب

کجا با فربهی پهلو زد آماس     یخ دی کی تواند سفتن الماس

چو شد مدهوش راون رت بهلبان     گریزانده سوی لنکا ز میدان

گریزان شد بسان سایه از نور     چو درد سر ز می از طبع مخمور

چو دشمن شد گریزان رام آزاد     تعاقب کرد لختی باز استاد

ولی چون دید نیکو پیش و پس را     ندید از نامداران هیچ کس را

به گردش از سپهداران لشکر     ببیکن بود و هنونت ظفر ور

یقین دانست کایشان کشته گشتند     به خون آغشته بر هم پشته گشتند

به زاری باز پرسید از ببیکن     که گویی کشته شد امروز لچمن

ازین غم خون من در دل زند جوش     که چونست آن جوان؛ شیر ظفر کوش

به پالیدن در آمد کشتگان را     که بردارد تن هر خسته جان را

به خون پیمانه های عمر لبریز     اجل میخوار و ساقی خنجر تیز

برادر را به میدان یافت خسته     چو عهد ماهرویان دل شکسته

بجز نام ی نمانده در حیاتش     وجود بر عدم کرده بر آتش

پی تدبیر او درماند برجای     که بی لچمن چه باشد حال من وای

همی گفت از کمال مهربانی     که ما را بر سر آمد زندگانی

اگرچه بعد فتح شهر لنکا     شود آب حیاتم وصل سیتا

نخواهم زبست هرگز بی برادر     که بود او مر مرا با جان برابر

فدایم کرد جان نازنین را     نیارم تاب مرگ این چنین را

زدوده آه و افغان جگر سوز     شب آمد بر سر رامِ سیه روز

به گوشش گفت جامون و ببیکن     که چندین غم مخور از زخم لچمن

نه هر دردی دوایی دارد آخر؟     نه هر رنجی شفایی دارد آ خر؟

خردمندی، مشو دیوانه چون مست     مکن ماتم که جان اندر تنش هست

چو مردان در علاج او همی کوش     چو زن تا کی به گریه گم کنی هوش

دل دانا که در عقل سفت ه است     ز یک دم صد هزار امید گفت هاست

پی زخمش سراپا دل فگارم     به خاطر آنچه آید عرض دارم

علاج غیر ازین نبود که حالی     رود هنونت در کوه شمالی

گیاهایی که د ارد طبع تریاک     به آب زندگانی رسته زان خاک

بود جانداروی خسته بدنها     برآرد خود به خود پیکان ز تنها

اگر پیش از طلوع نور خورشید     بیارد آن گیاها ن هست امید

که زهر زخم را تریاک گردد     وگرنه خسته مشت خاک گردد

نشان آن گیاها ن هست مشهور     که در شب شمع سان باشند پر نور

غزل ۳ خاتمه الحیات جامی

برآمد شاه عشق از طور سینا     در آنجا زد علم بر دیر مینا

رخ اندر وادی بطحا برافروخت     به نور خود جهانی ساخت بینا

به روی هرکس ابواب فتوحات     به آن مفتوح شد فتحا مبینا

به آن فتح مبین بینا بگشتیم     فمن هذا لقینا ما لقینا

جنون عشق را جامی میامیز     به تدبیر شفای پورسینا

ز یکدیگر بدر زنجیر تدبیر     و قل هذا جنون العاشقینا

بود تدبیر رو در وادی شک     ازان وادی به سرحد یقین آ 

شعر ۳ سبحه الابرار جامی «تاجور ساختن این شاهد غیبی به بی عیبی مباهی به تاج بسمله که مرصع است به جواهر اسماء و صفات الهی»

ابتدی بسم الله الرحمن     الرحیم المتوالی الاحسان

می‌کنم از نم این آب حیات     زندگی بخش دل اهل نجات

تر زبانِ خامه مشک افشان را     تا معطر کند این عنوان را

نافه آهوی تاتار است این     نفحه طبله عطار است این

خوش نفس غنچه باغ قدم است     تازه رس میوه شاخ کرم است

بر رخ عقل درِ غیب گشاد     لوحه بر نامه لاریب نهاد

نقش هر لوحه ازین حرف وفاست     طالبان را در فردوس نماست

خرم آن کس که ازین در چو بتافت     بوی فردوس به فردوس شتافت

نیست فردوس جز اسرار شگرفت     که بود درج در او حرف به حرف

نتوانی که زنی از پی دم     تا نبندی لب از آغاز به هم

یعنی ای کرده به این نام بسند     لبت از هر چه جز این نام ببند

سینش از کنگره طارم عرش     قیرگون سایه به کافوری فرش

یعنی از چرخ چو خور تیغ ستیز     بر تو تیز است درین سایه گریز

بر تو مفتوح ز هر حلقه «میم »     روزن نعمتی از باغ نعیم

هر «الف » جان عدو را خاری     بلکه در چشم دلش مسماری

کم شده نطق زبانی به نظام     تا ز «لامش » نرسیده ست به کام

«ها» ش بنگر که روان کرده به جهد     در گلوی تو دو چشمه‌ست ز شهد

بهره‌ور شد دل مجروح ز ریش     ریش را یافت بهین مرهم خویش

«حا»ش حاشا که بود گاه شمار     بجز از عد جنان نکته گزار

ابروی «نون » وی آن قبله راز     که کند دل ز وی آغاز نماز

«یا»ش عشریست ز آیات جمال     عشره کامله‌اش نعت کمال

حرکاتش ز وفور برکات     داده جنبش به دل آثار حیات

سکناتش به سکون راهنمای     روح را در کنف فضل خدای

نقطه‌هایش چو فروزنده نجوم     به شیاطین قوی‌الوهم رجوم

شکل تشدید کزو شانه نماست     فارق معنی شدت ز رخاست

جامی این شاهد پاکیزه غیب     که دمد نکهت پاکیش ز جیب

شیوه جلوه نمایی ز تو یافت     صورت چهره گشایی ز تو یافت

کردی از بسمله تاج افرازش     عقد توحید حمایل سازش

نیست در گوش دل اهل نظر     هیچ زیور به ازین عقد گهر

شعر ۳ هفت اورنگ، یوسف و زلیخا جامی «ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن»

دلا تا کی درین کاخ مجازی     کنی مانند طفلان خاک بازی

تویی آن دست پرور مرغ گستاخ     که بودت آشیان بیرون ازین کاخ

چرا زان آشیان بیگانه گشتی     چو دونان جغد این ویرانه گشتی

بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک     بپر تا لنگر ایوان افلاک

ببین در رقص ازرق طیلسانان     ردای نور بر عالم فشانان

همه دور شباروزی گرفته     به مقصد راه فیروزی گرفته

ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص     به چوگان ارادت گشته رقاص

یکی از غرب رو در شرق کرده     یکی در غرب کشتی غرق کرده

شده گرم از یکی هنگامه روز     یکی شب را شده هنگامه افروز

یکی حرف سعادت نقش بسته     یکی سر رشته دولت گسسته

چنان گرمند در منزل بریدن     کزین جنبش ندانند آرمیدن

ز رنج راهشان فرسودگی نی     میان را درد و پا را سودگی نه

چه داند کس که چندین در چه کارند     همه تن رو شده رو در که دارند

به هر دم تازه نقشی می نمایند     ولیکن نقشبندی را نشایند

عنان تا کی به دست شک سپاری     به هر یک روی «هذا ربی » آری

خلیل آسا در ملک یقین زن     نوای «لا احب الآفلین » زن

کم هر وهم و ترک هر شکی کن     رخ «وجهت وجهی » در یکی کن

یکی بین و یکی دان و یکی گوی     یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی

ز هر ذره بدو رویی و راهیست     بر اثبات وجود او گواهیست

بود نقش دل هر هوشمندی     که باید نقش ها را نقشبندی

به لوحی گر هزاران حرف پیداست     نیاید بی قلمزن یک الف راست

درین ویرانه نتوان یافت خشتی     برون از قالب نیکو سرشتی

به خشت از کلک انگشتان نوشته ست     که آن را دست دانایی سرشته ست

ز لوح خشت چون این حرف خوانی     ز حال خشت زن غافل نمانی

به عالم این همه مصنوع ظاهر     به صانع چون نه یی مشغول خاطر

چو دیدی کار رو در کارگر دار     قیاس کارگر از کار بردار

دم آخر کزان کس را گذر نیست     سر و کار تو جز با کارگر نیست

بدو آر از همه روی ارادت     و زو جو ختم کارت بر سعادت 

شعر ۳ هفت اورنگ، لیلی و مجنون جامی «نخل خامه رطب بار پیراستن و نخلستان نعت خواجه ابرار به آن آراستن علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات»

ای صدرنشین تخت کونین     تخم و ثمر درخت کونین

ای اول فکر و آخر کار     ای قبله هفت و زبده چار

چون روی بدین دیار کردی     وین هفت شتر قطار کردی

شد عرش بدان بزرگواری     فرش تو درین شتر سواری

از پای شتر نشانه در راه     مهر است یکی و دیگری ماه

عیسی که به خر نشسته خوش بود     پیش شترت مهار کش بود

سر رشته جاه و اعتبارش     افتاده به دست ازان مهارش

ای ناقه تو به سرخ مویی     داده به دو کون سرخ رویی

رنگش که عجب شفق نسق بود     خورشید رخ تو را شفق بود

همرنگیش ار نخواست گردون     هر شام چرا شود شفق گون

اختر چشم و هلال گردن     زو بختی چرخ چشم روشن

گامی که زده به ره شتابان     زان گشته چهار بدر تابان

کوهانش بلند قدر چون طور     وز حق تو بر او تجلی نور

ای گوهر سلک محرمیت     پشت تو قوی به خاتمیت

ملکت خاتم نهاده در مشت     کردی تو ز کبریا بر آن پشت

خاص تو خلافت الهی     شاهان به خلافتت مباهی

در جیب تو خاتم خلافت     تابان ز قفایت از لطافت

با بخت تو تخت سخت پیمان     خاتم داری تو را سلیمان

مهر تو به جانش مهر کن بود     در دیوان تو مهر زن بود

او دست زده به عرش بلقیس     پای تو و اوج عرش تقدیس

او در صف وحش و موقف طیر     محتاج به هدهد سبا سیر

جبریل ز سروری به سر تاج     پیش تو به هدهدیست محتاج

ای مقصد کارگاه تقدیر     مقصود چهل صباح تخمیر

در خاک ارادت اولین کشت     در کاخ نبوت آخرین خشت

این کاخ ز هیچ آفریده     یک خشت به قالبت ندیده

با تو ز دگر کسان چه حاصل     تو خشت زری و دیگران گل

برتر ز سپهر تکیه گاهت     خشت مه و مهر فرش راهت

زان در که برآید از تو کاری     بر ما بگشای خشتواری

ای از تو به وعده شفاعت     خرم دل مفلسان طاعت

ما دولت طاعت از تو داریم     امید شفاعت از تو داریم

پاکیزه دل از غلو و تقصیر     از خوان توییم چاشنی گیر

دل کنج نوال توست ما را     سر در ره آل توست ما را

شادیم به آل نامدارت     یاریم به هر چهار یارت

آن چارستون خانه دین     وان چار چراغ بزم تمکین

هر یک به خلافتت سزاوار     هر چار یکی هر یکی چار

ایشان به یگانگی به هم راست     بیگانگی از فضولی ماست

شاهان به صفا موافق آهنگ     وز سگخویی سپاه در چنگ

جان بر شرف لقایشان باد     دل در کنف وفایشان باد 

شعر ۳۳ هفت اورنگ، لیلی و مجنون جامی «رسیدن کثیر به روضه پر غزالان و خبر آوردن پیش مجنون و جواب آن شنیدن»

چون رفت کثیر آن هنرور     زان صیدگه اندکی فراتر

آراسته دید مرغزاری     از باغ بهشت یادگاری

از سبزه زمین چو سبز مفرش     وز گل گل مختلف منقش

یا مصحفی از زمردش حرف     از لاله بر آن وقوف شنگرف

یا خود ورقی بر آن ز زنگار     بنوشته الف الف به تکرار

طفلان گیا مگر بهاران     بودند بر آن ز مشق کاران

یا خود زرهی نهفته در زنگ     پوشیده ز سبزه بر بدن تنگ

تا تیر سحاب و ناوک برق     در سینه و تن نگرددش غرق

آورده ز جیب خاک لاله     بیرون ز عقیق تر پیاله

یا خود قدحی زلعل سیراب     پر نیزه ای از زمرد ناب

کش باد به لعب خویش نازان     می گرداند چو کاسه بازان

یا مشعله ایست بس فروزان     بی روغن و بی فتیله سوزان

کز مشعله دار خرده بینش     محکم شده پای در زمینش

سوریش به یاسمن معانق     خیریش به یاسمین موافق

نیل آورده بنفشه با میل     تا بر رخ نسترن کشد نیل

گوگرد سرشت بود میلش     وان شعله نیلگون دلیلش

نرگس همه دیده از کناره     می کرد به این و آن نظاره

سوسن همه تن زبان به هر سوی     می بود ازین و آن سخنگوی

در بازی و رقص نوغزالان     با یکدیگر چو خردسالان

گه این یک ازان ربوده لاله     گه آن یک ازین کشیده ناله

لب سرخ ز سرخ لاله خوردن     پا سبز ز سبزه ها سپردن

گشته رمه آهوان بسیار     از سبزه و گل مه چراخوار

لیکن رمه ای به قوت تگ     آزاده هم از شبان هم از سگ

چون دید کثیر آن نکو رای     انبوهی آهوان به یک جای

برگشت به صیدگاه مجنون     کای خاطر تو به صید مفتون

خیز و دل ازین مقام بر کن     دامن درچین و دام برکن

یکدم به فلان زمین بزن گام     واندر ره آهوان فکن دام

تا پی در پی شکار بینی     وانگه به فراغ دل نشینی

بگریست که آن حمای لیلی ست     چون کعبه حرامسرای لیلی ست

آنجا لیلی مقام کرده ست     با همزادان خرام کرده ست

چون کبک دری شده خرامان     بر سبزه و گل کشیده دامان

هر سبزه کزان زمین دمیده ست     روزی دامن بر آن کشیده ست

هر خار که خاسته ست زان خاک     افکنده چو گل به دامنش چاک

گلهاش که رنگ و بو گرفته ست     از عارض و زلف او گرفته ست

هر لاله به خون که چهره شسته     از خاک به داغ اوست رسته

نرگس که گشاده چشم بیناست     چشمش به نیاز خاک آن پاست

سوسن که زبان دراز کرده     وصف رخ اوست ساز کرده

افتاده بنفشه از ذلیلی     در فرقت اوست جامه نیلی

آهو بچگان که مشکبویند     از تیر مژه شکار اویند

باشد که رسد ز راه ناگاه     هستند نهاده چشم بر راه

زان روز که زان زمین گذشته ست     صیدش چو حرم حرام گشته ست

آهو که چرد به مرغزارش     چون دام نهم پی شکارش

باشد دل و جان فگار اویم     کی نیک فتد شکار اویم

هر گه که کشد دلم به آن جای     از دیده خونفشان کنم پای

گردش گردم چو حج گزاران     چون چشمه زمزم اشکباران

نی آهوی او ز من کند رم     نی شاخ گیاه او کنم خم

چون لاله به خاک و خون نشستن     خوش تر که گیاه او شکستن

وز ناوک غم شکار ماندن     بهتر که شکار او رماندن

این گفت و پی شکار خود رفت     لیلی گویان به کار خود رفت

لیلی می گفت و کار می کرد     هر دم صیدی شکار می کرد

می بوسیدش به جای لیلی     پس می کردش فدای لیلی

کارش این بود صبح تا شام     زین کار نبود هیچش آرام 

شعر ۳۹ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی «رفتن شاپور پیش شیرین و عتاب کردن شیرین به او»

چو بشنید این سخن شاپور از شاه     به پا برجست و روی آورد بر راه

روان شد سوی قصر آن مه نو     رسانید آنچه بد پیغام خسرو

پس آنگه گفت شاهت عذرخواه است     برای مقدمت چشمش به راه است

چو شمع از آتش دل هست در سوز     ندارد غیر فکر تو شب و روز

مرا سوگند بر جان و سر توست     که او را گر تن آنجا، دل، بر توست

کنون گر مصلحت بینی ز راهت     برم پنهان سوی مشکوی شاهت

به مشکو شه تو را جایی نشاند     که نه مریم که روح الله نداند

چو بشنید این سخن شیرین بر آشفت     به شاپور از سر خشم و غضب گفت

که ای شاپور تا کی مکر سازی     چو طفلانم دهی هر لحظه بازی

مفرما بیش ازین تحویل و نقلم     که رسته ست این زمان دندان عقلم

به بازی تو تا کی افتم از راه     روم بر ریسمانت چند درچاه

تو کردی بهر مردن ساز و برگم     کنون خوش می دهی تعلیم مرگم

منه بار فراوان بر تن من     مکن زین بیش سعی کشتن من

به خاک و خون به هم اینجای خفتن     که پای خود به سلاخانه رفتن

تویی در دوستی آن دشمن من     که با صد مکر و صد دستان و صد فن

مرا از خان و مان آواره کردی     چنینم عاجز و بیچاره کردی

بدان راضی نگشتی و کنونم     نمایی سعیها در قصد و خونم

مرا بگدار با این دردمندی     کمر بر خون من تا چند بندی

میفکن بیش ازینم در کم و کاست     که اینها نیست در پیش خدا راست

به کشتن خواهیم داد و نگویی     جواب حق در آن عالم چه گویی

من امروز ار ز دستانت بمیرم     به دستان دامنت فردا بگیرم

بدار آخر کنون دستم ز دامن     که دادی بازیم باری به کشتن

چو اینها ساختی ای جادوی چین     مگو دیگر سخن برخیز و منشین

برو از من سلامم بر به خسرو     بگو بادت مبارک آن مه نو

سلامم چون رسانیدی به سویش     رسان دیگر دعا وز من بگویش

که ای عهد و وفا بر باد داده     به دین عشق رسم نو نهاده

مه نو گرچه دارد در جهان قدر     ولیکن کی بود همچون مه بدر

مه نو را نگویم کان نه زیباست     که او را شیوه ای از ابروی ماست

چو داری یار نو بشنو سخن را     مبر از یاد یاران کهن را

نه هر کو یار نو گیرد در آغوش     کند یاران دیرین را فراموش

درین مدت نگفتی هیچ باری     که ما را نیز وقتی بود یاری

کسی هرگز به یاری، یار را سوخت؟     ز تو باید طریق یاری آموخت

زیان کردی سراسر جمله سودم     نکردی آتش و کشتی به دودم

تو تا خرمای مریم نقش بستی     مرا صد خار غم در دل شکستی

ز شمع مریمت تا دل فروزی ست     تو خرما خور که ما را خار روزی ست

تو و شادی، من و اندیشه غم     من و خار و تو و خرمای مریم

چو خرمای تو دارد خار بسیار     تو خرما خور که تا من می خورم خار

چو از خرمای تو حظی ندارم     مرا بگدار با این خار خارم

برو بگدار تا با این دل تنگ     نشینم همچو مرغی بر سر سنگ

من و مریم به یک خانه زهی زه     هنوز این محنت و تنهائیم به

به هم هر چند در یاری بکوشیم     عجب گر هر دو در یک دیگ جوشیم

که خوش زد این مثل آن مرد باهوش     که هرگز دیگ انبازی نزد جوش

برو پیشم منه دیگر چنین راه     بلندان را نباشد فکر کوتاه

میاور دیگر این اندیشه در دل     محال اندیش نبود مرد عاقل

تو را تا آفتابت در وبال است     خیال وصل من جستن محال است

مکن در وصل من اندیشه زنهار     که مارا و تو را هر دو درین کار

نشاید بیش ازین تیمار بردن     تو و خرما و، ما و خار خوردن

چو لاله بر دل تنگم منه داغ     که بلبل خوش ندارد صحبت زاغ

مرا آن به که با مریم نخوانی     که چون عیسی شدم من آسمانی

چو عیسی همنشین آفتابم     که دل بگرفت ازین دیر خرابم

بیا تا هر دو در سازیم با هم     تو و مریم من و عیسای مریم

مخوانم پیش و مگدارم بدین روز     وگر خوانی پری خواندن بیاموز

اگر خواهی که آیم پیش تو خوش     چو خالم خویشتن را نه بر آتش

مکن افسون که هر افسون که خوانی     شده ست از من فرامش، تا تو دانی

مرا هر غمزه سحری همنشین است     که او همسایه بابل زمین است

ز خوابم وانکردی بخت فیروز     شبی گر دیدمی در خواب، این روز

نزاد از دهر چون من نامرادی     چه بودی مادرم هرگز نزادی

به روزم تا به شب در آتش تب     به بخت خود همی گریم همه شب

نه شب خواب و نه روز آرام دارم     شب و روزی بدین سان می گدارم

چنین تا کی ز بهر دلفروزی     همه شب خون خورم بر یاد روزی

بخواهم کز دهانش کام گیرم     که می ترسم به ناکامی بمیرم

نمی آرم در این خواهش بهانه     که می گوید مرا، هر دم زمانه،

بسا کس کو نشد بر بخت چیره     بس امیدیکه شد آن، خاک تیره

مرا گفتی که روزی آیمت پیش     منه بر جان خود اندوه ازین بیش

بخواهم مرد اگر بختم دهد دست     که هر کس کو بمرد از غصه وارست

مرا آن زندگانی نیست در خور     که باشد مرگ از آن صد بار بهتر

به شمشیرم مکش مفکن به تیرم     رها کن تا به مرگ خود بمیرم

درین حالت که من هستم تو دانی     که مرگم بهتر است از زندگانی

قصیده ۹۳ شیرین و فرهاد سلیمی جرونی «پند دهم»

دهم پند این بود، می گویمت فاش     که دنیا را بقایی نیست، خوش باش

کسی جامی نخورد از شربت دهر     که در آخر ندادش کاسه زهر

اگر خواهی که از عالم بری کام     مخور بازی ازین بازنده ایام

ببین زاکنون که هستی تا به حوا     کز ایشان نیست غیر از نام بر جا

برون کش رخت ازین دریا به تلبیس     که شد بر باد از وی تخت بلقیس

چرا...ناشکیبی     که کارش نیست جز مردم فریبی

ز دوران نیست یک دل، کو غمین نیست     فلک را روز و شب کاری جزین نیست

ز عشق و عاشقی بگذر تمامی     که آخر نام ماند از ویس و رامی

مکن دل خوش که در این تخت گردون     نه لیلی را اثر ماند و نه مجنون

ز دنیا بگدر و اندیشه اش نیز     که عاقل نشمرد ناچیز را چیز

برو زین رشته دنیا مخور پیچ     که دیدم سر به سر هیچ است بر هیچ

شعر ۳ فرهاد و شیرین وحشی بافقی «در راز و نیاز با خداوند»

خداوندا نه لوح و نه قلم بود     حروف آفرینش بی رقم بود

ارادت شد به حکمت تیز خامه     به نام عقل نامی کرد نامه

ز حرف عقل کل تا نقطهٔ خاک     به یک جنبش نوشت آن کلک چالاک

ورش خواهی همان نابود و ناباب     شود نابودتر از نقش بر آب

اگر نه رحمتت کردی قلم تیز     که دیدی اینهمه نقش دلاویز

نقوش کارگاه کن فکانی     به طی غیب بودی جاودانی

که دانستی که چندین نقش پر پیچ     کسی داند نمود از هیچ بر هیچ

زهی رحمت که کردی تیز دستی     زدی بر نیستی نیرنگ هستی

هر آن صورت که فرمودیش نیرنگ     زدش سد بوسه بر پا نقش ارژنگ

ز هر پرده که از ته کردیش باز     نهفتی سد هزاران چهرهٔ راز

کشیدی پرده‌هایی بر چه و چون     که از پرده نیفتد راز بیرون

ز هر پرده که بستی یا گشادی     دو سد راز درون بیرون نهادی

اگر بیرون پرده ور درون است     بتو از تو خرد را رهنمون است

شناسا گر نمی‌کردی خرد را     که از هم فرق کردی نیک و بد را

یکی بودی بد و نیک زمانه     تفاوت پاکشیدی از میانه

همای و بوم بودندی بهم جفت     به یک بیضه درون همخواب و همخفت

نه با اقبال آن را کار بودی     نه این را طعنهٔ ادبار بودی

ز تو اندوخته عقل این محک را     که می‌سنجد عیار یک به یک را

ز چندین زادهٔ قدرت که داری     کفی برداشتی از خاک خواری

به دان عزت سرشتی آن کف خاک     که زیب شرفه شد بر بام افلاک

طراز پیکری بستی بر آن گل     که آمد عاشق او جان به سد دل

به ده جا خادمانش داشتی باز     که گفتی خاک و چندین قدر اعزاز

به خاک این قدر دادن رمز کاریست     که عزت پیش ما در خاکساریست

چه شد گو خاک باش از جمله در پس     منش برداشتم، این عزتش بس

بر آن خادمان کش داشتی پیش     دوانیدی به خدمت سد حشر بیش

همه فرمان برانی کارفرمای     همه در راه خدمت پای برجای

از آن ده خادم ده جا ستاده     مهیا هر چه فرماید اراده

چه ده خادم که ده مخدوم عالم     مبادا از سر ما سایه شان کم

نشاندی پنج از آنها بر در بار     ز احوال همه عالم خبردار

گذر داران جسم و عالم جسم     بر ایشان راه صورتها ز هر قسم

ز خاصان پنج با او گاه و بیگاه     ندیده هیچگه بیرون درگاه

شده هر یک به شغل خاص مأمور     به یک جا جمع لیک از یکدیگر دور

همه ثابت قدم در راز داری     همه با یکدیگر درسازگاری

یکی آیینه ایشان را سپردی     که خود دانی که زنگش چون ستردی

ز بیرون هر چه برقع برگشاده     در آن آیینه عکسش اوفتاده

چنین آیینه‌ای آنرا که پیش است     اگر خود بین شود برجای خویش است

دماغش را به مغز آراستی پوست     دلی دادیش کاین خلوتگه دوست

ز دل راهی گشادی در دماغش     فکندی آتش دل در چراغش

چراغش را خرد پروانه کردی     ز رشکش عالمی دیوانه کردی

اگر عقل است اگر طبع است اگر هوش     لوای خدمتش دارند بر دوش

به خدمت عقل و نفس و چرخ و اختر     همه پیشش ستاده دست در بر

چه لطف است‌اله اله با کفی خاک     که بربستی سر چرخش به فتراک

اگر جسمانید ار جان پا کند     همه در خدمت این مشت خاکند

همه از بهر ما هر یک به کاری     دریغا نیست چشم اعتباری

ز ما گر آشکارا ور نهان است     ز لطف و رحمتت شرح و بیان است

بکردیم از تمام هستی خویش     نیامد هیچ جز لطفت فرا پیش

اگر لطف تو دامن برفشاند     ز ما جز نیستی چیزی نماند

بود بی‌رحمتت اجزای مردم     صفتهای بد اندر نیستی گم

ره هستی سراپا گر نپویند     عدم یابند ما را گر بجویند

عدم بلک از عدم هم لختی آنسوی     بدیهای نهفته در عدم روی

ز ما ناید به جز بد نیک دانیم     تو ما را نیک کن تا نیک مانیم

کسی کو گریه برخود کن شب و روز     که بگذاری بدو آتش بدآموز

ولی آن گریه را سودی نباشد     که از تو در جگر دودی نباشد

شراری باید از تو در میانه     که دوزخ سوخت بتوان زان زبانه

بدیها در خودی خس پوش داریم     بده برقی که دود از خود برآریم

درخشی شمع راه ماکن از خود     تو خود ما را شو و مارا کن از خود

کسی کو را ز خود کردی خوشش حال     برو گو بر فلک زن کوی اقبال

خوشا حال دل آن کس در این کوی     که چوگان تو می‌گرداندش گوی

فلک گوی سر میدان آنست     که گویش در خم آن صولجانست

به چوگان هوا داریم گویی     هوس گرداندش هر دم به سویی

بکش از دست چوگان هوا را     شکن بر سر هوا جنبان ما را

ببر از ما هوا را دست بسته     که ما را سخت دارد سر شکسته

هواهایی که آن ما را بتانند     بهشت جسم و دوزخ تاب جانند

دل چون کعبه را بتخانه مپسند     حریم تست با بیگانه مپسند

کنشتی پر صنم شد دل سد افسوس     در و بامش پر از زنار و ناقوس

هوایت شد هوس زنار ما را     ازین زنار و بت باز آر مارا

بت و زنار این کیشی‌ست باطل     بت ما بشکن و زنار بگسل

زبان مزدور ذکر تست، زشت است     که خدمتکار ناقوس کنشت است

فکن سنگی به ناقوسش که تن زن     وگر بد جنبد او را بر دهن زن

به تاراج کنشت ما برون تاز     صلیب هستی ما سر نگون ساز

نه در بگذار و نه دیوار این دیر     بسوزان هر چه پیش آید در و غیر

ز ما درکش لباس بت پرستی     هم این را سوز و هم زنار هستی

اشارت کن که انگشت ارادات     برآریم از پی عرض شهادت

به ما تعلیم نفی «ماسوا» کن     شهادت ورد سرتا پای ماکن

شهادت غیر نفی «ماسوا» چیست     ز بعد لای نفی الا خدا چیست

به این خلوت کسی کو محرمی یافت     به تلقین رسول هاشمی یافت

قصیده ۳۹ وحشی بافقی

چه در گوش گل گفت باد خزانی     که انداخت از سر کلاه کیانی

ز بالای اشجار از باد دستی     نسیم خزان می‌کند زر فشانی

به تاراج برگ درختان ز هر سو     کند موذی باد موشک دوانی

شده برف ظاهر به فرق صنوبر     چو دستار بر تارک مولتانی

از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا     که خوردند سیی ز باد خزانی

ز یخ آب را لوح سیمین به دامن     چو طفلی که دارد سر درس خوانی

چو بلبل نظر کرد کز لشکری دی     گل افتاد از مسند کامرانی

کفن کرد از برف بر خود مهیا     که بی او نمی‌خواهم این زندگانی

ببین گردش دور و طور زمان را     به گردش درآور می ارغوانی

می کهنه و نو خطی را طلب کن     که حظ یابی از نوبهار جوانی

سبک باش و بردار رطل گران را     که از دل برد بار محنت گرانی

به دست آر تا می‌توان جام باده     مده عشرت از دست تا می‌توانی

به یاران جانی دمی خو بر آور     که عیشی‌ست خوش بزم یاران جانی

خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می     چو مینای چرخ و سهیل یمانی

که در بزم عشرت به گردش درآری     به کامت شود گردش آسمانی

چه شادی ازین به که در بزم عشرت     نشینی و ساقی برابر نشانی

رسانی دماغ از شراب دمادم     سرود پیاپی به گردون رسانی

قدح چون حریفان می‌کش به مجلس     نبندد لب از خنده کامرانی

چو مستان ز تأثیر آهنگ مطرب     کند چشم مینای می خونچکانی

به سازنده دف آورد روی در روی     نوازنده با نی کند همزبانی

مقارن به فریاد گردد کمانچه     چو از تیر غم خصم صاحبقرانی

چه صاحبقرانی که او را قرینه     نگردیده موجود را دار فانی

علی ولی والی ملک هستی     که دانش بنای جهان راست بانی

زحل گر به درگاه قصر رفیعش     نورزد نکو شیوه پاسبانی

فلک از شهاب و هلالش کند غل     به شکل غلامان هندوستانی

به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش     ز لطف نسیمش کند گلستانی

و گر باد قهرش وزد سوی گلشن     درخت گل آید به آتش فشانی

گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان     ز سد پایه برتر ز عالی مکانی

کجا با همای سر بارگاهش     تواند زدن لاف هم آشیانی

پر فرق گردنکشان سپاهش     کند خسرو مهر را سایبانی

اگر زاغ بر بام قصرش نشیند     کند با زحل دعوی توأمانی

عجب نبود از بارگاه رفیعش     اگر کهکشانش کند پاسبانی

تویی آن گرانمایه در گرامی     که چون جوهر اولت نیست ثانی

سمند بلندت به قطع مراحل     کند با کمیت فلک همعنانی

در آن دم که گلگون چو برق جهنده     به خون ریز دشمن به میدان جهانی

همای ظفر بر سرت گسترد پر     به روی زمین فرش خون گسترانی

غراب از سر شوق گوید به کرکس     که ای بیخبر خیز و ده مژدگانی

که روزی شد از دولت دست و تیغش     ترا و مرا نعمت جاودانی

در این دشت از جور گرگ حوادث     مطیعش اگر شیوه سازد شبانی

اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ     شهاب آورد از پی پاسبانی

وگر چرخ زنجیر عدل از مجرد     نبندد به آیین نوشیروانی

ز میل شهابش برای سیاست     ببینی کنی تیر و هر سو دوانی

به کف تیغ رخشنده رخش سبک پی     به میدان کین بر سر خصم رانی

نهد از سرای جهان بار بر خر     به آهنگ سر منزل آن جهانی

به هر سو نشان ماند از خون ایشان     چو آتش به منزل پس از کاروانی

ثریاست یا از شفق مهر گردون     چو آلوده لب از می ارغوانی

چنان سیلیی زد بر او دست پهنت     که از ضرب آن ماند بر وی نشانی

زمین گر به پای سمندت نیفتد     به دستت عدم چون غبارش نشانی

وگر چرخ اطلس رود بر خلافت     روانی چه کرباسش از هم درانی

شها داد از ناکسان زمانه     فغان از خسیسان آخر زمانی

به صوف و سقرلاتشان پشت گرمی     به مردم ز دستارشان سر گرانی

خری چند مایل به جلهای رنگین     ددی چند راغب به آفت رسانی

همه صاحب اسب و استر ولیکن     ز نا قابلی قابل خر چرانی

سزاوار آن جمله کز اسب و استر     کشی زیر و بمشان زنی تا توانی

پس آنگه شترها کنی پیش هر یک     به صحرا فرستی پی ساربانی

بود خوبتر وصف صوف مرقع     به گوش خردشان ز سبع المثانی

ز بازار آیند چون شب به خانه     به پرسند هر یک ز نوکر نهانی

که دیروز چون از فلان جا گذشتم     نمی‌کرد تعریف صوفم فلانی

ز پی‌شان غلامان ز کرس شبانه     زمین‌گیر چون سایه از ناتوانی

چو وحشی وطن کن به دشت خموشی     مکن ناله از درد بی‌خانمانی

همان گیر کز تست این دیر ششدر     پر از زر در او نه خم خسروانی

مخور غم گرت نیست اسب رونده     چو بر توسن طبع داری روانی

سخن گستری بر دعا ختم سازم     که سر می‌کشد خامه از هم زبانی

الا تا مه نو در این کهنه میدان     کند گوی خورشید را صولجانی

به چوگانی عیش بادا سواره     مطیعت به میدان گه کامرانی

مسمط ۳ وفایی مهابادی

دوش اندر میکده چون و چه زیبا زدند     گردش از جاروب زلف و طره ی حورا زدند

ساقیان دست طرب در گردن مینا زدند     خاک آدم را نم از سرچشمه ی صهبا زدند

بر سر شوریده تاج «علم الأسما» زدند     دین و دل دیوانه را اعتاب «عرش الله» زدند

مطربان را نغمه ی جان بخش زیر و بم گرفت     عاشقان را ناله ی دلسوز در عالم گرفت

مجلس روحانیان را ذوق می در دم گرفت    .....[دل برگ!] ساقی چون ز گردش نم گرفت

اول این جام شراب فقیه امام! گرفت     می پرستان را به نوشانوش پس آوا زدند

هر یکی زین عاشقان مستانه جام می به دست     گه ز روی جام گاه از بوی جانان گشته مست

بانگ نوشانوش ساقی ناله های می پرست     پرده زاهد درید و چشم نامحرم ببست

سرخوش و بیهش به یاد شاهد روز «ألست»     شیشه ی «لا» را ز دل بر ساغر «الا» زدند

آن یکی از «أرنی» مخمور و مست جام دوست     و آن دگر از «لن ترانی» کشته ی پیغام دوست

یک درون از «اصطفا آدم» پر از انعام دوست     یک سر از «وجهت وجهی» پر ز عشق نام دوست

هر یکی را رمز و غمزی کرده بی آرام دوست     ای بسا در قعر این دریا که دست و پا زدند

پای بند جان و دل شد طره ی سودای عشق     آتش اندر جان و دل زد آفت غوغای عشق

کشور تاب و توان ویران ز استیلای عشق     عاشق و دیوانه و سرگشته در سودای عشق

گشته از تیغ محبت غرقه در دریای عشق     خیمه در بالای صحرای «فنا فی الله» زدند

چون سر آمد هر یکی را دولت شاهنشهی     شد پریشان هر سری را افسر و فر و بهی

گشت خالی مسند مولایی و تخت و شهی     جان جانان دل به دلبر آشنا شد وانگهی

دست غیب آمد برون زد! قرعه ی خل اللهی     سکه ی شاهی به نام شاه عبید الله زدند

غیث دین، غوث مریدان، پیر من، قطب امم     دست رحمت، پشت دین، چشم حیا، جسم کرم

از شرافت عاشقان کوی او صید حرم     آن که بر خاک درش اسکندر و دارا و جم

حلقه سان پشت نیاز خویشتن کردند خم     هر یکی از جان و دل فریاد یا مولا زدند

باده نوش شوق بر سیمای ناهیدش رقم     خرقه پوش ذوق تا بالای خورشید علم

با همه بی چارگی ابر کرم بحر امم     اوست کآیند آستانش محترم نامحترم

بی نوا، سلطان، گدا، خاقان، مسکین، محتشم     پشت پا از جان و دل بر حشمت دنیا زدند

آشنای کوی جانان بلبل گلزار حق     عاشقان نام خدا گنجینه ی اسرار حق

قبله گاه هر دل و آیینه ی دیدار حق     سرخوش از جام تجلی، مظهر انوار حق

مست و مخمور از خمار خمره ی دیدار حق     گوئیا در سینه ی وی آتش سینا زدند

آفرین بر خامه ی صورت کش جان آفرین     کاین چنین زیبا نگاری آفرید از ماء و طین

بلبل خوش نغمه ی گلزار شرع یا و سین     قامتش در جویبار دیده سرو راستین

طلعتش در گلشن دل دلربا و نازنین     آفتابی را مگر بر شاخه ی طوبا زدند

آستانش قبله ی دل، اهل دل را رهنما     خاندانش کعبه ی جان، آل آدم را پنا

خانقایش کهف عالم مرتجا و ملتجا     خاک پای اوست در چشم وفایی توتیا

آری آری چون «وفایی» زین سبب شاه و گدا     بوسه بر آن آستان آسمان فرسا زدند

ای شه تخت ولایت من نه مهمان توام     ز آشنایان سگ درگاه و ایوان توام

بت پرستم، هر چه هستم، دست و دامان توام     گرچه کافر بوده ام از نو مسلمان توام

بر «وفایی» رحمتی، قربان دربان توام     همتی کن نفس و شیطان ره تقوی زدند

غزل ۳۳ وفایی مهابادی

کشیده طره سر از اختیار عارض قامت     گناهکار، سیه رو بود به روز قیامت

شهید چشم توام بوسه ای نکرده ز لعلت     خراب مست شدم جرعه ای نخورده از جامت

مرو به حلقه ی عشاق و شور و فتنه میفکن     چنین مکن که قیامت به پا شود از قیامت

هزار بار دل مردمان ز داغ تو خون شد     بریخت خون دل خود ندیده دیده به کامت

به روی و موی خودم وعده داده ای که بیایی     خلاف وعده چه شد، نه نهار بود نه شامت

ز جان و دل گذرد هر که زلف و خال بیند     مگر تو جایل و وان زلف و خال دانه و دامت

مرا بگوی که گردن زنند و سر بشکافند     هوای عشق تو از سر نمی رود به سلامت

قد تو سرو نگویم رخ تو لاله نخوانم     که سرو بنده ی بالای تو است و لاله غلامت

کسی که با تو نشیند عجب که جز تو گزیند     چنین که شهد و شکر خیزد از بیان و کلامت

شکر که دید گل افشان و گل که دید شکربار؟     سخن بگوی و بفرما: که معجز است و کرامت

اگر حدیث دهانت به شاخ گل بنویسم     درخت گل شکر آرد به بار تا به قیامت

بریز خون من و جان من ز حشر میندیش     که کشتگان تو از جان گرفته اند غرامت

نگاهت از مژه و ناز قصد جان و دلم کرد     به یک اشاره دو عالم گرفت امیر نظامت

به آفتاب پرستی شده است شهره «وفایی»     چو خط رنگ فرنگت، چو زلف غالیه فامت

قصیده ۳ سلیم تهرانی

مسافری ست قلم کز معانی شیرین     برد ز هند دواتم شکر به جانب چین

قلم ز فیض بیانم چو شاخ گل تازه     ورق ز معنی شعرم چو برگ گل رنگین

به پیش صفحه ی نظمم رقوم نسخه ی سحر     به خود فرو رود از شرم، همچو نقش نگین

زهر نسیم گلستان طبع من، گردد     کنار دهر پر از گل چو دامن گلچین

همیشه از رقم فیض، خانه ی قلمم     بود چو غنچه ی گل پر ز معنی رنگین

ته دلی نبود از سخن شکایت من     چو مادری که به فرزند خود کند نفرین

به غیر فهم سخن نبودم ز کس طمعی     که نوعروس سخن را همین بود کابین

ز منعمان جهان چشم لطف نتوان داشت     مجو چو طفل ز طاووس، بیضه ی رنگین

به عارفان ز سر جهل آن که در مجلس     همیشه بحث کند از برای مذهب و دین،

ز بی نمازی، روی نشسته اش ماند     به پشت گربه که هرگز نمی رسد به زمین

اگرچه داخل اهل زمانه ام، لیکن     در آن میانه غریبم چو مصرع تضمین

به خانه زادی کلک من افتخار کند     سخن که طعنه به خورشید می زند چندین

به مطلعی برم از آفتاب صد احسان     به مقطعی کشم از روزگار صد تحسین

زهی ز شوق سواری دل تو مایل زین     چنان که رغبت طفلان به جامه ی رنگین

برون نمی رود از چشم من خیال لبت     چنان که از دل فرهاد، حسرت شیرین

ز فیض دیدن روی تو دامن مژه ام     ز آب و رنگ لبالب چو دامن گلچین

ز دست رفته مرا آب و رنگ خویش، مگر     به خون چو داغ کنم روی ناخنی رنگین

به دلنشینی کویت نیافتم جایی     چو آفتاب بگشتم تمام روی زمین

برون پرده ی وصل تو مانده ایم دایم     ز بخت تیره، چو بر پشت نامه نقش رنگین

چنان به دور رخت آب و رنگ گلشن رفت     که تیغ مهر نگردد ز خون گل رنگین

برای ماتم آشفتگان خویش بود     همیشه در بر زلف تو جامه ی مشکین

ز بس که شیفته ی صحبت حریفانم     ستاره ام به فلک داخل است با پروین

شود به خنده ی او رغبتم فزون هردم     اگرچه نیست گوارا، شراب لب شیرین

چنین که از سر هر موی، زهر می چکدم     چگونه در دل او خویش را کنم شیرین

ز بس که بی رخ او دیده ام غبار گرفت     شده ست مردم چشمم به دیده خاک نشین

به خویش بس که فرو می روم ز فکر تو شب     بود چو غنچه گریبان خود مرا بالین

دلم به هیچ تسلی نمی شود بی تو     به مدح شاه دهم خویش را مگر تسکین

محیط گوهر احسان، سحاب گلشن جود     فروغ دیده ی ایمان، صفای چهره ی دین

وصی احمد مرسل، علی ولی الله     که کوه را نبود با وقار او تمکین

علم شود چو کف زرفشان او، چه عجب     گر آفتاب ز خجلت فرو رود به زمین

قبول منصب خورشید اگر کند رایش     شب از زمانه برافتد چو سایه ی پیشین

سئوال کرد ز خورشید، ذره ای روزی     که ای ترا همه روی زمین به زیر نگین

پس از تو کیست که سازد چراغ تو روشن     به سوی رای منیرش اشاره کرد که این!

ز زور پنجه ی شیرافکنش عجب نبود     که تیغ کوه نباشد به دست او سنگین

زهی غضنفر شیرافکنی که سام سوار     ز بیم رزم تو پیچیده پا به دامن زین

ز بخت خویش چو نمرود در عقابین است     شهی که بندگی او نباشدش آیین

زمین ز فیض سحاب کف تو لاله عذار     فلک ز سجده ی خاک در تو ماه جبین

بود ز کشور قدر تو خانه ای گردون     بود ز خرمن رای تو خوشه ای پروین

بود به دست گدایان آستانه ی تو     ز کاسه ی سر بهرام، کاسه ی چوبین

به طاق کسری اگر بسته بود زنجیری     ز روی عدل، پی مدعای هر مسکین،

زمانه بر در هر خانه ای که بود آویخت     به روزگار تو زنجیر عدل از زلفین

کند خطاب تو خشنود ماه کنعان را     غلام توست، اگر یوسف است اگر گرگین

به روزگار تو آسوده چون نباشد کبک؟     که جز گرفتن ناخن نیاید از شاهین

قلم به عهد تو در وصف خوبی عالم     سپند بر سر آتش نهد ز نقطه ی شین

اگرچه ساده نباشد، خوش است خصم ترا     به سر ز سایه ی شمشیر، کاکل مشکین

چو نسبتی به شکوه تو کرده اند او را     بود چو حرف بزرگان، صدای کوه متین

به روز رزم تو بینند بر سر میدان     سمند خصم ترا بر شکم حنا از زین

نهاده تیغ تو سر در پی مخالف تو     چو ظالمی که به دنبال باشدش نفرین

خروش خصم به رزم تو اختیاری نیست     ز گردش سر او آسیاست خانه ی زین

نسیم حمله ی تیغ تو صرصر تندی ست     که سنگ را نگذارد به جای خود سنگین

برو چنان ز شکوه تو عرصه تنگ شده ست     که همچو موج سپر خورده آسمان صد چین

قدم نمی نهد از خانه ی کمان بیرون     که تیر حادثه در دور توست چله نشین

عطای دست تو نادیده، بهر دریوزه     سفینه در کف دریاست کاسه ی چوبین

به آفتاب زند پهلو از بلندی قدر     به دور نام تو نیکو نشسته نقش نگین

به زیر برگ، عبث نیست غنچه گشتن گل     نشسته نکهت خلق ترا مگر به کمین

به روزگار تو عالم ز بس نظام گرفت     شهاب رشته شد از بهر سبحه ی پروین

مگر که گرز گران تو آمدش در خواب     که خواب بخت عدوی تو شد چنین سنگین

عجب که کلک قضا، قابل ورق گردد     اگر نه مصرع تیغ تو باشدش تضمین

کسی که شوق طواف تواش برانگیزد     درون خانه مسافر بود چو خانه ی زین

مسیح رشک به آن خسته می برد کز ضعف     چو آفتاب ز خشت درت کند بالین

شها! دمی ز سر لطف گوش با من دار     ببین چه می کشم از بخت بد من مسکین

به دست دایه ی بی مهر چرخ آن طفلم     که بخت تیره چو ابرو نمایدم ز جبین

سلیم بهر همین کرد اسم من گردون     ک اره بر سر نامم نهد ز صورت سین

به حیرتم که فلک با وجود راست روی     مرا چو تیر خطا از چه کرد خاک نشین

چنان که بستر خوبان ز زلف عنبر فام     مرا همیشه زند مار، حلقه بر بالین

امید من همه حسرت دهد نتیجه، مگر     به خط عکس بود سرنوشت من چونگین؟

چو آفتاب جهانگرد بودم و عمری ست     که کرده بخت سیاهم چو سایه خانه نشین

به رغم طالع ناساز خویش، ساخته ام     همین به خنده ی خشکی چو پسته در قزوین

مرا به سوی نجف، جذبه ای عنایت کن     که همچو مهر شوم بر در تو خاک نشین

به منع سجده ی مردم ز رشک می خواهم     بر آستان تو مهری نهم ز نقش جبین

ز حد گذشت جفای سپهر دون با من     مرا خلاص کن از چنگ این ستم آیین

سلیم، به که روم بر سر دعا زین پس     که خامه را به زبان داد قافیه آمین

همیشه تا اثری از سخن بود، باشد     به خون خصم تو تیغ زبان من رنگین

غزل ۳ سلیم تهرانی

جهان کهنه چو نو کرد عادت و خو را     به قبله ی عربی آورد عجم رو را

شفیع روز قیامت، محمد مرسل     که قبله گاه جهان کرده طاق ابرو را

شهی که کرده ز درویشی و تهیدستی     کمند وحدت خود همچو موج، بازو را

چنان ز مقدم او گشت مضطرب کسری     که بوی شیر رسد بر مشام آهو را

به دور او فلک خودفروش چند زند؟     ز مهر و ماه عبث بر زمین ترازو را

به حشر، دشمنش از سیلی پشیمانی     کند چو لاله سیه، کاسه های زانو را

غبار رشک که در دل ز شوکت او داشت     ز خاک کرده لبالب دهان بدگو را

حریف شاهسواری که می تواند شد؟     که هست شیر فلک، گربه ی براق او را

اگر حمایت لطفش بود، زیان نرسد     چو داغ لاله در آتش وجود هندو را

به دور نکهت خلقش، ز شرم در گلشن     چو رنگ، پرده نشین کرده است گل بو را

ز شوق خاک در اوست کز پی پرواز     جبین چو مرغ گشوده ست بال ابرو را

مرا چه باک ز عمر گذشته در عشقش     ز آب رفته غمی نیست سبزه ی جو را

مجردان چه غم از فتنه ی جهان دارند     غمی ز باد خزان نیست شاخ آهو را

سلیم نامه سیاه است یا رسول الله     تو روز حشر شفاعت کن این سیه رو را

غزل ۳۹ سلیم تهرانی

چشمت ز ناز بسته به نظاره راه را     زنجیر کرده است ز مژگان نگاه را

کرد از حجاب حسن تو یوسف ز بس عرق     از سرگذشت آب چو فواره چاه را

در هند سوخت شوق کمرهای نازکم     پیران خورند حسرت موی سیاه را

کارم چو گردباد بود خاک بیختن     گم کرده ام به بادیه ی شوق، راه را

در راه شوقم از مه کنعان خبر کجاست     مجنون او نه چاه شناسد نه ماه را

چون ترک سر کنند کسانی که بسته اند     زیر گلوی خویش چون شاهین کلاه را؟

اندیشه روز حشر ز مستی مکن سلیم     عذری بس است پیش کریمان گناه را

دردریات (مطایبه) ۳ عارف قزوینی «یک غزل ناتمام عارف»

جان از غم دوست رستنی نیست     زین دام هلاک جستنی نیست

آن فتنه که خاستی و برخاست     تا ننشینی نشستنی نیست

بگسست علاقه‌ای که‌اش من     پنداشتمی گسستنی نیست

از کردنِ توبه توبه کردم     این توبه دگر شکستنی نیست

آن سبزهٔ عشق کو نخورد آب     از چشمهٔ چشم رستنی نیست

از قحبه و هیز عشق و عفت     زینهار مجو که جستنی نیست

غزل ۳ عارف قزوینی

تا گرفتار بدان طره طرار شدم     به دوصد قافله دل، «قافله سالار» شدم

گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل     باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم

به امید گل روی تو نشستم چندان     تا که اندر نظر خلق جهان خار شدم

خرقه من به یکی جام: کسی وام نکرد     من از این خرقه تهمت زده بیزار شدم

سرم از زانوی غم راست نگردد چه کنم     حال چندی‌ست که سرگرم بدین کار شدم

گاه در کوی خراباتم و گه دیر مغان     من در این عاقبت عمر چه بی‌عار شدم

نرگس اول به عصا تکیه زد آنگه برخاست     گفت آن چشم سیه دیدم و بیمار شدم

نقد جان در طلبش صرف نمودم صد شکر     راحت از طعنه و سرکوب طلبکار شدم

از کف پیر مغان دوش به هنگام سحر     به یکی جرعهٔ می، عارف اسرار شدم

غزل ۳۳ عارف قزوینی

حال دل با تو مرا اشک بصر می‌گوید     راز پنهان من از خانه به در می‌گوید

سر زد از کوه مرا ناله ولی در گوشش     گویی آهسته سخن لال به کر می‌گوید

در خم باده فتم تا نکشم ننگ خمار     زانکه النار و لا العار پدر می‌گوید

حرف قحط است مگر باز به منبر واعظ     از قضا و قدر و عالم ذر می‌گوید

بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر     ذی‌حق است ار بد از افراد بشر می‌گوید

دست دادند به هم ریشهٔ ما را کندند     حال امروز به از تیشه تبر می‌گوید

این سخن گر بنویسند به زر جا دارد     الحق عارف سخن سکه به زر می‌گوید

غزل ۳۹ عارف قزوینی

واعظا گمان کردی داد معرفت دادی     گر مقابل عارف ایستادی استادی

پار در سر منبر داده حکم تکفیرم     شکر می‌کنم کامروز زان بزرگی افتادی

گر قبالهٔ جنت پیشکش کنی ندهم     یک نفس کشیدن را در هوای آزادی

طی راه آزادی نیست کار اسکندر     پیر شد در این ره خضر مرد اندر این وادی

از خرابی یک مشت رنج‌بر چه می‌خواهی     تا به کی توانی کرد ز این خرابی آبادی

پنجهٔ توانایی گر مدد کند روزی     بشکنم من از بازو پنجهٔ ستبدادی

کاش یک «ترر» ز اول، شر بوالبشر می‌کند     تا که ریشهٔ آدم از میان برافتادی

نیکنامیِ انسان زندگی پس از مرگ است     عارفا به بدنامی خوب امتحان دادی

ماده تاریخ ۳ واعظ قزوینی «تاریخ انجام عمارت خان عادل»

جهان عقل و دانش، «خان عادل »     که حکمش را، جهانی بنده بادا

سریر معدلت، دایم مزین     بآن یکتا در ارزنده بادا

بسان کشتزار از ابر، دایم     جهانی از کفش شرمنده بادا

ز شرم عفو، چون از تیغ قهرش     سر خصمش به پیش افگنده بادا

ز خاک هستی، از باد نهیبش     نهال عمر دشمن کنده بادا

دلش ز آب حیات عدل و احسان     چو نام وی، همیشه زنده بادا

بنا فرمود، این عالی عمارت     در آن با خوشدلی پاینده بادا

بچابکدستی فراش اقبال     درآن فرش نشاط افگنده بادا

بجاروب دعا، فراش اخلاص     غبار غم از آن روبنده بادا

در آن پیوسته گلریزان عشرت     ز گلهای سرور و خنده بادا

مدام آوازه قانون عدلش     بجای مطرب و سازنده بادا

چو اقبال و سعادت، دولت آنجا     بخدمت روز و شب چون بنده بادا

ز چرخ سقف آن، خورشید دولت     بجای شمسه اش تابنده بادا

درش، چون روی صاحب گاه و بیگاه     بروی دوستان پرخنده بادا

پی تاریخ آن، کلکم رقم کرد     که، «این زیبا بنا، فرخنده بادا»!

غزل ۳ واعظ قزوینی

تا زنده است دل، نیست لذت پذیر دنیا     کی میشود نمک سود، ماهی ز شور دریا؟!

چون سایه، چند افتی در پای قصر و ایوان؟     بردار دست از شهر، بگذار سر بصحرا

با سوز عشق باشد، روشن طریق مقصد     آتش بلد نخواهد هرگز براه بالا

با کوچکان بیامیز تا روشناس گردی     گرچه جلی بود خط، بی نقطه نیست خوانا

ای نوجوان مکش سر، از پندهای واعظ     از اره زخمها خورد، تا شد نهال رعنا

غزل ۳۳ واعظ قزوینی

گشته از سوز شرر زان سینه گلخن سنگ را     کاتش افگنده است در دل، ناله من سنگ را

میکند سامان اسباب جنونم نوبهار     بهر طفلان سیل می آرد بدامن سنگ را

سازش گردون به دونان یک دو روزی بیش نیست     زود اندازد چو بردارد فلاخن سنگ را

روزگار آخر ستمگر را ستمکش می کند     شیشه میسازد مکافات شکستن، سنگ را

سخت‌جانان را ز مال خود، نباشد بهره‌ای     از شرر هرگز نگردد خانه روشن سنگ را

هست در هر عقدهٔ سختی نهان صد مصلحت     هر شرر باشد چراغی زیر دامن سنگ را

اشک گرمم آبیاری کرده کوه و دشت را     گشته زان تخم شرر در سینه خرمن سنگ را

ما درشتان را به نرمی، زیر دست خود کنیم     می کشد در بر چو آب آیینه من سنگ را

آفتاب من تجلی گر کند واعظ به کوه     میگدازد از رگ خود در فلاخن سنگ را

رباعی ۳۳ واعظ قزوینی

نفس تو، که تن پروریش آیین است     که در هوس چرب و، گهی شیرین است

تن همچو رگ گردن خود کرده قوی     از حق مگذر، بندگی حق این است؟!

غزل ۳۹ واعظ قزوینی

اگر نه، از گل محنت سرشته اند مرا؟     چرا بجبهه خط، چین نوشته اند مرا؟

چنان ز حاصل خود غافلم، که پنداری     هنوز در گل هستی نکشته اند مرا؟

ز باز چیدن دامان فیض، دانستم     که از غبار تعلق سرشته اند مرا

مرا کشاکش غم، از تو نگسلد هرگز     به پیچ و تاب خیال تو، رشته اند مرا

به کام مردم عالم، چسان شوم شیرین؟     به تلخی سخن حق، سرشته اند مرا!

چگونه خون چکدم از کباب دل واعظ؟     بتان بآتش دوری برشته اند مرا؟

غزل ۹۳ واعظ قزوینی

ای بار داده کعبه کویت به راه‌ها     گستاخ بارگاه قبول تو آه‌ها

بر دامن امید تو، دست دعا دراز     بر آستان عفو تو روی گناه‌ها

رگ‌ها که در تن است، حقیقت‌شناس را     باشد به سوی معرفتت شاهراه‌ها

هر سر ز پای کوبی شور تو بقعه‌ای     دل‌ها ز های و هوی غمت خانقاه‌ها

در سینه‌هاست، هر نفسی، ذکر اره‌ای     در دیده‌هاست، سبحه ذکرت نگاه‌ها

هر ناله‌ای ز لشکر درد تو رایتی است     دل‌هاست از ستون غمت بارگاه‌ها

عشق از دل دو نیم، سوار دو اسبه است     غم‌ها به حفظ کشور یادت سپاه‌ها

از یک نسیم حکم تو در بحر روزگار     چون موج گشته‌اند روان سال و ماه‌ها

رهرو به کجا به کعبه کوی تو پی برد؟     کآواره گشته‌اند، درین دشت راه‌ها

واعظ اگر چه برده ز حد معصیت، ولی     دارد ز عفو و بخشش و لطفت پناه‌ها

غزل ۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی

در بیان اینکه آدمی به‌واسطه شرافت و گوهر فطرت و خاتمه در تعداد بحسب جسم، امانت عشق را قابل آمد و جمال کبریائی را آئینهٔ مقابل ولقد کرمنا بنی آدم.... و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا.

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل     آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست (سعدی)

در اینجا مقصود انسان کامل و حضرت ولی است و منظور از اشاره ساقی ازلی‌ست.

باز ساقی برکشید از دل خروش     گفت ای صافی‌دلان دُرد نوش

مرد خواهم همتی عالی کند     ساغر ما را ز می خالی کند

انبیا و اولیا را بانیاز     شد بساغر، گردن خواهش دراز

جمله را دل در طلب چون خم بجوش     لیک آن سر خیل مخموران خموش

سر به‌بالا یکسر از برنا و پیر     لیک آن منظور ساقی سر بزیر

هر یک از جان همتی بگماشتند     جرعه‌ای از آن قدح برداشتند

باز بود آن جام عشق ذوالجلال     همچنان در دست ساقی مال‌مال

جام بر کف، منتظر ساقی هنوز     اللّه اللّه غیرت آمد غیر سوز

غزل ۳۳ گنجینه الاسرار عمان سامانی

در بیان تعرض آن شهسوار میدان حقیقت از جهان تجرد بعالم تقید و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گوید:

پس زجان بر خواهر استقبال کرد     تا رخش بوسد، الف را دال کرد

همچو جان خود در آغوشش کشید     این سخن آهسته بر گوشش کشید:

کای عنان گیر من آیا زینبی؟     یا که آه دردمندان در شبی؟

پیش پای شوق زنجیری مکن     راه عشق‌ست این عنانگیری مکن

با تو هستم جان خواهر، همسفر     تو بپا این راه کوبی من بسر

خانه سوزان را تو صاحبخانه باش     با زنان در همرهی مردانه باش

جان خواهر در غمم زاری مکن     با صدا بهرم عزاداری مکن

معجراز سر، پرده از رخ، وامکن     آفتاب و ماه را رسوا مکن

هست بر من ناگوار و ناپسند     از تو زینب گر صدا گردد بلند

هرچه باشد تو علی را دختری     ماده شیرا کی کم از شیر نری؟!

با زبان زینبی شاه آنچه گفت     با حسینی گوش، زینب می شنفت

با حسینی لب هر آنچاو گفت راز     شه بگوش زینبی بشنید باز

گوش عشق، آری زبان خواهد زعشق     فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق

با زبان دیگر این آواز نیست     گوش دیگر، محرم این راز نیست

ای سخنگو، لحظه‌یی خاموش باش     ای زبان، از پای تا سر گوش باش

تا ببینم از سر صدق و صواب     شاه را، زینب چه می‌گو‌ید جواب

گفت زینب در جواب آن شاه را:     کای فروزان کرده مهر و ماه را

عشق را، از یک مشیمه ازاده‌ایم     لب به یک پستان غم بنهاده‌ایم

تربیت بوده‌ست بر یک دوشمان     پرورش در جیب یک آغوشمان

تا کنیم این راه را مستانه طی     هر دو از یک جام خوردستیم می

هر دو در انجام طاعت کاملیم     هر یکی امر دگر را حاملیم

تو شهادت جستی ای سبط رسول     من اسیری را به جان کردم قبول

غزل ۳۹ گنجینه الاسرار عمان سامانی

در بیان آن عارف ربانی که از راه مراقبه با زعفرش ملاقات افتاد و از در مکاشفه مصاحبتش دست داد و قصه کردن زعفر سبب محرومی خود را از جانفشانی در رکاب سعادت انتساب آن حضرت بر سبیل اجمال گوید:

عارفی گوید شبی از روی حال     داشتم بازعفر از غیرت سؤال

کز چه اول رخش همت پیش راند     و آخر از مقصد، چرا محروم ماند؟

راحتی، در خلد پر زیور نکرد     بر لب کوثر گلویی، تر نکرد

گامزن در سایه‌ی طوبی نشد     همنشین، جنی به کروبی نشد

راست گویند اینکه جسم ناریند     بی نصیب از فیض لطف باریند

با خداجویان نبد همدردیش     یا که آگاهی نبود از مردیش؟

تا سحر چشمم ازین سودا نخفت     دل بغیر از شنعت زعفر نگفت

بعد ازین سهرم چه پیش آمد سحر     شد بیابانی به پیشم جلوه گر

جلوه گر شد در برم شخصی عجیب     با تنی پر هول و با شکلی مهیب

بر سر خاکی که در آن جای داشت     بر سر انگشت، نقشی می نگاشت

بعد از آن، آن نقش را از روی خاک     با سرشک دیدگان می کرد پاک

پیش رفتم تا که بشناسم که کیست     همچنین آن نقش را بینم که چیست

چون بدیدم بود آن نام حسین     سرور دین، پادشاه نشأتین

چشم بر من برگشود آن نیک نام     کرد بر من از سر رغبت سلام

پس جوابش داده، گفتم، کیستی     که تو از این جنس مردم نیستی؟

گفت دانم من که شب تا صبحگاه     با منت بود اعتراض ای مرد راه

زعفرم من کز سرشب تا سحر     بود با من اعتراضت ای پدر

با تو گویم حال خود را، شمه‌یی     تا که یابی آگهی، شرذمه‌یی

بهر جانبازی آن شاه ازولا     چون شدم وارد به آن دشت بلا

چار فرسخ مانده تا نزدیک شاه     محشری بد، هر طرف کردم نگاه

جمع، یکسر انبیا و اولیا     اصفیا و ازکیا و اتقیا

روح پاکان، خاک غم بر سر همه     تیغ بر دست و کفن در بر همه

جان ز یکسو جمله‌ی خاصان عرش     زیر سم ذوالجناحش، کرده فرش

تن، ز یک جا جمله‌ی نیکان خاک     بهر ضرب ذوالفقارش کرده پاک

جسته پیشی، خاکیان ز افلاکیان     همچنین افلاکیان از خاکیان

پای تا سر، از جماد و از نبات     در سراپای حسینی، محوومات

جرئت من، جمله صف‌ها را شکافت     یک سر مو روز مقصد برنتافت

از تجری من و آن همرهان     جمله را انگشت حیرت بر دهان

تا رسیدم با کمال جد و جهد     بر رکاب پاک آن سلطان عهد

مظهری دیدم از آب و گل، جدا     از هوی خالی و لبریز از خدا

کرده خوش خوش، تکیه بر فرخ لوا     رو، بر او، پوشیده چشم از ماسوا

دست بر دامان فرد ذوالمنش     دست یکسر ماسوا بر دامنش

بسته لبهای حقیقت گوی او     او سوی حق روی و آنان، سوی او

محوومات حق، همه در ذات او     جمله‌ی ذرات محو و مات او

گفتم ای سرخیل مستان، السلام     مقتدای حق پرستان، السلام

از سلامم، دیدگان را باز کرد     زیر لب، آهسته‌ام آواز کرد

گفت ای دلداده، بر گو کیستی؟     اندرین جا، از برای چیستی؟

گفتم ای سالار دین، زعفر منم     آنکه در پای تو بازد سر، منم

آمدستم تا ترا یاری کنم     خون درین دشت بلا، جاری کنم

با تبسم لعل شیرین کرد باز     گفت ای سرخوش ز صهبای مجاز

چون نباشد پیر عشقت، راهبر     کی ز حال عاشقان یابی خبر؟

خود تو پنداری درین دشت بلا     مانده‌ام در چنگ دشمن، مبتلا؟!

عاجزی از خانمان آواره‌ام     نیست بهر دفع دشمن، چاره‌ام؟!

در سر عاشق، هوای دیگرست     خاطر مردم بجای دیگرست

نیست جز او، دررگ و در پوستم     بی خبر از دشمن وازدوستم

من ندانم دوست کی، دشمن کدام     ای عجب، این را چه اسم، آن را چه نام؟!

اینک آن سر خیل خوبان بی حجاب     بود با من در سؤال ودر جواب

با هم اندر پرده، رازی داشتیم     گفتگوهای درازی داشتیم

هیچکس از راز ما، آگه نبود     در میان، روح الامین را ره نبود

چشم ازو پوشیده، کردم بر تو باز     از حقیقت، رخت بستم بر مجاز

خود تو دیگر از کجا پیدا شدی     پرده‌ی چشم من شیدا شدی؟

این بگفت و دیدگان بر هم نهاد     عجزها کردم، جوابم را نداد

رجعت من، ز آن رکاب ای محتشم     یک جو، از سعی شهیدان نیست کم

غزل ۳ محتشم کاشانی

من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیدا     شکاری کرده‌ام گم جان شکاری کرده‌ام پیدا

زلیخا طلعتی را رانده‌ام از شهر بند دل     به مصر دلبری یوسف عذاری کرده‌ام پیدا

زمام ناقه محمل نشینی داده‌ام از کف     بجای او بت توسن سواری کرده‌ام پیدا

ز سفته گوهری بگسسته‌ام سر رشتهٔ صحبت     در ناسفته گوهر نثاری کرده‌ام پیدا

مهی زرین عصا به چون هلال از چشمم افتاده     بلند اختر سواری تاجداری کرده‌ام پیدا

کمند مهر گیسو تابداری رفته از دستم     ز سودا قید کاکل مشگباری کرده‌ام پیدا

گر از شیرین لبان حوری نژادی گشته از من گم     ز خوبان خسرو عالی تباری کرده‌ام پیدا

دل از دست نگارینی به زور آورده‌ام بیرون     ز ترکان سمن ساعد نگاری کرده‌ام پیدا

درین ره محتشم گر نقد قلبی رفته از دستم     زر نوسکه کامل عیاری کرده‌ام پیدا

غزل ۳۳ محتشم کاشانی

نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را     که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را

پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو     چه پردلی که حمایت کند سپاهی را

جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست     که داد مرتبه خسروی سیاهی را

به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌به‌دمش     که صدهزار شهید است هر نگاهی را

دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست     در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را

مرا ز وصل بس این سروری که همچو هلال     ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را

برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه     ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را

رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو     که از برای تو کشتند بی‌گناهی را

جهان ز فتنهٔ چشمت پر است زان خم زلف     نما به محتشم ای گل گریزگاهی را

غزل ۳۹ محتشم کاشانی

به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدن‌ها     در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدن‌ها

ز بس بر جستم در رقص دارد چون سپند امشب     به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدن‌ها

زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش     از آن بی‌باک در بد مستی آن خنجر کشیدن‌ها

برآرد خاصه وقتی گوی بیرون بردن از میدان     غریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدن‌ها

در تک آفتابست آن تماشاپیشگان معجز     ببیند آن فغان در گرمی جولان کشیدن‌ها

ازو بر دوز چشم ای دل که بسیار آن گران تمکین     سبک دست است در قلب سپاهی دل دریدن‌ها

بر آن حسن آفرین کاندر نمودش کرده است ایزد     هر آن دقت که ممکن بود در حسن آفریدن‌ها

به بی‌قید آهوانت گو که به سایر این چنین خودسر     مناسب نیست در دشت دل مردم چریدن‌ها

من و مشق سکون اندر پس زانوی غم زین پس     که پایم سوده تا زانو به بی‌حاصل دویدن‌ها

به حکم ناقه چون لیلی ز محمل روی ننماید     چه تابد در دل مجنون ازین وادی بریدن‌ها

جنونم محتشم دیدی دم از افسون به بند اکنون     که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدن‌ها

غزل ۹۳ محتشم کاشانی

گل چهره‌ای که مرغ دلم صید دام اوست     زلفش بنفشه‌ایست که سنبل غلام اوست

همسایه‌ام شده مه نو آن که ماه نو     فرسوده خشتی از لب دیوار و بام اوست

صیت سبک عیاری من در جهان فکند     سنگین دلی که سکهٔ تمکین به نام اوست

در مرده جنبش آید اگر خیزد از زمین     آن فتنه زمان که قیامت قیام اوست

هرچند نیست کار دل من به کام من     من خوش دلم به اینکه دل من به کام اوست

برتافته است مدعیم دست اختیار     از بس که بازویش قوی از اهتمام اوست

محروم نیست از شکرستان او کسی     جز محتشم که طوطی شیرین کلام اوست

قصیده ۳۳ مسعود سعد سلمان

هیچ کس را غم ولایت نیست     کار اسلام را رعایت نیست

نیست یک تن درین همه اطراف     که درو وهن را سرایت نیست

کارهای فساد را امروز     حد و اندازه ای غایت نیست

می کنند این و هیچ مفسد را     بر چنین کارها نکایت نیست

نیست انصاف را مجال توان     عدل را قوت حمایت نیست

زین قوی دست مفسدان ما را     دست و تمکین یک جنایت نیست

آخر ای خواجه عمید حسن     از تو این خلق را عنایت نیست

از همه کارها که در گیتی است     هیچ کس را چو تو هدایت نیست

چه شد آخر نماند مرد و سلاح     علم و طبل نی و رایت نیست

لشکری نیست کار دیده به جنگ     کار فرمای با کفایت نیست

این همه هست شکر ایزد را     از چنین کارها شکایت نیست

چه کنم من که مر شما را بیش     هیچ اندیشه ولایت نیست

به چنین عیب های عمر گذار     غم و رنج مرا نهایت نیست

جان شیرین خوشست و چون بشود     از پس جان به جز حکایت نیست

این همه قصه من همی گویم     از زبان کسی روایت نیست

وین معونت که من همی خواهم     دانم از جمله جنایت نیست

شد ولایت صریح تر گفتم     ظاهر است این سخن کنایت نیست

آیتی آمده درین به شما     گر چه امروز وقت آیت نیست

قصیده ۹۳ مسعود سعد سلمان

برترست از گمان ملک مسعود     بادتا جاودان ملک مسعود

کام گردد به بوی نافه مشک     چون بگوید زبان ملک مسعود

تا بر اطراف دین و دولت کرد     تیغ را پاسبان ملک مسعود

کمر عدل بست چون بنشست     ملک را بر میان ملک مسعود

قدم خسروی نهاد به فخر     بر سپهر کیان ملک مسعود

تا به تدبیر پیر شاهی را     داد بخت جوان ملک مسعود

از شرف تازه زیوری بندد     ملک را هر زمان ملک مسعود

تا برافروخت آتش هیبت     در جهان ناگهان ملک مسعود

بدسگالان ملک را بگداخت     مغز در استخوان ملک مسعود

وقف کردست بر سر شیران     سر گرز گران ملک مسعود

چون به کام گشاد ناوک را     راند اندر کمان ملک مسعود

جرم برجیس را کند بر جاس     بر خم آسمان ملک مسعود

در درنگ و شتاب حمله چو کرد     باره را امتحان ملک مسعود

کرد مر کوه و باد را خیره     به رکاب و عنان ملک مسعود

باد تا هست کامرانی و قهر     قاهر و کامران ملک مسعود

دولت و ملک شادمان باشند     تا بود شادمان ملک مسعود

خسرو شاه شهریار زیاد     در جهان سالیان ملک مسعود

قطعه ۳۳ سلمان ساوجی

صاحب قران دور فلک خواجه تاج الدین     ای خواجه‌ای که دین و سعادت قرین توست 

تو خاتم اکابری و دست حکم تو     آن خاتمی که دست خرد در نگین توست 

دستت کلید باب امید خلایق است     دهر آن کلید یافته در آستین توست 

هر جا که می‌نشینی و هر جا که می‌روی     اقبال همرکاب و خرد همنشین توست 

کردست ملک را یدها هم به دست شاه     کلک یسار بخش که آن در یمین توست 

محمود بنده زاده داعی دولتت     کو چو رهی به لطف و عنایت رهین توست 

کردست التماس وزین ملتمس هزار      موقوف یک اشارت رای رزین توست 

ترکیبات ۳ ادیب الممالک

ای نگین جم و تاج کی و اورنگ قباد     ای در دولت و کاخ شرف و درگه داد

ای بهشتی که تو را کرده مه آباد آباد     همگان راز من امروز بشارت‌ها باد

بند ۱

کاینک از تارک و انگشت شهنشاه عجم

شرف اندوزد دیهیم کی و خاتم جم

تاج کی زیب سر شاه جهان خواهد شد     فرق شه زینت دیهیم کیان خواهد شد

پرده بازی به پس پرده نهان خواهد شد     جنگ و ضدیت ملی ز میان خواهد شد

بند ۲

موقع وحدت مشروطه و استبداد است

جمع این هر دو مپندار که از اضداد است

زان که در هر صف و هر ملک به هر عهد و زمان     مردم دهر به سوی دو طریقند روان

آن یکی راست نظر سوی بزرگان و مهان     دیگری راست عقیدت که بشر شد یکسان

بند ۳

کیش اشراف‌پرستی بود از رسطالیس

وین تساوی بود از فکرت دیمقراطیس

اهل ایران که ز نیرنگ و خدیعت بری‌اند     هر متاعی را از ساده‌دلی مشتری‌اند

سود و سرمایه نسنجیده به سوداگری‌اند     صادق و صافی و بی‌غش چو زر جعفری‌اند

بند ۴

نه دمکراسی داشته و نه سوسیالیست

دو گروهند ولی مقصدشان بس عالی‌ست

فرقه‌ای راست عقیدت که در این عالم خاک     داد باید که از او رخت ستم گردد چاک

خسرو دادگر با هنر با ادراک     آیتی باشد از آن داور بخشنده پاک

بند ۵

شاه عادل به صف گیتی ظل الله است

دلش از پرتو الهام خدا آگاه است

فرقه دیگر گویند چه بیداد و چه داد     باید اندر خط شاهان سر تسلیم نهاد

ایزد پاک جهان را ز شهان کرد آباد     هست ازین روی جهان بنده و شاهان آزاد

بند ۶

سرزمینی که در آن شاه نباشد خوار است

آسمانی که در آن ماه نباشد تار است

لله الحمد یکی شد سخن هر دو گروه     صلح کردند و بشستند غبار اندوه

زین شه با خرد دادگر دادپژوه     پرتو داد درافتاده به دریا و به کوه

بند ۷

شه‌پرستان را شاهی‌ست فروزنده‌نژاد

دادجویان را باشد ملک کرسی داد

آفتابی‌ست در این چرخ مبینش ماهی     فیلسوفی‌ست بر این تخت مخوانش شاهی

عالم با هنری خسرو کار آگاهی     ملک با خردی شاه عدالت‌خواهی

بند ۸

پیش شاهان شه و نزد علما دانشمند

سیرش شرع‌شعار و سخنش عقل‌پسند

هله ای شاه‌پرستان به زمین بوس دهید     بوسه بر پای سریر جم و کاووس دهید

گوش بر غرش طبل و دهل و کوس دهید     عرض فخر و شرف و غیرت و ناموس دهید

بند ۹

کاین شهنشاه سزاوار پرستیدن ماست

شاه عادل را گر ما بپرستیم رواست

اولین شه که پی داد نهاد اندر ملک     مهرداد است که شد بانی داد اندر ملک

چون شد آن دادگر نیک‌نژاد اندر ملک     وارث تخت جم و تاج قباد اندر ملک

بند ۱۰

کاخ شوری و سنا کرد بنا در ایران

نام این هر دو گلستان شد و کنگاشستان

این بنا را ملک شرق به هم‌چشمی روم     هشت تا قدرت خود بر همه سازد معلوم

ساخت قصری چو بروج فلکی در آن بوم     اهل شوری را بنشاند در او همچو نجوم

بند ۱۱

برتری یافت از آن بر دول بیرونی

چیره شد بر ملک رومی و ماکادونی

خسرو ما سومین پادشه دادگر است     که از او دولت مشروطه به آیین و فر است

اولین شاه شه اشکانی والاگهر است     دومین شاه مظفر ملک نامور است

بند ۱۲

مهرداد سوم است این شه فرخنده‌نژاد

که رخش غیرت مهر است و دلش مخزن داد

روم و لاتین را زین پیش سناتو بوده است     سال‌ها در سر این کار هیاهو بوده است

مردمان را به سوی پارلمان رو بوده است     آتن از فکر سلن غیرت مینو بوده است

بند ۱۳

شاکمونی به صف هند و به چین کنفسیوس

ملک را زیور بستند ز قانون چو عروس

شد موسی به شهی نامزد از خیل رسل     کوفت در گنبد سن حدره به اعزاز دهل

زان سپس رست در این باغ ز هر گلبن گل     از عرب «حلف» به جا ماند و «قُرُلتی» ز مغول

بند ۱۴

تا کرمویل برافروخت ز مشروطه چراغ

مرغ آزادی شد نغمه‌سرا در صف باغ

شاه ایران پس قرنی ز عدالت دم زد     رایت عدل مظفر به فلک پرچم زد

خیمه داد در ایوان بنی آدم زد     دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

بند ۱۵

جست از پرتو احمد فلک عدل ضیا

داد یزدان به نبیره کمر و تاج نیا

هرکه در ایران با فخر و شرف باشد جفت     نایب السلطنه را شکر و ثنا خواهد گفت

که بسی سال پی خدمت این خلق نخفت     گرد غم با مژه از چهره این ملک برفت

بند ۱۶

تاج شاهی را برداشت هشیوار و دلیر

همچو بهرام ز چنگال و ز دندان دو شیر

به سر دست نگه داشت که اندر سر شاه     نهد آن تاج چو بر فرق فلک افسر ماه

هر که بر همت و بر غیرت او کرد نگاه     گفت لاحول ولا قوة الا بالله

بند ۱۷

یک تن و این همه فن یک سر و این مایه خرد

قدرتی کرده در این خلقت شایان ایزد

شاه می‌خواست نهد تاج و زند تکیه به تخت     باد می‌خواست که بیرون کشد از ریشه درخت

حجت بالغه کند از تن هر باطل رخت     سست‌عهدان را مالید به سرپنجه سخت

بند ۱۸

کنیت احمدی آمد به هواخواهی اسم

«نایب السلطنه» شد جان شهنشه را جسم

لله الحمد بود فال شهنشه فیروز     که به سر تاج فریدونی ننهاده هنوز

فتنه داخله را نایره افتاد ز سوز     مژده عیش به گوش آیدمان روز به روز

بند ۱۹

نشنیدیم جز این شه به جهان شاه دگر

که بود نزد رعیت چو دل و جان و جگر

عن‌قریب است که این شاه بر اورنگ نیا     تکیه سازد فتد بر همه آفاق ضیا

وارث تاج کیان گردد و سالار و کیا     پست گردند درختان بر سروش چو گیا

بند ۲۰

نایب السلطنه فارغ شود از زحمت و رنج

بسپارد به خداوند جهان دولت و گنج

قصیده ۳ ادیب الممالک

بشارت باد سلطان غری را     که جیش عشرت آمد عسگری را

ز نرجس زاده حی العالم امروز     سمن پرورد گلبرگ طری را

گلی روئید کامد سجده واجب     به پایش طارم نیلوفری را

مهی طالع شد از گردون رفعت     که سازد خیره ماه و مشتری را

نماید نقد و قلب هر کسی صاف     زند بر سکه زر جعفری را

سلیمان را به کاخ اندر نشاند     ستاند از ددان انگشتری را

چراغ آل ابراهیم افروخت     بجان آذر بتان آذری را

ز خاشاک حوادث پاک سازد     زلال چشمه ی پیغمبری را

بر آرد دیده شماس و اسقف     بسوزاند جهود خیبری را

نه از جبری گذارد نز حلولی     نه جسبائی هلدنی اشعری را

شوم این عید را در درگه شه     نمایم رسم مدحت گستری را

کنم در گردن دوشیزه فضل     ز مدحش رشته در دری را

شها از چنبر حکمت نیارد     کشیدن سر سپهر چنبری را

نباشد در درونت هیچگه راه     فسون دیو و نیرنگ پری را

ولی خوانند جادویان بابل     ز کلکت نامه جادوگری را

به نام ایزد چنان دانستی ای شاه     ره و رسم رعیت پروری را

که پیش از امر تو دهقان به رغبت     ادا سازد حقوق کشوری را

به استحقاق در کف برنهادت     جهان داور کلید داوری را

برای خرگهت گردون ز اختر     بیاراید پرند ششتری را

مرا بگزیدی از اقران چنان چون     ملکشه برگزیدی انوری را

ازیرا چون ترازو خورده سنجم     ندارم سیرت دو پیکری را

الا تا ایزد اندر باغ مینو     به مؤمن داده فرش عبقری را

هم اندر گلخن دوزخ به کافر     دهد زاتش سزای خودسری را

تو بر تخت شهی بنشین و از رخ     خجل کن آفتاب خاوری را

تف تیغت بر اعدا همچو دوزخ     نماید توده ی خاکستری را

قصیده ۳۳ ادیب الممالک

چو شد چهره شاهد صبح ابلج     ز خورشید بستند زرینه هودج

بت من کمر بسته آمد به مشکو     سلحشور و شاکی السلاح و مدجج

به خویی چو مینو به مویی چو عنبر     به رویی چو ورد و خطی چون بنفسج

دو گیسو مطرا دو عارض مصفا     دو جادو مکحل دو ابر و مزجج

مرا گفت برخیز و عزم سفرکن     که خنگ تو ملجم همی گشت و مسرج

هلا چند مانی درین گور تاری     چو کرم بریشم بزندان فیلج

گرایدون نیایی ازین خانه بیرون     نخواهی دگر یافتن راه مخرج

پس آنگه بیاورد تا زنده رخشی     که تخمش زیحموم و مادرش اعوج

یکی مرکبی سخت و ستوار و توسن     یکی باره ای تند و رهوار و هیدج

ز پشت کمیت سواران کنده     و یا تخم تازی نوندان مذحج

به بیغوله اندر شدی چون عراده     بز حلوفه اندر شدی همچو مزلج

رکابش فرا پیشم آورد و گفتا     که اینست مرکوب و اینست منهج

نشستم بران باره کوه پیکر     شدم از طریق اندرون زی معرج

شبی قیرگون بود و دشتی پر از دد     هوا آذر افشان و ره تار و معوج

چو دریا همه چاهساران مقعر     چو سلم همه کوهساران مدرج

چو بر صخر صمازدی نعل توسن     بزیر سمش خاره گشتی مدحرج

گهی تند راندم گهی نرم و توسن     گهی راست بر زین نشستم گهی کج

گهی از خراسان شدم زی سپاهان     گهی از سپاهان شدم سوی ایذج

همی تاختم بارگی در بیابان     چو هندو سوی گنگ و حاجی سوی حج

ندانستم اینسان مضیق است این ره     ندانستم اینسان عمیق است این فج

اگر نیک دانستمی این شدائد     نه جستم ستبداد و نه کردمی لج

از آن پس که شد ساقم از خار خونین     بغلطیدن از خاره بر تارکم شج

رسیدم بدربار میر معظم     که دینار دانش از او شد مروج

یگانه امیر کبیری که باشد     بفر فریدون و بازوی ایرج

رخ علم را کرده از می مصفا     تن جهل را کرده در خون مضرج

بر فکر او چشم تقدیر، اکمه     بر هوش او پای تدبیر، اعرج

ز علمش به پیکر ردائی است معلم     ز حکمت ببر طیلسانی مدبج

امیرا تو محتاج خلقی بخدمت     ولی خلق بر خدمت تست احوج

چو مرخ و عفار است کلکت ازیرا     ززند تو نارالقری شد مؤجج

رقیبت کجا با تو باشد هم ترازو     کجا همچو شمشاد شد شاخ عوسج

تو خود بهره ای و حسودت نه بهره     تو چون زرنقدی رقیب تو بهرج

تو در فضل چون در سخا حاتم طی     که بد پور عبدالله سعد خشرج

سر افسر از فضل داری چنان چون     شهانند از تاج شاهی متوج

بر این خلق چون بنگری جمعشانرا     چو دندانه شانه بینی مفرج

بقامت درازند و با رأی کوته     هم از ریش پهنند و با عقل کوسج

رفیق نفاقند چون بکر و تغلب     نه جفت و فاقند چون اوس و خزرج

بحکمت شفا ده بهر جان خسته     بگفتار ستوار کن جسم افلج

باصلاحشان کوش با عقل متقن     بجبرانشان خیز با رأی منضج

منه تا شود راه تکلیف بسته     مهل تا بود باب تعلیم مرتج

که یافع شود طفل بعد از ترعرع     که یانع شود میوه زان پس که بدفج

بکن پشم این ابلهان را ز سبلت     بزن پنبه این خسان را به محلج 

شعر ۳۳ فرهنگ فارسی ادیب الممالک «پایه آیین مازدیسی بر سه چیز است»

دین زرتشت که روشن ز فروغش در و دشت     پایه اش بر همت و هوخت بود با هورشت

چم اینان «منشن » باشد و کوشن،کنشن     و این سخن ار همه جا گفته چو در گات و چه یشت

پاکی فکرت و قول و عملت جان تو را     پاک سازد ز بدی ورنه پلیدی و پلشت

آن بدیها که روان تیره و تن زشت کند     همه از «دژمت » و «دژهوخت » شد و دژهورشت

قصیده ۳ عبید زاکانی

صباح عید و رخ یار و روزگار شباب     خروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب

هوای دلبر و غوغای عشق و آتش شوق     نوای بربط و آواز عود و بانک رباب

نوید فتح صفاهان و مژدهٔ اقبال     نشان بخت بلند و امید فتح‌الباب

دماغ باده گساران ز خرمی در جوش     درون مهر پرستان ز عاشقی در تاب

نشاط در دل و می در کف و طرب در جان     نگار سرخوش و ما بیخود و ندیم خراب

زهی نمونهٔ دولت زهی نشانهٔ بخت     دگر چه باشد ازین بیش عیش را اسباب

غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش     ز باده دست مدار و ز عیش روی متاب

به پیش خود بنشان شاهدان شیرین کار     که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

بنوش جام می‌ای جان نازنین عبید     شتاب میکند این عمر نازنین دریاب

به بزم شاه جهان عیش ران و شادی کن     خدایگان جهان آفتاب عالمتاب

جلال دولت و دین تاج‌بخش تخت نشین     سپهر مهر و سخا پادشاه عرش جناب

سریر بخش ممالک سنان کشور گیر     جهانگشای جوان دولت سعادت یاب

به نوک نیزه برآرد ز قعر نیل نهنگ     به زخم تیر در آرد ز اوج ابر عقاب

شدست فتنه در ایام پادشاهی او     چو چشم بخت بداندیش جاه او در خواب

جهان پناها بر آستان دولت تو     سپهر حاجب بارست و مشتری بواب

ببسته خدمت صدر ترا صدور میان     نهاده طاعت امر ترا ملوک رقاب

علو قدر تو جائیست از معارج جاه     که وهم تیز قدم در نیایدش پایاب

به پیش بحر سخای تو بحر جود محیط     چو پیش بحر محیطست لعمه‌های سراب

مثال روی تو و آفتاب چنانک     حدیث نور تجلی و پرتو مهتاب

فلک زفر تو اندوخته شکوه و جلال     خرد ز رای تو آموخته صلاح و صواب

هم از مهابت خشم تو کوه در لرزه     هم از خجالت دست تو بحر در غر قاب

چکان ز تیغ تو خون عدوست پنداری     مگر که قطرهٔ خون میچکد ز قطر سحاب

خدایگانا از پرتو عنایت تو     که باد سایهٔ او مستدام بر احباب

بر آسمان تو گشتم مقیم و دولت گفت :     «نزلت خیر مقام وجدت خیر مآب»

همیشه تا فکند دست صبح وقت سحر     ز تاب شعلهٔ خورشید بر سپهر طناب

طناب عمر ترا امتداد چندان باد     که حصر آن نکند فهم تا به روز حساب

غزل ۳۳ عبید زاکانی

نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد     غریب را وطن خویش میبرد از یاد

زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکی     که باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد

بهر طرف که روی نغمه میکند بلبل     بهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد

بهر که درنگری شاهدیست چون شیرین     بهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد

در این دیار دلم شهر بند دلداریست     که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد

سرم هوای وطن میپزد ولیک دلم     ز بند زلف سیاهش نمیشود آزاد

ز جور سنبل کافر مزاج او افغان     ز دست نرگس جادو فریب او فریاد

غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش     که تن ضعیف نهاد است و عمر بی‌بنیاد

بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کن     بنوش بادهٔ صافی و هرچه بادا باد

به سوی باده و نی میل کن که میگویند     « جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد»

خوشست ناز و نعیم جهان ولی چو عبید     « غلام همت آنم که دل بر او ننهاد »

رباعی ۳۳ ابوسعید ابوالخیر

از چرخِ فلک گردشِ یکسان مطلب     وز دورِ زمانه عدلِ سلطان مطلب

چون روزی پنج در جهان خواهی بود     آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطلب

غزل ۳ انوری

ای کرده خجل بتان چین را     بازار شکسته حور عین را

بنشانده پیاده ماه گردون     برخاسته فتنهٔ زمین را

مگذار مرا به ناز اگر چند     خوب آید ناز نازنین را

منمای همه جفا گه مهر     چیزی بگذار روز کین را

دلداران بیش از این ندارند     با درد قرین چو من قرین را

هم یاد کنند گه گه آخر     خدمتگاران اولین را

ای گم شده مه ز عکس رویت     در کوی تو لعبتان چین را

این از تو مرا بدیع ننمود     من روز همی شمردم این را

سیری نکند مرا ز جورت     چونان که ز جود مجد دین را

غزل ۳۳ انوری

عشق تو از ملک جهان خوشترست     رنج تو از راحت جان خوشترست

خوشترم آن نیست که دل برده‌ای     دل در جان می‌زند آن خوشترست

من به کرانی شدم از دست هجر     پای ملامت به میان خوشترست

دل به بدی تن زده تا به شود     خوردن زهری به گمان خوشترست

وصل تو روزی نشد و روز شد     سود نه و مایه زیان خوشترست

عمر شد و عشوه به دستم بماند     دخل نه و خرج روان خوشترست

از پی دل جان به تو انداختیم     بر اثر تیر کمان خوشترست

کیسهٔ عمرم ز غمت شد تهی     بی‌رمه مرسوم شبان خوشترست

این همه هست و تو نه با انوری     وین همه در کار جهان خوشترست

غزل ۳۹ انوری

هرکس که غم ترا فسانه‌ست     دستخوش آفت زمانه‌ست

هرکس که غم ترا میان بست     از عیش زمانه بر کرانه‌ست

تو یار یگانه‌ای و بایست     یار تو که همچو تو یگانه‌ست

عشق تو حقیقت است ای جان     معلوم دلی و در میانه‌ست

در عشق تو صوفی‌ایم و ما را     دیگر همه عشقها فسانه‌ست

ما را دل پر غمست و گو باش     اندی که دل تو شادمانه‌ست

درد دل ما ز هجر خود پرس     هجران تو از میان خانه‌ست

دارم سخنی هم از تو با تو     مقصود تویی سخن بهانه‌ست

به زین غم کار دوستان خور     وین پند شنو که دوستانه‌ست

غزل ۹۳ انوری

درد تو صدهزار جان ارزد     گرد تو نور دیدگان ارزد

نه غمت را بها به جان بکنم     که برآنم که بیش از آن ارزد

گرچه بر من یزید عشق غمت     دل و عقل و تن و روان ارزد

هجر تو بر امید وصل خوشست     دزد مطبخ جزای خوان ارزد

از ظریفان به خاصه از چو تویی     قصد جانی هزار جان ارزد

درد از چاکرت دریغ مدار     سگ کوی تو استخوان ارزد

یاد کن بنده را به یاد کنی     دزد دشنام پاسبان ارزد

قصیده ۳ مجد همگر

دلا منال به درد از غراب گرد نعیب     که روز هجر نعیب از غراب نیست غریب

زیار نال و رقیبش که سوز و ناله من     ز جور یار و رقیب است نز غراب و نعیب

اگر بتافتمی سر ز جستجوی وصال     ملامتم نرسیدی به گفتگوی رقیب

دل شهید مرا تیغ و تیر ایشان کشت     به تیغ خشم رقیب و به تیر چشم حبیب

نداده اند ترا از وصال هیچ نصاب     نیامده ست ترا جز فراق هیچ نصیب

کفش خضاب گرفتست از آنکه چون گردون     بریخت خون دل من به کف خضیب

...     هر آینه نبود اهل نار بی تعذیب

به یاد زلف پریشان او مرا در چشم     خیال تیره آشفته ماند و خواب مهیب

به دست بوالعجبی های او من رنجور     بسان مرغ ضعیفم به دست طفل لیعب

مکن رفیقا دوری ز من در این سختی     که سخت صعب بود دوری از رفیق لبیب

مده به دست طبیبم که با چنین دردی     گذشت حال من و کار من ز دست طبیب

مزاج کار تبه شد علاج خویش طلب     زفضل پروری صاحب کبیر حسیب

نجیب دولت و دین آنکه از نجابت اوست     امور دین به نسق کار ملک با ترتیب

به جیب چرخ بر افراختم سر و دیدم     سپهر نقطه و همی به جنب قدر نجیب

بهشت بزمی کز لطف کوثر کرمش     جهان به سایه طوبی در است و عشرت طیب

کمال عفوش مر روی جر مراست نقاب     نوال دستش مر چند جود راست نقیب

به بوی مجمر خلقش به هیکل ترسا     به روز عید بر آتش نهند عود صلیب

ایا نقاده اعمال تو همه تزئین     و یا خلاصه اخلاق تو همه تهذیب

حمایت تو ز تیهو برید چنگل باز     رعایت تو ز میشان گسست پنجه ذیب

کیاست تو کند قصر عدل را تاسیس     سیاست تو کند دیو ظلم را تادیب

چو فکرت تو بود دهر کی کند تمویه     چو فطنت تو بود چرخ چون کند تضریب

تو عین رحمت حقی به کثرت احسان     از آنکه رحمت ایزد به محسن است قریب

تو آفتاب سپهر سعادتی و عدوت     کمثل کوکب نحس اذا طلعت نعیب

شب است خصم سیه روز خنجرت خورشید     ادی سللت علیه عن الحیواه نجیب

تو عاشق هنری چون رباب عاشق رعد     دگر صدور همه عاشقان سیم نسیب

به فضل و علم و دها میل کن که تا گردند     دهات دهر همه مخطی و دهات مصیب

ز لفظ بخت و هنر مدحت تو تلقین است     مرا که بخت مشیر آمده ست و عقل ادیب

ز عشق مدح چنین شخص خسروان در خاک     همی گذارند از رشک نام تو ثلیب

من از سخن به شکایت بدم ز فضل به درد     سخن شناسی تو کرد طبع را ترغیب

ز یمن بخت تو بود اینکه بحر خاطر من     به در نظم سخاوت نمود و گشت مجیب

وگرنه تیغ گهر بار پارسی کریم     بمانده بود به کام اندرون چو تیغ حطیب

مرا تو توبه شکستی به جام لطف و قبول     و گرنه بنده ازین شیوه بود عبد منیب

مثال دعوت من بنده جان و جاه ترا     حدیث دعوت مظلوم وارد است و غریب

همیشه پایه قدرت بر آن مثابت باد     که قدرگیرد گردون از او به یک ترحیب

نظام دولت توشان حق دون زوال     دوام حشمت تو امر غیر شک مریب

قصیده ۳۳ مجد همگر

از نام شاهزاده دلم برگرفت فال     وآمد به بخت فرخ اوسین و عین و دال

نامی که آسمان شود از وی بلند نام     نامی که مشتری شود از روی خجسته فال

از سین سرورم آمد و از عین عزتم     و زدال دولتی ز نو ام داد ذوالجلال

حرف نخست اوست که دارد نشان فتح     چون حرف سین سیفش در حرب بدسگال

نه در تنش ز زحمت کسر است هیچ رنج     نه بر رخش ز منت نقطه است هیچ خال

تصحیف نام اوست که در ماورای نهر     دارد در این جهان ز بهشت برین مثال

مقلوب این سه حرف به هنگام ضرب وطعن     باشد نصیب سینه بدخواه در قتال

دندان سین و دیده عین است و زلف دال     در دیده ها چو صورت محبوب درخیال

اندر حساب سیصد و شصت و چهار عقد     نام مبارکش که بماناد در جلال

در فال همچنین به برآید که عمر او     باشد چو عقد نام صدو سی و چار سال

القصه چون به مخلص احوال من رسید     جانم گشاد گوش که تا چیست حسب حال

ناگه به گوش آمد آواز هاتفی     کای خسته جفای جهان زین سپس منال

بوبکر سعد و سعد ابوبکر را شناس     این است فال خوبت و کوتاه شد مقال

آن آفتاب دولت و این سایه خداست     این ایمن از تناقص و آن فارغ از زوال

قصیده ۳۹ مجد همگر

بهشتی شد دگر عالم چو روی حور عین خرم     شده ست از باد عیسی دم چمن زائیده چون مریم

ز نوروز مبارک پی هزیمت شد سپاه دی     خوشا آواز نای ونی به زیر گلبن و طارم

چمن شد تازه چون مینو صبا شد دلکش و خوشبو     ز روی لاله خود رو ز زلف سنبل درهم

بنفشه گشته آشفته رخ اندر برگ بنهفته     چو قد عاشقان خفته چو زلف دلبران پرخم

گل از بستان به مجلس شد ز گریه ابر مفلس شد     ز شبنم چشم نرگس شد چو چشم بیدلان پر نم

به روی آن گل حمری نشسته بلبل و قمری     گل آگه نی ز کم عمری همی خنده زند هر دم

چکاو و فاخته هردم به بستان تاخته خرم     نوا در ساخته با هم بسان رود زیر و بم

در ایامی بدنیسان خوش منم افتاده در آتش     چنین فصلی و من غمکش چنین وقتی و من در غم

چو مجنونم ز یاران گم چو دیوم خالی از مردم     نخورده دانه گندم شدم وه رانده چون آدم

منم درصد بلا مانده اسیر و مبتلا مانده     ز صدر شه جدا مانده چو تشنه برکناریم

زمن یاران بی حاصل به یک ره برگرفته دل     ز حال و درد من غافل نشسته شادمان با هم

همی گویم به شب در سر میان انده وافر     فیاعودالوری فاغفر و یارب السما فارحم

بر آن عزمم که ناگاهی بگیرم بر سر راهی     عنان خسرو شاهی که دارد جاه بیش از جم

ملک سعد آنکه بخشد پر چوکان گوهر چو دریا در     چراغ دوده سلغر ولی العهد فی العالم

جوانبختی جهانداری که در هر رای و هر کاری     ندارد در جهان یاری به فرهنگ و به دانش هم

به گاه بخشش گوهر به روز کوشش لشکر     نبخشد چون کف او خور نکوشد چون دلش ضیغم

فلک یک پایه از گاهش حریم کعبه خرگاهش     به رتبت خاک درگاهش ورای چشمه زمزم

جهانبانان که اجرامند ورا فرمانبران مانند     شب و روزش دوخوش کامند یکی اشهب یکی ادهم

شده از بس ثبات او جهان قائم به ذات او     شده ست اندر صفات او زبان عقل کل ابکم

گرم باری دهد دولت دهد راهم بدان حضرت     دلم گوید به هر ساعت منم یارب چنین خرم

زبانم در ثنای او همه وردم دعای او     حدیث جانفزای او دل ریش مرا مرهم

ببخشا ای شه عادل براین بیچاره بیدل     که چون خر مانده ام در گل چنین بی یار و بی محرم

مرا مکر زبر دستان ز پای افکند چون مستان     نبد جز حیله ودستان که در چه کشته شد رستم

چو دامی گسترد گردون نشاید رفت از آن بیرون     بلی از گونه گون افسون به دام آید همی ارقم

قوی بادا به شه پشتت یمانی تیغ در مشتت     چوهم دایم درانگشتت به حکم انس و جان خاتم

سپهرت باد زیر زین شکوهت باد صد چندین     ملایک می کند آمین ز سقف گنبد اعظم

ترکیبات ۳ کمال الدین اسماعیل «وله ایضا یمدحه»

ای به رخِ روشن و زلفِ سیاه     کرده شب و روز جهانی تباه

سلسلۀ زلف تو بر پای باد     آینۀ حسن تو در دست ماه

صورت جان روی نماید مرا     چون کنم اندر لب لعلت نگاه

کار دو زلفت همه دلجویی است     باشد از آنروی چو پشتم دوتاه

رأس و ذنب هم نکند بر فلک     آنچه کند زلف تو زیر کلاه

مردمک چشم تو سلطان‌وش است     بر سرش ابروی تو چتر سیاه

لشکر زلف تو بس انبوه بود     عارض تو چون شد از او عرض خواه

لیک به یک باد هم به هم برشکست     چون عدوی خواجه هم از گرد راه

بند ۱

صدر جهان خواجه سلطان نشان

پشت کرم صاعد صاحبقران

چهره به رنگ رخت اندود سیم     بوی گرفت از سر زلفت نسیم

نرگس مخمور سرافکنده هست     نُسختی از چشم تو لیکن سقیم

بینی و خطّ و دهنش پیش هم     هر سه به صورت الف و لام و میم

زلف تو چون جیم خم اندر خم است     خال سیاهت چو نقط زیر جیم

ساده عذارت چو دل پارسا     تنگ دهان تو چو چشم لئیم

ننگری اندر زر رخسار من     می‌نتوان بخت خریدن به سیم

دُرّ یتیم است ترا در دهان     لعل خوشت چون شفقت بر یتیم

جوهر فردست دهان تو کان     جز به سخن کرد نشاید دو نیم

بند ۲

حیف بود سفتن لعلی چنین

جز به ستایشگری رکن دین

ای که چو یاد از کفت آرد زبان     بحر ز رشک آرد کف بر دهان

پیش سخای تو سرابست نیل     با صفت لطف تو بادست جان

دست و زبان تو همی پر کنند     از زر و دُر دامن آخر زمان

خدمت تو میوۀ شاخ بدن     مدحت تو گوهر تیغ زبان

رغم دل و دست ترا دشمنت     میکند از دیده و رخ بحر و کان

بخشش تو طیرۀ طیّار شد     بر وی از آنروی بود سر گران

از شفقت‌های تو بر زیر دست     یافته بتوانی دیدن عیان

خصم تو نالنده و زرد و دوتاه     دایم در نزع بود چون کمان

بند ۳

خصمی تو روزی کافر مباد

خاصه بدین رسم که قهرت نهاد

طبع جهان خو ز ستم باز کرد     قاعدۀ مردمی آغاز کرد

امن ز ناگه در گیتی بزد     دست سپاه تو درش باز کرد

ابر چو از فیض نماندش مدد     سوی دل و دست تو آواز کرد

بازوی اقبال تو با خصم کرد     آنچه سر انگشت تو با آز کرد

خورد ز خوان کرم تو نیاز     نعمت بسیار و شکم باز کرد

عاقبت الامر ترا سغبه شد     مملکت ار چند بسی ناز کرد

باز سر چتر سلاطین گرفت     مرغ جلال تو چو پرواز کرد

این همه آثار سعادت که هست     همّت آن صدر سرافراز کرد

بند ۴

دولت و ملّت به تو آراسته‌ست

شرع ترا خود بدعا خواسته‌ست

ای ز تو ایّام رسیده به کام     داده شکوه تو جهان را نظام

خاصگیان حشمت عقل و روح     نوبتیان در تو صبح و شام

همچو وداعست دلیل فراق     کار اعادی ترا انتظام

کار تو امروز جهانداری است     منصب اینهاست کنون احتشام

از بن دندان به تو کرد التجا     آنکه ترا بود الدّالخصام

بردۀ تست این ندب، ایرا که هست     ضرب به دست تو و داوت تمام

سر که درو هست دماغ فضول     بر خط فرمان تو دارم مدام

لطف تو از بلعجی‌ها نمود     عید هم از غرّۀ ماه صیام

از تو همه کس به مقاصد رسید     جز که من سوخته دل والسّلام

بند ۵

رایت اقبال تو منصور باد

چشم بد از دولت تو دور باد

غزل ۳ کمال الدین اسماعیل

تا که برگرد سبزه لاله برست     در گمان می فتد که چون رخ تست

نام روی تو می برد لاله     زان دهان را بمشک و باده بشست

جز بیاد رخ تو گل نشکفت     بی مثال خطت بنفشه نرست

سرو در خدمت قدت دامن     بکمر در زدست چابک و چست

رخ و زلف تواش نشان دادند     در چمن هر که رنگ و بویی جست

غنچه را از صبا گشایشهاست     ورچه زو بود بستگیش نخت

جان همی پرورد در اسایش     باد بیمار در هوای درست

حرکتهای باد شیرین کار     کرد از خنده غنچه را دل سست

غزل ۳ فرخی یزدی

بی سر و پائی اگر در چشم خوار آید ترا     دل به دست آرش که یکروزی بکار آید ترا

با هزاران رنج بردن گنج عالم هیچ نیست     دولت آن باشد ز در بی انتظار آید ترا

دولت هر مملکت در اختیار ملت است     آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا

پافشاری کن، حقوق زندگان آور بدست     ورنه همچون مرده تا محشر فشار آید ترا

نام جان کندن به شهر مردگان چون زندگیست     همچو من زین زندگانی ننگ و عار آید ترا

تا نسازی دست و دامن را نگار از خون دل     کی به کف بیخون دل دست نگار آید ترا

کیستی ای نوگل خندان که در باغ بهشت     بلبل شوریده دل هر سو هزار آید ترا

کن روان از خون دل جو در کنار خویشتن     تا مگر آن سرو دلجو در کنار آید ترا

فرخی بسپار جان وز انتظار آسوده شو     گر به بالینت نیامد در مزار آید ترا

غزل ۳۳ فرخی یزدی

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت     آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت

در دفتر زمانه فتد نامش از قلم     هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

در پیشگاه اهل خرد نیست محترم     هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت

با آنکه جیب و جام من از مال و می تهیست     ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت

انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی     چون فرخی موافق ثابت قدم نداشت

رباعی ۳۳ فرخی یزدی

کابینه ما اگرچه بی‌تصمیم است     معبود شما به دشمنان تسلیم است

از خادم حال گر امیدی نبود     از خائن آینده هزاران بیم است

غزل ۳۹ فرخی یزدی

این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست     نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست

وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم     در خم زلفت کسی مشکل‌گشا چون باد نیست

کوه کندن در خور سرپنجه عشق است و بس     ورنه این زور و هنر در تیشه فرهاد نیست

در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست     همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست

یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس     یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست

هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است     گوئیا در روی گیتی هیچکس دلشاد نیست

کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن     در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست

غزل ۹۳ فرخی یزدی

چون سبو در پای خم هر کس چو من سر سوده بود     همچو ساغر دورها از دست غم آسوده بود

پارسایان را ز بس مستی گریبانگیر شد     دامن هر کس گرفتیم از شراب آلوده بود

دودمان چرخ از آن روشن بود تا رستخیز     زانکه همچون آفتاب او را چراغ دوده بود

آنکه راه سود خود را در زیان خلق دید     از ره بیدانشی راه خطا پیموده بود

تا نخوردم می ندانستم که در ایام عمر     جز غم می آنچه می خوردم غم بیهوده بود

وای بر آن شهر بی قانون که قانون اندر آن     همچو اندر کافرستان مصحف فرسوده بود

آنکه در زنجیر کرد افکار ما را فرخی     در حقیقت آفتابی را به گل اندوده بود

رباعی ۳ سیف فرغانی

ای نقطه دهن خطت عجب دایره است     وز مشک ترا بگرد لب دایره است

بر روز رخت چو صبح صادق پیداست     کین خط تو گرد مه ز شب دایره است

غزل ۳ سیف فرغانی

بیاور آنچه دل ما بیکدگر کشدا     بسر کشد آنچه دلم بار او بسر کشدا

غلام ساقی خویشم که بامداد پگاه     مرا زمشرق خم آفتاب بر کشدا

چو تیغ باده برآهختم از نیام قدح     زمانه باید تا پیش من سپر کشدا

چه زر چه سیم و چه خاشاک پیش مرد آن روز     که از میانه سیماب آب زر کشدا

خوش است مستی واز روزگار بی خبری     که چرخ غاشیه مست بی خبر کشدا

اگر بساغر زرین هزار باده کشم     هنوز همت من باده دگر کشدا

در نشاط (من) آنگه گشاده تر باشد     که مست باشم وساقی مرا بدر کشدا

غزل ۳۹ سیف فرغانی

ای خطت سلسله یی بر قمر از عنبر ناب     وی دل و دیده ز سودای تو پرآتش و آب

دوش در وصف جمال تو چو در بستم دل     خوب رویان معانی بگشادند نقاب

خانه حسن ز بالای تو دارد استون     قبله روح ز ابروی تو دارد محراب

ای دل از یورتگه سینه برون زن خرگاه     کین ستون کرد مرا خیمه تن سست طناب

پیش روی تو ز رخساره خورشید چکد     عرق شرم چو اشک مطر از چشم سحاب

سایه بر کار چو من ذره کجا اندازی     که چو خورشید تو از پرتو خویشی در تاب

خانه سوزست (غمت) در دل من چون آتش     بی قرارست دل اندر بر من چون سیماب

آفتابا ز تو روزم بشب آمد، تا چند     بر سر کوی تو شب روز کنم چون مهتاب

زلف جعد تومرا کرد مسلسل چون خط     کرده خط تو مرا زیر و زبر چون اعراب

چون شرابت بود اندر سرو آیینه بدست     گیرد آیینه ز عکس رخ تو رنگ شراب

نام شیرین لب خویش ار بزبان آری تو     در دهان شکرین تو شود شهد لعاب

همت عالی عشاق رخت تا حدیست     که ز دنیاشان در چشم نمی آید خواب

گر عنان تو بدست من درویش افتد     از سر شوق بپای تو درافتم چو رکاب

چشم داریم ز دادار بعقبی رحمت     ما که دیدیم بدنیا ز فراق تو عذاب

دی یکی سوخته چون من بتضرع میگفت     دست برداشته در حضرت رب الارباب

کای خداوند تو برگیرش اگر خود بمثل     « در میان من و معشوق همام است حجاب »

گفتن مدح تو از غایت مهر است مرا     عاشق آنست که طاعت نکند بهر ثواب

بحر شعر من اگر موج زند در عالم     غرقه چون حوت شود چشمه خورشید در آب

با غزلهای تر بنده که در مدح تو گفت     هست اشعار دگر خشکتر از رود رباب

آنچه از لطف و کرم در حق من فرمودی     یابی از بنده دعا و ز خداوند ثواب

بعد ازین کشتی اندیشه بساحل بردم     زآنک دریای مدیح تو ندارد پایاب

سیف فرغانی از ضبط برون شد سخنت     بی دلانرا نبود ضبط سخن رای صواب

غزل ۹۳ سیف فرغانی

عاشقانرا می دهد دایم نشان از روی دوست     گل که هر سالی بمردم می رساند بوی دوست

دم بدم چون تار موسیقار در هر پرده یی     خوش بنال ای یار تا در چنگت افتد موی دوست

زآفتاب و ماه و انجم گر تو خواهی راه رفت     مشعله بر مشعله است از کوی تو با کوی دوست

گر نظر داری برو از دیدن آن مشعله     چشم دربند ای مبصر تا ببینی روی دوست

اندرین پستی ندیدم هیچ، زیباتر نبود     زیر گردون همچو بر بالای چشم ابروی دوست

گاو گردون که کشد از بهر اسب دولتت     گر شوی یک روز شهمات از رخ نیکوی دوست

خفته مر مقصود را چون دست در گردن کنی     ای بپای جست و جو گامی نرفته سوی دوست

زاهل این خرگاه اطناب تعلق قطع کن     پس بزن هرجا که خواهی خیمه در پهلوی دوست

سیف فرغانی بتیغ دوست گر کشته شوی     عاشقی باش که (عاشق) کشتن آمد خوی دوست

غزل ۳ همام تبریزی

ما به دست یار دادیم اختیار خویش را     حاصلی زین به ندانستیم کار خویش را

بر امید آن که روزی کار ما گیرد قرار     سال‌ها کردیم ضایع روزگار خویش را

ریختی خون دلم شکرانه بر جان من است     گر تو بر فتراک می‌بندی شکار خویش را

خاک پایت شد وجودم تا نیابی زحمتی     می‌نشانم ز آب چشم خود غبار خویش را

عکس روی چون نگار خود ببین در آینه     تا بدانی قدرت صورت‌نگار خویش را

هست خاک آستانت سجده‌گاه اهل دل     سجدۀ شکری بکن پروردگار خویش را

نیست خالی از خیال روی تو چشم همام     باغبان بی گل نخواهد جویبار خویش را

غزل ۳۹ همام تبریزی

بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوست     بیا که سیر شدم بی تو از جهان ای دوست

به کام دشمنم از آرزوی دیدارت     مباش بی‌خبر از حال دوستان ای دوست

چو نفخ صور دهد جان به مرده عاشق را     نسیم زلف تو بخشد هزار جان ای دوست

خیال بود مرا کز تو بر توان گشتن     بیازمودم و دیدم نمی‌توان ای دوست

اگر به حسن تو باشند شاهدان بهشت     خوشا تفرج خوبان در آن جهان ای دوست

وگر به جان و جهان صحبتت شود حاصل     هنوز وصل تو باشد به رایگان ای دوست

چو زیر خاک شوم با خیال رخسارت     ز خاک دیده من روید ارغوان ای دوست

از عاشق تو که دارد امید هشیاری     که شد به بوی تو سر مست جاودان ای دوست

از عکس روی تو روی زمین شود روشن     شبی که ماه نتابد ز آسمان ای دوست

گهی ز شوق تو خورشید آشکار شود     گهی ز شرم تو زیر زمین نهان ای دوست

به جای هر سر مویی مرا زبانی نیست     که تا ز زلف تو مویی کنم بیان ای دوست

همام نام تو بسیار می‌برد چه کند     ازین سخن نگزیرد دمی زبان ای دوست

غزل ۳۳ هاتف اصفهانی

دل بوی او سحر ز نسیم صبا شنید     تا بوی او نسیم صبا از کجا شنید

بیگانه گفت اگر سخنی در حقم چه باک     این می‌کشد مرا که ازو آشنا شنید

رازی که با تو گفتم و آنجا کسی نبود     غیر از من و خدا و تو، غیر از کجا شنید

دل سوخت بر منش همه گر سنگ خاره بود     غیر از تو هر که حال مرا دید یا شنید

فرخنده عاشقی که ز دلدار مهربان     گر حرف مهر گفت حدیث وفا شنید

پیغام حور نشنود از خازن بهشت     گوئی کز آشنا سخن آشنا شنید

نشنیدی ای دریغ و ندیدی که از کسان     هاتف چها ز عشق تو دید و چها شنید

رباعی ۳۳ هاتف اصفهانی

این ریخته خون من و صد همچو منی     هر لحظه جدا ساختی جانی ز تنی

عذرت چه بود چو روز محشر بینی     بر دامن خویش دست خونین کفنی

غزل ۳ آشفته شیرازی

بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را     پرده‌نشین نموده ز شرم آفتاب را

پروانه جمال تو شد شمع آفتاب     شاید کزین شعاع بسوزی حجاب را

ملک دلم خراب از آن کردست عشق     تا آفتاب بیش بتابد خراب را

آن را که با شب سر زلفت بود حساب     اندیشه نیست پرسش روز حساب را

جز مرغ دل که با خم زلف تو عهد بست     هم آشیان بصعوه که دیده عقاب را

خضر از هوای لعل تو آب حیات خورد     چون تشنه‌ای که آب شمارد سراب را

آن‌دم که تو سوار شوی بر سمند ناز     از حلقه‌های چشم بسازم رکاب را

ای لعل نوشخند مکن کم خدای را     از مدعی عنایت و از ما عتاب را

خوبم دلا زمردم دیده طمع مدار     طوفان‌زده به دیده دهد راه خواب را

عیسی که مرده زنده نمودی به یک خطاب     استاده کز لبت شنود آن خطاب را

آشفته دل به نرگس مستت نیاز کرد     عاقل ز مست منع نکرده کباب را

غزل ۳۳ آشفته شیرازی

ای بلبل شوریده بکن تازه نفس را     شکرانه که بشکسته ی امروز قفس را

زاهد بچمن آمد و بلبل بفغان گفت     این بوی ریا چیست که بربست نفس را

جستند رقیبان زنوا محمل لیلی     ای کشا که از نافه گشایند جرس را

غوغای رقیبان بلب تو عجبی نیست     شاید بشکر راه به بندند مگس را

ای محتسب عقل چو آئی سوی بازار     در مجلس عشاق مده راه عسس را

داری تو بسر ذوق تماشای گلستان     ناچار بگلزار ببر زحمت خس را

جز خوردن حلوا نبود مقصد اغیار     از عشق نباشد خبر ارباب هوس را

ای کاش گرفتار شدی اهل ملامت     تا عیب نگویند بسودای تو کس را

نی را که بهر بند حدیثی است نهانی     محرم نشمرده است مگر نائی و بس را

ما سوخته گانیم و تغافل نه ثوابست     چون برق خدا را مجهان تند فرس را

مقصود وی آشفته بد از عشق شعاعی     موسی که تمنا کرد از طور قبس را

شعر ۳ قصاید مصنوع، قصیده سوم در مدح شاه اسماعیل اهلی شیرازی «دایره مرکب مدور»

شدست هوش دل ایجان ز دست باد ستم     کی آوری بفغانش بصبر با دست آر

شد هوش دلا ز دست با دست

کی آوریش بصبر با دست

تقطیع: مفعول مفاعلن مفاعیل

قافیه: معمول و غیر معمول

بحر: هزج اخرب مقبوض مقصور

صنعت: ایهام

ایا حریف طرب چون وزید باد بهار     چو لاله می خور و مهر از زمانه چشم مدار

هباست بی می و گل عمر آتشی در زن     بهر چه دارد از اندیشه ات چو بوتیمار

رسید لاله و دارد بهر کمین خاری     چو گلرخی است که دارد رقیب ناهموار

نوبهارست و گل آتش زده در هر خاری

لاله را چشم چهار از پی گلرخساری

تقطیع: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

قافیه: مطلق بردف

بحر: رمل مخبون اصلم- صدر و ابتداء سالم

صنعت: تشبیه مطلق

سمن چو ساقی دلجو به لاله زار آمد     که تا چو لاله برافروزد از رخش انظار

یقین که مستی بلبل چو غنچه پنهانیست     حیاتش از می ریحانیست آن خمار

ساقی چو بهار آمد کو غنچه پنهانیت

تا لاله برافروزد از آتش ریحانیت

تقطیع: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلان

قافیه: مطلق بردف و خروج

بحر: هزج مثمن اخرب عروض و ضرب مسبغ

صنعت: تشبیه کنایه

در آبباغ گل اکنون که همچو جنت شد     بچین گلی که چو حور آمده است دیده گمار

کجاست نسبت یار از نسیم بستانش     چو حور اگر چه شمیمست گلشنش عطار

باغ گل چو جنت شد جنت ار نسیمستش

چین گل چو حور آمد حور اگر شمیمستش

تقطیع: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن

قافیه: مطلق بردف و خروج و مزید

بحر: هزج اشتر

صنعت: تشبیه مشروط

هوای باده و جعد بنفشه دام دلست     گذر چو نیست ازین دام دل بیاد بیار

نه گر تو سنبل تر تافتستیش ای باد     بقصد دل چه بهم بافتستیش صد بار

ای باد جعد سنبل تر تافتستیش

گر نیست دام دل چه بهم بافتستیش

تقطیع: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

قافیه: مطلق بردف و خروج و مزید و نایره

بحر: مضارع مکفوف محذوف

صنعت: تشبیه اضمار

وگرچه نسبت نسرین و گل گمان بتو هست     نمی کنیم ازیشان تو بهتری بعذار

رسند کی بتو زانروی همچو مه گلها     چنین که چون تو بدیدست نرگس ابصار

دمیده است بسی سرو در چمن شادان     ولی کمست بشوخی چو آنقد و رفتار

نسرین و گل ماند بتو زانروی چید ستیمشان

نی نی ازیشان بهتری نیکو بدید ستیمشان

تقطیع: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلان

بحر: رجز مثمن مذال

قافیه: مطلق بردف و خروج و مزید و چهار نایره

صنعت: تشبیه تفضیل

وجود سنبل اگر سوخته چو بلبل شد     وجود بلبل ازو سوخت همچو سنبل زار

چو سنبل سوخته بلبل

چو بلبل سوخت هم سنبل

قافیه: مقید مجرد

بحر: هزج مربع

صنعت: تشبیه عکس

تقطیع: مفاعیلن مفاعیلن     لوای گل که چو خورشید بر همه رخشید

مگر که یافت ز شاه ولایت اینمقدار     تو لاله بین چو نکو اختری که تافته است

نظر کیش بوی افتاده است شاه دیار

گل چو خورشید بهر خشک و تری تافته است

تقطیع: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

قافیه: ذوقافتین اول مطلق مجرد- ثانی مطلق بردفین

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

صنعت: حسن مقطع و گریزگاه

مگر از شاه ولایت نظری یافته است     ندید چشم فلک همچه شاه اسماعیل

که تیغ عدل شدش صیقل دل از زنگار     چو حیدر از قبلش هست روح بانیکان

یقین که هست زظلمانیان دلش بیزار

شاه اسماعیل حیدر قبله روحانیان

تقطیع: فاعلاتن فاعلاتن فاعلان

قافیه: مطلق بخروج و مزید(کذا)

بحر: رمل مثمن مقصور

صنعت: بیت القصیده، مراعات نظیر

تیغ عدلش صیقل آیینه ظلمانیان     مثال برق بمانی است در گه میدان

عیان چو شعله شمعش سنان کینه گزار     اگر چه شعله آل علم چو برق افروخت

دلی مباد ستم بین از آن گزیده سوار

برقیست دمان شعله آل علم او

تقطیع: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن

قافیه: مجهول و معروف

بحر: هزج اخرب مکفوف محذوف

صنعت: تجاهل العارفین، تشبیه

یا شعله شمع از دم با دست بیکسو     لییم شد ز جهان، ملک شاد شد از شاه

خوشا نکویی ملک و خوشا بد اشرار     سرای جان و دل آباد گشت و خواهی دید

هنوز خوشتر ازین عدل، او چو شد معمار     عجب مدار ز دادش که مرده زنده کند

که پیش بخت خدا داده نیست این دشوار

جهان شاد شد از شاه و دل آباد شد از داد

تقطیع: مفاعیل مفاعیل مفاعیل مفاعیل

قافیه: مردف بردف- اعنات

بحر: هزج مکفوف مقصور

صنعت: لف و نشر مرتب

خوشا ملک و خوشا شاه خوشا عدل خداداد     اگر بصید نگاهش فتاده بر عنقا

بیک اشارتش افکنده از فلک طیار     دمی چو رفته بنخجیر بیک حمله

فکنده ناوک او صد هژبر شیر شکار

بصید عنقا چو رفته گه گه

تقطیع: فعول فعلن فعول فعلن

قافیه: مکرر

بحر: متقارب مقبوض اثلم

صنعت: اغراق

بیک اشارت فکنده ده ده     تبارک الله از آن کف که خواست حاتم طی

که بهره گیرد از آن بحر و کان باستنکار     اگر نه آمده او ضامن و فرشته رزق

چرا کشد همه کس دامنش چو راتب خوار

حاتم طی آمده او ضامنش

تقطیع: مفتعلن مفتعلن فاعلن- فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

قافیه: اختلاف اشباع

بحر: سریع مطوی مکشوف- رمل مسدس محذوف

صنعت: ذو بحرین

گیرد از آن رو همه کس دامنش     فروغ اختر دولت از و نگر بیقین

که آفتاب زمینست و کعبه زوار     زهی کرامت مه پرتوی که بخشیده

فروغ نجم سعادت رخش بیک دیدار

اختر دولت او کین همه پرتو بخشد

تقطیع: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

قافیه: اختلاف حذو

بحر: رمل مخبون اصلم، صدر و ابتدا سالم

صنعت: تشبیه- مراعات نظیر

آفتابیست کزو نجم سعادت رخشد     وجیه روی و بعلم و هنر از آن ابری

که بحر فضل باقبال او گشود انهار     نه غم رواست بعهدش نه هم که شد بسته

دهان حادثه و پوست کنده از غدار

روی علم و هنر از آب مروت شسته

تقطیع: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

قافیه: اختلاف حذو

بحر: رمل مثمن مخبون اصلم

صنعت: استعاره

لب اقبال گشوده دهن حادثه بسته     به همسری زخور آنصاحب نظر بهتر

زهمرهیست بهر صاحب هنر غمخوار

هم سرور صاحب نظر

تقطیع: مستفعلن مستفعلن

قافیه: مقید مجرد- محجوب

بحر: رجز مربع

صنعت: تنسیق الصفات

هم رهبر صاحب هنر     ایا سپهر کرم جاه خود به بین که ز بخت

برای تست بهشت و نعیم او هموار     در مراد تو ای بی نظیر از آن بازست

که ملک داده کبیرت عنایت جبار

اگر جاه خود بنگری بی نظیرا

تقطیع: فعولن ۴ بار

قافیه: اختلاف حرف وصل

بحر: متقارب مثمن سالم

صنعت: اقتباس

رایت نعیما و ملکا کبیرا     پس از عدو چه غمت کو به بیهشی باشد

چو خاک و باد و تو چون آب و آتش از پیکار

از عدو چه غم کو به بیهشی

تقطیع: فاعلن فعل فاعلن فعل

قافیه: اختلاف توجیه

بحر: متدارک مخبون مقطوع

صنعت: متضاد

خاک و باد و تو آب و آتشی     سحر شنید چو گل از صبا که خلقت چیست

گل از تو در عرق افتاد و ریخت زود از بار     اگر گلش نشد از تن زرشگ خلق تو تاب

بروی خویش گلاب از چه زد پی تیمار

گلاب چیست اگر گل نشد ز خلق تو آب

تقطیع: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

قافیه: ایطاء خفی

بحر:مجتث مخبون مقصور

قافیه: رد العجز علی الصدر نوع اول

گل از تو در عرق افتاد وزد بروی گلاب     یقین که بر در و بامت پرد فرشته نهان

بصد نیاز و فقیری گر او فتد بگذار     همای سدره نشین چون بحضرتت گذرد

ره ادب سپرد باز آید از پندار     پرد فرشته نهان چون بحضرتت گذرد

بصد نیاز و فقیری ره ادب سپرد

یقین که بر در و بامت گر او فتد بگذار

تقطیع: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن- ثانی مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

قافیه: اول ایطاء جلی(کذا) ثانی مردف بردف مفرد

بحر: اول مجتث مخبون محذوف – ثانی مجتث مخبون مقصور

صنعت: استقبال، رد العجز نوع دوم

همای سدره نشین باز آید از پندار     به خواریند حسودان تو ولی نازند

بمال و اینهمه را جز ز نعمتت مشمار     رود ز غصه خراب از درت عدو هر چند

که از تو را تبه خوارست و نام در طومار

خوارند حسودان تو و ز غصه خرابند

تقطیع مفعول مفاعیل مفاعیل مفاعیل

قافیه: ایطاء جلی

بحر: هزج اخرب مکفوف مقصور

صنعت: رد العجز نوع سوم

با اینهمه از نعمت تو را تبه خوارند     وزیدن نفست جان کامل از معنی

دم تو از نفس باد صبح شسته غبار     رخ کمال تو دلجوترست و زیباتر

بحسن و خلق و به دلجویی از بت فرخار

ز جان کلام تو دلجوترست و زیباتر

تقطیع: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

قافیه: ایطاء جلی در حرف تفضیل

بحر: مجتث مخبون اصلم

صنعت: ردالعجز نوع چهارم

دم تو از نفس باد صبح دلجوتر     یقین که کلک تو مرغیست از خط مشکین

که دل همی برد از نقش سنگ زین منقار

کلک تو از خط مشکین

تقطیع: فاعلاتن فاعلاتان

قافیه: ایطاء جلی در نون تخصیص

بحر: رمل مربع مسبغ

قافیه: تلمیح

قصیده ۳ ظهیر فاریابی

حلقه زلف یار ، دام بلاست     دل درو بسته ایم عین خطاست

کار دل بهتر است کو شب و روز     در تماشا گه نسیم صباست

جان بر لب رسیده را بتر است     کز مقیمان آستان عناست

تا بُت من به دلبری بنشست     قلم عافیت زما برخاست

بارها گفتمش که کسوت عشق     برقد هر کسی نیاید راست

دست در خصل می کنی هش دار     مهره در ششدر و حریف دغاست

گرچه معهود آسمان، ستم است     ورچه آیین روزگار، جفاست

چشم شوخش که روزگار وَش است     خط سبزش که آسمان آساست

در جفا و ستم چنان شده اند     کانچه ایشان کنند عدل و وفاست

جور ایشان زحد گذشت کنون     نوبت عدل سیدالرؤساست

صدر عالی بهاء دین بوبکر     که از او ملک را هزار بهاست

آنک در پیش فیض احسانش     از خجل ماندگان یکی دریاست

وانک بر آستان میمونش     از کمر بستگان یکی جوزاست

مسند قدر و کامرانی اوست     که زبر دست قبّه خضراست

پیش خورشید همتش خورشید     از تحیّر چو دیده حرباست

چرخ را امتثال فرمانش     در بد و نیک مقصد اقصاست

همت اوست عالمی که درو     هر دو عالم چو ذرّه ناپیداست

ای خضر سیرتی که همچو کلیم     در معانی تو را ید بیضاست

از نسیم صبای دولت تو     گلبن مَکرُمت به نشو و نماست

گر زبان قضا فرو بندد     نوک کلک تو ترجمان قضاست

ور کمین فنا گشاده شود     دولتت راضمان دفع فناست

نام و آوازه مکارم تو     در جهان همره صباح و مساست

فتنه در عهد باز ایوانت     از اسیران چنگل عنقاست

ای فلک در هوای تو یکتا     پشتم از بار منّت تو دو تا ست

مَکرُمَتها همی کنی بی آنک     از منت هیچ التماسی جزاست

من به مدحت زبان نداده هنوز     کرمت عذر صد قصیده بخواست

نفرتی داشت خاطرم از شعر     زانک این نقض منصب فضلاست

غرضم مدحت تو بود ارنی     شاعری از کجا و او ز کجاست

من که خلوت سرای قدر تو را     جان من در مقام او ادناست

چون تفاخر کنم به علم از آنک     نام من در جریده شعر است

شعر در نفس خویش هم بد نیست     ناله من ز خست شرکاست

تا اسیران دست حادثه را     آسمان قبله ثنا و دعاست

ورد خلقان دعای جان تو باد     کاستان تو آسمان سخاست

قصیده ۳ مجیر الدین بیلقانی

تا کی ز خطه خوف آیی به صف رجا *** برگیر پا و برو زین دار ملک فنا

عمرت به باغ امل یکروزه گشت چو گل *** تو چون مه دو شبه طفل جهان صفا

طفلی ز بار رضا یکره دو تا شو و بس *** کانک هلال فلک طفل است و هست دو تا

بیخ امید بکن تا سر ز خطه دل *** بهر نجات بر سر تا به خط رضا

راحت مجوی ز خاک زیرا بهم نبود *** کام نهنگ و امان، صحن بهشت و وبا

سینه مکن به سری در راه فقر که تو *** بی سر چو پیرهنی بی سینه همچو قبا

در خاک این جهان بنشین چو خاک زمین *** تا هم تو بر ندهی خاکت به باد هوا

در چار میخ خودی ور نه بهر دو نفس *** ده بار هاتف سر می گویدت که در آ

ملک رجا طلبی بر خوف پای بنه *** کز خوف دید توان سر حد ملک رجا

مهر از جهان مطلب زانکه بر عروس چنین *** باشد امید زهش در عقل عین خطا

ز آب و گیاه جهان صورت چه می نگری *** تمساح خفته نگر در زیر آب و گیا

از بس که خورد هوا خون تو شب همه شب *** غالب شود ز شفق خون بر مزاج هوا

در زیر حقه چرخ ار بود مهره مهر *** از حقه دیده ببر کان مهره نیست بجا

عزلت به نقد وجود از روزگار بخر *** ایرا خرد همه کس گوهر به نیم بها

دل کن به دست نخست کاین صورتست نه دل *** بس هست بر من و تو صحرای چین و ختا

عیسی قدسی بدان رسی کزین و از آن *** کاینجا زرست و درم و آنجا دمست و دوا

با عقل قاصر تو چه مه چه چنبر دف *** در بزم کودک چه ارغنون چه سه تا

بند نجات که زد در پیش رخنه دل؟ *** آنکس که رفت برون از بند کام و هوا

از نفس امان مطلب کاینجا نداد به کس *** نخل شکسته رطب دست بریده عطا

هستی خلیفه نسب بغداد قدس طلب *** سایس سرای جهان چه در خورست ترا

زین پنج حس چه شوی ایمن که با همه شش؟ *** بد باز هم برد از خصل حریف دغا

صافی بباش و بره زین تنگنای که می *** آن روز رست زدن کز درد گشت جدا

گنج گهر چه نهی چون راه کاهکشان *** عالم به برگ کهی واکن چو کاهربا

کی گشت طبع حکیم از خاک سوخته خوش *** کی دید تشنه عشق از آب دجله شفا

زر خاک سوخته دان کز آتش هوسش *** شد همچو کوره زر دلهای ما و شما

زیر سپهر قمر سر بر نکرد گلی *** کان دید روی امان یا داد بوی وفا

خس پرورست جهان وانگه رسید ازو *** طوطی به ملک سخن هدهد به تاج و لوا

عنقا نفس چه زند تا در زمانه بود *** هدهد به تاج نکو، طوطی به نطق سزا

دهر ار به جای غذا خونت دهد چه عجب *** خود در رحم ز نخست از خونت ساخت غذا

در قلزم خطری جان با سفینه فگن *** تا لاتخف دهدت سالار شرع ندا

سلطان فقر طلب کشورستان هدی *** خاکی عرش نشین مکی شرع گشا

با مهر خاتم او یعنی محمد حر *** چون موم مهره شده سنگ تبیر و حرا

داروی خسته دلان داد از مفرح لب *** تا شده گشاده دهن ناگاه صورت لا

چون کوس دعوت او پر کرد گوش جهان *** از کوه بانگ صدقت آمد به جای صدا

شاخ شریعت او طوبی علم و عمل *** فرع حقیقت او طوطی حلم و حیا

وقت اشارت حق جانباز امر قدم *** لیکن به وقت سخن جانبخش عقل و ذکا

در راه مرتبه اش عیسی نشسته خجل *** با صدق معجزه اش موسی شکسته عصا

بشنیده دولت او از سوسمار سخن *** آورده دعوت او از سنگ ریزه گوا

از بهر گرسنگان در قحط سال هدی *** بنهاده خوان کرم در داده بانگ صلا

در بند دعوت او سلطان جان و خرد *** در دام همت او سیمرغ جود و سخا

چون دید چشم دلش کم بیش کون و مکان *** پا بر سر همه زد ننشسته از سر پا

حق داده خاتم دین بهر صلاح بدو *** او داده مهر نگین بهر نجات به ما

آن شب که رفت برون زین تنگنای وحش *** برداشت محمل تن زین عرصه گاه بلا

رفت از جهان نشیب تا خط عالم کل *** بگذاشت از پس پشت این تیره روی فضا

از عکس جبهت او پر ماه شکل فلک *** از نعل مرکب او پر زهره صحن سما

فتراک مرکب او بگرفته روح امین *** او رفت گرم عنان زین سرد سیر عنا

ادهم برانده برون از شش جهات عدم *** افگنده رخت وجود اندر حریم بقا

روشتگان فلک فارغ ز سیر و سکون *** نورستگان زمین خالی ز نشو و نما

در کشتزار جهان گل شد به معجز او *** هر قطره خون که ازو در راه گشت جدا

شکرانه قدمش در پای مرکب او *** انجم فشانده گهر، گردون فکنده وطا

عیسی ز چار دری با جمله جمع رسل *** پیش آمده به ادب کرده سلام ادا

بنمود چو آیینه در چشم همت او *** هم بام هفت فلک هم صحن هشت سرا

خورشید با دف زر همساز زهره شده *** آن برفگنده خروش وین در گرفته نوا

جبریل داده بدو از لود نوت خبر *** احمد بدین سببش در راه کرده رها

تنها به مرکب جان بی هیچ واسطه ای *** رفت از فضای افق تا خط ثم دنا

آمد ز پرده غیب آواز امر بدو *** کای پیشوای رسل مندیش پیشتر آ

پیش اشارت حق صد سجده کرده ولیک *** آنجا نبود مکان تا گفتی او که کجا

بنهاد خوان کرم در بارگاه قدم *** مهمان محمد حر مهمان خداش خدا

دیدم به دیده سر ذات منزه حق *** بیرون ز حد و جهت خالی ز چون و چرا

مانده به حضرت قدس از شرم بسته زبان *** لا احصی از پی این گفته به جای ثنا

چندین هزار سخن با حق برانده به سر *** زان ناشنیده ازو کس در خلا و ملا

آورده از در او منشور کون و مکان *** توقیع کرده برو رب اهدنا و قنا

بهر شکسته دلان کرده شفاعت و حق *** داده نشان که دهد رحمت به خلق جزا

هم در شب آمده باز از خلوه خانه سر *** حجت نبشته قوی حاجات گشته روا

ای آب رحمت تو آتش نشان اثیر *** وی تف غیر تو آیینه سوز انا

دانی که نیست مجیر از دست طایفه ای *** کایند بر در تو دل پر ز بار ریا

جوقی به گاه جدل چون کاسه زود شکن *** قومی به وقت سخن چون کوس یافه درا

چو آب گرم همه دمساز و وقت کرم *** چو خاک خشک و خشن چو باد سرد و گزا

ایشان چو قلب شتا از طبع بسته و من *** با خاطری که برد زو رشگ قلب شتا

زین ناقصان زیاد ایمن نیم نفسی *** پاکا به عزت تو امنی فرست مرا

چون فیض رحمت تو کم نیست پس چه عجب *** گر مستجاب شود در حضرت تو دعا

قطعه ۳ ایرج میرزا

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی     آراسته با شکل مهیبی سَر و بَر را

گفتا که منم مرگ و اگر خواهی زنهار     باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار     یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر     تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت     کز مرگ فتد لرزه به تن ضَیَغمِ نَر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند     هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد     مِی نوشم و با وی بکنم چاره شر را

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی     هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بنِ تاک و خداوند     زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را

قصیده ۳ ایرج میرزا

ز درج دیده در آورده ام لَالی را     نثار مقبره ی درة المعالی را

گمان برم که برای چنین نثاری بود     که درج دیده بیندوخت این لَالی را

اگر نه دیده به من همرهی کند امروز     چه عذر آورم ای دوست دست خالی را

مثال روی تو در قلب ما به جاست هنوز     تهی نمودی اگر قالب مثالی را

چنان بریدی از ما که کس نشان ندهد     به هیچ طایری این گونه تیز بالی را

مرا ز مرگ تو قامت هلال وار خمید     بر آر سر بنگر قامت هلالی را

تویی که در رهِ تعلیم سهل بشمردی     مشقّتِ بدنی زحمتِ خیالی را

تویی که پیش تو آسان نمود و بی مقدار     عُلُوِ همت تو کارهای عالی را

عَلیَ التَّوالی در کار تربیت بودی     به جان خریدی رنج عَلیَ التَّوالی را

دو باب مدرسه ی دختران بنا کردی     بدون آن که کشی منت اهالی را

ترا به سایر زن ها قیاس نتوان کرد     به جای زر که خرد ماسه ی سفالی را ؟

چه شعله بود که ناگه نمود جلوه و سوخت     دل اَدانیِ این کشور و اعالی را

دقیقه‌ای ز خیالت فَراغِ بالم نیست     مگر به خواب ببینم فَراغِ بالی را

قصیده ۳۳ ایرج میرزا

خوش آن که او را در دل بود وِلایِ علی     که هست باعث رحمت به دنیی و عقبی

پناه شاه و گدا ملجاً وَضیع و شریف     مَلاذِ پیر و جوان مَهرَبِ فقیر و غنی

مِهین امامِ هُدی بهترین دلیلِ اُمَم     سُتوده شیرِ خدا فر خجسته ظهرِ نَبی

بدوست نازش قِرآن بدین دلیل که هست     هَماره نازشِ الفاظ را اَبَر معنی

همی پرستد او را جمیعِ خلقِ جهان     اگر کند به خداییِّ خویشتن دعوی

به دست اوست سنائی که بود در کُهِ طور     به پایِ اوست شعاعی که در کَفِ موسی

وزید رایحۀ لطف او به عیسی از آن     پدید آمد تأثیر در دمِ عیسی

شود چو چشمۀ خورشید روشن ار برسد     ز خاکِ پایش گَردی به دیدۀ اعمی

هزار لیلی اندر ولای او مجنون     هزار مجنون اندر ولای او لیلی

نسیمِ مهرش جان بخش تر ز آبِ حیات     سَمومِ قهرش تن کاه تر ز مرگ فُجی

صفات او چه شُمارم به یک زبان که بُوَد     به صد هزار زبان لاتُعَدّ و لاتَحصی

چگونه وصف نمایم بزرگواری را     که کرده وصف بزرگّی او خدای و نُبی

من و مدیحِ چنین شهریار بوالهوسیست     خوش آن که مدحِ امیر اجلّ کنم انشی

خدایگانِ امیران مِهین امیر نظام     که نیست جز به در او جلال را مَجری

ز تیغِ فربیِ او جسمِ ظلم شد لاغَر     ز کلکِ لاغر او جانِ عدل شد فَربی

مگر قبول نماید به چاکری روزی     تباه گشت در این آرزو دلِ گیتی

به حسرتی که ببیند قرین او یک تن     سفید گشت ازین غصّه دیدۀ دُنیی

بزرگوارا امیرا هر آنچه حکم کنی     نخست رایِ تو آن حکم را دهد فَتوی

شعار شِعری کامد بریده در مدحت     از آن نماید مرکسبِ روشنی شِعری

به روز معرکه که چون تیغ گیری اندر کف     همی بمانَد از کارِ خویش بویحیی

تو چون فَلاطون باشی و شاه اسکندر     تو چون بزرگ امیدی و شاه چون کِسری

بود به دیدۀ افعی مقامِ دشمن تو     از آن که تنگ و مَهیبست دیدۀ افعی

همیشه تا که بُوَد در جهان سِنین و شُهور     تو در جهان به سِنین و شُهور دیر بِزی

همیشه کور ز جاهِ تو دیدۀ بدخواه     هماره دور ز عمرِ تو آفت بَلوی

بدار پاس ولّی و بگیر جانِ عدو     ببخش کیسِ طلا و بنوش کاسِ طَلی 

مقطعه ۳ میرزاده عشقی «عید خون»

ای بشر! مظهر ظرافت شو     نه ز سر تا به پا، قباحت باش

مرضی، مانع شرافت توست     در پی رفع این نقاهت باش

وین تعدی است بر حقوق بشر     از پی دفع این جراحت باش

عید خون گیر، پنج روز از سال     سیصد و شصت روز، راحت باش

خطابه ۳ ملک الشعراء بهار

به‌به از این عهد دل‌افروز نو     عصر نو و شاه نو و روز نو

پادشها! از پس ده قرن سال     قرن تو را داده شرف‌، ذوالجلال

تاج کیان تا به تو خسرو رسید     چهرهٔ این ملک چوگل بشکفید

از خود ایران ملکی تازه خاست     تازه گر از وی‌ شود ایران‌،‌ رواست

پادشها! مدح و ثنا می کنم     هرچه کنی بنده دعا می کنم

رشتهٔ فکرم به کف شه بود     شاه از افکار من آگه بود

گر چو نی‌ام شه بنوازد خوشست     زان که ‌چو نی ‌نغمهٔ ‌من ‌دلکش‌ است

ور دهدم تار صفت گوشمال     پاره شود رشته و آرد ملال

تا که چمن سبز شود در بهار     سرخ بود روی تو ای شهریار

از تو بسی خیر به ملت رسد     نعمت امنیت و صحت رسد

دولت نو داری و بخت جوان     داد و دهش کن چو انوشیروان

تختگه جم به تو فرخنده باد     دولت و اقبال تو پاینده باد

تا شود این ملک‌، همایون به ‌تو     نو شود آزادی و قانون به تو

عرصهٔ این ملک به قانون کنی     سرحد آن دجله و جیحون کنی

خاتمه بخشی بدِ ایام را     تازه کنی اول اسلام را

ملک خراسان زتو خُرّم شود     وسعت دیرینش مسلم شود

مملکت دلکش آذرگشسب     از توکند عزت دیرینه کسب

وصل شود در همه مازندران     شهر و ده و خانه‌، کران تاکران

شهر ستخر از تو به رونق شود     ساخته چون قصر خورنق شود

بند چو شاپور به کارون کشی     جسر چو محمود به‌ جیحون کشی

کُرد و بلوچ و عرب و ترکمان     گشته به ‌وصفت ‌همگی یک ‌زبان

نقشهٔ آثار تو والا شئون     نقش شود برکمر بیستون

زنده شود دین قویم نبی     ختم شود دورهٔ لامذهبی

فارسی از جهد تو احیا شود     وحدت ملی ز تو پیدا شود

کارکنان کشف معادن کنند     کوه کنان کوه ز جا برکنند

خاک وطن جمله زراعت شود     کار وطن جهد و قناعت شود

دشت دهد حاصل مرغوب خوب     کوه شود حامل‌ محصول چوب

باغ شود کوه ز محصول نغز     کوه شود باغ ز اشجار سبز

کشف شود در قطعات شمال     زر و مس و آهن و نفت و ذغال

کوه سکاوند به ما جان دهد     نوبت دیگر زر رویان‌ دهد

حاصل در حاصل‌، دشت و دره     دکان در دکان‌، کبک و بره

اهل وطن سرخوش و اعدا ذلیل     صادر ما وافر و وارد قلیل

در همه جا کارگران گرم کار     کارگران خرم و بیکاره خوار

یک ترن از شرق بیفتد به راه     وصل کند هند به بحر سیاه

یک ترن از غرب شود سوت‌زن     وصل کند دجله به رود تجن

و از در بوشهر قطاری دگر     وصل کند فارس به بحر خزر

قوت ما قوت رستم شود     هیئت ما هیئت آدم شود

راست نشینیم و بپوییم راست     راست نیوشیم و بگوییم راست

دفع اجانب را، جدّی شویم     لازم اگر شد، متعدی شویم

قصد تعدی و تجاوز به خصم     شرط بود گاه تبارز به خصم

حس تجاوز چو نمایان شود     فعل دفاع وطن آسان شود

تازه شود عهد خوش باستان     نوبت پاکان رسد و راستان

نو شود اعیاد و رسوم کهن     خلق به هر جشن کنند انجمن

تازه شود جشن خوش مهرگان     آن که شد از غفلت ترک از میان

آتش جشن سده روشن شود     شهر ز بهمنجنه گلشن شود

روز چو با ماه برابر شدی     بودی جشنی و مکرر شدی

این همه اعیاد از ایران گریخت     بس که‌وطن‌ سینه‌ زد و اشک ریخت

پادشها! عیش وطن عیش تست     بهر وطن‌عیش‌وخوشی کن درست

گوی که اعیاد کهن نو کنند     یاد ز عهد جم و خسرو کنند

شعر ۳ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار «در مذمت مخدرات و مسکرات»

باده و این همه ز باده بتر     که برآورده دودمان از سر

یا ز پرکاری است و کم‌خواری     یا ز پرخواری است وکم‌کاری

چون که عدل از میانه برخیزد     عقل وخیروصلاح بگریزد

آن توان‌گر ز بس تن‌ آسانی     خسته گردد کند هون‌رانی

تا عذاب درونش کم گردد     پیش خم شراب خم گردد

تا ز تن‌پروری دمی برهد     سوی بنگ وشراب روی نهد

کارگر هم ز فرط بدبختی     ازغم و رنج و محنت و سختی

ساغری درکشد که مست شود     دور از آن عالمی که هست شود

این ز تفریط و آن دگر زافراط     هر دو گردند منقطع ز نشاط

پس به‌ رغم طبیعت ساده     این کشد چرس و آن خورد باده

کارها گر ز روی داد بود     همه کس نیکبخت و شاد بود

ور شدی یاوه آز و ناکامی     زبستی شاد عارف و عامی

غصه و غم چو رفت و بیکاری     دوستی آید و بی‌آزاری

همه از نعمت خدای جهان     متنعم در آشکار و نهان

هرکسی حرفتی گرفته به‌ پیش     نه توانگر به‌جای و نه درویش

حرص و خشم از جهان پراکنده     شده گیتی به عدل آکنده

آن زمان خاک حکم زر دارد     زندگی لذتی دگر دارد

زندگانی جمال و فرگیرد     ذوق‌ها جنبشی دگر گیرد

قتل و دزدی و غیبت و بهتان     نیست گردد چو عقل شد سلطان

چون خردگشت بر جهان‌سالار     شیخ و شحنه روند و منبر و دار

چون که خالی شدند خلق از آز     سر نهند از نشیب سوی فراز

چون غم نان شب فرامش گشت     شعلهٔ کین و آز خامش گشت

طی شود رسم آکل و مأکول     اهرمن گردد از عمل معزول

شعلهٔ معرفت زبانه زند     ایمنی بانگ بر زمانه زند

حرکت جوهری سریع شود     چرخ و اختر تو را مطیع شود

کنی -‌ار بگذری ازاین پستی -     ای بسا عیش و ای بسا مستی

کاندرین حال عیش و مستی نیست     غیر حرص و درازدستی نیست

این بنا بهر این گذاشته‌اند     واندرو نقش‌ها نگاشته‌اند

تا تو بر زندگی دلیر شوی     نه که از عمر خویش سیر شوی

شاد باشی و عزم کارکنی     گوهر خویش آشکار کنی

کنی اندیشه‌های نغز سترگ     تا شوی درخور مقام بزرگ

قوت روح را بروز دهی     پای بر تارک سپهر نهی

سخت بی‌انتهاست قوت تو     تا چه فتوی دهد فتوت تو

ای دریغا که عامه کور و کر است     رهبرش نیز عامی دگر است

گفت عیسی و شد صلیب سوار     گفت منصور و رفت بر سردار

هست‌ با شیخ و شحنه تیغ و عصا     کس نیارد چخید با رؤسا

شعر ۳۹ کارنامه زندان ملک الشعراء بهار «داستان حبس مرد حکیم»

یار جست از حکیم زندانی     سبب حبس او به پنهانی

که تو با این فضیلت و آداب     از چه افتاده‌ای در این گرداب

پاسخش داد پیر دانشمند     که مرا هم خطا به دام افکند

نامه‌های فارسی ۳ منشآت قائم مقام فراهانی «نامه‌ای از قائم مقام مرحوم میرزا صادق مروزی»

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی

رقیمه رسید، عریضه را رساندم، جوابی مبارک دادند تاج تارک خواهید فرمود. حیرتی دارم که قول معروف شما را به نطق مجهول خود چگونه جواب دهم.

اما، نه این بدعت من آوردم بعالم. و ان من شیئی الا یسبح بحمده ولکن لا یفقهون تسبیحهم آلایه

کتاب شما غالبا کلیات نوائی بود و جزئیات هوائی را که مغلوب ساخت. این هنوز از نتیجه سحر است. به فضل الله صبح‌های روشن و باغ‌های گلشن در پیش داریم.

مفسدتهم هباءٍ و افئدتهم هواء، کلیات خاص عقل است، جزئیات کار نفس.

ان النفس لاماره بالسوء الایه، مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد، قامع الراس عجب نفس باطل السحر کین و کبر، هباکن هر هوا، فتورده هر غرور، جامع الخیرات، مانع الشرور.

مشهور شد از رایت او آیت مهدی     منسوخ شد، از هیبت او فتنة دجال

فغلبو هنالک و انقلبوا صاغرین؛ دنیا دار مکافات است. و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب. تلافی بقیامت نمیماند. خون پروانه شمع را تا صبح امان نمیدهد. و الولی اولی باخذ الثار و الله عزیز ذوانتقام. محتسب خم شکست و من سر او. کو تا ان شاءالله بشکنیم، زود است که از ملحمه بدامغه خواهد رسید. و نعم ما قال النابغه:

و لاعیب فهیم غیر ان سیوفهم     بهن فلول من قراع الکتائب

تخبرن من ازمان یوم حلیمه     الی الیوم قد جر بن کل التجارب

حقا و بعزه الله تعالی که کلیات نوائی مانند شمس منحصر بفرد است چرا که از اهل این زمان هیچ کس را تا امروز مکنت این نطق و بیان مقدور نشده و این سهل ترین معجز آن کلک و بنان است. بلی بدایع افکار سرکار نیز در یک جابجائی است که دست هیچ آفریده بدان جا نرسد. طور ماوراء الاطوار نه نبوت می‌توانم گفتنش نه ساحری ابوالعتاهیه نیز در باب عبدالله بن معن چنین بود. هم چنان که از انوری در هجو غمراد و مولوی در مدح حسام الدین و بروجردی در صحبت کاتب می‌فرمایند که خاطر ما را باین طرز سخن رانی شما میلی بی نهایت حاصل شده.

زد ناشرحا و تفضیلا     نزدک عزا و تفضیلا

اعجبنی الدهر فی تقلبه     و کل احوال دهر ناعجب

حوض چیست و فراش کیست و پاشویه کجاست.و واگویه کدام. و ما حب الدیار شعفن قلبی واگویه مردمان نغز گفتار را همچنان ادمان لذت دهد که نوشخوار اشتران باربردار را. امان از واگویه، از هر چه بگذری سخن دوست خوشترست؛ خصوصا در قدح دشمنان و مدح دوستان. کاغذ شما کاغذ نبود، جوهری نافذ بود.

لها فی عظام الشار بین دبیب     فتمشت فی مفاصلنا کتمشی البروء فی السقم

جلوه خورشید داروی جمشید را از وقع و نمود انداخت؛ رم کم شد و پنج کنجی گرفت، دیگر مدیره و شمپناس را بذریعه و التماس از تاجر و فاجر نباید خواست سبائی را زیرا عجب که با انبازی شما آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد. هلم الی الخمر الحلال و العذب الزلال. نگارخانة وقایع نگار صفحه نور، لمعه طور، صحیفه قدس، حدیقه خلد، فیها ما تشتهی الانفس و تلذ الاعین، فرمودند ما را با الفاظ و عبارات و الحاظ و اشارات کاری نیست مولع مضامین و معانی هستیم، نه در پی اسجاع و قوافی. حافظا گر معنئی داری بیار. از آن معانی دلجوی خواه، شادی افزای چو جان و چو جوانی غم کاه.

هر مدحتی که گفتی در وصف آن شمایل     هر کو شنید گفتا لله در قاتل

امیدواریم که تا رسیدن این ذریعه تازه‌های بی اندازه تحصیل کرده باشند محتاج باعاده اذکار و تکرار اخبار نشوید. لکل جدید لذه. تقویم پاری نیاید بکار. اگر می‌آمد، کرد دل نمیبرد، قم غم نمیخورد، کار تیلی قد عزلناک فقم نمیگفت چخور سعدی لاحبیب بعدی می‌گفت دار حدوث است، کار بقدم نباید داشت ارغوانی ابکار کاعب و معصر بکار است احادیث مرویه هر چند جملگی بالاتفاق طاهر و طیبند، اما بعد از نقل و حکایت و سمع و روایت حکم مفترع و ثیب خواهند داشت. خلافاً للخان المحمود. چه بهتر که طیب باشند و ثیب نباشند، کانهن الیاقوت و المرجان لم یطمثهن انس قبلنا و لاجان افدی بها ازجان ثم بمهجتی فاصیر فی کل اللسان فداها. از شما دور بود که در باب دلایل بر بنده بحث کنید. کلم الناس علی قدر عقولهم دلیل و برهان اسباب قیل و قال است. چه ربط بوجد و حال دارد. اختلاف اقوال باختلاف احوال منوط است. حال ها نیز بگردد ز روش گاه بگاه.

لایسعنی ملک مقرب کجا و اشغلینی یا حمیرا، پای استدلالیان چوبین بود. اما حرب ساوه ترک خاص بهرام چوبینه است، سرهای بی تمکین را جز بپای بی تمکین نشاید سپرد، معارضه بمثل را از دست نباید داد، بلدهای راه از رهنمای آگاه بی نیازند، گمراهان محتاج دلیلند و رهبران کمیاب و قلیل. فی العشق تسومنی دلیلاها و جهک اوضح الدلائل تا لله کنت هالکا فی شقوتی لولم ارک. این جا خوابم گرفت، باقی مطلب ماند بچاپار دیگر.

والسلام

قصیده ۳ صامت بروجردی

دلا تا چند جویی عزت و اقبال دوران را     پی تعبیر تن پامال محنتکرده جان را

نمی‌دانی که بر سر می‌بری امروز را تا شب     بتا بستان کنی اندیشه برک زمستان را

ندارد قابض الارواح خوف از حاجب و دربان     دهی تا کی مواجب حاجب و خدام و دربان را

زنی کوس جهانشاهی و نتوانی به ملک و تن     کنی رفع نزاع و اختلاف چار ارکان را

مبدل کن به سیر قبر اموات از سر عبرت     خیال سرو بستان و تماشای گلستان را

ببین خاک سیه چالاک در دم برده چون افعی     به من سیمین تنان و پیکر پاک عزیزان را

شده مار رسیه چون جعد گیسو طوق در گردن     زده عقرب به هم جمعیت زلف پریشان را

گرفتم آنکه باشد ربع مسکون را تو سرتاسر     ز چنگال اجل نتوان برون کردن گریبان را

«اذا لاغلال فی اعناقهم» را چاره‌گر جوئی     به گردن نه کمن انقیاد حکم یزدان را

اگر از «یوم تجزون بما تسعی» خبر داری     مکن پامال ظلم خویش فرق زیردستان را

شدی از نشئه مال جهان سرمست و می‌بازی     به راه درهم و دینار نقد دین و ایمان را

تعلق را بنه از دست و عریان شو که عریانی     مکان دادست در چرخ چهارم مهر و رخشانرا

ز خورد و خواب نتوان بر بهائم تری بر حستن     که از علم و عمل یزدان شرافت داده انسان را

خوری مال حرام و دم به دم با خویش می‌‌گویی     که چون مفتست مشکل بشکند پالوده دندان را

منه اندر فلاخمن سنگ میزان تکبر را     که این دعوی بگردن طوق لعنت کرد شیطان را

نمی‌بینی که با آن اقتدار حشمت اللهی     چسان بر باد داد آخر فلک ملک سلیمان را

به طور سرسری جیب جهان را اوفکن از سر     بیار اندر نظر حیب سر شاه شهیدان را

سخن سنج لسان الواعظین گوید به هندستان     یکی از اهل منبر خواند احوال اسیران را

که در وقت ورود اشم بر نوک سنان چون زد     سنان سنگدل راس شهید آل عمران را

در دروازه ساعات چون مه بود آویزان     سر مسلم که نورش داشت روشن مهر تابان را

سنان راس شاه کربلا نزد سر مسلم     توقف کرد تا ظاهر کند اسرار پنهان را

برای پرسش احوال مسلم زاده زهرا     گشود اندر سر نی حقه یاقوت و مرجان را

زبان حال شاه تشنه لب را با سر مسلم     بگویم تا کند اندر تزلزل ملک امکان را

بگفتا شاه با مسلم که اندر کوفه چون دیدی     وفای دوستان و عهد و میثاق محبان را

بگفتا دست بسته دوستان دادند بر دشمن     غریب و بی‌کس و مظلوم اندر کوفه مهمان را

بگفتا کو دو طفل ناز پرورد یتیم تو     بگفتا حارث اندر کوفه بی‌سر کرد طفلان را

پس آنگه کرد مسلم از سر سلطان مظلومان     سئوال سر گذشت آن سرو حال غریبان را

بگفتا کار تو در کربلا با کوفیان چون شد     بگفتا جمله بشکستند آخر عهد و پیمان را

بگفتا بازگو از رسم مهمانداری کوفی     بگفتا تشنه کشتند این غریب زار عطشان را

بگفتا یار و انصارت چه شد ای خسرو بطحا     بگفتا در منی احیا نمودند قربان را

بگفتا قاسم و عباس و عون و جعفر چون شد     بگفت از دادن سرها بسر بردند سامان را

بگفتا کو علی اکبر یوسف جمال تو     بگفتا بین چو مجنون درغ مش لیلای گریان را

بگفتا از علی اصغر شش ماهه‌ات بر گو     بگفتا خورد جای شیر پستان آب پیکان را

بگفتا خواهرت کو گفت زینب باشد ای بی‌کس     که می‌سوزد ز آه خود دل گبر و مسلمان را

بگفتا شمر دارد تازیانه از چه روبر کف     بگفتا تا کند دلجویی حال یتیمان را

بگفتا اهل بیتت را که می‌باشد کنون محرم     بگفتا بسته در در زنجیر بین سجاد نالان را

بگفتا عترتت در شام منزل در کجا دارد     بگفتا آماده کرده پورسفیان کنج زندان را

بگفتا از سرت دیگر یزید آخر چه می‌خواهد     بگفت از چوب تا آزرده سازد درج دندان را

بگفتا کیست ماتم دارای بی‌کس برای تو     بگفتا روز و شب (صامت) کشد از سینه افغان را

غزل ۳ صامت بروجردی

تا به خاک قدمت روی نیاز است مرا     کعبه کوی تو خلوتگه راز است مرا

حاجیان را حرم کعبه خوش آید لیکن     قبله روی تو خوش‌تر ز حجاز است مرا

با وجود تو نظر باری بی‌جا عیب است     روی بنما که گه راز و نیاز است مرا

فخر زاهد همه از مسجد و محراب بود     طاق ابروی تو محراب نماز است مرا

از تماشای گل و سیر گلستان سیرم     دیده تا بر رخ نیکوی تو باز است مرا

دفتر غصه دلی طی نشود روز جرا     بسکه دور از شب هجر تو دراز است مرا

(صامتا) ره بسوی ملک حقیقت نبری     تا بسر شورش اقلیم مجاز است مرا

قصیده ۳۳ صامت بروجردی

تو را چون جمع شد امروز اسباب توانایی     چرا غافل از اوضاع پریشانی فردایی

جهان و استراحت صحبت سنگ و سبو باشد     چرا بر شیشه عفلت فکندن سنگ دانایی

جهان چو خانه زنبور پرنیشست و نوش وی     تو گویی معدن قندست یادکان حلوایی

به غر قاب فنا افتاده و بازیچه پنداری     به گرداب هلاکت اندرو گرم تماشایی

با فسون عجوز دهر دل را کرده مایل     تویی چون کودک نادان و اورندیست هر جایی

پی سودا در این بازار از سود وز یان بگذر     مگر آسوده در منزل از این بازار باز آئی

چو اسباب شنایت نیست در قلزم مکن ماوی     شنا اگر می‌تواند غوطه‌ورگشتن به دریایی

بود وقت رحیل و توشه بسیار بایستی     که بی‌پایان بود در پیش راه دور صحرایی

برو در سایه نخل امیدی جا و ماوی کن     که چینی میوه عزت از او بی‌نخل خرمایی

چراغی بر افروزان به مشکوه دل ای غافل     که از دامن‌فشانیهای جهلش نیست پروایی

چراغ چشم عالم کیست جز نوباوه آدم     علی داماد احمد محرم اسرار یکتایی

نبودی گر وجودش ریشهٔ بار و بر هستی     نبود عالم نبود آدم نه دنیایی نه عقبایی

به همره داشت گردی از سر کویش که عیسی را     مخلع گشت سر تا پا به تشریف مسیحایی

اگر مهرش نبُد مشاطه روی ماهرویان را     عروس حسن ننهادی قدم در ملک زیبایی

اگر در گردش لیل و نهار او نهی فرماید     کلید روز و شب را گم کند این چرخ مینایی

اگر دربانش از شاهان نماید منع فیروزی     اگر دارا بود دیگر نبیند روی دارایی

بنوشد آبشور از چشم صیادان ز عدل وی     به شهرستان گذارد پا اگر آهوی صحرایی

بِروز لافتیٰ الاعلی گردید حق ظاهر     وگرنه بود کی اصلا بروز لا والائی

زهی شاهی که فرد انتخاب دفتر هستی     به نام نامیش ا بندگی گردیده طغرائی

دو بیت از گفته مجذوب سازم زیب این خامه     ولی اندر علو رتبه صد چندان تو بالایی

تویی آن نقطه بالای فاء فوق ایدیهم     که در وقت تنزل تحت بسم الله را بائی

نبد گر پای لغزش در میان البته می‌گفتم     که در حقت نصیری زد کلام پا برجایی

تو داری نعیم نعمت خوان فرضنائی     تو دارای سریر رتبت سر فاوحائی

تو ممدوح و خدا مادح خطاب انماشانی     ز حق منصوص نص آیه انا فتحنائی

زبان وحی یکتایی و از برهان این معنی     که همدم با کلیم الله اندر طور سینایی

به عجز خویشتن شد معترف (صامت) ز مدح تو     که نبود خامه را در وادی تحریر یارایی

الا تا هست از خط شعاعی در جهان جدول     ز مهر چهر رخشان هر سحر در عالم آرایی

تن اعداء تو مانند قارون در زمین پنهان     هواخواه تورا سر بگذرد زین خنک خضرائی

قصیده ۳ طغرای مشهدی

طغرا، به تیغ نطق، جهان را گرفته ای     کم نیستی تو هم ز جهانگیر آفتاب

تیرافکنان رای تو صد ره فکنده اند     پشت کمان به ترکش پر تیر آفتاب

در کشوری که تیغ خیالت علم شود     روید غلاف شرم ز شمشیر آفتاب

با آنکه می شود ز ره پرتوافکنی     نظم تو دستمایه تسخیر آفتاب

در حیرتم که بهر چه بی قدر مانده است     بر صفحه وجود، چو تصویر آفتاب

ساقی‌نامه ۳ طغرای مشهدی «غزل»

که گوید جز آیینه بر روی تو؟     که بالای چشم است ابروی تو!

دهد بوی جمعیت مرغ دل     پریشانی سنبل موی تو

صنوبر قدان را در آرد ز پای     خرامیدن سرو دلجوی تو

به صبح ازل گشت در طور حسن     تجلی، نظر کرده روی تو

به جای عرق، در مقام حیا     صفا می تراود ز هر موی تو

نگاهت در بیخودی می زند     به میخانه چشم جادوی تو

کند هر خسی،کار صد محتسب     چو طغرا بود مست در کوی تو

رباعی ۳ طغرای مشهدی

عشق تو چو من دردکشی می خواهد     سودای تو دیوانه وشی می خواهد

زین شعله فروز معصیت، روی متاب     دیگ کرم تو آتشی می خواهد

غزل ۳ ابن حسام خوسفی 

نقاب سنبل تر برشکن تجلّی را     بسوز زآتش عارض حجاب تقوی را

به باد رایحهٔ زلف عنبرین برده     هزار دفتر تعلیم و درس و فتوی را

تسلی دل عاشق به جز جمال تو نیست     جمال خویش برو جلوه ده تسلی را

لبت خلاصهٔ انفاس عیسوی دارد     دمی به ما بنما معجزات عیسی را

دوای دیدهٔ من کن ز سرمه قدمت     که آن غبار به از توتیاست اعمی را

به هر چه حکم کنی بر سرم خریدارم     مطیع رای توام همچو بنده مولی را

ز بهر شورش مجنون صبا پریشان کن     شکنج طرّهٔ آشفته‌کار لیلی را

ز نقش خامه صورت نگار ابن حسام     برند اهل حقایق رموز معنی را

صفای عالم باقی کسی به دست آرد     که پشت پای زند زخرفات دنیی را

غزل ۳۳ ابن حسام خوسفی

دلا بپرس که آن روشنی دیده کجاست     بهارخرم و آن سرو سر کشیده کجاست؟

برو به باغ طراوت ز باغبان و بپرس     که از درخت تو ان میوه رسیده کجاست؟

دلم رمیده شد از دست دوستان عزیز     خبر دهید مرا کان دل رمیده کجاست ؟

کمد زلف تو دی با غزال چشم تو گفت     که آن فریفته آهوی دام دیده کجاست؟

کمد ابروی شوخت به بازوی من نیست     کسی که بازوی او آن کمان کشیده کجاست؟

نیافت چاشنیی از لب تو ابن حسام     کسی که شربت آن لب بود چشیده کجاست؟

غزل ۳۹ ابن حسام خوسفی

دیدم نبشته از قلم مشکبار دوست     خطی سیه چو سنبل تر بر غذار دوست

بر صفحه حریر کشیده به مشک ناب     حرفی ز نوک خامه عنبر نگار دوست

صد جان من فدای تو پیک خجسته پی     کآورده ای به من خبری از دیار دوست

خوش باد وقت باد سحرگه که دم به دم     مشکین کند مشام ز بوی نثار دوست

چشم رمد رسیده من روشنی گرفت     زان توتیا که می رسد از رهگذار دوست

روی نیاز ما و در بی نیاز دوست     چشم امید ما و نثار غبار دوست

بلبل به انتظار که هنگام گل رسد     ابن حسام دلشده در انتظار دوست

غزل ۹۳ ابن حسام خوسفی

بیا به میکده بفروش خرقهٔ ناموس     ریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس

حریف مصطبه و ساغرم به بانگ بلند     به زیر پرده از این پس دگر نگویم کوس

فلک به دست ستم بین که زیر پای بکوفت     سر سریر فریدون و افسر کاووس

طبیب شهر علاج دلم نمی‌داند     کزین معالجه دورست فهم جالینوس

نهال قد تو بر سرو می‌نماید ناز     گل عذار تو بر لاله می‌کند افسوس

به هر زمین که غباری ز موکبت برسد     دهم به وجه ارادت بر آن زمین صد بوس

کمال نظم تو ابن حسام تا چه کند     که پای بند غروری تو نیز چون طاووس

قصیده ۳ امیر معزی

ای اصل ملک و دولت ای تاج دین و دنیا     ای عابده چون مریم ای زاهده چو زهرا

ای قبلهٔ دو دولت هر دو پناه عالم     ای مادر دو خسرو هر دو جمال دنیا

شاه جهان محمد شاه زمانه سنجر     از دولت بلندت دارند بخت برنا

آن شاه در بزرگی صد عالم است مفرد     وین شاه در دلیری صد عالم است تنها

زین دو پسر به حشمت‌ کس با تو نیست همسر     زین دو گهر به دولت کس نیست با تو همتا

شاید که سرفرازی تا جاودان بنازی     زان پادشاه عادل زین شهریار دانا

سلطان ملک به جنّت‌ گوید همی ز شادی     شکر تو پیش آدم‌، مدح تو پیش حوّا

از جود تو جهان را خیرست و نفع و راحت     گویی‌که هست جودت خورشید و ابرو دریا

باز آوری به احسان جان رمیده از تن     احسان توست‌ گویی همچون دم مسیحا

از بس دعا که کردی پنهان به پیش ایزد     شد در میان شاهان صلح و صلاح پیدا

آن شاه زیر رایت دارد هزار بهمن     وین شاه ا‌در رکابت‌ا دارد هزار دارا

گر دهر هست سرکش با تو کند تواضع     ور چرخ هست توسن با تو کند مدارا

توقیع تو عزیزست از شام تا به غزنین     فرمان تو روان است از هند تا به صنعا

رشک آید از رکابت ناهید را به میزان     شرم آید از کلاهت خورشید را به جوزا

طوق است نعل اسبت درگردن مجره     تاج است خاک پایت بر تارک ثُریّا

کردند آشکارا معجز به عالم اندر     عیسی به بیت مَقدِس موسی به طور سینا

تو نیستی پیمبر لیکن به فرّ دولت     کردی هزار مُعجِز در عالم آشکارا

چون تافت فر بختت با مادر و برادر     رستند با سلامت هر دو ز چنگ اَعدا

زان پس که در بیابان بودند هر دو حیران     کردند با تو اکنون در باغ دین تماشا

شد کفر هر دو ایمان شد درد هر دو درمان     شد رنج هر دو راحت شد خار هر دو خرما

این داستان و قصه‌گر بنگری عجب‌تر     از داستان یوسف وز قصهٔ زلیخا

بگزید من رهی را سلطان ملک به‌خدمت     از مادحان زیرک وز ساعران دانا

سی سال پیش شاهان‌ گفتم ثنا و مدحت     چون بندگان یکدل چون چاکران یکتا

حورا به‌خلد رضوان پیرایه بر فشاند     چون شعر من بخواند در مجلس تو حَورا

ای آفتابِ عالم فخرِ نژادِ آدم     جاوید باش و خرم برکام دل توانا

شادی به تو مُخَلّد شاهی به تو مؤیّد     ملت به تو مزین دولت به تو مهنا

امروز داده دولت دادِ تو از سعادت     یزدانت کرده روزی حور و بهشت فردا

قصیده ۳ میلی

عید آمد و صلای می خوشگوار داد     نوروز هم رسید و نوید بهار داد

عیدی چنان خجسته که از بس مبارکی     نوروز را به یمن قدوم اعتبار داد

نوروزی آن‌چنان به سعادت که عید را     تشریف اعتبار ز قرب جوار داد

آن از اشارت خم ابروی ماه نو     مشتاق را بشارت بوس و کنار داد

این از لطافت نفس عیسی بهار     جان را به تازگی به تن روزگار داد

آنم ز دل کدورت ایّام روزه برد     اینم به خاطر این غزل آبدار داد

هرچند بی‌تو دل به صبوری قرار داد     باز آمدیّ و رفت ز دل آن قرار داد

بخت زبون که ساخت مرا از تو ناامید     بس انفعالم از دل امّیدوار داد

افغان که صد سوال مرا داد یک جواب     آن هم ز بیم غیر، سراسیمه‌وار داد

از بس که دل در آتش عشق تو در گرفت     خونابهٔ سرشک، نشان از شرار داد

شهباز جان شکار خدنگ تو تا رسید     بس مژده‌ها که مرگ به جان شکار داد

از سوز اهل عشق، همانا خبر نداشت     بیم آنکه از عقوبت روز شمار داد

خطّش که مضمر است درو آب زندگی     یاد از غبار رهگذر شهریار داد

یعنی سمیّ بانی بیت‌اللّه، آنکه او     مه را ز نعل، مرکب او گوشوار داد

در روزگار همّت او، حسن پر فریب     در وعدهٔ وصال،‌ که را انتظار داد؟

شیری که در وقت حمله بحری که گاه جود     صد را یکی شمرد و یکی را هزار داد

ترغیب سایل است مرادش، نه اشتهار     زر همچو آفتاب اگر آشکار داد

دندانهٔ کلید بقا چرگه کلک اوست     هنگام کین، نتیجه دندان مار داد

دلخستهٔ مخالفتش را دم مسیح     آثار زهر مار و دم ذوالفقار داد

خورشید همّتش به تهیدست داد زر     زان بیش کآفتاب به دست چنار داد

چون رفع تیرگی کند از پرتو ضمیر     عینک توان به چشم سفید، از غبار داد

ای آنکه همّت تو به ابنای روزگار     چون آفتاب، فایده بی‌اختیار داد

ز آسایش زمان تو چشم نحفته را     خوناب عشق، خاصیت کوکنار داد

از تیغ آفتاب نتابید رو، مگر     عهد تو سایه را قدم استوار داد؟

صد ره به دستیاری حفظ تو دست عدل     از آب همچو بیضه به آتش حصار داد

هر قالبی که مایه ز خاک در تو یافت     جان را به صد مضایقه تشریف بار داد

از تندباد حکم تو البرز کوه را     بتوان ز روی آب چو کشتی گذار داد

با استواری قدم عهد تو، توان     در رهگذر سیل، قرار غبار داد

از بی‌دریغ بخشی تو کست کرده بود     آن زر که آفتاب به دست چنار داد

غیر از شراب قهر تو، هرگز کدام می     میخواره را در اوّل مستی خمار داد؟

در عرصه‌ای که رخش تو گردید بی‌قرار     خود را فلک به غاشیه‌داری قرار داد

زان آتش جهنده که چون برقع لامع است     هر قطره خوی که جست، نشان شرار داد

توفان آتشی‌ست که بر وی نمی‌توان     از باد، تاریانه به دست سوار داد

بینا چنان، که سوی منازل ز راه دور     سیّاره را سراغ به شبهای تار داد

آگه به غایتی که پی پای او به شب     یاد از سواد دیدهٔ شب زنده‌دار داد

راکب ازو ندیده عذابی به غیر ازین     کز بهر همرهانش مدام انتظار داد

گاه گهرفشانی او، رشحهٔ سحاب     یاد از ترشّح عرق شرمسار داد

شاها، به همّت تو مرا فکرت بلند     چون آفتاب در همه جا اشتهار داد

نظمی دگر، کجا شکند گفتهٔ مرا؟     خرمهره، کی شکست در شاهوار داد؟

از طبع دیگران مطلب نظم آبدار     کی آب چشمه‌سار، گهر چون بحار داد؟

اندک توجّه تو، که یارب زیاده باد!     در روزگار، این قدرم اشتهار داد

گو بیشتر شود در نظمم که تا به حشر     گوش زمانه را بتوان گوشوار داد

میلی صد آفرین به تو کایّام را به نو     کلک تو باز نظم خوش آبدار داد

تا از رسوم و قاعده، نوروز و عید را     ایّام در شهور و سنین اعتبار داد

تا آن زمان که دهر نکویان عهد را     بیم از گزند چشم بد روزگار داد

بادا بد از تو دور، که نتوان به صد زبان     شرح نکویی تو یکی از هزار داد

قصیده ۳ حزین لاهیجی

پیوند بود با رگ جان خار ستم را     کو گریه که شاداب کند، کشت الم را؟

صد شکرکه در وادی تفسیدهٔ حرمان     دارد قدمم، درگره آبله یم را

ای فتنه، سر عربده بردارکه چون صبح     ما تیغ کشیدیم و گشودیم علم را

بخت ار نبود قوت بازوی هنر هست     پیچد قلمم پنجه شیران اجم را

کوه دل خارا جگران را طرب آموخت     نظمم که زبور آمده داوود نغم را

من باده کش کهنه سفال دل خویشم     بر تارک خورشید زنم ساغر جم را

از هر دو جهان با دل آزاده گذشتیم     دیوانه، نه بتخانه شناسد نه حرم را

سودای الست است که مغرور زبانیم     بستند میان دل و غم بیع سلم را

شد خون دل از توبهٔ بی صرفه حلالم     ریزم همه در ساغر خود اشک ندم را

از هیبت رنگینی سیلاب سرشکم     خون در رگ اندیشه، زریر است بقم را

خونباری اشک مژه ام گرچه به یک دم     بی صرفه کند خرج دل فیض شیَم را

ار چین نفتد موج کدورت به جبینم     کی تیره کند حرص تنک حوصله، یم را؟

اشکم مژه را ریخت به امّید و ندانست     کز ناز، سر ما نبود خار ستم را

زد جاذبهٔ عشق رَهِ ملّت و کیشم     گم کرده ام از بی خبری دیر و حرم را

تا جان بود ای عشق، تقاضایی کامم     بر لب نفسی هست، بکش تیغ ستم را

کردیم درین دایره از تنگی فرصت     با صبح صبا، دست و بغل شام هرم را

ما بستهٔ دامیم پی رشک، صفیری     از ما برسان حلقهٔ مرغان حرم را

نازیم به افسردگی خویش که کرده ست     در عرصهٔ هستی سپری راه عدم را

صحرای مغیلان هوس طی شدنی نیست     در دامن تجرید شکستیم قدم را

وحشتگه اضداد کجا مجلس انس است؟     الفت نتوان داد به هم شادی و غم را

شادمکه قضا ساخته محراب جبینم     درگاه خداوند عرب را و عجم را

سلطان رسل احمد مرسل که ز نعتش     شان دگر افزوده رقم را و قلم را

آن در گرانمایه که امواج ظهورش     انداخته از چشم جهان، زادهٔ یم را

آن رایت اقبال که خورشید جلالش     بر خاک کشد موی کشان پرچم جم را

آن کعبهٔ امّید که تب لرزهٔ بیمش     از طاق دل برهمن، انداخت صنم را

آن شمع هدایت که کند نور جبینش     هم منصب پروانه براهین اوا حکم را

آن آیت رحمت که تب و تاب سپند است     در مجمرخشم و غضبش تخم ستم را

آن پرده نشین دل و جان کآتش عشقش     در سینه نفس سوخته حسّان عجم را

بخروش حزین کز نفس سینه خراشت     نشترکده گردید جگر، مرغ حرم را

امّی لقبا، آمده ای تا به تکلّم     تقویم کهن ساخته ای معجز دم را

گر لعل شکرریز گشایی به تسلّی     با چاشنی شهد کشم تلخی سم را

حیرت زدهٔ حوصلهٔ صبر و غروریم     نشناخته بودیم من و ناز تو، هم را

شوریده ام و دل به تولّای تو جمع است     بر هم نزند حادثه، پیوند قدم را

با تیغ توام نسبت اخلاص درست است     تا ناف بریدند، غزالان حرم را

در دل دهیم، گوشهٔ چشمی ز تو باید     تا جاذبهٔ شوق، نهد پیش قدم را

خود گو چه ز مجنون سراسیمه گشاید؟     بر نشکند ار شاهد حی، طرفِ خِیَم را؟

در آتش عشق تو به لب آه ندارم     کاوّل دل بی طاقت من سوخته دم را

دل خام طمع نیست اگر غرق امید است     یکسان چمن و شوره بود ابر کرم را

با جود تو کش هر دو جهان صورت لایی است     نشنیده کسی از دهن آز، نعم را

باشد به کف راد تو ای گلبن احسان     خاصیّت اوراق خزان دیده، درم را

از سابقهٔ ربط که با نام تو دارد     قسمت همه جا فتح بود لام قسم را

نفس دنی خصم تو از بس که پلید است     با فربهی تن ننهد فرق ورم را

گرگان سر خونریز اسیران تو دارند     واجب شمرد حزم شبان، پاس غنم را

فریادرسا، شکوه فشرده ست گلویم     چون نی ز کفم برده نگهداری دم را

بپذیر و کرم کن اگر از ناله فرازم     بر کنگرهٔ طارم افلاک علم را

بشنو ز نفس، بوی کباب جگر من     در دل بهم انداخته ام آتش و دم را

کلک چو منی را رقم شکوه غریب است     وانگه چو تویی چهره گشا عدل و کرم را

گر لایق دیدار نیم لیک به لطفت     زآیینه طمع بیش بود زنگ ظلم را

دانم که ز آلایش دامان جهانی     تنگی نکند حوصله، دریای کرم را

تا چند حزین از سخنت شکوه طرازد     هش دار و مدر پردهٔ ناموس همم را

ای صبح، نفس ضامن فرصت نتوان بود     باری به فراغت بکش این یک دو سه دم را

شاها بود امّید دلم اینکه به محشر     در ظلّ لوای تو کشم قامت خم را

کرده ست به آهنگ ثنای تو جهانگیر     مضراب زن خامهٔ من ساز، نغم را

از صولت نیروی مدیحت، نی کلکم     ناخن کند از پنجه برون شیر اجم را

در نعت تو هر گه که نفس راست نمایم     بر باد دهم نکهت گلزار ارم را

حسن نمکینِ سخنم ساخته مجنون     لیلیِّ عرب زاده و شیرین عجم را

از لجّهٔ احسان تو دریوزهٔ لطفم     سازد صدف دُرّ عدن، جذر اصم را

جولانگهِ دشت ختن نعت تو آموخت     مشکین رقمی ها، قلم غالیه دم را

بر عرش سخن صور سرافیل دمیدم     آوازه بلند است ز ما نای قلم را

انصاف رقم کرد به نام قلم من     طغرای نواسنجی گلزار ارم را

دوران جهانگیری این کلک و دوات است     دادند خدیوانه به ما طبل و علم را

کرده ست سخن، غاشیه داران کمیتم     فرسان عرب، نغمه سرایان عجم را

صبح دوم از پرتو انفاس شناسی     نازد دم جان بخش مسیحای دو دم را

لیلی نسبان ماشطهٔ طلعت خویشند     زلف و رخ لوح و قلم، آراسته هم را

در مکتب مدحتگریت داد به دستم     استاد سخن بخش ازل، لوح و قلم را

زبن رو که بود مولد و دیرینه مقامم     نازش به عراق است، صنادید عجم را

می زیبدم امّا به نسب نامه ننازم     من آدم دهرم، نشناسم اب و عم را

دعوی به حسب یا به نسب در همه عالم     سرمایهٔ عزت بود اصناف امم را

گر نجدت دیرینه به میراث ندارد     این سالبه عام است اخص را و اعم را

جز من که ز فیض شرف نسبت آبا     آراسته ام مصطبهٔ فضل و کرم را

لب را ز ستایش گری خویش گزیدم     حسرت نگزد تا دل حُسّاد دژم را

پاسی ز شب این نامه بانجام رساندیم     خواندیم ریاض السّحر این تازه رقم را

هفتاد و سه گوهر ز سحاب قلمم ریخت     خشکی نفشارد رگ این ابر کرم را

مثنوی ۳ مطمح الانظاهر حزین لاهیجی «فی النعت»

ای گهرافروز وجود از نخست     از تو کتاب الله معنی درست

خاتم این نادره وش محضری     فاتحه و خاتمهٔ دفتری

نور ازل طلعت غرای توست     طور، شبستانی حرای توست

جودی، اگر مرحله پیما شود     خاک رَهِ وادی بطحا شود

زندگی آموز مسیحا دمت     چشمهٔ حیوان نمی از زمزمت

غایت ایجادی و مقصود کل     اصل وجود همه خار و تو گل

مخزن علمیّ و کمال عمل     مشرق نوری و جمال ازل

مایه ور، از بحر سخایت سحاب     سایه نشین علمت آفتاب

خاک رهت ناصیه سای ملک     عدل تو معمار بنای فلک

سرمه کش دیدهٔ امید و بیم     گلشن ایجاد به خلق عظیم

شمع رخت انجمن افروز دل     داغ غمت برق هوس سوز دل

پیش لوای صف پیغمبران     پیش عطای کف دریادلان

خاک رهت جبهه تسلیمها     جزیه ده فقر تو اقلیمها

می برم از دولت ارشاد تو     طاعت ابن عم و اولاد تو

لمعات ۳ عراقی

عشق هر چند خود را دایم بخود می‌دید، خواست تا در آینه نیز جمال و کمال معشوقی خود مطالعه کند، نظر در آینۀ عین عاشق کرد، صورت خودش در نظر آمد، گفت:

أ انت ام انا هذا العین فیالعین؟

حاشای، حاشای،‌من اثبات اثنین

عاشق صورت خود گشت و دبدبۀ: یحبهم، در جهان انداخت و چون در نگری:

بر نقش خود است فتنه نقاش

کس نیست در این میان تو خوش باش

ماه آینۀ آفتابست، همچنانکه از ذات مهر در ماه هیچ نیست، کذلک لیس فی ذاته من سواه شیئی ولافی سواه من ذاته شیئی. و چنانکه نور مهر را بماه نسبت کنند، صورت محبوب به محب اضافت کنند، والا:

رباعی

هر نقش که برتختۀ هستی پیداست

آن صورت آن کس است کان نقش آراست

دریای کهن چو بر زند موجی نو

موجش خوانند و در حقیقت دریاست

کثرت و اختلاف صور امواج بحر را متکثر نگرداند، مسما را من کل الوجوه متعدد نکند، دریا نفس زند بخار گویند، متراکم شود ابر خوانند، فرو چکیدن گیرد باران نام نهند،‌جمع شود و بدریا پیوندد،‌همان دریا خوانند که بود.

قطعه

البحر بحر علیما کان فیالقدم

ان الحوادث امواج و انهار

لا تحجبنک اشکال تشاکلها

عمن تشکل فیها فهیاستار

قعر این بحر ازل است و ساحلش ابد. مصراع: ساحلش قعر است و قعرش بی‌کران، برزخ توئی تو، بحر بجز یکی نیست، از توئی موهوم تو دو می‌نماید، اگر تو خود را فرا آب این دریا دهی، برزخی که آن توئی تو است از میان برخیزد و بحر ازل با بحر ابد بیامیزد، و اول وآخر یکی بود.

امروز و پریر و دی و فردا

هر چاریکی شود، تو فرد آ

آنگاه چون دیده بگشائی همه تو باشی و تو در میان نه.

بیت

همه خواهی که باشی، ‌ای اوباش

رو به نزدیک خویش هیچ مباش

غزل ۳ صغیر اصفهانی

چه مایه میدهد اردی‌بهشت بستان را     که میزند به صفا طعنه باغ رضوان را

کدام جلوه به گلشن کند چنین دلکش     نوای زیر و بم بلبل خوش الحان را

اگر ز داغ دل عاشقان نشان جویی     برو به باغ و ببین لاله‌های نعمان را

زهی مقدر بی‌مثل و صانع بیچون     که از جماد بر آرد ثبات الوان را

ترانهٔ و من الماء کل شیئی حی     از آبشار به رقص آورد سخندان را

چو نرگس آنکه قدح کش بود در این ایام     به عالمی ندهد گوشهٔ گلستان را

صغیر معرفت واجبت بود واجب     نتیجه‌گر طلبی کارگاه امکان را

غزل ۳۳ صغیر اصفهانی

دور کن یکدم ز خود جهل هوی اندیش را     چشم خودبین باز کن بنگر خدای خویش را

چند روزی هم مسلمان شو ببر فرمان حق     چند فرمان می‌بری این نفس کافر کیش را

چند بهر مال دنیا می‌دهی عقبی به باد     قسمتت اینست قانع باش کم یا بیش را

هیچ سلطان بیشتر از یک کفن همره نبرد     وان کفن هم در دم رفتن بود درویش را

از برای لقمه نان دشنام بر سائل مگوی     نه بده آن نوش را و نه بزن این نیش را

عاقبتها را خدا فرموده فانظر کیف کان     پس تو عبرت گیر زین پس مردمان پیش را

ای صغیر افعال خود را پیش عاقل خود بسنج     کاین بود فن مردمان مصلحت اندیش را

غزل ۳۹ صغیر اصفهانی

ای نام عاشق‌سوز تو ورد زبان‌ها    وی یاد جان‌افروز تو آرام جان‌ها

با اینکه بیرون از زمان و از مکانی    شاه زمان‌ها هستی و ماه مکان‌ها

گفتی نفخت فیه من روحی به قرآن    هستی خود ای جان جهان روح روان‌ها

منزل گرفتی در دل دلدادگانت    گرچه نگنجی در زمین و آسمان‌ها

فرط ظهورت پرده روی نکو شد    ای بی‌نشان پنهان شدستی در نشان‌ها

نقش بدیعی باشدت از خامه صنع    هر گل که می‌روید به طرف بوستان‌ها

هرگز ندیدیم از تو غیر از مهربانی    ای مهربان‌تر از تمام مهربان‌ها

وصفت نیامد در بیان یک از هزاران    چندان که گفتند اهل بینش داستان‌ها

کی می‌توان بردن صغیر این ره به پایان    در این بیابان گشته گم بس کاروان‌ها

غزل ۹۳ صغیر اصفهانی

کی توان گفتن که او با ما سر و کاری نداشت     حس عالمگیر او جز ما خریداری نداشت

تیر مژگانش نکردی جز دل ما را نشان     حلقهٔ زلفش بغیر از ما گرفتاری نداشت

ماه کنعان خسرو مصر ملاحت بود لیک     بی زلیخا حسن او گرمی بازاری نداشت

کارها جز عشق بازی سربسر بازیچه بود     زان دل ما در جهان جز عاشقی کاری نداشت

بار محنت بردن آسانتر ز بار منت است     شادمان آنکو بغم خو کرد و غمخواری نداشت

گیتیش در دخمهٔ محو و فراموشی سپرد     آنکه بگذشت وزنام نیک آثاری نداشت

چرخ هرگز بر مراد راستان دوری نزد     راستی جز کجروی این سفله رفتاری نداشت

همچو بلبل از چه مینالید روز و شب صغیر     گر به پای دل ز عشق گلرخی خاری نداشت

غزل ۳۳۹ صغیر اصفهانی

چون گل روی ترا در خور دیدار شدیم     نیست باک ار ببر خلق جهان خوار شدیم

تا سر زلف گره گیر تو افتاد بدست     فارغ از کشمکش سبحه و زنار شدیم

بدو صد دام فتادیم و پریدیم ولی     آخرالامر بدام تو گرفتار شدیم

در ره عشق تو جز خویش ندیدیم حجاب     چون گذشتیم ز خود از تو خبردار شدیم

ما تو بودیم و تو ما ما و تو پنداری بود     شکرلله بدر از پرده پندار شدیم

شد کهن قصهٔ منصور بگو مفتی را     قصد ما کن که مهیای سر دار شدیم

غیرت عشق چنان غیر برانداخت که ما     همه جا محو تماشای رخ یار شدیم

ندهی تا به بها سر ندهندت سری     ما بدادیم سر و محرم اسرار شدیم

فخر داریم بشاهان جهان تا چو صغر     بندهٔ شاه نجف حیدر کرار شدیم

غزل ۳۹۳ صغیر اصفهانی

الا که از می‌نخوت مدام بیخود و مستی     بخود نگر که چه بودی چه میشوی چه هستی

گرت بچرخ برین جا دهد بلندی طالع     اگر نه تن بتواضع دهی ملاف که پستی

چو در سجود خودستی مگو خدای پرستم     خداپرست شوی آنزمان که خود نپرستی

بغیر دوست بت است آنچه را که در نظر آری     رسی بمنصب خلت چون آن بتان بشکستی

دلت که خانهٔ یار است وقف غیر نمودی     ببین رهش بکه بگشودی و درش بکه بستی

بخلوتی که تو بایست با حبیب نشینی     به بخت خویش زدی پای و با رقیب نشستی

غمین مباش برفتی اگر ز دست صغیرا     که دوست دست تو گیرد چو دید رفته ز دستی

قصیده ۳ طبیب اصفهانی

ای خداوندی که در گیتی مثل شد در سخا     تا ابد از دولت دست و دلت بحر و سحاب

حرفی از جودت صدف را گوشزد گشت و همان     خویش را از شرمساری می کند پنهان در آب

گاه احسان چون درآری دست همت از بغل     روز میدان چون درآری پای دولت در رکاب

می رسد از هیبت تو ناله دشمن بچرخ     می شود از همت تو خانه معدن خراب

چارچیزت گاه خشم و چار چیزت گاه لطف     در حضور آرند، یابند از جنابت گر خطاب

نافه مشگ و بحر عنبر، نی شکر، گوهر صدف     چرخ قوس و برق تیر و مه سپر، تیغ آفتاب

هشت چیز از دشمنت پیوسته باشد هشت چیز     در جهان همواره تا افتد در انواع عذاب

سینه پر خون، طبع محزون، کام خشگ و دیده تر     بخت تار و تن نزار و جان فگار و دل کباب

ای شهنشاهی که بهر راحت خلق جهان     خسرو عدل تو بگشاید چو از عارض نقاب

خویشتن را پر رود نخجیر در آغوش شیر     صعوه سازد آشیان خویش در چنگ عقاب

هم ز فیض مشهدت مسرور جانهای حزین     هم ز طوف مرقدت معمور دل های خراب

در جوارت یافت لذت هر که از آسودگی     چون ره خوابیده هرگز بر نمی خیزد ز خواب

بی قراری در ره شوقت مرا بی وجه نیست     پرتو خورشید دارد ذره را در اضطراب

جذبه ای دارم تمنا در ره شوقت کنون     تاروان گردم چو اشگ عاشقان با صد شتاب

تا بود داغ کلف بر چهره مه در فلک     تا شود جام صدف لبریز گوهر از سحاب

دوستت پیوسته باشد چون گهر با آبرو     دشمنت همواره افتد چون شرر در التهاب

غزل ۳۹ طبیب اصفهانی

زدی بتیغم و از جبهه تو چین برخاست     باین خوشم که ترا چینی از جبین برخاست

نشست بر رخ گلها زرشگ گرد ملال     چو سنبل ترت از گرد یاسمین برخاست

مرا که ذوق اسیری کشد بصید گهی     ازین چه سود که صیاد از کمین برخاست

چه کرده ام؟ که بقصدم چو آسمان افکند     خدنگی، از دو جهان بانگ آفرین برخاست

ترحمی! که ز جور سپهر، رفته طبیب     چنان زکار، که نتواند از زمین برخاست

قصیده ۳ سوزنی سمرقندی

شه مظفر تمغاج خان کامروا     که گردش فلک توسن است رام ورا

ورای او ملکی نیست در بسیط زمین     مطاع و نافذ فرمان به ناروا و روا

شه بزرگ عطا کدخدای خرد و بزرگ     گرفت خرد و بزرگ از خدای هفت عطا

ملک طغان خان بر وفق رأی صائب شاه     سفر گزید به خط ختا به کشف خطا

بسه وی شاه ختا رفت و بر صواب آمد     نه رفتنش به خطا بد نه آمدن به خطا

بدان نیت شد و آمد که گسترد سایه     همای ملت اسلام بر سپاه ختا

همای وار شهنشاه ترک رکن الدین     ز چتر سایه دولت فکند بر دنیا

به حق ما که رعایای حق پرست ویْیم     تمام کرد مراعات حق پرستی را

صلاح دین به جگرگوشه برکشید رقم     کراست این دل و این زور و زهره و یارا

ز بهر ما به ره دور دیر باز دراز     گسیل کرد به کردار سیل از بالا

خدای عرش به اقبال برد و بازآورد     به تخت ملکت اجداد و مسند آبا

خدایگان جهان را خدای خوشدل کرد     به پادشاهی آبا نشاندن ابنا

به تهنیت امرای نواحی و اطراف     همی رسند به درگاه شاه بی همتا

چو طوطیان به زمین‌بوس بارگاه بزرگ     سخن سرای و سخن چین شده لب امرا

چو خار و خرما بودند لشکر از بد و نیک     ملک به علم جدا کرد خار از خرما

اگر برآید غوغا ز سد اسکندر     فرونشاند شمشیر خسرو آن غوغا

وگر ز عنقا بر صعوه در ولایت شاه     ستم رود بکند صعوه شهپر عنقا

به زندگانی شاه جهان که دیر زیاد     ستم نروید چون بر زمین مرده گیا

زمی نبیره افراسیاب و افریدون     توئی یگانه سزاوار ملک هر دو نیا

به روز رزمی همچون فراسیاب پشنگ     به وقت بزم فریدون آبتین بلقا

چو گاوسار فریدونست تازیانه تو     ز رمح تو علم کاویان شود پیدا

اشارت تو بشارت دهد به لشکر تو     ز حمله بردن و لشگر شکستن اعدا

ز جنبش سپه تو سپاه خصم ترا     به کیش در پر و پیکان شود ز تیر جدا

شعاع تیغ تو بر روی خصم بگدازد     اگر سپر بود از روی و آهن و خارا

عجب نباشد اگر تیغ آسمان رنگت     بر آسمان کمر از سهم بگسلد جوزا

به هر شبِ شَبَه‌گونِ آسمان دریا رنگ     دو روز استد از بهر تو بهر دریا

هر آن درر که به دریای حکمت اندر هست     حکیم سوزنی آرد به سلک مدح و ثنا

ثناگر است و دعاگوی و نظم و نثرانگیز     ترا به نظم ثنا گوید و به نثر دعا

ز مجلس تو دعا و ثنا گسسته مباد     ثنای دیر درنگ و دعای دیر بقا

هم از دعا و ثنا باد چتر فروزیت     گه از یمین به یسار و گه از جبین به قفا

همیشه تا به دعا و ثنا بود رغبت     ملوک را ز برای ذخیره فردا

به هر کجا بروی یار هر کجا آیی     خدای یار تو باد ای ز خسروان یکتا

قصیده ۳۳ سوزنی سمرقندی

اعلی خدایگان جهان از سفر رسید     منت خدایرا که بفتح و ظفر رسید

تمغاج خان اعظم مسعود رکن دین     کز وی بسعد اکبر و اصغر نظر رسید

شاهی که ماه رایت منصور او بقدر     از ماه برگذشت و بخورشید در رسید

خورشیدوار تیغ کشید و بهر کجا     در ملک سایه بود بدان سایه بررسید

شاه ممیز متمیز بنیک و بد     کزوی جز بنیک و بد و نفع و ضرر رسید

لشگر بحرب یاغی و طاغی دلیر کرد     تا باغ و بوستان ممالک ببر رسید

صیت و صدای کوس و مصافش بنصر و فتح     از شرق تا بغرب بهر بحر و بر رسید

از طعن و ضرب تیغ و سنان در صف نبرد     بر هر نئی صریر نهاد و بسر رسید

بر فرق دشمنان ملک تیغ بندگانش     هر ضربتی ز کوی کله تا کمر رسید

سیمرغ را بتهمت طوطی چو بابزن     مرکبک را ز سینه سنان در جگر رسید

اعدای شاه را بلب آمد چو درفتاد     آتش بمرغزار و بهر خشک و تر رسید

گردان کارزاری پیکار جوی را     از سهم شاه کار باین المضر رسید

زی مستقر شاهی خود شاه بازوار     پرواز کرد و باز بدین مستقر رسید

دشمن شکار کرده و مقهور کرده خصم     زاحوال او مبشر خیرالبشر رسید

شاهنشهی که جنت دنیاست حضرتش     چون از سفر بحضرت نزدیکتر رسید

گرد نعال و همهمه باد پایگانش     خوش چون سماع و سرمه بسمع و بصر رسید

از فر شاه جنت دنیا بخرمی     با جنت النعیم بهم در بدر رسید

اندر دل مقیم و مسافر ز عدل شاه     شادی مقیم گشت چو شاه از سفر رسید

بی آنکه شاه مژده وری نصب کرده بود     جان از قدوم شاه بدل مژده ور رسید

منت خدایرا که ز حظرت بقهر خصم     دشمن شکر برون شد و دشمن شکر رسید

ای بر سپهر سلطنت مشرق آفتاب     نور تو تا بخاور از باختر رسید

هر شاهرا زمسند و گاهست زیب و فر     باز از تو گاه و مسند را زیب و فر رسید

تیغ تو از قضا و قدر بهره مند بود     اعدات را بلا ز قضا و قدر رسید

خون گردد آب در شمر از سهم تیغ تو     چون وقت آب خون شدن اندر شمر رسید

آش سیاست تو کلاغان و کرکسان     خوردند و باز نوبت جنسی دگر رسید

تو کامران و خرم و خوشدل بخسروی     بنشین که خسرویرا شیرین ببر رسید

افراسیاب وار زعیش آی سوی جشن     کاین عیش و جشن با تو زببچه پدر رسید

ای سوزنی بمدحت سلطان گوهری     گاه طویله کردن در و گهر رسید

از عسکر طبیعت و عمان خاطرت     مشگ شکر گشادی و درج درر رسید

در بارگاه شه شکر و در نثار کن     گاه نثار کردن در و شکر رسید

طول بقای شاه جهان خواه و مدح گوی     عمر طویلت ار بدمی مختصر رسید

هم در ثنای شاه زن آندم کز آن ثنا     عمر مدید و عیش هنی بر اثر رسید

عمر مدید و عیش هنی شاهرا سزد     قطع کلام بر سخن معتبر رسید

بیش از ستاره باد شها سال عمر تو     هم بیش از آنکه و هم ستاره شمر رسید

قصیده ۳۹ سوزنی سمرقندی

عید شد ایام ما ناآمده ایام عید     چون رسید از راه با شاه جهان میرعمید

سعد دین صدری که دیدار همایونش بفال     همچو نام شاه مسعود است و چون بختش سعید

قبله اهل قلم ممدوح مخدومی که هست     آستان دولتش محراب اصرار و عبید

مبدی انعام و احسان بنده پرور منعمی     در حق هر بنده ای یک مبدی و صدره معید

بر شه از رأی سدید وی بود آسان گشای     سد اسکندر که هست از خاره و روی و حدید

خاره و روی و حدید اندر گداز آید چو موم     ز آتش شمشیر شه چون خشم شه گردد شدید

چون قلم در پیش او اهل قلم خدمت کند     چون قلم از سر قدم سازند تا باشد مفید

خدمتش ارباب دانش را سراسر فایده است     هرکه را دانش بود داند مفید از مستفید

نور چشم اهل علم و عقل در دیدار اوست     هست بی دیدار او دیده غدودی در قدید

هر کسی در دانشی گوید فریدم هست و نیست     آن ویست از جمله دانش بهر فنی فرید

ای بهر فنی ز هر فاضل زیارت نزد شاه     آبروی جاه تو هر روز بادا بر مزید

هست در بازار جودت جان معن زائده     کرده ای خلقان سخای حاتم طی من یزید

پاکبازی دوست داری در سخا با دوستان     بر دل صافی زنی چون پیر صافی بر مرید

سایه وار از آفتاب جود تست اندر فراز     بخل چون از سایه همنام تو دیو مرید

خاص و عام از قاصی و دانی هواخواه تواند     عمرو و زید و جعفر و صالح و یزید و با یزید

از امام اهل حکمت انوری تا سوزنی     در ره یک مدحت تست رقبه حبل الورید

گر در ایام تو باشندی نباشندی بجز     مادح صدر همایون تو حسان و ولید

مهر تو بر صادر و وارد باحسان و کرم     هست افزونتر که باشد مهر والد بر ولید

در ثنا و مدح تو ارباب نظم و نثر را     نی زبان گردد کلیل و نی شود خاطر بلید

چون قلم گیرد بدان نادر نبان آرد زبان     جان بود استاد کامل عقل شاگرد رشید

هر کجا مدح تو خوانند از خوشی و خرمی     دار تنگ مانی گردد و قصر مشید

باش ممدوح بسی مادح که ممدوجان بسی     زنده نامند از دقیق و کسائی و شهید

تا ز روز شب مدد یابند سال و ماه باد     سال و ماه و روز و شب عیشت هنی عمرت مدید

عید باد ایام عمر تو سراسر چون ز تو     عید شد ایام ما ناآمده ایام عید

مثنوی ۳ خلاصه الافتضاح یغمای جندقی «حکایت»

شنیدم عارفی در صبحگاهی     چو باد صبحدم می شد به راهی

که ناگه کودکی از بامی افتاد     به گردن شیخ را چون دامی افتاد

سلامت زیست آن کز بام شد پرد     ولی بشکست حالی گردن مرد

به بستر تکیه زد نالان و خسته     جگر خون عارف گردن شکسته

یکی پرسیدش احوال تو چون است     چه بودت تا چنین دل غرق خون است

به پاسخ گفت عارف کای برادر     چه باشد حال آن برگشته افتد

که افتد دیگری از روزن او     به خواری بشکند پس گردن او

منم آن خرد گردن عارف زار     ز بام افتاده رندان قدح خوار

حریف جنده باز از دام رسته     مرا در پیش سرها سر شکسته

لب شیرین به کام دیگران است     مرا خون از لب و دندان روان است

ابوالقاسم خورد می، من خورم چوب     زند یغما پیاله، من خورم کوب

غنوده میزبان با شاهد شنگ     نوازد «خوش قدم» بر فرق من سنگ

به آن گل چهره «باقی» هم پیاله     مرا از کاسه سر خون حواله

رجب می بوسد آن لعل و دهن را     سمنبر بشکند دندان من را

به او قاسم اساس پیله چیده     «قدم خیر» انتقام از من کشیده

گرفتم چشم شیرین فتنه خیز است     مسلمانان گناه من چه چیز است

مرا گویند اینها را به زن چه     پدر سگ های بد مذهب به من چه

حیا یک ذره در چشم فلک نیست     نمی داند سزاوار کتک کیست

زنندم سنگ و آجر نوبه نوبه     عجب گیری فتادم توبه توبه

چه اوقاتم از این اوضاع تلخ است     مگر اینجا حساب شهر بلخ است

در اقطار جهان نزدیک و دوری     چو من هرگز نبیند بخت کوری

نگردد کس به روز من گرفتار     فلک بدبخت دشمن خصم خونخوار

به زیر نیم سوزم تیره شد روز     دریغا تف بر این بخت گلنگوز

گر ایمن جستم از این سهمگین شین     من و وصل حسین واحد العین

اگر رستم ازین خونخوار گرداب     من و کنج اطاق وفس فس خواب

یکی ز آنان که در خون می نشاندش     شنید از زیر صدمه لندلندش

به گوشش گفت کای کشتیء تباهی     رجز خوان مصاف بیگناهی

چرا از صدمه های نیم سوزت     همی گردد زیادت عر و گوزت

کسی را کو گنه نبود دلیر است     خود او روباه باشد شرزه شیر است

تو کز پا تا به گردن در نفیری     چرا باری به مگر خود نمیری

به زاری گفت وناله بی گناهم     به عجز این قروقر کردن گواهم

مرا هرگز نبودی قر و قوری     چو دیگر باده خواران عرو عوری

اگر هم زهر ماری خورده ایمون     به درد بخت کوری مرده ایمون

مرا با شاهد و ساغر چه بازار     ز جام و جنده ام جاوید بیزار

منم از حلقه دایم نمازان     خدا لعنت کند بر جنده بازان

کنیزی را بر او آمد ترحم     گرفت او را به دست مرحمت دم

بسان کاله اش بر شانه افکند     به پرتابش برون از خانه افکند

چو دزد جسته از زندان چپ و راست     همی می جست و می افتاد و می خاست

ندانستم سلامت ره بدر برد     و یازان صدمه ها درنیم ره مرد

غزل ۳ یغمای جندقی

صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنائی را     جفا نادیده ارباب وفاکش بی وفائی را

روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل     که باری دل به دست آورده باشی ناروائی را

به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه غم دارد     بود گر خار و خارا بستر و بالین گدائی را

اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتم     پریشانم خطا شد در گذر از من خطائی را

دلم بر خیل مژگانش زد آوخ تا چه پیش آید     تن تنها میان لشکری بی دست و پائی را

طفیل خود شمار ندم گدایان سر کویش     مگر افتاد بر من سایه دولت همائی را

مکن از ناله در این کاروان ای ساربان منعم     چه سودت از هزاران گر زبان بندی درائی را

فکندم پنجه یغما گرچه می‌دانم نمی‌آرم     بدین سرپنجه گفتن پنجه زور آزمائی را

غزل ۳۳ یغمای جندقی

باده ساغرت از خون دل یاران است     وای اغیار اگر این اجر وفاداران است

زلف در پای تو افتد به تظلم چپ و راست     بسکه در تاب زسودای گرفتاران است

نیست چشمت ز شبان غمم آگه آری     خفتگان را چه غم از حسرت بیداران است

دارم از چشم تو صد عربده و دم نزنم     که اگر ناله کنم زحمت بیماران است

عشق داغ دل فرهاد به خون کرده رقم     نقش هر لاله که بر دامن کهساران است

رخ تو و اشک مرا کیست که خود دید و نکرد     هوس باده که آن گلشن و این باران است

محضر آنکه تو در خون کشیش روز حساب     خوار چون نامه اعمال گنه کاران است

از دهانت طمع لطف کمی دارم و این     آرزوئی است که در خاطر بسیاران است

یوسفی چون تو به یغما ندهد کس دانم     اینقدر هست که او هم ز خریداران است

غزل ۳۹ یغمای جندقی

در گهر غیرت هفتاد گرامی پسر است     آن پری دخت که مامش خم و تاکش پدر است

تا میان در به صلیب است وسبوبر به سراست     مر مرا تاج ز خورشید و ز جوزا کمر است

شهر از آن اختر عقرب سپر آزرده و من     رنجه ز آن عقرب شبرنگ که اختر سپر است

بر به زین اندرش آن گونه آذرگون بین     نتوان گفت همی آذر برزین دگر است

آبگین گونه ز آهم همه آژنگ آری     این نه آهست و نه آئینه شمال و شمر است

فتنه دیدی ثمر تیر و کمان وین نه شگفت     فتنه بنگر که همی تیر و کمانش ثمر است

گرد نوشین لبش ار خط معقرب بدمید     کی شگفت آرم جراره نتیجه شکر است

جز تو کت نیست میان نقص ندیدم که کمال     جز تو کت نیست دهان عیب ندیدم هنر است

بید مجنون را مانی تو بدین پیکر و زلف     بید مجنونی کورا دل و دین برگ و بر است

گر برم نام بدان ابروی و آن کاکل و زلف     شرف دولت شمشیر و کلاه وکمر است

فیض عارض اگر این فتنه قامت اگر آن     خاک فردوس هبا خون قیامت هدر است

سخت تر شد دلش از آتش آهم یغما     گفت شعری شرر از سنگ نه سنگ از شرراست

غزل ۹۳ یغمای جندقی

همه تاب رخت از رشحه ساغر خیزد     ما خود از آب ندیدیم که آذر خیزد

آن نه پیشانی و ابروی و خط آن خود فلکی است     کآفتابش همه از برج دو پیکر خیزد

شاه حسنت به چه روی از سپه خط برگشت     فتح شاهان همه از پشتی لشکر خیزد

خال کنج لب و ابروی تو برهان بسم آنک     ماهی از آتش و از آب سمندر خیزد

غیر آن چهر و بر او زلف دل آویز که دید     باغ طاوس کز آن برج کبوتر خیزد

به دل و ابروی و مژگان همه از باغ رخش     چشم بد دور کمان روید و خنجر خیزد

جز بر آن پیکر نغز آن لب نوشین که شنید     شاخ طوبی که از او چشمه کوثر خیزد

گو ببین لعل وی و اشک مرا هر که ندید     بستد از پسته و عنّاب ز شکّر خیزد

آن دو خال ار نگرد شَسته بر آن چشمه نوش     از سر آب بقا خضر و سکندر خیزد

غیر یغماست میان من و تو خود نفسی     در کنارش بنشین تا ز میان برخیزد

قصیده ۳۳ فضولی

ای دل از غم مفکن رخنه بدیوار امل     صبر کن کآخر هر کار بهست از اول

ناامیدی مکن از بد شدن کار که هست     عقل را قاعده حسن امل حسن عمل

گرچه مشکل شدن کار ز دورست مدام     مشکلی نیست که از دور نمی گردد حل

تو همانی که دم از فیض قناعت زده     تو همانی که نداری گذار از حکم ازل

چه شد آیا که خلاف ره و رسم معهود     با قضا هست ترا دمبدم آهنگ جدل

با فلک دست و گریبان شده دعوی داری     که چرا نیست مرا همچو تو پرسیم بغل

چیست این رای سراسیمه که انداخته ای     به بنای ورع از دغدغه سهل خلل

گر ترا نیست نصیبی ز نهان خانه غیب     چه شود حاصل تذویر چه خیزد ز حیل

ور ز گنجینه تقدیر نصیب است ترا     می رساند سببی حضرت حق عز و جل

راست زانگونه در مهلکه ناکامی     سبب کام تو شد آصف دوران محل

در دریای کرم حضرت قاضی چلبی     ناظم سلسله رابطه دین و دول

نیک بختی که ز حل گر شود از خدامش     مشتری می طلبد فیض سعادت ز زحل

می تواند که دهد نظم بحسن تدبیر     که جهان را شود اجزای تناسب مختل

آیتی آمده در شان رفاهیت ملک     رحمتی بر همه خلق ز خالق منزل

نسق دانش او آمده از ما در غیب     توامان با روش شرع نبی مرسل

قلم اوست پی روشنی ظلمت ملک     آخرین شمع که افروخته عقل اول

ای ز آیینه صدق سخنانت دیده     عکس خود را همه ارباب خطا اهل زلل

گرچه در شربت لطف تو خواصیست مفید     می کند طبع بآن میل جبلی چو عسل

ز هر قهر تو هم از فایده خالی نیست     محض فیضیست چو خاصیت تخم حنظل

همه اسفل شده از فیض نوالت اعلا     همه اعلا شده در جنب جلالت اسفل

بود در جسم ولایت ز جفا کسر تمام     کرد جباریش ادارک تو مفصل مفصل

هر چه تدبیر ترا نیست موافق مشکل     که شمارد خرد از قاعده مستعمل

هر که پرسد ز من از هستی عرش اعظم     جای دارد که ترا گویم و آرم بمثل

سرو را نیست چنان سهل مرا محنت دل     که درین نسخه دهم شرح بوجه اسهل

هست امید که تفصیل المهای مرا     متأمل شده تحقیق کنی زین مجمل

تا اجل را گذری هست سوی ملک وجود     تا جهان را سبب نظم نمودست و علل

باد عدل تو مواد و علل نظم جهان     دور از دامن اندیشه تو دست اجل

مقطعه ۳۳ فضولی

در مقامی گر شود جان عزیزت منزجر     رحم بر جان عزیزت کن برو جای دگر

بر تو آسانست تغییر مکان کردن ولی     نیست آسان بی تو جان را عزم مأوای دگر

شعر ۳ ولدنامه سلطان ولد «بسم الله الرحمن الرحیم»

ابتدا میکنم بنام خدا     موجد عالم فنا و بقا

آنکه نی ضد بود نه ند او را     نیستش کس شریک در دو سرا

نی ز کس زاد و نی کسی از وی     همه میرند و او بماند حی

صفتش لم یلد و لم یولد     ذات او را نبوده کفو احد

آنکه پیوسته آشکار و نهان     میکند جلوه بر کهان و مهان

عرش و فرش است از او ببرگ و نوا     پر ز نور وی اند ارض و سما

زنده از وی زمین و هفت فلک     آدمی و پری و دیو و ملک

نور چشم و دل است و عقل و روان     نیست چیزی از او تهی بجهان

در همه جانها چو جان در تن     نور او میزند ز جان بر تن

تن ز جان زنده است و جان از وی     هست در جان و دل نهان آن حی

نی برون است ذات او نه درون     روشن از نور او درون و برون

صنع حق اند نیک و بد بیحد     رو ز اعداد صنع سوی احد

بی ز یک شخص چون شود پیدا     صد هزاران صفات و فعل جدا

صلح با جنگ و گریه با خنده     گه بترتیب و گه پراکنده

هر یکی فعل از دگر ممتاز     یک همه ناز و یک خشوع و نیاز

نی از آن فعلهای گوناگون     بگزینی ورا بجان ز درون

گوئیش هر دمی یگانه کسی     از همه دوستان مرا تو بسی

آن گزینی که کرده ای از جان     نیست صورت نه نقش این میدان

پس مگو اینکه صورتست پدید     چون ز صورت دل تو معنی دید

این چنین فهم کن خدا را هم     در همه روی او ببین هر دم

زانکه خلق است مظهر خالق     مینگر هر صباح در فالق

ز آسمان و زمین و هرچه در اوست     جز خدا را مبین نهان در پوست

نیک و بد را چو حق کند پیدا     دیدن غیر او بد است و خطا

در تر و خشگ و شر و خیر ببین     آن یکی را کزو شد این تکوین

چون نظر همچنین شود بینی     آنچه بوده است و هم بود بینی

هر دمی صد جهان نو بینی     چون ورا بی شریک بگزینی

بی پری بر سمای روح پری     بی کف دست صد فتوح بری

در سرائی روی که بیچون است     صورت چون بپیش آن دون است

صاف معنی است وین صور دردند     اهل معنی ز نقش جان بردند

در سرای امان شدند مقیم     همه رفتند شاد سوی نعیم

آن سرا چون نه زیر و نی بالاست     درگهش زان ز خلق ناپیداست

آسمان و زمین شد آخر آن     گر سواری تو سوی آخر ران

این جهان باش و خانۀ تنهاست     وان جهان قصر جانهای شماست

شعر ۳۳ ولدنامه سلطان ولد «در بیان آنکه نظر عارف به خداست و نظر زاهد به عمل خود. زاهد گوید «من چه کنم؟» عارف گوید «تا حق چه کند؟» خود را فراموش کرده‌است بلکه خودی او نمانده‌است و مستهلک حق گشته که «هم العارف ربه و هم الزاهد نفسه»»

نقل صائب شنو از آن سرور     در بیان صفات این دو نفر

زاهد از ترس گفته «من چه کنم؟     در میان چنین محن چه کنم؟»

عارف از عشق گفته «او چه کند؟     عجب از بهر من خدا چه تَنَد؟»

نظر او بود به سوی خودی     که کنم نیک و نگروم به بدی

نظر این بود به سوی خدا     نگرد دائماً بر وی خدا

نظر الزاهدین فی الافعال     نظر العارفین فی اضمحلال

صحوة الزاهد من الاعمال     سکرة العارف من الاجلال

عمل البر متکا الزاهد     مطمح العارف لدی الواحد

ذا یری نفسه یفعل البر     ذاک للحق شاهد فی السر

ذاک احسانه مدی معدود     عارف الحق هادم المحدود

ذاک فی الارض عمره یفنی     عارف الحق فی البقاء سما

زاهد اندر میان خوف و رجا     عارف الحق طار فوق حجی

مسکن الزاهدین فی ذاالفرش     همة العارفین فی ذی العرش

نیست این را نهایت آن سلطان     بازگو چون شد از فراق و چسان

خوشا فراموشکاران، که کار حماقتهای خود را نیز «تمام» می‌کنند.
فردریش نیچه
 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

کتاب نور و کتاب نشانه ها

گوشه ای از تحریف ها در کتاب های مقدس و دین ها